رسانه
رسانه

زندگی می بافم



روز اول

درخواست حذف اطلاعات

اولین روز کاری تمام شد و من آمده ام خانه...چطور بود؟ 

در یک کلمه بخواهم توصیف کنم دلتنگی و تردید.بی نهایت دلتنگ حبه بودم و پشت بندش تردید به دلم چنگ می انداخت که "واجب بود؟" 

مادرهایی که بچه به بغل می آمدند دفتر این دلتنگی را بیشتر می د؛ آنها کنار بچه هایشان بودند و من نبودم.


کار؟

سخت تر از زمانی که من توی دفترخانه کار می .همه چیز عوض شده بود ، پیچیده تر از قبل...کاغذبازی هم که همیشه توی مملکت ما هست ، زیاد میشود که کم نه.


حالا زیر پتو دراز کشیده ام ، کنار حبه و سین که خوابشان برده اما من اخلاق عجیبی دارم.خسته که باشم خوابم نمی برد. نخوانده ام ، ناهار نخورده ام و میلی هم ندارم.

زیاده عرضی نیست...




بسه بابا! خودکشی نکن!

درخواست حذف اطلاعات

یکی بیاید من را از برق بکشد؛ کُشتم خودم را.دیروز یخچال و فریزر را ریختم بیرون ، حس تر و تمیزش ، روی برگه های رنگی کوچک " سبزیجات" و "گوشت قرمز و مرغ"نوشتم و چسباندم روی دو تا از قفسه های فریزر.یکی از کارهای عقب افتاده ام انجام شد بالا ه.قورباغه را قورت دادم! 


امروز ظرف شستم ، گاز پاک ، راهرو و قسمتی از هال که نزدیک بخاری و پاتوقمان است را جاروبرقی کشیدم ، آشپزخانه را هم ، سرامیک کَفَش را دستمال کشیدم و ،،، حس کوزت بازی درآوردم.

بافتنی هم بافتم راستی ، حالا چای دم کرده ام تا با مامان بخوریم.من از روی مامان جانم خج میکشم که شبهایی که سین نیست می آید پیش مان...می خواهم تنها بمانم اما مامان نمی گذارد.

مادرها چه بی اندازه و بدون مرز به بچه هایشان عشق می دهند ، محبت می کنند ، پشت و پناه میشوند.خدا به همه ی مادرها تن سالم و دل خوش بدهد...آمین! 




یا نسل شون منقرض شده؟

درخواست حذف اطلاعات
بدون اغراق حبه ی اعت تمام گریه کرد؛ از ساعت ده شب تا یازده.پدر شوهر یک تُک پا آمده بود خانه ما ، وقتی رفت حبه بهانه اش را گرفت ، اشک ریخت ، نق زد ، جیغ کشید.از هر ترفندی که بلد بودم کمک گرفتم که حواسش را پرت کنم تا بی خیال باباجی! بشود که نشد.سین هم شیفت شب است؛ شیفت بیست و چهار ساعته.
حالا که آرام شده یادش افتاده که میوه نخوردیم و سفارش میوه داده...خواب؟ به گمانم زودتر از یک شب نخو م.
کاش یک ی بود که قدر می دانست.دقیقا منظورم از یک ی آقای شوهر است که قدر نمی داند و معتقد است تو زن ایده آل من نیستی ، زن ایده آلش کیست یا چه شکلی ست؟ زنی که شبیه مادرش باشد...خودش صریحا گفته! آن وقت نامبرده چقدر شبیه مرد ایده آل من است یا چقدر تلاش می کند که باشد؟جواب: همینی که هستم خیلی خوبه!
راستی اصلا مرد قدرشناس وجود دارد؟ 



از آرزوهای بزرگ

درخواست حذف اطلاعات

دوشنبه بعد از سه چهار ماه رفتم کتابخانه ، عضویتم را تمدید ، یک دل سیر بین قفسه ی کتابها گشتم ، جلد هفتم کلیدر و چند تا کتاب دیگر برداشتم و با خودم به خانه آوردم.


می خواهم هر جور شده وسط شلوغی و روزمرگی های زندگی دوباره یک جایی برای کتاب باز کنم.دلم تنگ شده بود برای کتاب کاغذی ، برای کلمه ها ، برای لذت مزه مزه یک کتاب خوب که با هیچ چیزی توی دنیا برابری نمی کند.


یکی از آرزوهای بزرگ من داشتن یک کتاب خانه درست و حس ست ، که پر باشد از کتابهای چند بار مصرف! ، کتابهایی که هی دلت بخواهد چند باره بخوانی شان ، مثنوی معنوی ، گلستان و بوستان سعدی ، کلیدر و ...


کتابخانه ای که بعد از مرگ میراث من باشد برای بچه هایم -به جای پول و خانه و کاسه بشقاب مثلا- آن وقت شانس بیاورم و بچه هایم آنقدر کتاب خوان و کتاب دوست باشند که این میراث خانوادگی نسل اندر نسل توی خانه هایشان بماند.یعنی میشود؟ 




وقت خوابه الان؟

درخواست حذف اطلاعات

حبه هر وقت بخواهد سر ی را شیره بمالد و به کاری مجبورش کند زبانش را چرب و نرم می کند که: 

-عزیز من! خوشگل من! منو بَخَل تُن!

-عزیز من! خوشگل من! اینو بده من! 

الان با همین چرب زبانی ها من را وادار کرده بنشینم سر بساط اسباب بازی هایش و بازی ش را تماشا کنم.

خواب؟ 

به قول خودش " الان وقت خواب نیست".

سین شیفت شب دارد؛ مامان آمده پیشمان که تنها نباشیم ، خو ده و به گمانم الان باید پادشاه سوم را دیده باشد.حبه سرِ شب چرتش را زد با این حساب امشب مادر و پسری ، جغد طور! شب بیداری داریم ، حساسیت عجیبی هم به بافتنی پیدا کرده ، به محض اینکه میل و قلاب توی دستم ببیند شاکی می شود که: بافتنی نباف! 

بیشتر از قبل توجه می خواهد ، بازی می خواهد ، دوست دارد توی بغل من باشد چه وقتی ایستاده ام چه نشسته ام ، چند تایی سفارش بافتنی دارم ، آنها که به سرانجام برسند و سین سر قولش برای دادن پول توجیبی باشد بافتنی را محدود می کنم به کارهای آماده فروش...ببینم چطور میشود.

آخ که دلم لک زده برای یک خواب طولانی و عمیق!




چنین گفت مادربزرگ درونم

درخواست حذف اطلاعات

شما هم از این بازارهای هفتگی دارید؟ ما چهارشنبه بازارش را داریم.دو هفته پیش که آنجا بودیم سین گفت: یه دست فنجون ب یم.گفتم:داریم که! گفت: اونها تکراری شده...من از اینکه ک نت های آشپزخانه تا ه پر از ظرف و ظروف باشد بدم می آید از این رو! با خودم قرار گذاشته ام تا وقتی لازم نبود برای خانه ظرفی ن م.فنجان لازم نداشتیم و نگذاشتم ب د.


بعد که آمدیم خانه دیدم مادربزرگ درونم تازه یادش افتاده نصیحتم کند که:دختر جون! مردت هر وقت خواست برای خودت و خونه چیزی ب ه نه نیار ، بذار دلش گرم بشه و ذوق کنه که چیزی یده که تو دوست داشتی ، حتی اگه دوست نداشتی حتی اگه لازم نداشتی بازم محبتش را رد نکن! 


دیروز رفته بودیم چهارشنبه بازار ، به حرف مادربزرگ درونم گوش دادم و صاحب یک دست فنجان کریستال تازه شدم ، خیلی هم خوب!




یا نسل شون منقرض شده؟

درخواست حذف اطلاعات

بدون اغراق حبه ی اعت تمام گریه کرد؛ از ساعت ۱۰ شب تا یازده.

پدر شوهر یک تُک پا آمده بود خانه ما ، وقتی رفت حبه بهانه اش را گرفت و از هر ترفندی که بلد بودم کمک گرفتم که حواسش را پرت کنم که بی خیال باباجی! بشود که نشد.

اشک ریخت و نق زد و جیغ کشید.سین هم شیفت شب است؛ شیفت بیست و چهار ساعته.


حالا که آرام شده یادش افتاده که میوه نخوردیم و سفارش میوه داده...خواب؟ زودتر از یک شب به گمانم نخو م.


کاش یک ی بود که قدر می دانست.دقیقا منظورم از یک ی آقای شوهر است که قدر نمی داند و معتقد است تو زن ایده آل من نیستی ، زن ایده آلش کیست یا چه شکلی ست؟ 

زنی که شبیه مادرش باشد...خودش صریحا گفته! 

آن وقت نامبرده چقدر شبیه مرد ایده آل من است یا چقدر تلاش می کند که باشد؟

جواب: همینی که هستم خیلی خوبه!


راستی اصلا مرد قدرشناس وجود دارد؟ 




تلویزیون را خاموش کنید...عمراً

درخواست حذف اطلاعات

در ادامه چیکار کنم شوهرم به حرفم گوش بده فرموده اند که "موقعیتی را فراهم کنید که شوهرتان در آن موقعیت بدون حواس پرتی به حرفهای شما گوش بدهد؛وقتی که منتظر تماس تلفنی مهمی نباشد ، سرکار نباشد ، خسته و خواب آلود نباشد ، بچه ها را بفرستید اتاق دیگر ، تلویزیون را خاموش کنید و ..."


تلویزیون را خاموش کنید؟ عمراً اگه آقای شوهر اجازه بده تلویزیون یک لحظه توی خونه ما خاموش باشه ، پس کی فوتبال و فوتسال و اخبار ورزشی و فوتبالی و فوتبال ۱۲۰ و نود و راز بقا و شبکه خبر بببینه؟! 

سین که می خواد بخونه تلویزیون را می ذاره توی ح قطع صدا و میره توی اتاق برای ادای فریضه ، قربت الی الله،،، به همین سوی چراغ قسم!

این روانشناس ها هم یه چیزی واسه خودش میگن! 





شب یلدا

درخواست حذف اطلاعات

ب اولین یل بود که خانه خودمان بودیم به علاوه مامانم اینها و مامانش اینها.

اولین باری هم بود که فسنجان می پختم ، ساعت سه ی بعد از ظهر غذا را چشیدم ، دیدم: واای! چه تلخ شده! 

قاشق قاشق شکر ریختم تویش و یک قاشق آبلیمو ، وقت شام دیدم: وااای! چه شیرین شده! 

گفتم الان مهمان ها با خودشان می گویند لابد خانم خانه فسنجان شیرین دوست داشته ، نمی دانستند که از تلخی فرار کرده و به شیرینی رسیده وگرنه که خانم خانه از غذای شیرین بدش می آید و فسنجان ملس دوست دارد.

مادرشوهر از لبوها خوشش آمد و همانجا توی جمع پرسید: چطوری پختی؟ من هر جور می پزم رنگش میره! 

بخار پز کرده بودم؛ یک قابلمه بزرگ را تا نصفه پر از آب ، لبوها را شستم و د و چیدم توی یک قابلمه کوچکتر و گذاشتم توی قابلمه بزرگ ، درش را بستم و کم کم لبوها با بخار آب پخت.اولین باری بود که لبو می پختم.خانم خانه لبو هم دوست ندارد و لب نمی زند! 

شب ِ"اولین بار" ها به خوبی و خوشی گذشت ، باشد که همه زندگی این شکلی بگذرد! 




همت بلند دار!

درخواست حذف اطلاعات

شب یلدا وسط بُدو بُدوهای مهمان داری هیچ حواسم به فال حافظ نبود؛ در عوض دوستی دارم که حواسش به من بوده و برایم فال گرفته: 


"ذره را تا نبُوَد همتِ عالی حافظ 

طالب چشمه خورشید درخشان نشود"


از بین همه ی بیت های غزل من این بیت را به خودم گرفتم؛ چه خوب گفته حضرت حافظ ، چه خوب نصیحتم کرده که: دختر جاان! 

به هر کجا که می خواهی برسی همت عالی باید داشته باشی یا به قول امروزی ها اراده قوی!

این یک قلم جنس اگر با تو نباشد مثل فرفره فقط دور خودت می چرخی بدون اینکه قدمی به جلو رفته باشی! 




سلام بر دیِ سفید!

درخواست حذف اطلاعات

برای آذر ماه با خودم قرار گذاشته بودم نگذارم صبح هایم قضا شود.بعد یک نفر توی وجودم کجکی خندیده بود که" بروووو بابا! تو از این قول و قرارها زیاد با خودت می ذاری ، اینم مثل بقیه".


این هم مثل بقیه نشد ، بیشتر روزها برای صبح بیدار شدم ، چند تایی هم که قضا شد فردا یا پس فردا قضایش را خواندم.

حس خوبی دارم؛ حالا برای دی ماه چه قول و قراری با خودم بگذارم؟ 

و مرتبی همیشگی خانه خوب است؟ 

بله...


#برنامه_ماهانه




چرا؟

درخواست حذف اطلاعات

تازگی ها حبه خیلی سفت و سخت برای دستشویی رفتن مقاومت می کند؛ می بینی دارد به خودش می پیچد و بندری می د! آن وقت میپرسی: جیش داری؟ بریم دستشویی؟ 

-نه جیش ندارم! 

-پس چرا اینطوری می کنی؟ 

-بازی می کنم :))


مصیبت اصلی وقتی ست که خانه مامان اینهاییم.بعد از کلی بندری و به خود پیچیدن می گوید جیش دارم.می رویم حیاط ، می رویم دستشویی ، درست در یک قدمی سنگ مزبور! میگوید: جیش ندارم.

هر کاری می کنم زیر بار نمی رود که جیش دارد و راه رفته را بر می گردیم و این اتفاق پنج، شش بار تکرار میشود.


ب سه ی نصفه شب دیدم از خواب بیدار شده و گریه می کند ، گفتم: بریم دستشویی جیش کن ،مثل همیشه گفت:نه، جیش ندارم.

بالا ه بردمش دستشویی ، بعد دیدم همان طور که دارد جیش میکند گریه کنان می گوید:جیش ندارم، جیش ندارم! 

-پس این چیه آخه؟! 


انگار این بچه به طور پیش فرض تنظیماتش را جوری راست و ریست کرده که هر بار اسم دستشویی آمد بگوید: جیش ندارم!

علت؟،،،نامعلوم!




با خودت چند چندی؟

درخواست حذف اطلاعات

سه سال پیش که داشتیم عروسی می کردیم من یه پیشنهاد کاری خوب داشتم از یکی از دفترخونه های شلوغ شهرمون ، گفتم نه! 

دیگه نمی خواستم شاغل باشم.سین اصرار نمی کرد اما می دونستم خیلی دوست داره من برم سرکار ، اون موقع پیش خودم می گفتم: لابد چشم دوخته به چندرغاز حقوقی که قراره من بگیرم.نکنه سرکار رفتن من باعث بی مسئولیتی و تنبلیش بشه؟!


دوست داشتم مثل مردهایی باشه که اجازه نمیدن زنشون بره سرکار و این را یکی از نشونه های علاقه مرد به زن می دونستم!! 


این روزها در چرخش صد و هشتاد درجه ای مواضع مون ، من دوست دارم برم سرکار و سین به شدت مخالفه و هیچ جوره راضی نمیشه.


من پیش خودم فکر می کنم: لابد نمی خواد من مستقل باشم؟ دستم توی جیب خودم باشه؟ یه زن وابسته می خواد.


با این اوصاف من اگر جای خدا بودم یه پس گردنی سنگین میزدم به خودم و میگفتم: چته خب؟ شوهرت چطوری باید باشه که حرف و حدیثی ازش درنیاری؟ به کدوم ساز تو باید ب ه؟ 

بعدش هم زبان در دهان گرفته و سکوت اختیار می .




ما هیچ ما نگاه!

درخواست حذف اطلاعات

دیروز یه صحنه جالب دیدم؛ یه پسر بچه سیزده -چهارده ساله شاید هم کمتر که هنوز پشت لبش سبز نشده بود توی خیابون موتور سواری می کرد و یه پسربچه همسن خودش را هم نشونده بود ترکش.


فکر کن! پسربچه و موتور سواری ، بعد معلوم نبود آقایون راهنمایی و رانندگی کجا تشریف داشتند که جلوش رو بگیرند و گواهینامه بخوان ازش؟!که نکنه خودش و یه آدم بیگناه دیگه رو به کشتن بده.


از این صحنه های جالب بارها و بارها توی شهرمون دیدم بعد ما نشستیم 

تاسف می خوریم به حال دانشجوهایی که توی حادثه اتوبوس آزاد فوت د.

اتوبوس معاینه فنی نداشته و هیچ ی نبوده که جلوی آقای راننده رو بگیره و نذاره با اتوبوس قراضه اش رانندگی کنه.


تاسف خوردن ما چه فایده ای داره وقتی هیچ ی توی این مملکت احساس تکلیف نمی کنه که به وظیفه اش عمل کنه؟ وقتی قانون توی کشورمون اجرا نمیشه از این اتفاق های تلخ باز هم می افته...




چیکار کنم شوهرم به حرفم گوش بده؟!

درخواست حذف اطلاعات

یکی از سرگرمی های من اینه که یه موضوع را به انگلیسی سرچ می کنم و مطالب مرتبط با اون موضوع را توی سایت های اجنبی! می خونم.هم فال، هم تماشا.هم اطلاعاتم را زیاد می کنم هم زبانم تقویت میشه.

"چکار کنیم که شوهرمون به حرفمون گوش بده؟!" 

تازگی ها اینو سرچ می ...موضوع از این علمی تر و مفیدتر می خواستید؟ :))

یکی از را ارهاش این بود:"موقع حرف زدن با شوهرتون کنارش بنشینید نه روبروش."

میگفت بعضی از مردها از ارتباط چشمی و فیس تو فیس حس بدی بهشون دست میده ، حس ناامنی.شاید چون ح بازجویی تداعی میشه براشون بدشون میاد.

همین...راجع به بقیه را ارهاش هم میگم براتون.




چه خوب

درخواست حذف اطلاعات

رفته بودیم ، توی اتاق انتظار مطب روی وایت بُردی که به دیوار بود با ماژیک آبی نوشته بودند: 

"چو باد عزم سر کوی یار خواهم کرد

نفس به بوی خوشش مشکبار خواهم کرد

به هرزه بی می و معشوق عمر می گذرد

بط م بس از امروز کار خواهم کرد." 


هم که می شوید اهل دلی باشید که هر روز مریض هایش را به دو سه بیت شعر مهمان می کند.




با خودت چند چندی؟

درخواست حذف اطلاعات

سه سال پیش که داشتیم عروسی می کردیم من یه پیشنهاد کاری خوب داشتم از یکی از دفترخونه های شلوغ شهرمون ، گفتم نه! 

دیگه نمی خواستم شاغل باشم.سین اصرار نمی کرد اما می دونستم خیلی دوست داره من برم سرکار ، اون موقع پیش خودم می گفتم: لابد چشم دوخته به چندرغاز حقوقی که قراره من بگیرم.نکنه سرکار رفتن من باعث بی مسئولیتی و تنبلیش بشه؟!


دوست داشتم مثل مردهایی باشه که اجازه نمیدن زنشون بره سرکار و این را یکی از نشونه های علاقه مرد به زن می دونستم!! 


این روزها در چرخش صد و هشتاد درجه ای مواضع مون ، من دوست دارم برم سرکار و سین به شدت مخالفه و هیچ جوره راضی نمیشه.


من پیش خودم فکر می کنم: لابد نمی خواد من مستقل باشم؟ دستم توی جیب خودم باشه؟ یه زن وابسته می خواد.


با این اوصاف من اگر جای خدا بودم یه پس گردنی سنگین میزدم به خودم و میگفتم: چته خب؟ شوهرت چطوری باید باشه که حرف و حدیثی ازش درنیاری؟ به کدوم ساز تو باید ب ه؟ 


من زبان در دهان گرفته و سکوت اختیار می کنم.




شکر نعمت نعمتت افزون کند!

درخواست حذف اطلاعات

چند وقتی هست که شروع کرده ام به تمرین شکرگزاری ، هر روز در مورد یکی از داشته ها و قشنگی های کوچک و بزرگ زندگی ام می نویسم و خدا را برای داشتنش و دادنش شکر می کنم. 


امشب که از شب نشینی خانه مادر شوهر برمی گشتیم یادم افتاد که در مورد ماشین مان بنویسم.

نوشتم: 

"خدایا شکر برای ماشینی که زیر پامون گذاشتی حتی اگه یه پیکان قراضه باشه که هر چند وقت یکبار میره تعمیرگاه و ج روی دستمون میذاره."




بدم میاد از این سوالا!

درخواست حذف اطلاعات

هیچ وقت اجازه ندهید ی از بچه تان بپرسد: مامان را بیشتر دوست داری یا بابا رو؟ 

به بچه هم یاد بدهید این جور وقت ها جواب بدهد: هر دو تا را!


امروز یکی این سوال مس ه را از حبه پرسید.قبل از اینکه حبه چیزی بگوید گفتم: پدر و مادر مثل چشم می مونند.مگه میشه آدم چشم راستش رو بیشتر از چشم چپش دوست داشته باشه؟ 


مادربزرگ تان فعلا توصیه ی دیگری ندارد فرزندانم! 




شوهر کرد!

درخواست حذف اطلاعات

توی یه مغازه نزدیک خونه مادر شوهر اینها یه لباس دیده بودم که بدجور عاشقش شدم.یه سارافون مشکی-سبز یشمی گُل گلی با یه کت مخمل.

چند؟ 

۱۸۰ هزار تومن! 

جنس خیلی معمولی اما گرون.به سین هم نشونش دادم اما دلم نیومد توی این وضعیت اقتصادی سوار شیطون بشم و پامو کنم توی یه کفش که الا و بلا باید برام ب ی!! 


هر بار می رفتیم خونه مادر شوهر از توی ماشین صد و هشتاد درجه سرِ مبارک را می چرخوندم سمت ویترین مغازه و با نگاه حسرت بار و لب و لوچه آویزون لباس را می دیدم.


امروز دیدم دلبرم! پشت ویترین نیست.حال پسری رو داشتم که از سربازی برگشته و فهمیده دختر مورد علاقه اش رو شوهر دادن ، اون هم به زور ، به یه مرد کچل پولدار!