رسانه
رسانه

حقیقت روشن:



برادر، دشمن، دوست

درخواست حذف اطلاعات

در حماسه ها، ملّت ها و قهرمانان آنان با همنوعان خود طرف اند. برادر با برادر، پسرعموها با پسرعموها و اقوام و قبایل خویشاوند با یکدیگر؛ در حالی که بین ملّت های بیگانه و ناهمگن، چندان زدوخورد و اصطکاکی مشاهده نمی شود. گویا همین اشتراک و برادری، عامل اصلی بروز اختلاف بوده و ج آغاز دوران صلح و "دوستی" است. امّا با این وجود، ملّت های متمدّن همیشه جنگ را به ج ترجیح داده اند و اصلاً به تعبیری، جنگ برای جلوگیری از ج بوده است. اتّحاد و برادری از ج ِ ولو دوستانه بهتر است، امّا به شرطی که حقّ برادری ادا شده و هیچ در این میان زیاده خواهی پیشه نکند. البتّه که صلح اوّل که نخستین گزینۀ چنین ملّت هایی است، بهتر از هر نوع جنگی است، ولی اگر کارساز نبود، چاره ای نیست جز جنگ اوّل تا منجر به صلح شود. شرط آن نیز این است که رصد شود تا در بطن خود احتمال به میان آمدن دوبارۀ بحث اشتراک را آبستن نباشد که منجر به دشمنی و بروز جنگ آ شود!

حال، ببینید از نظرگاه تاریخی نیز اوّل و آ تاریخ به مالکیّت اشتراکی می رسد یا -طبق تعالیم دینی ما- ملّت ها همه از یک تبار واحد بوده و سپس از هم جدا گردیده اند؟





بادیگارد

درخواست حذف اطلاعات

مراسم عید فطر پارسال بود که حاج میثم مطیعی شعر معروف "ای نشسته صف اوّل نکنی خود را گم..." را خواند و بسیاری از نشستگان در صف اوّل بلافاصله خود را گم د! امسال نیز شعر دیگری در همان وزن توسّط همین مدّاح قرائت شد که کلیدواژۀ "صف اوّل" در آن نیز تکرار شده بود. از همان زمان بود که بدعت نرده کشی در صفوف ، ابتدا از مشهد و سپس از ای دیگر شروع به برداشته شدن کرد که با مخالفت یک عدّه برای مدّتی به ح تعلیق درآمد. چندی پیش با انتصاب حجّة ال حاج علی اکبری به ت جمعۀ تهران و پیشنهاد علنی ایشان جهت برداشته شدن همگانی این بدعت ها، قضیه جدّی شد و ان شاءالله در اسرع وقت به ثمر برسد.

امّا در آن ایّام تحلیلی در نشریّه ای نظرم را جلب کرد که: «مشکل از آنجا شروع شد که صف اوّل درست کردیم». مگر اوّل وقت افضل نیست؟ چه ی این حق را دارد که دیرتر بیاید و جلوتر بنشیند؟ اگر امتیاز نظام ی در مردمی بودن مسئولان آن بوده است، به چه بهانه ای باید مسئولان این نظام با دوری از بطن مردم، شبیه تمردان غربی شوند؟ به بهانۀ حفظ جان؟ اگر چنین است -که نیست و از 12000 شهید کشته شده به دست منافقین حدّاکثر 200 نفرشان مسئول و مابقی مردم عادّی بودند- پس چرا در مقام اعطای حقوق تحصیل کردگان جویای کار این مردم که وظیفۀ قطعی شان است، گیر می دهند که چرا و و... نمی روی؟ اگر طرف جواب بدهد: چون بادیگارد و محافظ و جلیقۀ ضدّگلوله و ماشین آنچنانی ندارم، کفایت نمی کند؟ آیا ادّعای وجود امنیّت در کشور ما دروغ است یا در خطر بودن جان مسئولین؟ یا شاید هم جان مردم ارزشی ندارد؟ مردمی که -به تعبیر سعدی- نسبت به مسئولان: "به جیش کمترند و به عیش خوش تر و به مرگ برابر و به قیامت بهتر". جان همه ارزش مند است، ولی وقتی در تاریخ بخوانیم: نخستین پادشاهی که برای خود بادیگارد تعیین کرد، معاویة بن سفیان بود، پی می بریم که ایراد کار کجاست... .

مردم را نباید با این بهانه ها -آن هم در این شرایط- از قطار انقلاب پیاده کرد؛ چرا که انقلاب از اصلش انقلاب پیاده هاست!





بحرین و بوموسا

درخواست حذف اطلاعات
بعد از خاتمۀ دور اوّل و دوّم جنگ های ایران و روس در زمان فتحعلی شاه قاجار و انعقاد قراردادهای ویران کنندۀ گلستان و ترکمانچای، محمّدشاه جانشین فتحعلی شاه برای ترمیم جراحات ملّی به هرات لشکرکشی کرد تا جلوی تجزیۀ این بخش مهم از خاک ایران را بگیرد. همزمان نیروهای انگلیس در جزیرۀ خارک پیاده شدند و ت وقت بریتانیا ایران را تهدید کرد که اگر دست از محاصرۀ هرات برندارد، در جنوب ایران پیشروی خواهند کرد. بدینسان محمّدشاه از محاصرۀ هرات منصرف شده و تن به ج این بخش از خاک ایران داد تا به جای ترمیم، نمکی باشد بر جراحات پیشین. همان انگلیس در دوره های بعد نیز با ادامۀ جزایر خلیج فارس و تحریک اعراب منطقه به مناقشات فرسایشی با ایران بر سر مالکیّت اروندرود (که در زمان صدّام حسین در قالب جنگ تحمیلی به اوج خود رسید) و تغییر نام تاریخی خلیج فارس، به اقدامات ایذایی خود ادامه داد. در دورۀ پهلوی که ایران "ژاندارم در منطقۀ خلیج فارس" [چه پارادو ی!] نامیده می شد، حدود نیمی از این پهنۀ آبی را به کشورک های همسایۀ جنوب اهدا کرد و بحرین نیز که همواره جزئی از خاک ایران بوده، طیّ یک "نظرسنجی" (و نه همه پرسی) از ایران جدا شد؛ آن هم به این دلیل که انگلیس از دهه ها پیش، جزیرۀ بحرین را از یک طرف و جزایر سه گانۀ تنب کوچک، تنب بزرگ و بوموسا (که ابوموسی نامیدندش) را از طرف دیگر کرده بود و در نزد افکار عمومی چنین جا انداختند که با چشم پوشی ایران از حقّ حاکمیّت بر بحرین (در اصل جزیرۀ منامه)، نیروهای انگلیس از جزایر سه گانه خارج شده و حاکمیّت ایران بر آنها تثبیت خواهد شد و چون آن جزایر برای ایران مهم تر و راهبردی تر از بحرین بودند، ت وقت ایران طیّ یک "معامله و بده_بستان" از بخشی از خاک خود که در دست دشمن است، صرف نظر می کند تا بخش دیگرش را از دست ندهد! بدینگونه بحرین در امردادماه سال 1350 اعلام استقلال کرد، ولی نایبان انگلیس و در منطقه هنوز هم که هنوز است، نام خلیج فارس را تحریف می کنند و بر جزایر سه گانه ادّعا دارند و اختلافات همچنان حل نشده باقی مانده است. معمله و بده_بستان دیگری در تیرماه سال 1394 بین ایران و گروه پنج به اضافۀ یک [منهای یک] صورت گرفت که طیّ آن ت ایران تعهّد کرد تا بخش های مهمّی از فنّاوری علمی بومی خود را که با خون شهیدانش به دست آورده بود، در این سال هایی که از جان و دل برای رسیدن به رتبۀ اوّل علمی منطقه تلاش می کند، به ح تعطیل درآورد تا دشمن بخشی از مال های یده شده و غصب شدۀ ملّت او را آزاد کرده و برگرداند. جدای از اینکه چنین بده_بستانی از نظر عقلی و منطقی مردود است و نمی توان نام بده_بستان بر رویش گذاشت، سابقۀ گروه مقابل نیز نشانگر این است که هیچگاه چیزی نستانده اند که چیزی بدهند، بلکه همیشه ستانده اند تا باز هم بیشتر بستانند. چیزی که امروز برای خواص که سهل است، برای عامی ترین عوام جامعه و شاید حتّی از انسان ها هم گذشته، برای دام و طیور کشور ما هم! به عینه قابل مشاهده است. نمی دانم مشکل از کجاست؟ منطق نداشتیم، تاریخ نخو م یا .... ؟ فقط ای کاش این روند تکراری در همین جا قطع شود تا دانش آموزان ما بیشتر از این مجبور نباشند اسامی متنوّع قراردادها و امضاکنندگان آن را حفظ کنند.




کدام شیر ژیان؟

درخواست حذف اطلاعات

مرحوم مجتبی مینوی در یادداشتی به تفصیل توضیح می دهد که نماد شیر و خورشید ربطی به فرهنگ ایران باستان ندارد و مربوط به قرن ششم هجری و دوران فرمانروایی کیخسرو بن قلیچ ارسلان سلجوقی می شود. زمانی که او اراده کرد چهرۀ معشوقه اش خود را بر روی سکّه ها ضرب کنند و مشاوران وی را از این کار بر حذر داشتند؛ ولی پیشنهاد دادند برای آنکه نه شرع بسوزد و نه دل سلطان، با توجّه به اینکه آن دختر متولّد برج اسد (امردادماه) بوده، نقشی از خورشید بر بالای نقش شیر که نماد برج اسد است، بر سکّه ها ضرب کرده و چهرۀ او را درون قاب خورشید نقش کنند. همین! فراگیر شدن نقش شیر و خورشید نیز بی تردید به دلیل فراگیری نام و آوازۀ حکومت سلجوقیان بوده است که تا سده های بعد نیز بر سکّه ها و بیرق های حکومت های ایران باقی ماند. در دورۀ صدارت حاجی میرزا آقاسی - محمّدشاه بعد از قتل قائم مقام فراهانی- نقش چهره از روی خورشید برداشته و شیر که پیش از آن به صورت نشسته نقش می شد، ایستاده و شمشیری نیز در دستش گذاشته شد. پرچم ایران از آن زمان تحت تأثیر انقلاب فرانسه که پرچم سه رنگ را به منزلۀ طرح استاندارد پرچم همۀ کشورها شناساند، به صورت پرچم سه رنگ سبز و سفید و سرخ تثبیت شد. نماد شیر و خورشید نیز بعد از انقلاب مشروطه که ان مجلس خوش نداشتند حذفش کنند، با تأسّی به مقدّسات دینی و ملّی نظیر لقب اسدالله برای حضرت المؤمنین(ع) و امضا شدن فرمان مشروطه از قضای روزگار در امردادماه، توجیه شده و بر روی پرچم باقی ماند.


https://upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/5/59/lion-and-sun-coin.jpg

در دورۀ پهلوی همین نماد تثبیت شد، ولی آنچه مهم بود، سمت قرار گرفتن شیر بود: شیر اگر شمشیر را با دست راست گرفته باشد، قاعدتاً به دلایل زیبایی شناسی باید رو به سمت چپ باشد؛ ولی در عین حال چهره اش نیم رخ نبوده و فریاد ن رو به سمت بینندگان دارد. از آنجا که سمت چهره در نقوش سکّه و پرچم و نظیر آن مهم بوده و فی المثل سکّه های دورۀ اشکانی را به دو دستۀ قبل از مهرداد اوّل و بعد از او تقسیم می کنند که ابتدا چهرۀ پادشاهان در آنها به معنای مخالفت با فرهنگ غرب به سمت راست بوده و سپس به معنای موافقت با آن به سمت چپ چرخیده است، شیر پرچم پهلوی ها نیز از ترس غربی ها سر به پهلو چرخانده و خشم و ژیانی اش را بر سر ملّت خود خالی کرده و با شمشیرش آنان را تهدید نموده است. این نکتۀ مهمّی است؛ پهلوی اوّل همان ی بود که شخصاً عبارت "از اجنبی جان می ستانیم" در سرود شاهنشاهی را به "از دشمنان..." تغییر داد تا برای اجنبی ها حسّاسیت برانگیز نباشد. سپس جهت ماستمالی این قضیه چنین درانداختند که عبارت "شهنشه زنده بادا" را نیز به صورت "شاهنشه ما زنده بادا" اصلاح کرده است. در حالی که تغییر دوّم نیاز به ش تن وزن و ریتم آهنگ دارد و شایعۀ ویرایش آن دورغی بیش نیست. پس از پیروزی انقلاب ی ایران، نماد شیر و خورشید به خاطر مغایرتش با موازین ی، از روی پرچم و آرم دستگاه های تی حذف شد و راحل(ره) نیز به صراحت این نماد را "منحوس" دانسته و دستور به حذف سریع آن دادند؛ امّا فرهنگ منحطّ تهرانی به این سادگی از سر ملّت ایران دست بردار نبود.

از روزی که مقبرۀ فردوسی را به شکل پاسارگاد ساختند و نام اسطوره ای مازندران را بر روی طبرستان گذاشتند و تالار نوروز را کاخ شاهان نامیدند، هویّت تراشی جعلی برای این مرز و بوم نیز شروع شد و کجا بهتر از تهران بی هویّت که بدون تشکیک در این اقدامات ساختگی، تن به استقبال از همۀ آنها بدهد، حتّی پس از حلّ همگانی بحران هویّت ایرانیان با پیروزی انقلاب ی؟! "مانور تجمّل" دوباره داده شد و تیم فوتبال "پیروزی" دوباره پرسپولیس نامیده شد و تندیس شیر دوباره بر سر در مجلس شورای "ملّی" جا خوش کرد. این میان عدّه ای مستظهر از احیای تدریجی نماد شیر و خورشید هم سخن گفتند، ابتدا نوع سرخش تا بعد ببینند چه می شود! شاعر جوانی به نام مهدی آرام نیز در غزل دست و پا ش تۀ دارای ایراد وزنی و قافیه ای به مطلع «دارا جهان ندارد، سارا زبان ندارد» در حسرت آن نماد منحوس سرود:

«سرخ و سپید و سبز است، این بیرق کیانی.................امّا صد آه و افسوس شیر ژیان ندارد»!!

که در فضای مجازی به نام شاعرۀ چیره دست معاصر زنده یاد دست به دست می چرخد. البتّه آن مرحوم زاویه های فکری چندی با شه های انقلاب ی داشتند، ولی نه تا این حد. منظور از این نوشتار، هدایت هواداران چنان تفکّراتی نیست. چرا که مشکل آنان، نوعی منفی گرایی اجتماعی ناشی از برآورده نشدن مطالبات اقتصادی و مطالبات (مشروع یا نامشروع) از جانب نظام ی است و با ارائۀ دلایل منطقی حل نمی شود؛ بلکه منظور، نشان دادن میزان اعتبار ادّعاهای آنان برای دیگران است که ممکن است به آن سمت کشیده شوند. تا دوباره از چنگ فرهنگ ایران باستان به دامن فرهنگ باستانی ایران پناه نبریم و ملّی گرایی را با میهن دوستی جایگزین نکنیم، وضع همین است و بسا بدتر هم بشود!






نکته ها هست بسی.... (85)

درخواست حذف اطلاعات

ی که نمی داند به دنبال چیست

چگونه می خواهد به جایی برسد؟

***


آنچا که علم به پایان می رسد نقطۀ آغاز فلسفه است

و

آنجا که صبر به پایان می رسد نقطۀ آغاز فرج است.

***


مشکلات ریز توانایی هایی را در ما تقویت می کنند

تا به کمک آنها بر مشکلات بزرگ غلبه کنیم.

مشکلی نیست!

***


برای برخی از ما هنوز:

شرف المکین بالمکان

***


گرسنه بودیم

مغز خوردیم

***


مسجد:

مناسب ترین محل برای غیبت!

***


یادتان باشد:

ی که یادش می رود خ ر خودش را بیاورد

خ ر شما را حتماً فراموش خواهد کرد پس بدهد

***


- طرز فکر تو سنّتی ـه.

: اگر آدم های قدیم مثل من فکر می د،

الآن ک شان ها را تسخیر می کردیم.

***


مطبّ هر پزشکی که رفتم، یا آسانسورش اب بود یا دستشوییش.

یه کم به دادشون برسید، درآمدشون خیلی پایینه.

***


مکالمۀ من و مادرم در دوران کودکی)

- مامان! تابستون که میشه برفا رو کجا میندازن؟!

: تابستون که میشه آفتاب میزنه برفا آب میشه دیگه!

- راستی؟

: آره.

- که اینطور!!

***


یادتونه بعضی از ماها در ایّام نوجوانی روزهای سیزده بدر رو

به جای اینکه با خانواده برن بیرون با داداش بزرگه میرفتن کلوپ و سونی بازی می ؟

یادش به شر!

***


از آرمان هایمان برنمی گردیم،

ولی بسترهایش آن اندازه که ریاکاران القاء می کنند

فراهم نیست

***






بحث دربارۀ صفویّه (1)

درخواست حذف اطلاعات
نردبان این جهان ما و منی ست عاقبت این نردبان افتادنی ست ل هر که بالاتر نشست استخوانش سخت تر خواهد ش ت (مولوی)

انسان اشرق مخلوقات و کامل ترین جانداران است. انسان های زیبا را هم در مقام تشبیه، از میان همۀ حیوانات به آهو و قو و سنجاب و کبوتر و... مثال می زنند؛ در حالی که "میمون" که در این میان شبیه ترین جانوران به انسان است، به جای اینکه زیبا تصوّر شود، مظهر زشتی به حساب می آید! چرا؟ چون او مراحل کامل شدن و زیبا شدن را در ظاهر پیموده و در آ راه بازمانده است. علمای بنی از فرعون بدتر بودند؛ چون فرعون علناً با خدای موسی(ع) اعلام دشمنی کرده و خود را خدای بزرگ معرّفی می نمود، ولی آنان با وجود اعتقادشان به توحید، اقدام به قتل ان خدا می نمودند. به همین قیاس، بنی امیّه از علمای بنی نیز بدتر بودند؛ چون علی رغم اعتقاد به توحید و اعتراف به حقّانیّت (ص)، فرزندان او را به شهادت می رساندند. همین طور صفویّه نیز از بنی امیّه بدتر بودند؛ چرا که به رغم ادّعای تشیّع بعد از توحید و ، جایگاه چندانی برای علمای شیعه در حکومت خود قائل نبودند و به ع خود را سیّد معرّفی می نمودند تا تقدّس ویژۀ آنان را در تصاحب خود داشته باشند. نهایتاً بعضی از مدّعیان ذوب در ولایت در جامعۀ کنونی ما نیز از صفویّه بدترند که با وجود ادّعای احترام به نایب عصر (عج) و اطاعت از ولایت مطلقۀ فقیه، جوانان انقل و ولایی را به اشکال مختلف آزار می رسانند. خدا خود بین ما و آنان قضاوت کند؛ امّا شاذّترین قسمت این بحث، شاید ادّعایی باشد که دربارۀ صفویّه ارائه شد. پس توضیح بیشتر در ادامه می آید. پیش از هرگونه سخن، باید توجّه داشت در بحث از سلسله های حکومتی، باید بین دو مفهوم "اثرات و نتایج اقدامات و سیاست های فرمانروایان آن" با "شخصیّت و عملکرد فردی خودشان" تفکیک قائل شد. هخا ان بدون اینکه دغدغۀ دینی خاصّی داشته باشند، نجات دهندگان دین یهود در زمان خودشان شدند و ساسانیان نیز به هنگام رویارویی با رومیان در زمان امپراتور والریانوس، ناخودآگاه باعث نجات دین گشتند. به همین ترتیب صفویّه نیز رسمیّت بخشندگان به مذهب شیعه و حافظان استقلال ایران در مقابل امپراتوری عثمانی بودند و از این بابت از همۀ آنان متشکّریم؛ امّا نه پادشاهان پارس زرتشتی بودند، نه امپراتوران روم ی، نه عثمانیان سنّی و صفویان شیعه، بلکه همۀ آنان یک دین واحد داشتند: $! در این مبحث، منظور ما واکاوی مفهوم دوّم است. اکثر انی که صفویّه را کوبیده اند، با تشیّع مشکل داشتند. ابتدا در دام آنان افتاده اند که شیعه مدیون و مرهون آنهاست، سپس شروع به ت یب شان کرده اند. بنده به شخصه در مقابل همۀ آنان می ایستم؛ ولی قضیه این بوده که خود این خاندان منحوس، دغدغۀ خاطر تشیّع نداشته اند. عرب ها به اسم گسترش رفتند و کشور گشایی د، اینان که جای جدیدی برای شان نمانده بود تا فتح کنند، آمدند و متوسّل شدند به تشیّع تا فتوحات را دوباره در دل فتوحات قبلی ادامه دهند. همین! پس ما منکر اثرات حکومت آنها نیستیم؛ ولی اگر شخصیّت شان مطالعه شود، بی ی و خواری و خونریزی و دروغگویی و سوءاستفاده از اعتقادات دینی مردم، نه تنها با تشیّع، بلکه با اصل هم سازگاری ندارد. فارغ از اینکه هرچه باشد در درجۀ اوّل پادشاه بودند و کبر و غرورشان، آنها را سوق می داد به نادیده گرفتن اصل رجوع به فقیه جامع الشّرایط در دورۀ غیبت و جا زدن خودشان به جای او با تأسّی به تقدّس های خودساخته و خواب های مکرّری که از معصومین(ع) می دیدند! مفهوم مورد بحث ما در نیمۀ اوّل حکومت صفویّه برجسته تر است و مفهوم اوّل در نیمۀ دوّم آن. پس تفکیک دیگری نیز بین صفویّۀ قبل از شاه عبّاس اوّل -که درست در نیمۀ این دوره واقع بوده- با بعد از او لازم است صورت گیرد. تمرکز ما بر دورۀ نخست آن و اندکی قبل از آن است. در دورۀ اوّل همۀ امور در دست قزلباش ها بود. عبّاس اوّل که از کشتن برادران و پسران خودش هم ابایی نداشت، در زمان فرمانروایی اش تمامی قزلباش ها را به تدریج قلع و قمع کرد و این باعث شد خود خاندان صفوی تا حدودی استقلال به دست آورند؛ ولی روند سقوطشان نیز از همان موقع آغاز شد. نیمۀ اوّل دورۀ صفویّه هم برجسته ترین عالمان که توانستند از به فنا رفتن تشیّع در سرزمین ایران توسّط آن حکومت "علی اللّهی" -و نه شیعه- جلوگیری کنند، همان سه بزرگواری بودند که از سرزمین‎ های عرب نشین بحرین، عراق و جبل عامل به ایران آمدند. علمای بعدی ایرانی که شاگردان ایشان بودند، عمدتاً اخباری بودند و توان اجتهاد و تفقّه در معارف شیعه را نداشتند و این وضعیّت ادامه داشت تا اوا دورۀ قاجار و احیای حوزۀ علمیّۀ قم. آن علمای عرب در اصل برای نجات شیعه آمده بودن. از نیمۀ دوّم صفویّه به بعد بود که مذهب شیعه در ایران توانست تا حدّ اندکی روی پای خودش بایستد، آن هم با آن شرایط. بین تاریخ دان های معاصر شیعه، مرحوم شریعتی تنها ی بود که جرئت نقد واقعی صفویّه را از زبان یک محقّق شیعه مذهب ایرانی به خود داد و در کتاب "تشیّع علوی - تشیّع صفوی" به تفاوت های تشیّع ادّعایی صفویّه با تشیّع واقعی پرداخت؛ هرچند ایشان نیز از مفهوم صفویّه بیشتر در جایگاه یک "نماد" استفاده کرده است تا واقعیّتی تاریخی. دیگران آنها را یا به نیّت ت یب تشیّع کوبیده اند تا با اغراض ملّی گرایانه تمجید کرده اند. عدّه ای نیز بوده اند چون رسول جعفریان که ظاهراً با دغدغۀ مذهبی به تمجید صفویّه پرداخته و تأکید دارند همیشه در مورد برآمدن آنها از تعبیر "طلوع" استفاده کنند که برای هر ستارۀ نحسی نیز به کار می رود و اصرار هم می کنند که این تعبیر از ی است! امثال اینان که می خواهند راهرو نبوده شوند، اگر دغدغۀ مذهبی نیز داشته باشند، بازماندگان گروه "شیعیان " در صدر -در مقابل شیعیان اعتقادی- هستند و نظرات شان برای خودشان محترم است و نه دیگر. در زمان ما امثال علی سالاری صاحب مقالاتی مانند: "نقد وبررسی نظریّه های موجود دربارۀ تشکیل حکومت صفوی، احوال و مناسبات صدرالدّین صفوی و نقد افسانۀ قاسم انوار، نقش شاه اسماعیل در ایجاد حکومت صفوی، بازنگری در احوال و مناسبات شیخ صفی الدّین اردبیلی، شمس الدّین گیلانی معلّم شاه اسماعیل افسانه یا واقعیّت؟" و...، به روشنی به موضوع تاریخ صفویّه و مناسبات آنها پرداخته اند. ولی اکثر تحلیل های موجود -آنطور که گفته شد- احساس گرایانه و جانبدارانه است. حتّی دایرة المعارف هایی مثل ویکی پدیا هم در این مورد بیطرف نیستند. پس مشکل عمده در این خصوص کمبود منابع نیست، کمبود دقّت نظر است؛ به عنوان مثال: 1- همه جا می خوانیم: صفویّه سیّد بودند، ولی هیچ نمی پرسد که: چرا در همۀ منابع اسم جدّشان شیخ صفی الدّین ذکر شده و نه سیّد صفی الدّین؟! 2- همه جا می خوانیم: خاندان صفوی قبل از رسیدن به حکومت صوفی بودند، ولی هیچ نمی پرسد که: چرا در هیچ یک از منابع مربوط به تاریخ تصوّف، از طریقتی به نام صفویّه ذکری به میان نیامده است؟! 3- همه جا می خوانیم: شیخ صفی الدّین کراماتی داشت، ولی هیچ نمی پرسد که: چرا کرامات همۀ مشایخ خیر بود ولی کرامات شیخ صفی شر بود؟!! 4- همه جا می خوانیم: صفویان در دلیری و جن ری چنین و چنان بودند، ولی هیچ نمی پرسد که: این خاندان در وقایعی مانند حملۀ مغول و حملۀ تیمور به کدام گوری خزیده اند؟!!
5- همه جا می خوانیم صفویّه حکومت ملّی تشکیل دادند، ولی هیچ نمی پرسد که: چرا در این دوره به استثناء شخص پادشاه، بقیّۀ مناصب همگی در دست بزرگان ترک تبار قزلباش بود و حتّی در منابع عثمانی، از قلمرو صفوی تحت عنوان "قلمرو قزلباشی" یاد شده و همین الآن هم ترکیه ای ها ترجیح می دهند به جای صفویّه بگویند قزلباشان؟! ترکانی که بعد از قلع وقمع شان توسّط عبّاس اوّل نیز همچنان در قالب سلسله های افشاریّه و قاجاریّه به حکومت خود ادامه دادند!
6- همه جا می خوانیم: اختلاف صفوی و عثمانی اختلاف شیعه و سنّی بود، ولی هیچ نمی پرسد که: چرا سلطان بایزید سنّی در نامه ای به شاه اسماعیل شیعه می نویسد او را به خاطر از میان بردن حکومت سنّی مذهب آق قویونلو تشویق می کند؟! 7- همه جا می خوانیم: صفویان در جنگ چالدران ش ت خوردند، ولی هیچ نمی پرسد که: عثمانی ها دنبال چه هدفی بودند که بدون وارد ضربۀ نهایی از ادامۀ جنگ دست برداشتند؟! 8- همه جا می خوانیم: سلسلۀ صفوی توسّط شاه اسماعیل تأسیس شد، در زمان شاه تهماسب تثبیت شد و در زمان شاه عبّاس به اوج قدرت رسید، ولی هیچ نمی پرسد که: پس چرا پادشاهان بعد از عبّاس اوّل همگی راه افول را پیمودند؟! 9- همه جا می خوانیم: شاه عبّاس اوّل هزار تا کاروانسرا ساخت، ولی هیچ نمی پرسد که: پس چرا هزار تا مدرسه نساخت؟! 10- و... .
ادامه دارد



بحث دربارۀ صفویّه (2)

درخواست حذف اطلاعات
ر پایان، بخش هایی از بیانات ی دربارۀ سلالۀ صفویّه آورده می شود؛ قابل توجّه انی که راه هرگونه انتقاد از این شجرۀ خبیثه را به اسم حمایت از ولایت(!) می بندند و می خواهند حضرت را هم مثل خودشان م ع صفویّه معرّفی کنند:

«در این کشور، قبل از دوران حکومت ی و ، حاکمیّت و مناسبات بین حاکم و مردم، همواره رابطۀ غیر ی -رابطۀ سلطان و رعیّت، رابطۀ غالب و مغلوب- بوده است. همۀ انی که به این جا آمدند و حکومت د، احساس نمودند که بر این مردم غلبه پیدا کرده اند. از این آ یش که رضاخان و پسرش بود، بگیرید و همین طور عقب بروید. قاجاریّه احساس د که بر این مردم غلبه پیدا کرده اند و فاتح شده اند. از اوّل به عنوان فاتح، بنای حکومت خودشان را گذاشتند. قبل از آنها، زندیّه و افشاریّه و صفویّه فاتح شده بودند. اگر همین طور به عقب بروید، سلسله های گوناگونی را می بینید که با پول و زور و قبیله گری و قلدری و پهلوانی و با وسایل گوناگون آمده اند و بر این مردم فاتح شده اند و آنان را به زیر یوغ حکومت خودشان کشانده اند. لذا همیشه روابطشان با مردم، "ما فرمودیم" بوده است. "من به ملّت عرض می کنم"، "من خدمتگزار ملّتم" که می گفت، متعلّق به و و ِ ی ما بود؛ و الّا قبل از او، "ما امر می فرماییم" و "ما چنین فرمودیم" بود. از این کلمات، می شود رابطه را فهمید. رابطه، رابطۀ یک حاکم و فاتح و غالب و اختیاردار و قدَرقدرت بود. سلطنت را هم یا با شمشیر به دست آورده، یا از پدران شان ارث برده بودند؛ لذا زیر بار منّت ی هم نبودند و "السّلطان بن سلطان" می نوشتند! به ی مربوط نیست که من پادشاهم؛ من ارث برده ام! مثل ی که فرضاً از پدرش یک آفتابۀ مسی ارث می برد و متعلّق به خودش است. آیا ی می تواند بگوید تو چرا این آفتابۀ مسی را داری؟ ارث برده است دیگر. این هم سلطنت را ارث برده است و مثل همان آفتابۀ مسی، برایش ملک شخصی است و هیچ ی حقّ دخ در آن را ندارد؛ "السّلطان بن سلطان"! این ها نکاتی است که باید به آنها توجّه کنید. آن پادشاهی هم که حکومت را با شمشیر به دست آورده بود، خدا را بنده نبود؛ مثل نادرشاه، مثل آقامحمّدخان، یا مثل خود رضاخان. اینها با زور و قدرت به حکومت رسیده بودند. البتّه رضاخان، در سایۀ شمشیر خودش هم نبود؛ در سایۀ شمشیر ت بریتانیا بود که حکومت را به دست آورده بود».

بیانات در دیدار اعضای شورای هماهنگی تبلیغات ی و مسئولان ستاد بزرگداشت دهۀ فجر - 1369/10/11

«من نمی خواستم به تفصیل در این باره صحبت م؛ منظور اشاره ای بر وضع کنونی بود. البته این وضعی که امروز پیش آمده -یعنی دین و فقه حاکم شده است- در طول تاریخ سابقه ندارد. این چیزی است که جز در دورۀ حکومت ی بعد از صدر -همان چند سال معدود- دیگر وجود نداشته است. این وضع را نمی شود با وضع زمان صفویّه مقایسه کرد؛ آنها یک مشت کودتاچی و قلدرهایی بودند که سر کار آمدند و تصادفاً شیعه بودند؛ مثل قاجاریّه که در این کشور حاکم بودند. صفویّه با قاجاریّه، از لحاظ محتوای کار و سلطنت و بقیّۀ شرایط حکومت، تفاوتی که نداشته است؛ فقط وابستگی شیعی داشتند». بیانات در دیدار جمعی از ون استان کرمان - 1370/08/20

«اتّفاقاً دورانی که زبان فارسی در ترکیه نفوذ داشته، تقریباً همان دوران صفویّه است که در خود ایران زبان فارسی خیلی اوجی نداشته است. شعرای خوب ما در آن دوران فرار می د و از ایران می رفتند؛ امّا ما می بینیم که در کشور عثمانىِ آن روز، زبان فارسی، زبان دیوانی و زبان شعری و زبان علمی و ادبی است؛ پس ناشی از نفوذ نیست؛ یعنی نمی توان گمان کرد که علّت گسترش زبان فارسی، نفوذ ت فارسی ایران است. علاوه بر این، خیلی از سلاطین ایران اصلاً فارس نبودند. غزنویان و سلجوقیان شاید زبان فارسی را درست هم نمی فهمیدند. خود صفویّه و قاجاریّه هیچکدام فارسی زبان نبودند؛ اینها با فارسی خیلی انس و خویشاوندی نداشتند. بنابراین، علّت نفوذ زبان فارسی در چیز دیگری است». بیانات در دیدار اعضای فرهنگستان زبان و ادب فارسی - 1370/11/27

موارد دیگر:

«اوّل ی که در مقام نظر و در مقام عمل -توأماً- یک نظام ایجاد کرد، بزرگوار ما بود؛ که مردم سالاری دینی را مطرح کرد، مسئلۀ را مطرح کرد. بر اساس این مبنا، نظام ی بر سر پا شد. این، اوّلین تجربه هم هست. چنین تجربه ای را ما در تاریخ نداریم؛ نه در دوران صفویّه داریم، نه در دوره های دیگر. اگرچه در دوران صفویّه انی مثل "محقّق کرکی" ها وارد میدان بودند، امّا از این نظام ی و نظام فقهی در آنجا خبری نیست؛ حدّاکثر این است که قضاوت به عهدۀ یک ملّایی، آن هم در حدّ محقّق کرکىِ با آن عظمت بوده است؛ ایشان می شود رئیس قضات، تا مثلاً قضات را معیّن کند؛ بیش از اینها نیست؛ نظام حکومت و نظام جامعه بر مبنای فقه نیست. ایجاد نظام، کاری است که بزرگوار ما انجام داد».

«بعد از دوران صدر ، اوّلین باری است که ِ صحیحِ نابِ متّکی به قرآن و حدیث در عالم واقع، دارد تحقّق پیدا می کند؛ حتّی در دوران هایی که مثلًا علما، محترم هم بودند، این جور نبوده. فرض کنیم در دوران صفویّه؛ خب علما، محترم بودند؛ محقّق کَرکی از شام پا می شود می آید در اصفهان یا در قزوین یا در کجا و شیخ ال کلّ کشور هم می شود؛ پدر شیخ بهایی، خود شیخ بهایی، اینها همه انی هستند که جزو علمای بزرگ بودند، خیلی هم محترم بودند، امّا این ها حدّاکثر کاری که می د این بود که مثلاً فرض کنید که دستگاه قضاوت را بر عهده بگیرند، آن هم تا جایی که منافات با برخی از تندروی های دستگاه حکومت و سلطنت نداشته باشد؛ و الّا شاه عبّاس و شاه طهماسب و بقیّۀ سلاطین، کار خودشان را می د، حکومت ی نبود، حکومت دینی نبود. اینکه منشأ و مبدأ احکام حکومتی کتاب و سنّت باشد، روایات ائمّه باشد، از صدر -یعنی حالا آن مقداری که صدر بوده، بعد از آن- تا امروز دیگر سابقه نداشته است. امروز در ایران اوّلین بار است که یک چنین حکومتی به وجود می آید».

«شما ببینید همین شاه عبّاس که یک چهرۀ برجسته است، چقدر ظلمِ ناشی از خ مگىِ محض کرده است. آن قدر از خویشاوندان خود را کُشت و کور کرد که بعضی اشخاص مجبور شدند برخی از شاهزاده های صفوی را به گوشه ای ببرند و گم و گور کنند تا شاه از وجود آنها مطّلع نباشد! مثلاً دستور داد چهار پسر قلی خان را سر ببُرند و جلوِ او بگذارند؛ در صورتی که قلی خان جزو افرادی بود که به صفویّه خیلی خدمت کرده بود؛ جزو خدّامِ قدیمی صفویّه و ان و سیاستمداران صفویّه بود؛ امّا به خاطر وجود روح دیکتاتوری و استبداد در شاه، این بلا سرِ او آمد».

بزرگترین جرم حکومت های خ مه و مستبد در طول تاریخ ما این است که نگذاشتند ملّت در آن وقتی که باید با حضور خود، با شجاعت خود، منافع خود را تأمین کند، در میدان حاضر شود. اشرف افغان و محمود افغان و لشکریانشان اطراف اصفهان را گرفته بودند. مردم دلشان وَل وَل می زد برای این که بروند دفاع کنند؛ اما حاکمان تن پرورِ خودباختۀ ترسیده، نگذاشتند مردم از خودشان دفاع کنند. آنها تسلیم شدند و در واقع مردم را هم تسلیم د. نتیجه این شد که بعد از سال های سخت و سیاه، وقتی که مهاجمان مجبور شدند از ایران خارج شوند، صدها و شاید دویست هزار نفر از ن و دختران و نوجوانان ایرانی را با خودشان به اسارت بردند؛ یعنی حتّی وقتی که می رفتند نیز این گونه با مردم رفتار د».

«در گذشته، ّت ما همیشه به عنوان یک مجموعۀ به کلّی جدا از اداره و تدبیر حرکت جامعه قرار داشته؛ خودش مغلوب گروه مغلوبی بوده. حتّی در دورانی هم که پادشاهان صفویّه مدعی تشیّع بودند و به علما احترام می د و فتحعلی شاه به خانۀ میرزای قمی در قم می رفت و زیر بازوی او را می گرفت، ّت یک گروه کاملاً حاشیه ای بود».

پایان



نکته ها هست بسی.... (84)

درخواست حذف اطلاعات


حقیقت شیعه

بر پایۀ حقیقت است

***


شرط اوّل قبول مسئولیّت

استقلال رأی است

***


قناعت یعنی:

منابع زمین محدود است

خواسته های بشر نامحدود است

نامحدود هم در محدود نمی گنجد

پس باید مدیریّت شود.

***


به بعضی ها هم باید گفت:

من سر گنجم

یا تو سر گردنه؟

***


گربه حیا نداره،

در دیزی رو چرا باز گذاشتن؟!

***


مثنّی مثنّاست،

"الـ" دیگر چیست؟!

***


اینکه درِ دستشویی های اداره جات مینویسند:

"مخصوص پرسنل اداره

ورود افراد متفرّقه ممنوع"

یعنی چی؟

یعنی ... مسئولین با ... مردم فرق داره؟!

***


"مزایای نزدیک به صفر شده است"

به سلامتی کی به صفر میرسه تا بعد از اون شروع کنه به مثبت شدن؟

***


ویرانه باد کلاس هایی که

ورودی هایش نفرات برتر کنکور هستند

و وجی هایش:

حبیب و مسعود و مازیار!!

***


هر ادّعا می کند ترک ها در تلفّظ "ق" و "غ" فارسی مشکل دارند

بگویید بنویسد: قورباغه، سپس آن را بخواند.

زبان فارسی را حکومت های ترک تبار جهانی کرده اند.

***


شنیدند:

"fatf خوب باشد یا بد، لازمۀ ارتباط با بانک های جهانی است"

ولی ی نگفت:

خود این ارتباط با بانک های جهانی خوب است یا بد؟!!

***


مکالمه ای که در مغازه شنیدم)

"- خانم! دیروز اومدم برگه ها رو تحویل دادم، ولی شما نبودید، فکر کنم همشیره تون بود.

: نه، خودم بودم"!

یعنی آقا باحیا بوده زیاد دقّت نکرده؟

خانم اونقدر آرایش کرده که چهره ش کلّاً تغییر کرده؟

هر دو؟

هیچکدام؟

چی؟

***






برادری، دوستی، دشمنی

درخواست حذف اطلاعات

در حماسه ها، ملّت ها و قهرمانان آنان با همنوعان طرفند. برادر با برادر، پسرعموها با پسرعموها و اقوام و قبایل خویشاوند با یکدیگر؛ در حالی که بین ملّت های بیگانه و ناهمگن، چندان زدوخورد و اصطکاکی مشاهده نمی شود. گویا همین اشتراک و برادری، عامل اصلی بروز اختلاف بوده و ج آغاز دوران صلح و "دوستی" است. امّا با این وجود، ملّت های متمدّن همیشه جنگ را به ج ترجیح داده اند و اصلاً به تعبیری، جنگ برای جلوگیری از ج بوده است. اتّحاد و برادری از ج ولو دوستانه بهتر است، امّا به شرطی که حقّ برادری ادا شده و هیچ در این میان زیاده خواهی پیشه نکند. البتّه که صلح اوّل که نخستین گزینه چنین ملّت هایی است، بهتر از هر نوع جنگی است، ولی اگر کارساز نبود، چاره ای نیست جز جنگ اوّل تا منجر به صلح آ شود. شرط آن نیز این است که رصد شود تا در بطن خود احتمال به میان آمدن دوباره بحث اشتراک را آبستن نباشد که منجر به دشمنی و بروز جنگ آ شود!

حال، ببینید از نظرگاه تاریخی نیز اوّل و آ تاریخ به مالکیّت اشتراکی می رسد یا -طبق تعالیم دینی ما- ملّت ها همه از یک تبار واحد بوده و سپس از هم جدا گردیده اند؟





آیۀ اکمال

درخواست حذف اطلاعات
آیۀ اکمال یعنی همان آیۀ 3 سورۀ مائده «أالیوم أکملت لکم دینکم و أتممت علیکم نعمتی...» که بنا به قول مشهور پس از ابلاغ فرمان جانشینی حضرت المؤمنین (ع) در غدیر خم نازل شده است، از جمله آیاتی است که به طور آشکارتری به بیان فضائل علی(ع) و اهل بیت (صلّی الله علیهم) پرداخته است. در روز غدیر بود که دین کامل و نعمت تمام شد، کافران از امّت مأیوس شدند و خداوند را به عنوان دین برای امّت پذیرفت. با این همه، شبهه ای در این میان مطرح است که: اگر این آیه مربوط به ولایت حضرت علی(ع) است، چرا آیات پیش و پس از آن مربوط به مسئلۀ غذاست؟ علمای شیعه در پاسخ به این شبهه چنین گفته اند که: "این امر به خاطر استتار مسئلۀ مهمّ ولایت در میان مسائل کم اهمّیت تر فرائض خوراکی هاست تا از تحریف احتمالی آن جلوگیری کند؛ آن سان که در گذشته طلا را لای بار پنبه جاسازی می د تا از به سرقت رفتن آن جلوگیری کنند". امّا شاید حکمت دیگری نیز داشته باشد. یک جا آمدن مسئلۀ ولایت و مسئلۀ خوراکی های حلال و حرام، این معنی را می تواند بدهد که بدون ولایت دین کامل نیست تا از حلال و حرام بودن گوشت خوک و مردار و... هم صحبتی شود و رعایت چنین فرائضی بدون پذیرش ولایت بی فایده است. زیرا پذیرش ولایت است که مسائل عبادی و فرائض شرعی را ارزش و جهت می دهد. ولایت نیز تنها شامل ولایت تشریعی نمی شود که با بازداشته شدن ولیّ معصوم از حقّ زمامداری جامعه در اثر طغیان هوای نفس برخی از انسان ها، از موضوعیّت بیفتد؛ بلکه ولی همواره ولایت دارد، چه بر سر کار باشد و چه نباشد. نکتۀ دیگر اینکه: در امتداد ولایت ولیّ معصوم، ولایت ولیّ فقیه نیز بر این اساس به خاطر احترام ناشی از ترس به ساحت "شخص اوّل مملکت" نیست. چرا که ولایی بودن آنچنانی، فرقی با اطاعت سرسپردگان رژیم سابق از طاغوت ندارد. این اطاعت، ناشی از اعتقاد است و این اعتقاد نیز، اعتقادی قلبی است که بیشتر با دلایل عقلی بر ما اثبات شده است.



هنرمندان دیوانه

درخواست حذف اطلاعات
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
ادامه مطلب



تهران

درخواست حذف اطلاعات

تمرکزگرایی و انحصار همۀ امور مملکتی در پایتخت، از معضلات همیشگی جوامع خودباختۀ به دنبال سراب واهی توسعه است که کشور ما نیز از آن میان استثنا نبوده؛ امّا میزان قابل توجّهی از این مشکل به طور خاص به ویژگی های خود "تهران" بر می گردد. شاید اگر به جای تهران اصفهان، مشهد یا شیراز پایتخت باقی مانده بودند، اکنون دچار این مشکل نبودیم. تهران از نظر موقعیّت جغرافیایی در مکان مناسبی نسبت به کلّ کشور قرار دارد و به کوه دماوند -از نمادهای ملّی ایران- و هم قافیگی با ایران، بر موقعیّت مرکزی آن از لحاظ معنوی می افزاید. همچنین از نظر قدمت نیز پردوام ترین پایتخت ایران در طول تاریخ پس از تیسفون باستانی بوده است که بسیاری ممکن است از این امر مطّلع نبوده یا باورش نکنند! با اینهمه یک مشکل بسیار بزرگ دارد و آن "فقدان هویّت" این کلان شهر است. علاوه بر بادخیز نبودن تهران که علّت اصلی بحرانی شدن آلودگی هوا در آنجاست، این شهر زمانی به پایتختی برگزیده شد که -برخلاف پایتخت های قبلی دیگر- از سابقۀ شهری برخوردار نبوده و روستایی از روستاهای اطراف ری بوده است؛ آن هم روستایی ییلاقی و عمدتاً "اشرافی نشین" که محلّ س ت شاهزادگان و ملّاکان بوده و هستۀ اوّلیّه اش نیز از ناحیۀ شمالی آن یعنی شمیرانات امروزی شروع به گسترش کرده است. همین، مشکل اصلی آن بوده که باعث شده در همۀ حرکت های انقل و ضدّاستعماری ایرانیان در طول تاریخ پایتختی خود، از بقیّۀ کشور عقب بماند و به راحتی فریب نقشه های بیگانگان را خورده و در زمین آنان بازی کند. از تحریف انقلاب مشروطه گرفته تا موفقیّت برنامه های ضدّدینی و ضدّملّی رضاخان تا ش ت نهضت نفت و وقوع کودتای 28 امرداد 1332 ، همه و همه به مدد همین بی هویّتی تهران صورت گرفته است. زبان فارسی نیز از چنگ و دندان بی ملاحظۀ لهجۀ تهرانی جان سالم به در نبرده و در طول این دو قرن بیشترین آسیب ها را دیده است. بازماندگان همین خاندان قاجار و خاندان پهلوی نیز که تنها تهرانیان اصیل به شمار می آمدند (در حالی که اوّلی ترک تبار و دوّمی طبرستانی بودند!!)، بعد از افول ستاره بخت شان به فرنگستان مهاجرت د و اندک تداوم حیات تهران امروزی هم مدیون تلاش و غیرت مهاجران آذربایجانی و افغانی و دیگر نقاط ایران زمین است. با این حال، امری که از همه تلخ تر می نماید، بی خبری تهران "مست و افه پرست" از وضعیّت ایران هوشیار و همیشه در صحنه است که تمام ایران را تهران می بیند و ای کاش ماجرا به همین جا ختم می شد که در ادامه، تمام تهران را نیز شمیران می بیند. هم وطنانی را که زبان آنان را نفهمند، نسبت نفهمی می دهد، در حالی که خود سعی می کند با ضایع زبان فارسی که هم شده، عبارات انگلیسی را -آن هم به لهجه امریکن- صحیح ادا کند! مرحوم ملک الشّعرای بهار بی جهت خطاب به دماوند نسروده بود که:

ای مشت زمین! بر آسمان شو.................بـر ری بـنـواز ضـربـتـی چـند

شـو مـنـفـجـر ای دل زمـانـه!.................وآن آتش خود نهفته مـپسند.

در جریان ملّی شدن صنعت نفت، فقط تهران بود که طرفدار مصدّق بود و وی که خود نیز چهره ای ملّی گرا بود و نه بیشتر، هیچ اقبالی در نقاط دیگر ایران نداشت؛ ولی تهران سعی می کرد او را یک چهرۀ کاریزماتیک ملّی معرّفی کرده و حتّی با امثال شهید میرزا تقی خان کبیر (اعلی الله مقامه) مقایسه اش کند. در بعد از انقلاب ی هم، تهران چندان رنگ و بویی از انقلاب به خود نگرفت و در همان حال و هوای اشرافیّت شایعه باور غرب پرست باقی ماند. در انتخابات سال ۸۸ میرحسین نفر اوّل بود، ولی فقط در تهران و نه جاهای دیگر. چرا که او برخلاف رقیب خود، دو دور تمام به همه استان ها و شهرستان های کشور سفر نکرده و طرح های عمرانی فراوان در روستاها افتتاح نکرده بود. او چندان از محلّ س ت خود دور نشده بود که انتظار اقبال عمومی در سراسر ایران را داشته باشد، ولی چه توان کرد؟ تهران است دیگر! بیشترین فریب خوردگان این شورش اشرافیّت بر جمهوریّت، مردم همین تهران بودند که تا همین امروز، کشور را درگیر هزینه سازی های کلان خود کرده اند. فتنه ۸۸ خود اعلام کرده بود که: "انتخابات بهانه ست، اصل نظام نشانه ست!" و اکنون به روشنی دیده می شود که بعد از قیام نیمه موفّق ۹ دی که از فاز سخت افزاری خود عقب نشستند، در عرصه نرم چه فعّالیت های ت یبی که ن د و نمی کنند.

نمی دانم چاره چیست و آیا اصلاً تهران قابل اصلاح است یا نه؛ ولی همین اندازه می دانم که این نقطه بدیُمن، تافته ای جدا بافته از تمام ایران و در عمل برای خود یک کشور مستقلّ است. با هر طریق خداپسندانه ای که شده، نباید بیش از این اجازه داد ظرفیّت های کشور ایران، معطّل عقب ماندگی تهران شود. ۲۰۰ سال زمان کمی نیست!





طرح) برف

درخواست حذف اطلاعات

روسفید است زمین

رحمت جامد شش گوشۀ حق

باریده ست !





نکته ها هست بسی.... (84)

درخواست حذف اطلاعات


حقیقت شیعه

بر پایۀ حقیقت است

***


شرط اوّل قبول مسئولیّت

استقلال رأی است

***


قناعت یعنی:

منابع زمین محدود است

خواسته های بشر نامحدود است

نامحدود هم در محدود نمی گنجد

پس باید مدیریّت شود.

***


به بعضی ها هم باید گفت:

من سر گنجم

یا تو سر گردنه؟

***


گربه حیا نداره،

در دیزی رو چرا باز گذاشتن؟!

***


مثنّی مثنّاست،

"الـ" دیگر چیست؟!

***


اینکه درِ دستشویی های اداره جات مینویسند:

"مخصوص پرسنل اداره

ورود افراد متفرّقه ممنوع"

یعنی چی؟

یعنی ... مسئولین با ... مردم فرق داره؟!

***


"مزایای نزدیک به صفر شده است"

به سلامتی کی به صفر میرسه تا بعد از اون شروع کنه به مثبت شدن؟

***


ویرانه باد کلاس هایی که

ورودی هایش نفرات برتر کنکور هستند

و وجی هایش:

حبیب و مسعود و مازیار!!

***


هر ادّعا می کند ترک ها در تلفّظ "ق" و "غ" فارسی مشکل دارند

بگویید بنویسد: قورباغه، سپس آن را بخواند.

زبان فارسی را حکومت های ترک تبار جهانی کرده اند.

***


شنیدند:

"fatf خوب باشد یا بد، لازمۀ ارتباط با بانک های جهانی است"

ولی ی نگفت:

خود این ارتباط با بانک های جهانی خوب است یا بد؟!!

***


مکالمه ای که در مغازه شنیدم)

"- خانم! دیروز اومدم برگه ها رو تحویل دادم، ولی شما نبودید، فکر کنم همشیره تون بود.

: نه، خودم بودم"!

یعنی آقا باحیا بوده زیاد دقّت نکرده؟

خانم اونقدر آرایش کرده که چهره ش کلّاً تغییر کرده؟

هر دو؟

هیچکدام؟

چی؟

***






غزل) حسن سابقه

درخواست حذف اطلاعات

آنان که روزی سبز را بازیچه د

گفتند و می دانم که می دانی چه د


آنان که خود سرخ دانشمندها را

در زیر پای غربیان قالیچه د


این ملّت شه پرور را به جای

نفی سبیل، اهل سبیل نیچه د


این اقتصاد مبتلا به نشت ما را

این بار اسیر خشکی و دلپیچه د


مغز عموم توده را خوردند اوّل

بعدش هوای چربی و ماهیچه د


گفتند: مهربانی (ع) را نگه دار

آنان که روزی سبز را بازیچه د !






داستان کوتاه: مسابقۀ خاطره نویسی

درخواست حذف اطلاعات

بالا ه ازدواج . هرچند پول و پله ای نداشتم، با توکّل به خدا و تکیه بر قابلیّت های شخصیّتی خودم شجاعانه پا پیش گذاشتم. طرف مقابلم نیز آدم خداشناسی بودند و مرا آنطور که بودم پذیرفتند و توافق کردیم تا زمانی که شرایط روبراه زندگی مشترک را داشته باشیم، نامزد بمانیم. اوایل شیرین گذشت، ولی رفته رفته به خاطر بلاتکلیفی مان به تلخی می گرایید. خانوادۀ من حاضر بودند چند مدّتی عروسشان را پیش خود نگه دارند، ولی من و مهسا به این کار راضی نبودیم و ادامۀ تحمّل این بلاتکلیفی را ترجیح می دادیم. خانوادۀ آنها هم که وضع مالی نسبتاً خوبی داشتند، حاضر بودند برایمان خانه ای تهیّه کنند، ولی با این پیشنهاد هم مخالفت کردیم و خواستیم از ابتدا مستقل باشیم. مهسا همیشه راضی و قانع بود، ولی به خوبی می دیدم که چطور روز به روز تکیده تر می شود و چهره اش به پیری می گراید. بالا ه یکی از بزرگان فامیل که احوال ما را می دانست، یک روز به طور غیر منتظره ای سراغم آمد و سند شش دانگ یک باب منزل مس ی تر و تمیز را به عنوان هدیه ای خالصانه در دستم گذاشت.

دچار بهت عجیبی بودم. شادمانه تشکّر ، ولی مانده بودم چگونه موضوع را با مهسا در میان بگذارم؛ چون می دانستم قطعاً ناراحت می شود و هدیه را پس می زند. من امّا نمی توانستم پس بزنم، چون طاقت دیدن چروکهای زودرس صورت او را نداشتم. آن بزرگوار بدون اینکه اجازه دهد نامی از او بیاورم و ی جز من و خودش و خدا از موضوع باخبر شود، رفت و من برای جا انداختن موضوع نقشه ای کشیدم. همان سند را به همراه شناسنامه و کارت ملّی و یکی_دو سند دیگری که احتمال می دادم لازم باشد، با خود برداشتم و از صبح فردا تا نزدیک غروب، سراغ زرگری ها و سکّه فروشی های شهر را یکی یکی گرفتم تا بلکه متقاعدشان کنم یکی_دو روز برایم بازی کنند: "با گرو گذاشتن سند، سه سکّه ازشان به امانت بگیرم و پیش مهسا ببرم و وانمود کنم اینها جایزه ای است که به من تعلّق گرفته و می خواهم فردا آنها را بفروشم و یک خانه ب یم". هیچکدام در ابتدا حرفهای مرا باور نمی د و اعتمادی بهم نداشتند. تا اینکه نهایتاً یکی شان که آدم مسنّی بود قبول کرد که در فیلنامۀ ابداعی من ایفای نقش کند! شب به مهسا زنگ زدم و شادمان گفتم: حدس بزن امروز چه هدیه ای از طرف خدا نصیبم شده؟ نمی توانست بیشتر از اضافه شدن حقوق یا پیدا شغل بهتر، حدس دیگری بزند. گفتم: می توانم ان شاءالله تا آ همین هفته خانه تهیّه کنم، اجاره نه هااا، ملک شخصی! اوّلش فکر کرد شوخی می کنم؛ بعد که مطمئن شد قضیه جدّی است، پرسید: از کجا؟ من هم گفتم: دو سال قبل، پیش از اینکه باهم ازدواج کنیم، در مسابقۀ خاطره نویسی حوزۀ هنری شرکت کرده بودم، امروز برندگان کشوری مشخّص شدند و سه سکّۀ تمام بهار را نقداً رفتم و از مرکز استان تحویل گرفتم. تا چند لحظه خشکش زده بود. بعد زد زیر گریه، بعد هم شادمانی و شکرگزاری با صدای بلند. دعوتش که فردا باهم نهار بیرون بیرون برویم و یک پرس کباب درست و حس بخوریم، بعد از آن سکّه ها را بفروشیم. بعد هم بروم بنگاه املاک برای ید خانه. فردایش آمد. هنگام خوردن نهار، سکّه ها را نشانش دادم و در واقع تمام این ها را برای همین لحظه ساخته بودم. گفت که: چه عجب سه سکّه و چه عجب بعد از دو سال؟ گفتم: مملکت ماست دیگر! اگر کارها طبیعی پیش برود غیرطبیعی است!! نفرات بعدی هم به ترتیب دو سکّه، یک سکّه، نیم سکّه و ربع سکّه برنده شده اند. گفت: آنها کی بودند؟ گفتم: از شهرستانهای دیگر بودند، نامشان یادم نیست. گفت: پس قول بده آن خاطره را بعداً برای من هم بخوانی. قول دادم. لبخندی زد و مشغول ادامۀ خوردن شد. هرچند ذرّه ای احساس می که در درستی کامل حرفهای من تردید دارد، ولی به هرحال خوشحال بود. بعد از نهار، سراغ همان طلافروشی رفتیم. به او گفتم: بیرون مغازه بایست تا من برگردم. داخل مغازه امانتهای همدیگر را در حالی که پشتم به سمت در بیرونی بود، ردّ و بدل کردیم و به قول نظامی ها عملیّات با موفّیت انجام شد! مهسا را تا سمت خانه شان بدرقه و فردای آن روز -مثلاً- رفتم بنگاه و خانه را یداری . سند خانه و خود خانه را چند روز بعد نشانش دادم و قول و قرارهای عروسی را گذاشتیم و نهایتاً زندگی خوب و خوشمان را آغاز کردیم؛ امّا همیشه به رغم خوشحال مهسا، از این دروغی که به او گفته بودم، احساس عذاب وجدان می و دنبال فرصتی بودم تا حقیقت را با او در میان بگذارم، منتها هربار از عواقبش می ترسیدم و پا پس می کشیدم.

دروغهای چندی در اوایل زندگیمان به مهسا گفته بودم، ولی همۀ آنها را در ظرف چند روز، چند هفته و نهایتاً چند ماه بعد اعتراف کرده بودم و او هم به شرط تکرار نشدنش حلالم کرده بود؛ امّا این یکی تنها دروغی بود که هیچوقت نتوانستم در موردش با او صحبتی کنم. ده روز پیش مراسم اوّلین سالگرد مرگم گرفته شد و در طول این یک سال هنوز به خواب او نرفته ام. نمی خواهم دوباره دچار دلهره و رودرواسی شوم. می خواهم تا فرصت باقی است حقیقت را بهش بگویم تا قبل از ملاقات رودررو از این عذاب وجدان خلاص شوم. امشب اگر ملائکه اجازه دهند، برای پنجشنبه شب آینده وقت می گیرم که به خوابش بروم. شما هم دعایم کنید!





قرآنیون

درخواست حذف اطلاعات

قرآن، چراغ هدایت و راهنمای اوّلین و آ ین است. بلاهایی هم که در طیّ قرون متمادی بر سر امّت ی آمده، به خاطر دور ماندن از مبادی قرآن و سنّت و اهل بیت (صلّی الله علیهم) بوده است. با اینحال، طیّ یکی_دو سدۀ اخیر، فرقه ای افراطی و انحرافی با عنوان "قرآنیّون" در جهان اعلام موجودیّت کرده که با تأسّی به اصل جامعیّت قرآن کریم، توسّل به هر مرجع و منبع دیگری حتّی احادیث (ص) و ائمّۀ اطهار (ع) را نیز رد می کند! با ارائۀ الگوی حکومت کارآمد ی بعد از انقلاب ی ایران، بسیاری از فرقه های مشکل دار در ایران و جهان نیز پی کار خود رفتند؛ امّا از آنجا که شه ها تاریخ تولّد دارند، ولی تاریخ مرگ ندارند، در پی تحریک گروه های ناآگاه داخلی توسّط دشمنان آگاه خارجی که به پدیداری تحرّکاتی از سنخ شایعات "دلفینی" می انجامد، چندی است دوباره فرقه هایی مشابه در کشور ما فعّالیت های تبلیغی خود را از سر گرفته اند که ادّعا دارند مرید و پیرو مرحوم آیت الله صادقی تهرانی هستند. در اینکه مرحوم صادقی تهرانی، ی برجسته و از فقهای بزرگ هم روزگار ما بوده اند و قرآن محوری ایشان الگویی برای همۀ ما می تواند باشد، شکّی نیست؛ ولی آیا آنانی که ادّعای پیروی او را دارند -که بعضاً مقلّد او هم نیستند!- به خاطر قرآن است که چنین حرکتی را راه انداخته اند یا به خاطر ای نظرات فقهی منحصربفرد که از ایشان صادر شده و بعضاً در تعارض با نظرات فقهی رسمی در قرار دارد؟ پاسخ این سؤال را به راحتی می توان با مختصر جستجویی در مواضع این گروه دریافت. تا اینجای کار مشکلی نیست؛ مشکل جای دیگر است.

مشکل آنجاست که دشمنان ما برای ماهی گرفتن از آبی که خود گل آلود کرده اند، تنها به مدیریّت قلّاب ها و تورهای صیّادان نمی پردازند؛ بلکه از آن طرف هم خود ماهی ها را مدیریّت می کنند که چگونه به دام بیفتند! به موازات گروه پیش گفته، گروه دیگری نیز نقش -مثلاً- مخالفان آنها را بازی می کنند که تا ی سخن از جامعیّت قرآن می زند و ندای بازگشت به دامن قرآن را سر می دهد، وحشیانه او را به انتساب به فرقۀ قرآنیّون متّهم می کنند. گویا هر از قرآن صحبت کند، نعوذبالله مخالف اهل بیت (ع) است! هر دوی این گروه ها که ظاهراً مخالف همدیگر هستند، دو لبۀ یک قیچی اند و هدف نهایی شان، استحالۀ جامعۀ ی در الگوی از پیش ارائه شدۀ دشمنان است. قرآن محوری و باور به جامعیّت قرآن و ندای بازگشت به دامن قرآن، به معنی انتساب به هیچ فرقه و گروهی نیست. مؤمنان جامعۀ ما نیز برای در امان ماندن از قیچی شدن توسّط گروه های معاند پیش گفته، مراقب باشند سه شرط اساسی را هنگام ابراز این عقاید خویش مراعات کرده و بر آن تأکید کنند:

1- حرکت با فرقه فرق دارد و هر ن و دعوتی به معنی فرقه سازی نیست و فرقه سازی در هرحال محکوم است.

2- تأکید بر قرآن به معنی غفلت از سنّت و عترت نیست و این دو همیشه باهم و در کنار هم اند.

3- قرآنی بودن، چیزی نیست که قائم به اشخاص باشد و با افرادی چون آیت الله صادقی تهرانی(ره) یا دیگران شناخته شده باشد. قرآن کلام خداست که به واسطۀ فرشتۀ وحی بر خدا (ص) نازل شده و توسّط اهل بیت او تفسیر و تبیین شده است.

خداوند همۀ ما را به راه راست هدایت فرماید.





داستان کوتاه: مسابقۀ خاطره نویسی

درخواست حذف اطلاعات

بالا ه ازدواج . هرچند پول و پله ای نداشتم، با توکّل به خدا و تکیه بر قابلیّت های شخصیّتی خودم شجاعانه پا پیش گذاشتم. طرف مقابلم نیز آدم خداشناسی بودند و مرا آنطور که بودم پذیرفتند و توافق کردیم تا زمانی که شرایط روبراه زندگی مشترک را داشته باشیم، نامزد بمانیم. اوایل شیرین گذشت، ولی رفته رفته به خاطر بلاتکلیفی مان به تلخی می گرایید. خانوادۀ من حاضر بودند چند مدّتی عروسشان را پیش خود نگه دارند، ولی من و مهسا به این کار راضی نبودیم و ادامۀ تحمّل این بلاتکلیفی را ترجیح می دادیم. خانوادۀ آنها هم که وضع مالی نسبتاً خوبی داشتند، حاضر بودند برایمان خانه ای تهیّه کنند، ولی با این پیشنهاد هم مخالفت کردیم و خواستیم از ابتدا مستقل باشیم. مهسا همیشه راضی و قانع بود، ولی به خوبی می دیدم که چطور روز به روز تکیده تر می شود و چهره اش به پیری می گراید. بالا ه یکی از بزرگان فامیل که احوال ما را می دانست، یک روز به طور غیر منتظره ای سراغم آمد و سند شش دانگ یک باب منزل مس ی تر و تمیز را به عنوان هدیه ای خالصانه در دستم گذاشت.

دچار بهت عجیبی بودم. شادمانه تشکّر ، ولی مانده بودم چگونه موضوع را با مهسا در میان بگذارم؛ چون می دانستم قطعاً ناراحت می شود و هدیه را پس می زند. من امّا نمی توانستم پس بزنم، چون طاقت دیدن چروکهای زودرس صورت او را نداشتم. آن بزرگوار بدون اینکه اجازه دهد نامی از او بیاورم و ی جز من و خودش و خدا از موضوع باخبر شود، رفت و من برای جا انداختن موضوع نقشه ای کشیدم. همان سند را به همراه شناسنامه و کارت ملّی و یکی_دو سند دیگری که احتمال می دادم لازم باشد، با خود برداشتم و از صبح فردا تا نزدیک غروب، سراغ زرگری ها و سکّه فروشی های شهر را یکی یکی گرفتم تا بلکه متقاعدشان کنم یکی_دو روز برایم بازی کنند: "با گرو گذاشتن سند، سه سکّه ازشان به امانت بگیرم و پیش مهسا ببرم و وانمود کنم اینها جایزه ای است که به من تعلّق گرفته و می خواهم فردا آنها را بفروشم و یک خانه ب یم". هیچکدام در ابتدا حرفهای مرا باور نمی د و اعتمادی بهم نداشتند. تا اینکه نهایتاً یکی شان که آدم مسنّی بود قبول کرد که در فیلنامۀ ابداعی من ایفای نقش کند! شب به مهسا زنگ زدم و شادمان گفتم: حدس بزن امروز چه هدیه ای از طرف خدا نصیبم شده؟ نمی توانست بیشتر از اضافه شدن حقوق یا پیدا شغل بهتر، حدس دیگری بزند. گفتم: می توانم تا آ همین هفته خانه تهیّه کنم، اجاره نه هااا، ملک شخصی. اوّلش فکر کرد شوخی می کنم؛ بعد که مطمئن شد قضیه جدّی است، پرسید: از کجا؟ من هم گفتم: دو سال قبل، پیش از اینکه باهم ازدواج کنیم، در مسابقۀ خاطره نویسی حوزۀ هنری شرکت کرده بودم، امروز برندگان کشوری مشخّص شدند و سه سکّۀ تمام بهار را نقداً رفتم و از مرکز استان تحویل گرفتم. تا چند لحظه خشکش زده بود. بعد زد زیر گریه، بعد هم شادمانی و شکرگزاری با صدای بلند. دعوتش که قردا باهم نهار بیرون بیرون برویم و یک پرس کباب درست و حس بخوریم، بعد از آن سکّه ها را بفروشیم. بعد هم بروم بنگاه املاک برای ید خانه. فردایش آمد. هنگام خوردن نهار، سکّه ها را نشانش دادم و در واقع تمام این ها را برای همین لحظه ساخته بودم. گفت که: چه عجب سه سکّه و چه عجب بعد از دو سال؟ گفتم: مملکت ماست دیگر! اگر کارها طبیعی پیش برود غیرطبیعی است!! نفرات بعدی هم به ترتیب دو سکّه، یک سکّه، نیم سکّه و برنده شده اند. گفت: آنها کی بودند؟ گفتم: از شهرستانهای دیگر بودند، نامشان یادم نیست. گفت: پس قول بده آن خاطره را بعداً برای من هم بخوانی. قول دادم. لبخندی زد و مشغول ادامۀ خوردن شد. هرچند ذرّه ای احساس می که در درستی کامل حرفهای من تردید دارد، ولی به هرحال خوشحال بود. بعد از نهار، سراغ همان طلافروشی رفتیم. به او گفتم: بیرون مغازه بایست تا من برگردم. داخل مغازه امانتهای همدیگر را در حالی که پشتم به سمت در بیرونی بود، ردّ و بدل کردیم و به قول نظامی ها عملیّات با موفّیت انجام شد! مهسا را سمت خانه شان بدرقه و فردای آن روز -مثلاً- رفتم بنگاه و خانه را یداری . سند خانه و خود خانه را چند روز بعد نشانش دادم و قول و قرارهای عروسی را گذاشتیم و نهایتاً زندگی خوب و خوشمان را آغاز کردیم؛ امّا همیشه به رغم خوشحال مهسا، از این دروغی که به او گفته بودم، احساس عذاب وجدان می و دنبال فرصتی بودم تا حقیقت را با او در میان بگذارم، امّا هربار از عواقبش می ترسیدم و پا پس می کشیدم.

دروغهای چندی در اوایل زندگیمان به مهسا گفته بودم، ولی همۀ آنها را در ظرف چند روز، چند هفته و نهایتاً چند ماه بعد اعتراف کرده بودم و او هم به شرط تکرار نشدنش حلالم کرده بود؛ امّا این یکی تنها دروغی بود که هیچوقت نتوانستم در موردش با او صحبتی کنم. ده روز پیش مراسم اوّلین سالگرد مرگم گرفته شد و در طول این یک سال هنوز به خواب او نرفته ام. نمی خواهم دوباره دچار دلهره و رودرواسی شوم. می خواهم تا فرصت باقی است حقیقت را بهش بگویم تا قبل از ملاقات رودررو از این عذاب وجدان خلاص شوم. امشب اگر ملائکه اجازه دهند، برای پنجشنبه شب آینده وقت می گیرم که به خوابش بروم. شما هم دعایم کنید!





نکته ها هست بسی.... (83)

درخواست حذف اطلاعات

هر چیزی که خدا در قرآن مستقیماً به خود نسبت داده

جنبه ای از متافیزیک هم دارد

***


عَرَض هایی که بر ما مسلّط شده است

اجازۀ به ظهور رسیدن ذات را نمی دهد

***


تخصّص گرایی در به کار گیری نیروها خوب است

تخصّص زدگی بد است؛

و البتّه این فقط شامل حال بازنشستگان نمی شود

شامل حال جوانان هم می شود.

***


در آیندۀ نزدیک "چادر یی" هم به بازار خواهد آمد.

خاطرتون باشه کی گفتم!

***


با گوش خودم شنیدم)

- دو طفلان مسلم چند نفر بودند و اسم پدرشون چی بود؟

: میدونستم، یادم رفته!!

***


- چه عجب ایندفعه غافلگیرم نکردی؟

: خواستم یه دفعه هم غافلگیرت کنم خب!

***


فکر کنم عمل گردن و درد دست به تصاحب کرسی نمایندگی میرزیده هااا

نه؟!

***


آیا متضاد بیزار می شود

بازار؟!

***


راحت الحلقوم است

امّا اسمش اصلاً راحت نیست.

***


فریب نخورید

اکثر تورها "تور" اند.

***


سلطان سکّه شد

تکلیف خدای سکّه چه می شود؟

***


برای پیشرفت لازم است از فرق سر تا نوک پا از غرب تقلید کنیم؛

همانطور که آنان لباس خود را پوشیدند، به زبان خود حرف زدند و فرهنگ خود را پاس داشتند،

ما هم مثل آنها لباس خود را بپوشیم، به زبان خود حرف بزنیم و فرهنگ خود را پاس بداریم.

***






صندلی

درخواست حذف اطلاعات
صندلی هستم. معرّف حضور. نامم از نام چوب صندل که اجدادم از آن ساخته می شدند، گرفته شده. خودم از صندل ساخته نمی شوم. حتّی از چوب هم به عمل نمی آیم و بعضاً ف ّی و پلاستیکی و... هستم؛ ولی همچنان صندلی نامیده می شوم و این نام خانوادگی بر روی ما باقی مانده است. وسیله ای هستم برای نشستن. چهار پا دارم، ولی مانند چها ایان دیگر نه زحمت زیادی می کشم و نه دردسر فراهم می کنم. امّا نمی دانم چرا این اوا برای بعضی آدم ها دردسر شده ام. خدا شاهد است موجود ساده ای هستم و هیچ نیّت بدی در سر ندارم. اصلاً سری ندارم که نیّتی داشته باشم. اسمم بد دررفته است. تقصیر من چیست که برخی با نشستن روی من، حسّ فرمانروایی بر عالم و آدم بهشان دست می دهد؟ حتّی آنهایی که مسئولیّت سنگین خدمت به مردم را بر دوش می گیرند، به جای ترس از لحظه لحظه پاسخگویی آن، برع احساس راحتی و آسایش می کنند و تا پایان عمر حاضر به کندن نشیمنگاه مبارکشان از من حقیر نیستند. دلیل این اوضاع عجیب را نمی دانم، فقط می خواهم این اندازه اعلام کنم که: من تقصیری ندارم. اسمم بد دررفته است! ارادتمند: صندلی.