رسانه
رسانه

از تهی سرشار



یاد باد آن روزگاران یاد باد ...

درخواست حذف اطلاعات

دلم گرفته. دلم خیلی گرفته. اون روزا خیلی خیلی دور شدن. دیگه یادشون هم حتی نیست. نمیدونم چرا حوصله ندارم. اینجا فقط و فقط بدرد نق زدن ها و گلایه هام میخوره.... دلم گرفته خیلی زیاد!




او (همان تو)!

درخواست حذف اطلاعات

بعد از مدتها به یاد تو افتادم. میدانی؟ هنوز گاه آنروزها را به یاد میآورم که مینشستیم و ساعتها بی آنکه بدانیم زمان گذشته است گفتگو میکردیم. میدانی، هنوز همه ی گفتگوهایمان را به یاد دارم. هنوز خیلی چیزها را به یاد دارم. اشکهایم را. غصه هایم را. بی معرفتی تو را! چه روزهایی بود. اگرچه که این من بودم که آ ین پیامهایت را بی جواب گذاشتم، اما خوب، این معنی آن را ندارد که تو را از یاد برده ام. نه ... من هنوز هم گاهی که از دوریت بغض میکنم! اما تو دیگر "اویی" چون سالهاست که من از دوری! 




...

درخواست حذف اطلاعات

باید بگویم تولدت مبارک؟! ای که مرا به یاد نداری، زادروزت خجسته باد!




من!

درخواست حذف اطلاعات

دیر زمانی ست که ننوشته ام. که نبوده ام. دیر زمانی ست که دستِ دل به نوشتن نرفته است. زندگی عوض شده است. همه چیز تغییر کرده است. آدمها دیگر آن قدیمی ها نیستند. تو، دیرزمانیست که نیستی. اویی نیز نیست. من اما، همانم که بودم. تنهای ِ تنها و غمگینِ غمگین. دیر زمانیست که ی نیست که بر در خانه ی دل تلنگری بزند و من ... خسته ام، همچون آن روزها!




ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی!

درخواست حذف اطلاعات

ی ال گذشت از آ ین باری که با تو هم کلام شدم. یک سال گذشت از آن روزی که تصمیم گرفتم تو را به فراموشی بسپارم. هنوز به یادت میافتم. هنوز نمیدانم اصلا مرا به یاد داری یا نه. هنوز گاهی دلم میخواهد که دلتنگم شوی. محال است میدانم.  تو روزها را هرگز شماره کرده ای؟ تو میدانی چشم انتظاری چیست؟ میدانی درد چیست؟ یک سال گذشت و من هنوز تو را به یاد دارم اگرچه که تو را از زندگی ام جدا کرده ام. اگر این دل نبود شاید زندگی خیلی راحت بود. شاید اگر میشد چشم ها را بست و فراموش کرد همه ی آن لحظه ها را. دیگر تفاوتی ندارد. تو راه خویش گرفته ای و من راه خویش. این روزها، از سادگی خودم زیاد یاد میکنم. بگذریم! یک سال گذشت و انگار سالهاست که تو نبوده ای!




خاطرات کودکی!

درخواست حذف اطلاعات

فکر چه می شیدی اگر پس از این همه سال یکدیگر را میدیدیم. به خود گفتم هیچ. همه چیز توهمات دوران کودکی بود. آمدم اما ... تو... نبودی! با احساسی غریب بازگشتم. پرسیدم باز میاییم؟ پاسخ آن نبود که میخواستم. دوران کودکی همان به که در یادها بمانند!




...

درخواست حذف اطلاعات

سوالی از من میپرسی که جوابش را میدانم، اما سکوت میکنم. جوابش را اگر بگویم ... دنیا دگرگون میشود. سخن از دل نباید (نشاید؟!) گفت! 




یاد باد آن روزگاران یاد باد!

درخواست حذف اطلاعات

چهار و پنج صبح هم که میشد دل از هم صحبتی نمیکندیم. تو خواب آلود و منم هم که ... میگفتیم و میخندیدیم. گاه میگفتیم و میگریستیم. گاه بی حرفی فقط به موسیقی گوش میکردیم. آنروزها، تو بودی...من دل در دلم نبود. آنروزها، دیگرانی برایت بودند اما خوب گاهی، هر از گاهی، ساعتهایی را به گپ زدن به هم میگذر م. اینروزها ... من اینجا، به این دنیای بیهوده می نگرم. تو ... راستی مرا به یاد داری؟! 




خا تری!

درخواست حذف اطلاعات
آسمان ِ بهاری نباید خا تری باشد. اما آسمان این شهر خا تری ست. دل من نیز همچون آسمان این سرزمین است. آن روزها را به یاد میآورم، هفت-هشت سال پیش که همه چیز آسان بود. زندگی آسان بود. دوستی ها آسان بود. بعد به یکباره هم چیز بی هیچ بهانه ای پیچیده شد. تو، من، ما ... چه؟ چرا؟ نمیدانم. تو میدانی؟ ی ال است که نمیدانم تو کجایی و چه میکنی. یک سالِ طولانی ... تو کجایی؟ با کیستی؟ چه میکنی؟ مرا به یاد داری؟ گاه گاهی به یاد من میافتی؟ دوستی مان چه حیف شد. دلم برایت زیاد تنگ میشود اما میدانم تو ... مرا ... به ...یاد ... نداری! افسوس!




به خداحافظی تلخ تو سوگند!

درخواست حذف اطلاعات

دلم برایت تنگ شده است. نه، نه! باید بگویم دلم برایش تنگ شده است. بزودی ی ال میشود از آن روزی با او خداحافظی و رفتم! فردای آنروز حالم را پرسید. فقط گفتم مرسی! و آن آ ین گفتگویمان بود. دلم برایش تنگ شده است. اینروزها دوباره به یادش هستم، چرایش را نمیدانم. دلم گریه میخواهد. اینروزها فقط دلم گریه میخواهد. میدانی؟ دوستی ما مال امروز و دیروز نبود. دوستی ما به بیش از ده سال پیش باز میگردد. دلم تنگ است. چرا؟ نمیدانم، نپرس. چه بگویم که نگفتنش بهتر است.... که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد!




... idle hands are the devil's handiwork

درخواست حذف اطلاعات

اینروزها دیگر نه به تو، نه به اویی که رفت، نه بخود، و نه به این زندگی نمی شم. اینروزها, همه ی فکر و حواسم فقط کار است و کار. سرم که گرم کار باشد، نبودنت یا بودنت با دیگری دلم را به درد نمیآورد. سرم که به کار مشغول است، ندیدنت و نیامدنت دیگر قلبم را نمیشکند. عادت کرده ام به این که فقط من باشم و این اتاق و کتابهایم. خو گرفته ام به اینکه غروب آفتاب را تنها به نظاره بنشینم و طلوعش را نیز. سرم که به کار گرم است، فکرهای اضافی به سرم هجوم نمیآورند. فرصتی نیست که غمت را در دل و سر بپرورانم. شبها چشمهایم را که میبندم از خستگی بیهوش میشوم و بیدار که میشوم میدانم که جز دفترکارم، ی یا چیزی به انتظارم نیست. اگر کارم را  از من بگیرند به قطع خواهم مرد. نه از بیکاری، که از غم تو!




خسته!

درخواست حذف اطلاعات
خسته ام. فرصتی نمیشود که به چیزی،  به ی, به امیدی بین م. خسته ام. زمان آن نیست که روزهایم را بسنجم. شب که به خانه میرسم, چشمانم خسته اند. این دل اما، گاه گاهی بیقرار میشود. میخواهد فرار کند. میخواهد همه ی آنچه که هست و نیست را بگذارد و فرار کند به آنجایی که ی نیست! من خسته ام و جز خستگی، "ملالی نیست مگر گم شدن گاه به گاه خیالی دور" که تو در آن نمایانی!




یک روز بهاری!

درخواست حذف اطلاعات
دلشوره هایم را پنهان کرده بودم که ندانی، که نبینی، که مبادا ناامید نشوی از آنچه در سرم بود. به خود میگفتم که بهانه ای پیدا خواهی کرد و در نهایت من مجبور به نه گفتن نخواهم شد. تو اما از هفته پیش فقط و فقط به امروز می شیدی غافل از آنکه من هر لحظه دلهره ام بیشتر میشد. صبح به خودم میگفتم تو نخواهی آمد. میگفتم لحظه ی آ بهانه ای خواهی جست. تو اما به موقع آمدی. سرِ حال نبودی، اما بودی. از همان لحظه اول حرف زدی و من بعد از چند دقیقه به این نتیجه رسیدم که فقط باید گوش دهم. پس ت ماندم. بعد از ساعتی آرام شدی و همه چیز عوض شد. روز خوبی بود اگر چه که زود گذشت. یک لحظه به خود آمدیم که دیر بود و باید میرفتیم. گفتمت که دلهره داشتم. گفتی تو نیز. گفتمت که میخواستم آنچه در سر داشتی به گونه ای به هم بخورد. گفتی تو نیز. در نهایت من دیگر دلهره نداشتم و تو گفتی که روز خوبی بود. شاید همه ی اینها خوب باشد. اگرچه که من هنوز دلهره دارم. از آنچه نمیدانم چیست و نمیدانم چه خواهد شد. با همه ی اینها امروز یک روز بهاری ِ خوب بود!




رفیقم کجایی!

درخواست حذف اطلاعات
تو گرفتاری. من نیز. تو نیستی. من نیز. دلم برایت تنگ است. چند روز دیگر مانده است که تو باشی و من؟ روزهایی که نیستی میترسم که فاصله مان زیاد شود. گفتمت نه؟ گفتمت که سخت است، نگفتمت؟ گفتمت همه چیز پیچیده خواهد شد، نگفتمت؟ دلم تنگ است. تو گرفتاری، من نیز! این روزها چه کُند میگذرند!




نگرانی!

درخواست حذف اطلاعات
دلشوره هایم برای توست. میدانی؟ آنروز فکر می شوق دیدارمان چه خوب خواهد بود. تو اما غمگین و دلسرد و ناامید از چندروز تلخ همه ی شوق دیدار را از دلم زدودی. امروز من، تنها نشسته ام و می شم تو کجایی، چه میکنی ، آرامی، شادی؟ چیستی و چگونه ای. دلشوره هایم برای آنست که فردا تو را شاد خواهم دید یا دلش ته و خسته. غمین بودنت غم بر دلم مینشاند. میدانی؟ کجایی؟ چه میکنی؟ نمیدانم!




...

درخواست حذف اطلاعات
او مرا به یاد دارد یا نه نمیدانم. امروز به یادش هستم. میدانم که شاد است، میدانم که دورش شلوغ است، میدانم که بهتر از من برایش زیاد است. امروز به یادش هستم. میخواستم این غرور را فراموش کنم و سلامی و پیامی برایش بفرستم اما ... میدانم که برایش مهم نیست. من اما به یادش هستم. به قول شاعر "گَرَم یاد آوری یا نه، من از یادت نمیکاهم!"




...

درخواست حذف اطلاعات
من این روزها و لحظه ها را دوست ندارم. من از این فاصله ها بیزارم. به قول او که خوانده بود "من از این فاصله ها بدجوری گریه ام میگیره." من از این روزها بیزارم. برسر دو راهی مانده ام و "من از این بیخودی ها بدجوری گریه ام میگیره!"




و عمر شادمانی چه کوتاه است!

درخواست حذف اطلاعات
از ترسهایت میگویی. از این که نگرانی دیگران چه خواهند گفت. میگویی شاید بهتر باشد که کمی از هم فاصله بگیریم. میگویی اما بدان که دلیل این فاصله کم شدن احساس و علاقه  نیست. فقط از ترس است. میگویی و میگویی و من با لبخندی نگاهت میکنم. آنچه در نگاهم نمیبینی دردی ست که از سخنانت در دلم ریشه میدواند. آنچه در پشت لبخندم پنهان میکنم ترس دور بودن از توست. آنچه به زبان نمیآورم درد تنها ماندن است. میگویی باشد؟ میگویم باشد. هر چه که صلاح بدانی. میروی و من دلم میخواهد همان جا زانو بزنم و زار زار گریه کنم.




او!

درخواست حذف اطلاعات
این روزها به او زیاد فکر میکنم. شاید چون تولدش نزدیک است. هر سال برای تولدش میکوشیدم که اولین ی باشم که زادروزش را تبریک میگویم. نه اینکه برای فرقی داشت، نه! با خودم گویی مسابقه داشتم. این روزها فقط به یاد دارم که تولدش نزدیک است. بیش از شش - هفت ماه است که هیچ تماسی نداشته ایم. حتی به پیامی که آ ین بار برای فرستاد جو ندادم. گاهی به ع هایش نگاه میکنم. آدمهای دور و برش را برانداز میکنم، اما نمیگذارم که نبودش دلم را بلرزاند. هنوز شاید بخواهم که ببینمش باز، اما ندیدنش اشک به چشمانم نمیآورد. هنوز شاید گفتگو با وی را به هر دیگری ترجیح دهم. اما سکوت بین مان دیگر آزارم نمیدهد. شاید هم میدهم و من یاد گرفته ام که چشم بر آن ببندم. نمیدانم. اینروزها به او زیاد می شم. چرایش مهم نیست شاید!




...

درخواست حذف اطلاعات
این ساعتها همیشه دلشوره میآید. دلم میخواست که تو بودی و گپی میزدیم و میخندیدیم. تو نیستی. میخواهم برایت پیامی بفرستم اما میدانم که نباید. باز هم باید ماند و نشست و نگاه کرد. اینبار نوبت من است که دل دل کنم تا تمام شود این دوری. بیحوصله ام. دلتنگم. باز دلم میخواهد فرار کنم به دیاری دور. دلم میخواهد ناپدید شوم. دلم میخواهد من باشم و هیچ دیگر!