رسانه
رسانه

زندگی می بافم



دکمه تکرار نداره زندگی؟

درخواست حذف اطلاعات

امشب شب خوبی بود؛ یک غذای ساده درست که وقتم را نگرفت ، عدس پلو بدون گوشت و کشمش و با آپشن دوست داشتنی ته دیگ سیب زمینی.

اگر پدر شوهر بود حتما سر سفره به مادرشوهر غر می زد که آبگوشتی ، خورشتی ، چیز دیگری می پختی اما سین یکی از پر رنگ ترین خوبی هایش همین ساده گیری هایش توی غذا خوردن است ، در قید و بند این نیست که چی می خورد ، که حتما غذای خورشتی و چرب و چیلی نمی خواهد ، که سخت نمی گیرد! 


شب خوب مان اینطوری رقم خورد که کنار بخاری تکیه دادیم به متکاهای مخملی مامان دوز ، اخبار و سریال تماشا کردیم ، شام خوردیم ، من بافتنی بافتم ، چای آوردم ، معا کردیم ، حبه هم برای خودش بازی کرد و با شیرین زبانی هایش قند توی دلمان آب شد و...


یک شب معمولی اما خوش! 





ب و کار

درخواست حذف اطلاعات

دوست سین پیشنهاد داده که بیا با هم دستگاه نایلون زنی ب یم و تولیدی راه بیندازیم.از این نایلون های ساده ، به قول خودمان "مشمّا" که میوه فروش ها و مارکتی ها می دهند دست مشتری.حالا دستگاه نایلون زنی قیمتش چقدر است؟ 

۹۰ میلیون! 

یک سوله هم باید اجاره کنیم و پول اجاره سوله و مواد اولیه هم هست.


بی خیالش شدیم فعلا...


خیلی دلم می خواهد با سین تولیدی یا ب و کاری راه بیندازیم ، اما چه کاری که به ریسک سرمایه گذاری اش بیارزد؟ اصلا با کدام سرمایه؟ 

سین از وام گرفتن می ترسد ، به خاطر وضعیت کارش می ترسد قسط های وام را نتوانیم به موقع بدهیم.حق هم دارد خب...


از آن طرف من دلم به بافتنی خوش بود و داشتن کارگاه که الان دیگر با گرانی کاموا ی رغبت نمی کند سفارش بافت بدهد.


پس ما معمولی ها چطور به آرزوهایمان برسیم؟ 

آرزوهایمان؟ 

یک خانه نقلیِ جمع و جور که از خودمان باشد مثلا...




روضه داریم

درخواست حذف اطلاعات

صبح زنگ زدم به خانم پ که مداح است ، هماهنگ که فردا ساعت چهار بیاید خانه ی ما برای روضه...بله! 


همه چیز که قطعی شد افتادم به جان خانه ، اتاق خواب را مرتب و جاروبرقی کشیدم ، حالا نوبت اتاق حبه ست ، روی اجاق گاز هم نخود گذاشته ام که بپزد...نگفتم بهتان که قرار است آش بپزم و به مهمان ها آش هم بدهیم.بانیِ این آش من نیستم ، نذر یک دوست عزیزی از خواننده های اینجاست که قسمت زیادی از هزینه هایش را داده و من فقط ادایش می کنم.

 

وسط همه ی کارها زنگ می زنم به مهمان ها و دعوتشان می کنم.بعد از ظهر هم باید بروم سبزی و عدس و لوبیا و بقیه ی مخلفات را ب م.شب هم باید پیاز داغ و کشک را آماده کنم و بگذارم توی یخچال برای فردا و ....


دلم می خواهد لااقل سالی یکبار توی خانه مان روضه داشته باشم ، دلم می خواهد این روضه گرفتن تبدیل به یک سنت خانوادگی بشود مثل نذری ای که پدربزرگ مادری روز عاشورا می دهد و الان یک سنت چهل ساله خانوادگی ست.


یک چیزی بگویم و بروم به کارهایم برسم.لطفا بیایید به عقاید هم احترام بگذاریم.بگذاریم آدمها یک کارهایی را دلی! انجام بدهند حتی اگر از نظر ما آن کار عقلی و منطقی نباشد.روضه گرفتن یکی از آن کارهاست که ممکن است برای بعضی ها فلسفه و مفهوم خاصی نداشته باشد ، اما برای خیلی های دیگر هم پر از حس و حال خوب و دوست داشتنی ست.




دلِ خوش

درخواست حذف اطلاعات

گاهی بدجور از مستاجری خسته میشوم.دلم می خواهد یک خانه از خودمان داشته باشیم که دیوارهایش را کاغذ دیواری بزنیم ، پنجره هایش ، پنجره آشپزخانه اش به سمت حیاط و  دار و درختش باز بشود ، یک گوشه اش را کتابخانه بگذارم و میز و صندلی و بشود گوشه ی دنج خودم برای مطالعه ، با یک صندلی گهواره ای!! کنار شومینه - خارجکی طور - که یک اتاقش بشود کارگاه آموزش بافتنی ، که توی باغچه اش گل و سبزی بکاریم ، که حیاط را پر کنیم از شمعدانی و حسن یوسف و ...که هر چی...فقط از خودمان باشد.که بشود برای گوشه گوشه اش نقشه چید. 


من آدم بلند پروازی نیستم.من بیشتر از آنکه توی رویاها زندگی کنم آدم واقعیتم...ته ته همه ی این آرزوها من خوب می دانم مهم اینست که دلت خوش باشد چه توی خانه سیصد متری مردم مستاجر باشی چه توی خانه نود متری خودت صاحبخانه.


پس خدایا لطفا کاری کن که دل همه مان همیشه خوش باشد ، خدایا به این نکته هم توجه کن که آدم دلش توی خانه خودش خوش ترست قطعا! 




مربای به می پزیم!

درخواست حذف اطلاعات

حبه بالا ه خو د؛ بعد از اینکه چند باری با هم همین طور الکی رفتیم آشمی یو! و به مربای بِه سر زدیم ، بعد از اینکه بَخَلش! و راهش بردم ، بعد از اینکه قصه ی گربه کوچولو را برایش تعریف که می خواست از خیابان رد شود اما بازیگوشی کرد ، دست مادرش را نگرفت و با موتوری تصادف کرد و پایش زخم شد ،بعد از اینکه....خلاصه که خو د.


من چراغ های هال و آشپزخانه را خاموش ! بعد آمدم توی اتاق که توی سکوت قشنگ این وقت ِ شب بافتنی ببافم.


نگران این هم هستم که نکند موقع خواب یادم برود و زیر قابلمه ی مربا را خاموش نکنم و فردا صبح ته دیگ! بِه بخوریم به جای مربای به! 


مربای بِه پختن خیلی کار ساده ایست.امتحانش کنید.شبها هم زود بخو د ، من را نبینید که جغد طور! بیدارم.کارِ مردم مانده روی دستم! مجبورم مجبورررر! 





دلِ خوش

درخواست حذف اطلاعات

گاهی بدجور از مستاجری خسته میشوم.دلم می خواهد یک خانه از خودمان داشته باشیم که دیوارهایش را کاغذ دیواری بزنیم ، پنجره هایش ، پنجره آشپزخانه اش به سمت حیاط و  دار و درختش باز بشود ، یک گوشه اش را کتابخانه بگذارم و میز و صندلی و بشود گوشه ی دنج خودم برای مطالعه ، با یک صندلی گهواره ای!! کنار شومینه - خارجکی طور - که یک اتاقش بشود کارگاه آموزش بافتنی ، که توی باغچه اش گل و سبزی بکاریم ، که حیاط را پر کنیم از شمعدانی و حسن یوسف و ...که هر چی...فقط از خودمان باشد.که بشود برای گوشه گوشه اش نقشه چید. 


من آدم بلند پروازی نیستم.من بیشتر از آنکه توی رویاها زندگی کنم آدم واقعیتم...ته ته همه ی این آرزوها من خوب می دانم مهم اینست که دلت خوش باشد چه توی خانه سیصد متری مردم مستاجر باشی چه توی خانه نود متری خودت صاحب خانه.


پس خدایا لطفا کاری کن که دل همه مان همیشه خوش باشد ، خدایا به این نکته هم توجه کن که آدم دلش توی خانه خودش خوش ترست قطعا! 




روضه ی حسین

درخواست حذف اطلاعات

از روضه خانگی کوچیکه برگشته ام خانه؛ محرم آمد و تمام شد ، ماه صفر هم چند روز دیگر تمام میشود و من هنوز دارم با خودم کلنجار می روم که روضه بگیرم توی خانه ام یا نه؟ 


تمام شک و تردیدم هم از آنجاست که فکر می کنم برای برگزار روضه ی حسین حتما باید نیتم خالص باشد ، فقط و فقط برای خود حسین ، که نیست خب، ته ته دلم نیت های دیگری هست.

سخت می گیرم؟....نمی دانم!


یک رگه های کوچکی از کمال گرایی توی وجودم هست که این جور وقت ها خودش را نشان می دهد.


"افراد کمال گرا اعتقاد دارند هر چیزی یا باید کامل کامل باشد یا اصلاً نباید باشد و به طور وسواسی می خواهند از همان اول همه چیز کامل باشد و حتی کوچکترین نقصی را قبول ندارند."


این شرح حال من است که از نت ِ عزیز پیدا .باید توی همان نتِ عزیز بگردم و درمانی برایش پیدا کنم.


تازه! یک کلیشه اشتباه هم توی ذهنم دارم که می گوید روضه گرفتن کار مامان ها و مامان بزرگ هاست و تو هنوز برای گرفتن همچین مراسمی جوانی!! 

شگفتا! یالَلعَجَب!





چرا روضه؟

درخواست حذف اطلاعات

یک دوست عزیزی گفته: یه نفر هزار و چهارصد سال پیش شهید شده الان روضه می خواد چیکار؟

به نظر من هم حسین احتیاجی به روضه های ما نداره قطعا ، روضه گرفتن برای اینه که ما هی هر سال فلسفه شهید شدن حسین ، عقیده و تفکری که حسین به خاطرش شهید شد را برای خودمون یادآوری کنیم ، شاید یک جایی این یادآوری به دردمون بخوره.مخصوصا این عقیده که "اگر دین ندارید لااقل آزاده باشید" را هر سال تکرارش کنیم ، شاید کمی خودمون باشیم ، خودِ انسانی مون ، توی قید و بند هیچ قدرت و حرف زور و راه اشتباه و غلطی اسیر نشیم و ...

که دیگه نگیم:"انسانم آرزوست!"

روضه گرفتن یه جور بزرگداشت و تکریمه...بزرگداشت که مُرده و زنده نداره...توی دنیا همیشه برای آدمهای بزرگ و تفکرات تاثیر گذارشون مراسم قدردانی و بزرگداشت گرفته میشه ، این روضه ها رو هم بذارید به حساب یک جور بزرگداشت مذهبی...




کربلا! کربلا!

درخواست حذف اطلاعات

اون مداحی هست که میگه: کربلا! کربلا! ما داریم میاییم...

حبه صبح این را از تلویزیون شنیده و این طوری می خونه: 

تَربلا! تَربلا! ما م میاییم مشهد! 




اصحاب !

درخواست حذف اطلاعات

من ابروهای خیلی معمولی دارم که خودم هم از پس تمیز و مرتب شان برمی آیم از این رو! دیر به دیر آرایشگاه می روم.چند وقتی بود که دلم می خواست ابروهایم مجلسی! باشد و زیر دست آرایشگر برود.گذاشته بودم پُرِ پُر شده بود.


رفتم آرایشگاه سر کوچه مان که همیشه ی خدا جز من مشتری دیگری ندارد ، کارم که تمام شد پرسیدم: چقدر تقدیم کنم؟ 

فرمودند: ۱۵ هزار تومان شده ، ابروهای شما زیاد کار نداشت شما ۱۲ بده.

حالا دو ماه پیش چقدر بود؟ 

۷ هزار تومان...جرات ن بپرسم چرا اینقدر گران شده چون ترسیدم مثل بقیه ربطش بدهد به گرانی دلار! 


قشنگ در آن لحظه حس و حال اصحاب کهف را داشتم وقتی رفتند ید و دیدند سکه شان دیگر ارزشی ندارد با این تفاوت بزرگ که آنها سیصد سال!! خو دند و وقتی بیدار شدند همه چیز عوض شده بود ما شب می خو م صبح بلند میشویم می بینیم قیمت ها تغییر کرده.


به گمانم سالها بعد حال و روز ما هم ضرب المثل بشود ، بشویم اصحاب مثلا!




توکل رو باید یاد بگیرم

درخواست حذف اطلاعات

آقای شوهر توی روزهای گرم بهار و تابستان هوس آش داشت و چند روز در هفته آش می پختم برایش ، چه برسد به امروز که یک روز پاییزی ست با هوای ابری و سرد که بدن خود بخود فقط آش می طلبد ...بله...دارم آش رشته می پزم برای عصرانه ، با کشک و نعناع های خشک شده خانگی ، حبه با مادر شوهر که ظهر آمده بود اینجا رفت خانه شان ، من کمی ذوق که خب سر صبر می نشینم بافتنی ام را می بافم ، اصلا این روزها همه فکر و ذکر من شده بافتنی و این بد است ، تک بُعدی بودن بد است.

هر روز صبح که بلند میشوم از خودم می پرسم: تموم میشه تا آ آبان؟ 

شب که می خوابم توی دلم! تعداد قلب های بافته شده را می شمارم و حساب کتاب می کنم که چقدر دیگر مانده و دوباره این سوال را تکرار می کنم که: تموم میشه تا آ آبان؟ 


خدا به من رحم کرد که با این روحیه استرسی ام از خواندن وک منصرف شدم وگرنه من توی آن کار دوام نمی آوردم ، منی که برای یک سفارش بافتنی اینهمه حرص و جوش می خورم چطور می توانستم با پرونده و قاضی و موکل کنار بیایم...از استرس می مُردم لابد! 


قلابم صبح ش ت...یادم باشد قلاب ب م و یادم باشد توکل کنم به خدا...این روزها امیدهایی که به آدمها بسته بودم ناامید شد ، پوچ آوردم ، حواسم نبود که امید اول و آ م باید خدا باشد.




صبح

درخواست حذف اطلاعات

صبح ای که با گرفتگی و کیپ شدن گوش و وز وز نامبرده شروع بشه صبح نیست که ، خودِ خودِ غروب است اون هم غروب گرفته و ابری! 


انگار که یه پنبه بزرگ گذاشتند توی گوش سمت چپم ، صداها رو با ولوم پایین می شنوم ، خودم هم که حرف می زنم صدا می پیچه توی سرم ، یه درد خفیفی هم دارم...بی خیال حالا! 


صبح زودتر از آقایون بیدار شدم ، از سکوت خونه استفاده ، موهامو شونه زدم ، برای اولین بار یه وری بافتمشون ، حالا مو هم ندارم ها ، دو تا دونه شوید چسبیده به سرم! ولی حس خوبی بهم داد ، کرم جِی یدم و دوباره شروع به کرم زدن به کف پا و پاپوش پوشیدن ، بافتنی بافتم ، الان هم لباس ریختم توی ماشین که زحمت شستن شون رو بکشه و خودم بلند شم بخونم ، ظرف بشورم و آشپزخونه رو جمع و جور کنم.


حالم خوبه...حال تون خوب باشه الهی! 





بچه داری و خانه داری با هم!

درخواست حذف اطلاعات

با حبه داریم توی حیاط سبزی می شوریم؛ بله ، تنها راهی که آدم می تواند با وجود بچه به کارهایش برسد مشارکت دادن همان بچه توی کارهاست.

ظرف که می شورم حبه را می نشانم روی ماشین لباسشویی که کنار سینک است ، دو سه تا قاشق می دهم دستش که بشورد و مشغول باشد ، لباس ها را می دهم حبه بریزد توی ماشین ، موقع در آوردنشان هم می گذارم حبه این کار را د ، بعد با هم تشت را می گیریم و می بریم حیاط ، حبه لباس ها را می دهد دستم و من پهن می کنم روی بندِ رخت ، با هم جاروبرقی می کشیم ، لباس ها را که تا می کنم میدهم حبه بگذارد توی کشو ، گاهی یک لباس می دهم دستش که تا کند و او مدتها مشغول همان لباس و تا ش می شود و من به کارهایم میرسم.

اینجوری هاست که شما با وجود بچه هم می توانی خانه و زندگی مرتبی داشته باشی اما کاری که در ح عادی نیم ساعت طول می کشد با بچه یک ساعت زمان می برد به علاوه اینکه باید اعصاب فولادین و صبر ایوب هم داشته باشی تا در برابر ابکاری ها و ریخت و پاش های احتمالی بچه داغ نکنی و از کوره در نروی.

اما راحت تر از همه اینها این است که صبح ها یکی دو ساعت زودتر از بچه از خواب بیدار بشوی و کارهایی که میشود توی سکوت انجام داد را انجام بدهی و اعصابت هم خط خطی نشود خدای نکرده!

والسلام!




پسر آداب معا دان ما!

درخواست حذف اطلاعات

داشتیم با حبه می رفتیم جایی ، از جلوی مغازه دوست ِسین رد می شدیم.مغازه آن طرفِ خیابان بود و ما این طرف بودیم.حبه کلاهش را که دستش بود گرفت سمت من و گفت: مامان اینو بگیر من دست بلند بِتُنم!

کلاه را گرفتم و والاحضرت برای دوست بابایش آقا ناصر که بیرون مغازه نشسته بود دست بلند کرد و ایشان هم پاسخ داد!

بعد هم جناب حبه به بنده امر فرمودند که: تو دست بلند بِتُن!

بله!




برنامه آبان ماه

درخواست حذف اطلاعات

نوشتن همیشه به ذهن آدم نظم میده ؛ پس برنامه بنویسیم برای آبانِ قشنگمون:

۱.توی رابطه با سین می خوام چله سکوت بگیرم.این روزها خیلی غر میزنم سرش ، می خوام یک ماه فقط یک ماه هیچ گله و شکایتی نکنم ، نگم بهم محبت نمی کنی ، تمرکزم را از روی سین بردارم ، می خوام رهاش کنم ، اصلا انگار که مجردم و شوهری ندارم!
به جاش حواسم به حساسیت هاش باشه.حساسیت هاش؟ مرتب بودن خونه و گوشی به دست نبودن من!

۲.کتاب متفکران بزرگ را تموم کنم ، کتاب "دختری که رهایش کردی" را که توی فیدیبو بخونم.

۳.مثل همیشه زبان بخونم .حداقل روزی نیم ساعت
۴.درس بخونم؛ بیشتر و بهتر.
۵.چله حدیث اء بگیرم.
۶. اول وقت بخونم ، صبح هام قضا نشه ، قرآن خوندن های بعد را که خیلی وقته گذاشتم کنار دوباره از سر بگیرم.
۷.هفته ای دو روز روزه های قضام را بگیرم.
۸.شبها دیرتر از دوازده نخوابم و هشتِ صبح بیدار بشم.
۹.روزی بیشتر از دو ساعت نت گردی نکنم.

و ...یادم باشه آدم های موفق آدم هایی هستند که برای هر لحظه از زندگی شون برنامه دارند.




هر آدمی محترمه

درخواست حذف اطلاعات

ب سین سر ماجرایی با لحن بد و ادبیات طلبکارانه ای با من حرف زد.صبح سر کار بود ، غروب که برگشت ایستادم یک گوشه و گفتم: بیا بغلم کن ، بوسم کن از دلم دربیار.

زیر بار نمی رفت که بد حرف زده ، گفتم حتی اگر من اشتباه هم کرده باشم تو حق نداری با من بد حرف بزنی.با خنده و شوخی گفت: تو چقدر مغروری! 

گفتم: بله.مغرورم چون اجازه نمیدم ی با من بد حرف بزنه.

گفت: مگه تو کی هستی که من باهات بد حرف نزنم؟ 

گفتم:هر ی شخصیتش براش مهمه...هر آدمی قابل احترامه.

خلاصه که مجبورش به جبران لحن بدش حس بوسم کند.

از اینکه خودم را توی رابطه با سین دوست دارم ، بیشتر از قبل ، بیشتر از روزهای اول با هم بودنمان ، خوشحالم.ولی یک چیز را نمی فهمم.چه ی توی مغز و ذهن سین و خیلی از مردها فرو کرده که احترام فقط برای غریبه و رئیس و دوست و همکار است و زنِ آدم چون زنش هست و شین مالکیت چسبیده به اسمش حق دارد با او هر رفتاری که خواست د.کاش اینها همانجا توی مغز سین بماند و بپوسد و به حبه میراث نرسد! 




تلگرام

درخواست حذف اطلاعات

وقت حساب کتاب شد؛ امروز سر جمع یک ساعت و ربع از تلگرام استفاده .به کمک نرم افزار فارست...اما هم من و هم شما می دونیم که این نرم افزارها و چالش گریز از گوشی و هر چی که به اسم ترک اعتیاد ازشون استفاده می کنیم بی فایده است ، بی فایده است تا وقتی خودِ خودمون اراده نکنیم و گوشی را نذاریم کنار...

فقط باید سفت و سخت وایستیم بالای سر بچه ی وجودمون و مجبورش کنیم دست برداره از علاف گشتن توی گوشی و به کارهای مهم ترش برسه.

ما آدم های معتاد به گوشی دو دسته ایم؛ یا زیادی بیکاریم و با گوشی وقت های بیکاری مون رو پر می کنیم یا بیکار نیستیم ، اتفاقا کلی کار و مشغله داریم اما اولویت هامون را توی زندگی گم کردیم و به جای تمرکز روی اولویت ها همه حواسمون به حاشیه های زندگیه.

اولویت من الان باید بچه ام باشه و روزهای بچگیش که دیگه تکرار نمیشه ، شوهرم باشه ، خودم باشم و وقتی که برای رشد و پیشرفتم می ذارم ، نه گشتن های بی هدف و بیهوده توی نت و تلگرام.

یکبار دوستی گفته بود: ما سرگرمی دیگه ای جز گوشی نداریم.گفتم: بله ؛ اما سرگرمی هم اندازه داره ، زندگی که همش زنگ تفریح نیست.

این حرفها قبل از همه برای خودمه ، برای خودم که تلنگر بزنم بهش و یادش بیارم زیادی غرق این دنیای مجازی شده...قصد نصیحت هیچ کدوم تون را ندارم ، گفته باشم!




جنس خوب

درخواست حذف اطلاعات

جنس ِ خوب فقط بلوز بافت ِ سبزِ مغز پسته ای مامانم ، اول مامان می پوشید بعد که چاق شد و تنش نرفت ما دخترها تصاحبش کردیم، امروز با خواهری حساب کتاب می کردیم ببینیم قدمتش به چه قرنی!! برمی گرده دیدیم کم ِکم ۱۲-۱۳ سالی میشه که از مغازه آقای میم یدیمش....آخ نگفته ، شما بگو یه جا نخ کش شده باشه ، شده باشه ، رنگش برگشته باشه ، زدگی یا خوردگی داشته باشه ، حتی دکمه هاش هم نیفتاده که دوباره دوخته بشه ، اون وقت لباس های الان را می ی یه بار که می پوشی می بینی دکمه اش یا شل شد یا افتاد و مجبوری دوباره بدوزیش...

امروز دیدم خواهری گذاشته پیش لباسهایی که قراره بدیم به خیریه ، گفتم بده به من ، یه مدت من بپوشمش ببینم تا کی دووم میاره...اصلا شاید دادمش به موزه!!!

به اسم "سینا تریکو " مارک خورده ، دمشون گرم با این جنسشون!




دهه ی نودی است دیگر!

درخواست حذف اطلاعات

با حبه رفته بودیم پارک ، نشسته بودیم روی نیمکتی که روبروی سرسره ها بود ، پسر بچه و دخترکی شش -هفت ساله آنجا سرسره بازی می د ، توجه شان به حبه و تفنگش جلب شد.تفنگ را چند دقیقه قبل از مغازه ی دوهزار تومنی برایش یده بودم.کم کم آمدند کنار ما.پسر بچه پرسید: باهاش دوست بشیم بازی کنیم؟ 

گفتم: آره.

اشاره کرد به تفنگِ آکبند حبه و گفت: اگه اینو باز کنه بده ببینیم باهاش دوست میشیم! 

عجب!

بچه های این نسل چه حسابگر شده اند، به خوب و بد ِ حسابگر بودن کاری ندارم حالا ولی ما ، من و بیشتر دهه ی شصتی ها چه شش- هفت ساله های ساده ی مهربانی بودیم! 





ده خوشی های کوچک

درخواست حذف اطلاعات

به همین سوی چراغ قسم! صبح که از خواب بیدار شدم یادم نبود امروز چند شنبه است.هر چقدر به حافظه مبارک فشار آوردم چیزی دستگیرم نشد ، آ سر مجبور شدم بروم سراغ گوشی و تقویمش را نگاه کنم.

امروز است...نه؟...یک ی قشنگ پاییزی که آفتاب خودش را پهن کرده روی فرش لاکی رنگ هال ، حبه خانه یکی از مامان بزرگ هاست ، من هستم و آقای سین ، چای دارچینی ریخته ام تا همراه ما بخوریم و اخبار شبکه ی خبر را ببینیم.میل قلاب بافی هم هست و کاموای صورتی رنگ...

توی همان کتاب متفکران بزرگ که این روزها می خوانمش از قول آلبر کامو نویسنده و فیلسوف فرانسوی نوشته: 

"کامو معتقد بود که باید از ده خوشی های زندگی لذت برد....بعضی از مردم خوشی های کوچک زندگی را ناچیز میشمارند و دنبال چیز متعالی تر و ناب تری هستند اما کامو آنها را سرزنش می کند: تنها راه خیانت به زندگی آن است که از آن مایوس شد ، شکوه ناگوارش را ندید و دنبال زندگی دیگری بود." 

ده خوشی های کوچک؟ 

همین لحظه ، همین لحظه ی ساده و معمولی ای که داریم زندگی اش می کنیم.