رسانه
رسانه

از تهی سرشار



او (همان تو)!

درخواست حذف اطلاعات

بعد از مدتها به یاد تو افتادم. میدانی؟ هنوز گاه آنروزها را به یاد میآورم که مینشستیم و ساعتها بی آنکه بدانیم زمان گذشته است گفتگو میکردیم. میدانی، هنوز همه ی گفتگوهایمان را به یاد دارم. هنوز خیلی چیزها را به یاد دارم. اشکهایم را. غصه هایم را. بی معرفتی تو را! چه روزهایی بود. اگرچه که این من بودم که آ ین پیامهایت را بی جواب گذاشتم، اما خوب، این معنی آن را ندارد که تو را از یاد برده ام. نه ... من هنوز هم گاهی که از دوریت بغض میکنم! اما تو دیگر "اویی" چون سالهاست که من از دوری! 




...

درخواست حذف اطلاعات

باید بگویم تولدت مبارک؟! ای که مرا به یاد نداری، زادروزت خجسته باد!




خاطرات کودکی!

درخواست حذف اطلاعات

فکر چه می شیدی اگر پس از این همه سال یکدیگر را میدیدیم. به خود گفتم هیچ. همه چیز توهمات دوران کودکی بود. آمدم اما ... تو... نبودی! با احساسی غریب بازگشتم. پرسیدم باز میاییم؟ پاسخ آن نبود که میخواستم. دوران کودکی همان به که در یادها بمانند!




یاد باد آن روزگاران یاد باد!

درخواست حذف اطلاعات

چهار و پنج صبح هم که میشد دل از هم صحبتی نمیکندیم. تو خواب آلود و منم هم که ... میگفتیم و میخندیدیم. گاه میگفتیم و میگریستیم. گاه بی حرفی فقط به موسیقی گوش میکردیم. آنروزها، تو بودی...من دل در دلم نبود. آنروزها، دیگرانی برایت بودند اما خوب گاهی، هر از گاهی، ساعتهایی را به گپ زدن به هم میگذر م. اینروزها ... من اینجا، به این دنیای بیهوده می نگرم. تو ... راستی مرا به یاد داری؟! 




یک روز بهاری!

درخواست حذف اطلاعات
دلشوره هایم را پنهان کرده بودم که ندانی، که نبینی، که مبادا ناامید نشوی از آنچه در سرم بود. به خود میگفتم که بهانه ای پیدا خواهی کرد و در نهایت من مجبور به نه گفتن نخواهم شد. تو اما از هفته پیش فقط و فقط به امروز می شیدی غافل از آنکه من هر لحظه دلهره ام بیشتر میشد. صبح به خودم میگفتم تو نخواهی آمد. میگفتم لحظه ی آ بهانه ای خواهی جست. تو اما به موقع آمدی. سرِ حال نبودی، اما بودی. از همان لحظه اول حرف زدی و من بعد از چند دقیقه به این نتیجه رسیدم که فقط باید گوش دهم. پس ت ماندم. بعد از ساعتی آرام شدی و همه چیز عوض شد. روز خوبی بود اگر چه که زود گذشت. یک لحظه به خود آمدیم که دیر بود و باید میرفتیم. گفتمت که دلهره داشتم. گفتی تو نیز. گفتمت که میخواستم آنچه در سر داشتی به گونه ای به هم بخورد. گفتی تو نیز. در نهایت من دیگر دلهره نداشتم و تو گفتی که روز خوبی بود. شاید همه ی اینها خوب باشد. اگرچه که من هنوز دلهره دارم. از آنچه نمیدانم چیست و نمیدانم چه خواهد شد. با همه ی اینها امروز یک روز بهاری ِ خوب بود!




...

درخواست حذف اطلاعات
او مرا به یاد دارد یا نه نمیدانم. امروز به یادش هستم. میدانم که شاد است، میدانم که دورش شلوغ است، میدانم که بهتر از من برایش زیاد است. امروز به یادش هستم. میخواستم این غرور را فراموش کنم و سلامی و پیامی برایش بفرستم اما ... میدانم که برایش مهم نیست. من اما به یادش هستم. به قول شاعر "گَرَم یاد آوری یا نه، من از یادت نمیکاهم!"




...

درخواست حذف اطلاعات
من این روزها و لحظه ها را دوست ندارم. من از این فاصله ها بیزارم. به قول او که خوانده بود "من از این فاصله ها بدجوری گریه ام میگیره." من از این روزها بیزارم. برسر دو راهی مانده ام و "من از این بیخودی ها بدجوری گریه ام میگیره!"




و عمر شادمانی چه کوتاه است!

درخواست حذف اطلاعات
از ترسهایت میگویی. از این که نگرانی دیگران چه خواهند گفت. میگویی شاید بهتر باشد که کمی از هم فاصله بگیریم. میگویی اما بدان که دلیل این فاصله کم شدن احساس و علاقه  نیست. فقط از ترس است. میگویی و میگویی و من با لبخندی نگاهت میکنم. آنچه در نگاهم نمیبینی دردی ست که از سخنانت در دلم ریشه میدواند. آنچه در پشت لبخندم پنهان میکنم ترس دور بودن از توست. آنچه به زبان نمیآورم درد تنها ماندن است. میگویی باشد؟ میگویم باشد. هر چه که صلاح بدانی. میروی و من دلم میخواهد همان جا زانو بزنم و زار زار گریه کنم.




راز دل با تو گفتنم هوس است!

درخواست حذف اطلاعات
خسته ام از همه ی آنچه که هست و همه ی آنچه که نیست. از خودم، از این دنیای بی رحم و بی انصاف، از تو، از زندگی، از همه چیز و همه خسته ام. دلم میخواهد که ساعتها بخواب روم که نخواهم به چیزی بین م. در میان همه ی این دلشوره ها و بی حوصلگی ها، تنها و تنها می شم که "راز دل با تو گفتنم هوس است - خبر دل شنفتنم هوس است" و باز میدانم که نخواهد شد! و من میمانم و خستگی ها و دلمردگی ها!




!hello from the other side

درخواست حذف اطلاعات
هر بار این آهنگ را میشنوم به یاد میآورم که تا به چه حدگرفتار او بودم. اویی که دیگر نیست.  به یاد دارد؟ میدانم دیگر حتی مرا به یاد نمیآورد.همه ی تلاشم این است که دیگر نگذارم نبودنش دلم را به درد آورد. با همه ی این احوال، گاهگاهی، نغمه ای، آوازی، آهنگی این دل را مبکشاند به آنجایی که نباید. قرار نبود دیگر از او گفته شود. نمیگویم. این اسب خیال بود که تاخت به سرزمینی دور. گاهی خاطرات را باید رها کرد و رفت. گاهی تنها باید رفت!




دنیای اینروزای ما!

درخواست حذف اطلاعات
قرار نبود که همه چیز این همه پیچیده باشد. قرار نبود که اینچنین درگیر هم باشیم. قرار نبود که به یکباره دو روز ج و دوری اینهمه دلتنگی به بار آورد. نمیدانم چه شد که اختیار از دست بشد. پیچیدگی َ  این رابطه دردناکتر از آن است که بتوان آن را نادیده گرفت. امیدی نبود و نیست. ایکاش هرگز هیچ حرفی به زبان نیامده بود. ایکاش هرگز این رفاقت پا نگرفته بود. ایکاش ...




گریه بی سبب نیست!

درخواست حذف اطلاعات
بغض راه گلویم را بسته بود و من همه ی تلاشم این بود که گریه نکنم. به همه ی بدبختی های دنیایم می شیدم و اینکه چه فایده دارد اینجا بودن و ماندن و زندگی را گذراندن وقتی که هیچ وقت ی تو را به حساب نمیآورد. چرا باید ادامه داد وقتی میدانی که همیشه مانعی بر سر راه است. در افکارم پرسه میزدم که تو ... تو بی آنکه منتظرت باشم به سراغم آمدی. حرفهایم را شنیدی. به درد دلهایم گوش دادی و در نهایت مثل همیشه آرامم کردی. میدانم اگر بخاطر وجود تو نبود، تابحال از همه چیز گذشته بودم!




فردا تو میآیی!

درخواست حذف اطلاعات
نمیدانم چرا این روز لعنتی به آ نمیرسد. هر بار که به ساعت نگاه میکنم فقط یک دقیقه به جلو رفته است اگر چه که بر من ساعتها گذشته است. بخود میگویم چیزی نمانده است به صبحِ فردا. بخود میگویم فردا که آمد تو نیز میآیی. دلم نگران است اما. اگر فردا نیامدی چه؟ چه باید کرد؟ چه باید گفت؟ باز به ساعت نگاه میکنم هنوز به فردا خیلی مانده است. زیر لب میگویم بعد از ج ها، آن بیوفاییها، فردا تو میآیی، فردا تو میآیی!




وای وای از دل من!

درخواست حذف اطلاعات
دلتنگتم. بیش از آنکه بدانی یا بگویمت. دلم برایت تنگ است! به قول مهدی اخوان ثالث عزیز: "نه مهر فسون نه ماه جادو کرد، نفرین به سفر که هر چه کرد او کرد!"




اینروزها!

درخواست حذف اطلاعات
اینروزها غمگینم. تو نمیخواهی که غمگین باشم. میخندی و سعی میکنی مرا بخندانی. اشکهایم بی اختیار سرازیر میشوند و تو ... تو به ناگاه به عمق فاجعه پی میبری. دستهایم را در دست میگیری و اشکهایم را پاک میکنی. تو میروی، همه ی راه را میگریم. تو نمیدانی. اینروزها غمگینم و برای این غم گویی که پایانی نیست!




احمقانه!

درخواست حذف اطلاعات
به طرز احمقانه ای دلتنگت شدم. به طرز احمقانه ای جایت خالی بود. به طرز احمقانه ای گیجم! نمیدانم چیست. نمیدانم چرا! هیچ نمیدانم تنها میدانم ... روزگار غریبی ست!




اشکهایم برای تو!

درخواست حذف اطلاعات
در چشمانش میخندم اما در دل میگریم. نمیداند. میخندد. در نگاهش میخندم اما نمیگویم که چه اندازه ویرانم. اینروزها، دل گویه هایم را نیز پنهان میکنم. دلم میخواهد زمان به گذشته باز گردد! افسوس!




شکنجه گر!

درخواست حذف اطلاعات
مانده ام بر سر دوراهی آمدن و نیامدن. از سویی میخواهم ببینم آنزمان که مرا میبینی، نگاهت را، حیرتت را که از کجا و چرا آمدم.  از سویی میگویم نه! چند هفته ای بیش نمانده است و پس از آن ج ست! از سویی میدانم نفس را در حبس خواهی کرد، میدانم در نگاهم خواهی خندید. از آن سوی دگر، عقل هی میزند که نرو! خودت را و او را شکنجه نکن! این ره انتهایش تیرگی ست! بپرهیز!




عصری دلتنگ!

درخواست حذف اطلاعات
 از پنجره به بیرون نگاه میکنم. باران میآید، بارانی زیبا و پاییزی. به تو فکر میکنم. به اینکه با من نیستی. آسمان تیره و تار است و من به دستان تو که در دستان اوست می شم. به آسمانِ تیره مینگرم. گویی دلش تنگ است. گویی بغضی دیرینه را میگرید. آسمان سیاه است. تنها نشسته ام و به آسمان خیره شده ام. به تو می شم. به تو که نیستی. اگر بودی، شاید در این هوای بارانی در کنار ساحل میر م. آنقدر میرفتیم که دیگر نشانی از ی نباشد. بعد زیر باران میرفتیم و خیسِ خیس، به لودگی مان میخندیدیم. باران میآید. آسمان تیره و تار است و من به تو می شم!




نشود فاش ی آنچه میان ست!

درخواست حذف اطلاعات
روزهای آ است. تقریباً دو هفته مانده است و من بی بهانه دلتنگم. به روی خود نمیآورم. نمیگویم که دلتنگت بودم. نمیگویم که دلتنگت میشوم. سوالهایت را بی جواب میگذارم. اما به هر بهانه ای با تو سخن میگویم. در صورتم میخندی و من نمیتوانم که لبخند نزنم. میخندم و بی حرفی میروم. میدانم که لبنخدم را دیدی. میدانستم که این دوره کوتاه است. دوره کوتاهی بود اما پر از مهر بود، پر از حرف بود و پر از لبخند! افسوس که زود گذشت.