رسانه
رسانه

تِد در سرزمین وبلاگستان



حس

درخواست حذف اطلاعات

وقتی یه داستان مینویسم، یه داستانی که فضاش از واقعیت موجود و قابل لمس دوره، وقتی که یه جهانِ شخصی سازی شده رو توی ذهنم ترسیم میکنم، دوست دارم (همونطور که اشاره ) تو واقعیت قابل دسترسی نباشه، جوری باشه که فقط با خیال و وهم بشه بهش وارد شد، چون شخصاً خودم رو به عنوان ی که مینویسه موظف میدونم چیزی رو به مخاطب ارائه بدم که تو زندگی روزمره ش ندیده و نمیبینه، نمیتونه لمسش کنه و به شکل مادی تجربه ش کنه. شخصاً این کار رو هنر میدونم؛ نه که بخوام بگم الان بطور کامل هنرمندم، ولی این رو یک اصل میدونم که یه نویسنده باید یه جهانی داشته باشه که واسه مخاطب ترسیم کنه که خارج از محدوده ی داستان/جهانِ نویسنده، واسه مخاطب قابل درک نباشه و نتونه جای دیگه وارد اون جهان بشه و درکش کنه. اینکه من بیام از واقعیت های موجود بنویسم، واقعیت ها و اتفاقاتی که یا از روی یک واقعیت تاریخی نوشته میشه یا بطور دقیق مستند نیست، ولی یه جایی از این جهان اتفاق افتاده و امکان واقع شدنش هست، من رو نویسنده نمیکنه، تبدیلم میکنه به یه راوی که داره چیزایی که میبینه، خونده یا مسائلی که در چارچوب و ظرف این جهان قابل اتفاق افتادن هست رو میاره روی خط روایت. به نظر من نویسنده یک خالقه؛ و خالقی که نتونه یه جهانِ مستقل و خاص برای خودش ترسیم و خلق کنه که خارج از ظرف و چارچوب این جهانه، یه راویه. من راوی بودن رو نفی نمیکنم و بد نمیدونم؛ اصلاً! راوی بودن هم هنر خودش رو میطلبه. ولی به نظرم روایت گری هنره، نویسندگی هنرتر! راوی ها بنده ی واقعیت و محدود به مرزهای محدودکننده ی جهان واقعی هستن و نویسنده ها خالق وقایع و آزاد و رها و تشنه ی تخیل!

از این که در حد توانم، توی داستان هام جهان خودم رو ترسیم میکنم که حدالامکان در واقعیت قابل دسترسی نیست، خوشحالم! و از اینکه بعضی از شماها با پاسپورتِ تخیل تون، که کلید ورود به این جهان های خیالیه، بطور توریستی از جهان های من دیدن میکنید، خوشحال ترم!

+ چیزی که تا الان باعث شده بمونم، داستان هایی هست که وبلاگ باعث شد خلق بشن. یه جور حس دِین که نمیذاره از اینجا دل بِکنم. ازدواج ن ، ولی همه ی داستان هام حکم بچه هام رو دارند. حاصل بکرزایی مغزم هستند :)))




جنگلِ آسف

درخواست حذف اطلاعات

انتخابات تمام شده بود و زمان تشکیلِ ک نه ی تِ جنگلِ آسف رسیده بود. شیر لیستِ وزرای خود را تقدیم طویله ی خُدام کرد تا صلاحیت شان احراز شود.

لیست وزرای پیشنهادی به این شکل بود:

اطلاعات: کلاغ

جنگ: موشِ کور (موشی که کور شده بود)

غذا و غلات: فیل

کار: پاندا

بلندگوی ت: روباه

بهداشت: راسو

و بالا ه

امور بیرونی:

پس از قرائت اسامی ک نه و رای گیری و احراز صلاحیت تمامیِ ک نه همه ی خُدامِ طویله، قاطعانه و به نشانه ی پیروزی یک صدا فریاد زدند:

عرررررر عرررررر عرررررررر


+ عنوان اسم یه آلبومِ از سروش لشکری (هیچ )

++ هرگونه تشابه و استعاره و انگ را قویاً تکذیب میکنیم. صرفاً برگی بود از کتاب قطور جنگل که تازگیا آسف ش .




ابر منم؛ خواهم گریست...

درخواست حذف اطلاعات
یه وقتی هست آدم از همه چی و همه کَس میبُره! پوچِ پوچ، رها و سبک ، مثل پَرِ کاه؛ پَرِ کاهی که روی یه جنگلْ آتیش داره پرواز میکنه. تا یه جایی میتونه پَ َر بزنه؛ تا یه حدی میتونه دَووم بیاره؛ خودش خوب میدونه یه جایی خسته میشه، کم میاره، دیگه نمیتونه بال بال بزنه! اونجاست که خودش رو ول میکنه! رهای رها! دوست داره طعم رهایی رو بچشه! شده واسه چند لحظه، روی آتیش زندگی؛ من الان دقیقاً همونجام. یه پرِ کاه روی یه جنگل آتیش! دیگه نمیتونم دست و پا بزنم؛ خسته شدم و بُ . میخوام واسه چند لحظه هم که شده باز هم طعم رهایی رو بچشم. میدونین از این همه بدبختی و دست و پا زدن چجوری خلاص میشیم؟! سخت نیست. یه شام درست حس از بیرون می م میبرم خونه، با خیال راحت میخورم، بعد سرِ فرصت همهٔ درزهای در و پنجره ها رو میبندم، شیر گاز رو باز میکنم، میگیرم میخوابم؛ نیم ساعت بعد با صدای تاپ توپ تغ شترق شقرخ چخترق چجچچخخچخغتِ ذرت هایی که تو ماهی تابه ای که روی گاز گذاشته بودم، روی روغنِ داغ عملیات انتحاریِ شور و بانمک انجام میدن، بیدار میشم؛ جنازه های بادکرده شون رو تو گور دسته جمعیِ ظرفِ بزرگِ پلاستیکیِ نارنجی تخلیه میکنم و میشینم پای فوتبال و بعدش هم ؛ چُسِ فیل زیاد دارم؛ به جفت شان میرسه. راستی چرا چُسِ فیل؟! به شخصه با پاپ کرن و پُفِ فیل ارتباط برقرار نمیکنم؛ چُسِ فیل از کودکی با روح و جانِ من عجین شده. هیچی دگه. صُبح نشده همهٔ دردسرها و بدبختی ها و فلاکت ها و رذ ها و شماتت ها و هاهاهاها خلاص میشم. والاع! بی شوخی! هوا هم خیلی سرد شده! منم خیلی حساسم! درز در و پنجره رو هم واسه همین میبندم. تا پست تمام نشده اجازه بدید عنوان جایگزین رو هم اعلام کنم؛ "اینجا بدون چُسِ فیل، هوا پس است؛ پس..."
+ دیالوگ صابر ابر در "اینجا بدون من" با تحریف



عشقسترون

درخواست حذف اطلاعات

*عشق چیست؟! تستوسترونی بیش فعال ولی سردرگم!


* چیزی که از بطن جامعه میاد.




تکرار تکرار تکرار تکرار تکرار تک...

درخواست حذف اطلاعات

آرایه ی تکرار را خز نکرده و به گند نکشید!

آرایه ی تکرار را خز نکرده و به گند نکشید!

آرایه ی تکرار را خز نکرده و به گند نکشید!

آرایه ی تکرار را خز نکرده و به گند نکشید!

آرایه ی تکرار را خز نکرده و به گند نکشید!

آرایه ی تکرار را خز نکرده و به گند نکشید!

آرایه ی تکرار را خز نکرده و به گند نکشید!

آرایه ی تکرار را خز نکرده و به گند نکشید!

آرایه ی تکرار را خز نکرده و به گند نکشید!

آرایه ی تکرار را خز نکرده و به گند نکشید!

آرایه ی تکرار را خز نکرده و به گند نکشید!

آرایه ی تکرار را خز نکرده و به گند نکشید!

آرایه ی تکرار را خز نکرده و به گند نکشید!

آرایه ی تکرار را خز نکرده و به گند نکشید!

آرایه ی تکرار را خز نکرده و به گند نکشید!

آرایه ی تکرار را خز نکرده و به گند نکشید!

آرایه ی تکرار را خز نکرده و به گند نکشید!

آرایه ی تکرار را خز نکرده و به گند نکشید!





چند حرفِ بهم پیوسته

درخواست حذف اطلاعات

داشتم فکر می اگه اسامی افراد رو از یادداشت ها و یا سخنرانی ها برداریم، در مقبولیت شان نزد مردم چه اثری خواهد داشت.

شما بهش فکر کردید؟!




اسبی که خواب بود ( رمز میدهیم )

درخواست حذف اطلاعات
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید



و کاملاً خودم رو خالی کنم

درخواست حذف اطلاعات

تو این روزهای سرد پاییزی، به شدت به یک پیرمردِ کُت شلواری که روی کُتِ خا تریش یک پ وی مشکی پوشیده و کلاهِ لبه دارِ پاییزه سرش گذاشته نیاز دارم که تو پیاده رو بزنه رو شونه ام و برگردم و بگم جانم؟! بفرمایید؟! بعد یه نگاه بهم بندازه و دوتا دستش رو بذاره رو شونه هام و سرش رو بیاره نزدیک صورتم و پیشونیش رو بذاره رو پیشونیم و بگه:

ببین پسرم. من ۵۰ سال تلاش و زندگی و آسایشم رو گذاشتم تا به یکی از موفق ترین آدم های اقتصاد این مملکت تبدیل شدم. دوتا کارخونه ی کنسروسازی مواد غذایی و پنج تا هم فروشگاه زنجیره ای و کلی املاک و دارایی و کوفت و زهرمار دارم. داشتم از این خیابون رد میشدم که دیدم داری پیاده راه میری. نمیدونم چرا. ولی ازت خوشم اومد. باور کن. زدم کنار و اومدم پیشت که یه چیزی بهت بگم.


بعد پیشونیش رو از پیشونیم بِکَنه و دستش رو کنه تو جیبش و یه مشتِ بسته بکشه بیرون و بگیره طرفم و بگه:

این دنیای کوفتی با تموم این مال و اموال و وابستگی هاش واسم هیچ ارزشی نداره! این رو تو این ۷۰ سال عمرم فهمیدم. اون ماشین رو میبینی؟! ( حدود ۵۰ متر پایین تر از خیابان اشاره کرد که یه مازراتی زرد چشمک میزد ) قبل این گرونی ها یک و خورده ای میلیارد یدمش. این ماشین فقط یکی از ماشین هامه. الان هم بهت گفتم. ازت خوشم اومده. باهات حال به قول شما جوونا. دستت رو بیار جلو پسرم.

بعد من درحالی که بُهت زده شدم، دستم رو ببرم جلو و اون مشت بستش رو توی دستِ بازِ من باز کنه. و یه مشت نخودچی کشمیش بریزه کف دستم و هارهار شروع کنه به خندیدن و منم زل بزنم تو تخم چشمش و بگم مرتیکه ی پاتالِ فرتوت مغزِ چروک و یه لگد بزنم بین پاهاش و هولش بدم کف زمین و تا میخوره کتکش بزنم و بعد که تقریباً خالی شدم، برم سمتِ ماشینش و یه مشت نخود چی کشمش رو بریزم روی سقف ماشین و برم روی کاپوتش و کمربند شلوارم رو باز کنم و ...




اصولاً خیلی حساسیم روش؛ آخه آبِ روئه!

درخواست حذف اطلاعات

صبح از خواب بیدار شدم، پلک هام هنوز خسته بود و گوشه ی لبم آب دهنِ غلیظ جمع شده بود؛ با زیر آستین پاکش و یه خمیازه کشیدم؛ گوشه ی ی پنجره ی اتاق کنار کشیده شده بود؛ یحتمل با خورشید تبانی کرده بودن؛ وگرنه اون پرتوِ غرض ورزانه ی نور خورشید تو تخمِ چشم من طبیعی نبود! یکی این وسط خیانت کرده بود! بوی توطئه فضای اتاق رو آکنده کرده بود. خواستم به مسئله ی خیانت و نفوذ رسیدگی کنم که چشمم به رخت خوابِ آبروم افتاد؛ جا تَر بود و آبرو هم نبود.(آبه دگه! دست خودش نیست.) یه نگاه به چپ، یه نگاه به راست، فایده نداشت! نبود! نگرانی و اضطراب در رگ هام جریان یافت و به چشم هام رسید و رسماً خوابم پرید! تُف! وقتی از پرش خوابم مطمئن شدم، شدتِ استرسِ غیبت آبروم بیشتر شد. پا شدم رفتم اتاق ها رو گشتم و در همون حین هی صداش میزدم که: آبرو! آاااابرو! کجایی داداش؟! آبرو! داری نگرانم میکنی! هرجا رفتی بکش بیرون جان مادرت! اصلاً حوصله ندارم.

نبود که نبود! با خودم گفتم شاید رفته سر یخچال یه چیزی بخوره سر صبحی! اونم دل داره خلاصه. رفتم طرف آشپزخانه. نبود. درِ یخچال رو باز و بعد هم بستمش؛ یه کاری کرده باشم! دیگه شدیداً نگرانی و ترس بر وجودم سایه افکند! این فکر که آبروم رفته باشه بیرون و اینکه چه بلایی سرش اومده باشه، فکر اینکه... درآنِ واحد میلیون ها فرضیه که ممکن بود آبروی نازنینم اون بیرون، توسط شون اشی روش بیفته و خدشه دار بشه به سمت مغزم هجوم آوردن. آبروم روحیه ش حساسه طفلک. اون بیرون پُر از گرگه. به سمتِ هال حرکت ؛ پاهام سست شده و دهنم خشک شده بود. تلوتلو میخوردم، یه قدم سمت چپ، یه قدم راست؛ اوضاع سخت شد. دست به دیوار گذاشتم که زمین نخورم. کمرم داشت میش ت؛ انگار یکی مدام بخواد منگنه فرو کنه توی کمرم. عرق از پیشانیم سرازیر شده بود. دیگه بریده بودم. باورم نمیشد آبروم رفته. تو همون حال که تکیه داده بودم به دیوار، دوتا دستم رو گذاشتم رو سرم و سُر خوردم کف زمین؛ هق هق شروع به گریه و زاری. خنج میکشیدم و میخواستم دست بندازم جامه بدرم که صدای در اومد؛ نگاهم رفت پِیِ صدا. درِ دستشویی بود. آبروم از دستشویی کشید بیرون، درحالی که پشت و روی دست های خیسش رو به پشت شلوارش میمالید و خشک میکرد، گردنش رو کج کرد و با یه ح عاقل اندر داغانی بهم نگاه کرد و گفت:

اووووو! خودت رو جمع کن مَرد! چیه این همه کولی بازی درمیاری؟! دستشویی بودم دگه! دستشویی!




تکرار تکرار تکرار تکرار تکرار تک...

درخواست حذف اطلاعات

آرایه ی تکرار را خز نکرده و به گند نکشید!

آرایه ی تکرار را خز نکرده و به گند نکشید!

آرایه ی تکرار را خز نکرده و به گند نکشید!

آرایه ی تکرار را خز نکرده و به گند نکشید!

آرایه ی تکرار را خز نکرده و به گند نکشید!

آرایه ی تکرار را خز نکرده و به گند نکشید!

آرایه ی تکرار را خز نکرده و به گند نکشید!

آرایه ی تکرار را خز نکرده و به گند نکشید!

آرایه ی تکرار را خز نکرده و به گند نکشید!

آرایه ی تکرار را خز نکرده و به گند نکشید!

آرایه ی تکرار را خز نکرده و به گند نکشید!

آرایه ی تکرار را خز نکرده و به گند نکشید!

آرایه ی تکرار را خز نکرده و به گند نکشید!

آرایه ی تکرار را خز نکرده و به گند نکشید!

آرایه ی تکرار را خز نکرده و به گند نکشید!

آرایه ی تکرار را خز نکرده و به گند نکشید!

آرایه ی تکرار را خز نکرده و به گند نکشید!

آرایه ی تکرار را خز نکرده و به گند نکشید!





با من بودی؟! آقایی!

درخواست حذف اطلاعات

طرف دایرةالمعارفِ ه! در برخی موارد مؤلف هم محسوب میشه! حیطه ی فعالیتش مرزهای واقعیت و مجازی رو هم دریده! تو کانال یا وبلاگ یا هرجایی که امکان نشر مطالب هست فعاله و های کافی و ماری و خاری رو به وافی به راحتیِ سلام و احوال پرسی استفاده میکنه و همه رو مورد عنایت قرار میده، اون وقت یه عده که ادعای شعور و ادب و تمدن و تربیت و اص خانوادگی شان هم میشه، در وصف چنین افرادی میگن: نازی جون رو خیلی دوست دارم! چون خودشه و ترسی از نشون دادن خود واقعیش نداره! کامبیزجون رو عاشقم! خودسانسوری نداره و پسر بی شیله پیله ایه! صاف و بی ادا! خاکی و بامرام!

+ این ها همون هایی هستن که خواهر و مادرم بهشون بدن میذارن رو حساب خودمانی بودن و صفا و صمیمیت و رفاقت! رو حساب صداقت و مرام و معرفت! قداست یه سری از کلمه ها رو به گند کشیدن!




اصلاً درد نداره !

درخواست حذف اطلاعات

ساختن "واااااااای آمپول!". بنده رو ندیدم؛ قصد هم ندارم ببینم؛ صرفاً یه تصور ساده از اکرانش تو سینماها دارم و اونم اینه که فکر میکنم میری بلیط می ی، میری وارد سینما میشی، یه جایی سکنی میگزینی، ترجیحاً دنج و ردیف آ ، یه جایی وسط های یه خانمِ مهربانِ سفید پوش با لبخندِ ملیح و دل کش میاد نزدیکت میشه، و تو باید دراز بکشی و جسارتاً شلوارت رو به مقدار لازم بکشی پایین، تا با یه آمپولِ هوا خلاصت کنه بیفتی بمیری خلاص بشی از این دست های آبکی!




سایه ی نقاب ها

درخواست حذف اطلاعات

جشن بود، هالووین؛ ستاره ها همچون چراغ های نئونی ریزِ طلایی بر سقفِ سیمانی سیاهِ شب، میتپیدند؛ ابرها طوری به خواب رفته بودند که انگار تمام طول روز، بخاطر بی تفاوتی خورشید، ش ته و تراشیده شده باشند؛ رنگ باخته و سیاه شده بودند؛ کابوسِ صاعقه های خشک؟! شاید. ماه مانند دو شب گذشته نبود؛ گرفته بود؛ کدر و کبود. نگاهش به زمین بود؛ غمش چه بود؟! ماه گرفتگی؟! شاید.

به سطح زمین که مینگریستی، مردم شبیه همیشه نیستند؛ در ظاهر. های قل زیر ماسک های پلاستیکی؛ در ظاهر. خیابان های چراغانی شده پُر بود از شیاطینِ شاد و خوشحال؛ دو شبانه روزِ کامل از جشن گذشته بود و انگار هیچ خسته نبود! بچه ها بالا و پایین میپ د و سعی می د از پشت و ناگهانی، با ادای صداهای کج و معوج یکدیگر را بترسانند؛ میترساندند و بعدش بلندبلند میخندیدند. کدوهای تنبل در اقصی نقاط شهر، لم داده بودند و پوزخندهای همیشگی خود را میزدند؛ چشم و دهان های شان در تاریکی شب روشن بود و میدرخشید؛ ولی نه روشناییِ امیدوارکننده؛ جنس روشنایی آن ها ترسناک بود؛ و طعنه زننده. به آن ها که زل میزدی، انگار واقعاً درحال پوزخند زدن بودند. مثل ماه که باز هم کبودتر شده بود. بزرگتر ها ولی کمتر تحرک داشتند؛ وول نمیخوردند؛ یا کنار هم با همان لباس های عجیب و غریب و ماسک های ترسناک قدم میزدند، و یا مقابل هم ایستاده بودند و باز هم با هم حرف میزدند؛ نوشیدنی مینوشیدند، به افتخار دروغ هایی که به هم گفتند، خیانت هایی که در حق هم انجام دادند، ی هایی که جنس شان از دیوار خانه ی یکدیگر بالا رفتن نبود، به افتخار عشق هایی که به کشانده بودند، ترس هایی که به دل یکدیگر انداخته بودند، اش هایی که به مغز یکدیگر زده بودند، ش تگی هایی که به قلب های یکدیگر روا داشته بودند و هزاران عملی که رنگ و بوی انسانی نداشت! و به سادگی و به دور از چشم و حواس هم انجام داده بودند. بزرگ ترها در زیر ماسک های ی، مینوشیدند و شوخی می د و میخندیدند و شبِ پایانی هالووین را رقم میزدند. سیب گاز میزدند، سیب زمینی میخوردند و پنک کیک میبلعیدند. ماه ولی رفته رفته درحال سیاه شدن بود؛ لکه های تاریکی همچون ماده ای سیاه و ج، آرام آرام، تکه تکه، ماه را فرا میگرفتند. بچه ها سرگرم بازی های خود بودند و بزرگتر ها هم درگیر بوسه زدن لیوان های پر از نوشیدنی شان به هم و شوخی های بی مزه و خنده های الکیِ با طعم الکل. اوا شب بود که بچه ها به سمت خانه ها رفتند تا با ادابازی های ک نه و مرسوم، آب نبات و آجیل بگیرند. همه چیز به شادی و خوشی پیش میرفت؛ مثل همیشه و طبق معمولِ رسوم. بچه ها هدایا را گرفتند و به خیابان برگشتند تا سیب و سیب زمینی و پنک کیک بخورند؛ خسته شده بودند و خواب شان می آمد. بزرگتر ها ولی عین خیال شان نبود، چون مست بودند! جداً عین خیال شان نبود! در این میان که هر ی درگیر آ ین لحظات هالووین بود، ماه بطور کامل سیاه شد! شهر تاریک تر از همیشه به نظر میرسید. چندی نگذشت که برق شهر دچار اختلال شد. بچه ها که خسته بودند و خواب شان می آمد، دیگر احساس خواب آلودگی نمی د؛ خیره شده بودند به قطع و وصل شدن روشنایی چراغ ها و قلب های کوچک شان تپنده تر از همیشه میزد و ترس و وحشت را در وجودشان به جریان می انداخت. بزرگترها که مست بودند، آرام آرام متوجه اتفاقات رخ داده میشدند و به دنبال فرزندان شان میگشتند. اوضاع پمپاژ ترس توسط قلب های بزرگتر ها تفاوت زیادی با ک ن نداشت؛ شاید فقط سایز قلب ها تفاوت داشت که بزرگتر بود. هر دقیقه مدت زمان چشمک زدن های چراغ های سطح شهر طولانی تر میشد. به شکلی که پس از مدتی باید حدود یک دقیقه صبر میکردی تا تاریکی مطلق تبدیل با روشنایی موقت چند ثانیه ای شود. برق که وصل میشد، ک ن جیغ ن پِی والدین شان میگشتند و به اشتباه دست به دامن غریبه ها میشدند و بعد از پی بردن به اشتباه شان بلندتر از قبل داد میزدند و اشک میریختند. بزرگتر ها تلوتلو میخوردند و کورمال کورمال در جستجوی فرزندان شان عرق سرد میریختند. شهر به هم ریخته بود و ترس، کوچه به کوچه، محله به محله، خیابان به خیابان، پیش میرفت و همه جا و همه کَس را دربَر میگرفت. تا جایی که انگار زمان ایستاد، بزرگترها ایستادند، متوقف شدند، مثل میخ در دیوار؛ ت شدند و لحظاتی صدای نفس کشیدن هم از آن ها خارج نشد. چراغ ها تندتر چشمک میزدند؛ بزرگترها دیگر نمیترسیدند، نمی توانستند؛ ولی بچه ها! وضعیت بزرگتر ها را میدیدند؛ با هر چشمک اوضاع عجیب تر میشد. مثل ذرت های بوداده بالا و پایین میپ د و جیغ میکشیدند.

پس از چند دقیقه س ، بزرگتر ها در تاریکیِ مرموز، شروع به جنب و جوشی تکان دهنده د. چراغ های شهر هم به شکل منظم و با فاصله ی چهار ثانیه ای چشمک میزدند؛ بر روی چهره ی والدین.

۱

۲

۳

۴

دست بر صورت انداخته بودند.

۱

۲

۳

۴

انگار چیزی به صورت شان چسبیده باشد.

۱

۲

۳

۴

چنگ بر صورت شان انداخته بودند تا ماسک های شان را بِکَنند.

۱

۲

۳

۴

با دست های خونین، سرهای شان را فشار میدادند.

۱

۲

۳

۴

ماسک تمام سر و صورت شان را فراگرفته بود؛ تمام وجودشان.

۱

۲

۳

۴

صاف ایستاده بودند و با گردن هایی خم، و چشمانی سفید، به سمتِ بچه ها خیره شده بودند.

۱

۲

۳

۴

صدای قهقهه ی کدوهای تنبل، میان درندگی های والدین و جیغ های بچه ها زوزه میکشید.




یاد

درخواست حذف اطلاعات

اربعین سال پیش، همین موقع ها بود ( فاصله ی زمانی نسبت به اربعین ) میون راه، جمع شدیم، حلقه زدیم، دَم گرفتیم، "باید قلبم برا تو حرم باشه، دائم بساط روضه ی تو علم باشه. وقتی زندگیم شده عاشقی و دلبرم ح ، روز و شب ندارم حرفِ اول و آ م ح . صرفِ تو شد همه روز و من، با تو سر شد، شب و روز و دنیای من. حسین آقای من... حسین آقای من" چند دقیقه زدیم، گُر گرفتیم تو آتیش شور و عشقِ به حسین، هنوز داغ بودیم، داغِ داغ، نمیدونستیم کجاییم، برگشت به ساعتش نگاه کرد و گفت باید حرکت کنیم، دیره، به زور کَنده شدم از اونجا، جسمم، گوشت و پوست و استخوان، حرکت که کردیم، تا همین الان، الانِ الان یه چیزایی رو اونجا جا گذاشتم، روحم، قلبم؛ الان که فکر میکنم میبینم واقعاً داغ بودیم، نمیفهمیدیم کجاییم و داریم چکار میکنیم، اگه میدونستیم ت نمیخوردیم، حداقل واسه چند ساعت، که روح و قلب مون راضی به حرکت بشه .

+ شما هم گوش بدید.

+ یادنامه





سرنوشت قومی تغییر پیدا نمیکند، مگر توسط خودشان!

درخواست حذف اطلاعات

مطابق انتظار شخصیم مسابقه به دلیل نرسیدن به حد نصاب لغو شد. بنا به تجارب شخصیم میدانستم جماعت بیانی اهل عمل به وعده نیستن و در این زمینه ، یعنی بد عهدی با اهل کوفه در رقابتن. ولی بخاطر پیشنهاد یک دوست که توان دادن پاسخ منفی به خواسته ش رو نداشتم، برگزاری این مسابقه رو پذیرفتم. چون قصد و نیت اون دوست و گروهش خِیر و تشویق و ترغیب نویسندگی و افزایش سطح ادبی به واسطه ی رقابت و جایزه ش بود. ولی خب شد همان که تصورش رو می و از ۱۸ نفری که اعلام آمادگی فقط و فقط ۵ نفر تا زمان تعیین شده داستان هاشون رو فرستادن. چون بنده قائل بر شفافیت هستم بطور صریح و روشن اسامی رو اعلام میکنم:

افرادی که شرکت :

۱. بهار

۲. نیلی

۳. فاطمه

۴. نسرین

۵. مستور

۵+۱. حورا ( با تاخیر شرکت و از زمان تعیین شده گذشته بود، ولی باز هم قابل احترام بودن )

افرادی که ثبت نام و قرار بود شرکت کنن:

۱. چارلی

۲. الهه ( elak73 ) + با اعلام قبلی انصراف دادن

۳. احمدرضا ( dankoob )

۴. ( me ( possetivmind

۵. نیروانا ( lifeisperfect )

۶. هالی هیمنه

۷. پریسا سادات

۸. miss writer

۹. سِد جواد

۱۰. ستوده ی خشنود

۱۱. big cat

۱۲. احسان ( skylight )


صمیمانه از دوستانی که شرکت ممنونم که ارزش و احترام قائل شدن اول واسه حرف خودشون و بعد واسه نوشتن که واقعاً محترم و مقدسه و امیدوارم افرادی که اعلام و شرکت ن بیشتر برای حرف و وعده ی خودشون احترام قائل شن و متوجه یه سری مسائل اخلاقی باشن. ۱۶ روز فرصت برای فکر و نوشتن یک داستان کوتاه و یک وار بهانه و توجیه که احتمالا زیر همین پست شاهدشان خواهیم بود که نخ نما شدن.

فضای نقد وبلاگنویسی هم یه جوری شده نمیشه حرفی زد! یه کلمه نقد کنی موج میشن، مثل سونامی رو سرت اب میشن که تو پفک خوردی گفتی ما اینجوری مینویسیم! تو اصلا مگه کی هستی؟! وبلاگ مگه واسه باباته؟! مال خودمه دوست دارم هرچی میخوام بنویسم توش! بدت میاد دنبال نکن و نخون! زور که نیست! نمیخوام درمورد زردنویسی و فلان و بهمان چیزی بگم که تکراری شده! تا یه حدی میشه نقد کرد؛ به یه جایی که رسید باید بی تفاوت بود و گذاشت اونقدر زرد بنویسن که قهوه ای بشن! قضیه ی وبلاگ نویسی و آدم هاش هم شده مثل همون کشتی سوراخ شده که چند نفرم که با قایق نجات میان واسه کمک، میپرن تو قایق شون و همون قایق ها رو هم با سنگ سوراخ میکنن. خیلی ها رو دیدم که دارن واسه کمک به ارتقای سطح ادبی و نوشتاری وبلاگ نویسی تلاش میکنن و با بی تفاوتی و بی مهری و عدم استقبال مواجه میشن. من خودم که عددی نیستم. نمونه ش سخن سرا. یه عده جمع شدن که دغدغه شون خوب تر نوشتن و اصولی نوشتن بقیه س. ولی برید ببینید چقدر استقبال شده از طرح های خوبشون. تا هم از زردنویسی حرف میزنیم ذهن ها میره سمت روزانه نویسی که تو چرا گیر دادی به ما روزانه نویس ها! ما دوست نداریم داستایوفیکی و رومن گاری و بوکوفسکی بشیم! بابا ی نگفت رومن گاری شو! روزانه نویسی یا خاطره نویسی خیلی ارزشمند و دوست داشتنیه! تو همون سبک و ساختار سعی کن درست و اصولی بنویسی! ی نمیگه حتماً داستان بنویس! هرچی مینویسی درست بنویس! بیخیال. حرف زیاده و دل همه ماشاالله نازک! ختم کلام اینکه به رسم ادب و احترام رفقایی که رو حرفشون بودن و داستان ها رو فرستادن که اسمشون رو هم نوشتم، مشخصات پستی شون رو بطور خصوصی زیر همین پست کامنت کنند تا یک جلد کتاب واسشون بفرستیم. درمورد اینکه کتاب رو خودشون معرفی کنن یا نه و زمان ارسال کتاب ها شخصاً اطلاع میدم. و درخواست میکنم ازشون که داستان هاشون رو توی وبلاگ خودشون منتشر کنن تا تو همین پست لینک شن. من شخصاً بجای اونایی که به هر دلیلی شرکت ن و باعث لغو مسابقه شدن ازشون معذرت میخوام .

پرنده باشیم؛ سقوط هامون رو پرواز کنیم!




پسرِ تاریکی " یادداشتِ ششم " - فصلِ سوم

درخواست حذف اطلاعات
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید



انقراضِ گُل گُلی و اندکی عرض

درخواست حذف اطلاعات

امید به زندگی، به خصوص زندگیِ تأهلی در من وقتی با رکود مواجه شد که فهمیدم نسل دخترهایی که چادر سفیدِ گل گلی ( با گل های ریز قرمز ) میپوشیدن، یه کاسه آش رشته یا شُله زرد میذاشتن تو سینی، راه می افتادن می اومدن دم درِ همسایه، وقتی درِ خانه ی همسایه باز میشد و میدیدن که پسر همسایه س، سرشون رو مینداختن پایین و با صدای آرام و نجیب میگفتن: بفرمایید؛

منقرض شده!

لهنتی ها من میخواستم با یکی از شماها ازدواج کنم! چرا منقرض شدین؟! یا اگه نشدین کجایید من نمیبینم تان!


+ عرائض بی ربط به پست:

۱. وقتی وقت میذارم، ساعت ها، یک داستان رو با ذوق و شوق مینویسم و بازخورد و واکنشی نمیبینم، به هزار مسئله فکر میکنم! که یکیش اینه ول کنم بذارم برم. چون من اینجا هستم که بنویسم؛ و دغدغه ی اصلیِ نوشتنِ من، داستانه! در واقع هستم که داستان بنویسم. و در غیر این صورت بودنم فایده ی خاصی نداره. این نقد به خودِ منه! چون من فضای این جا رو سو نمیدم! من جزئی از این فضام! اگه تو این پازل جا نشم، صفحه ی پازل رو تغییر خواهم داد.

۲. برای ارسال داستان ها و شرکت در مسابقه تا دوازده شب تاریخ ۲۸ مهر، یعنی فردا شب فرصت دارید. خب طبق پیش بینی خودم اوضاع ارسال داستان ها و عمل به وعده ی بیانی ها فاجعه س. ولی خب دوست دارم امیدوار باشم که تا فردا دوستان به وعده هاشون عمل میکنن.

۳. پرنده باشیم؛ سقوط هامون رو پرواز کنیم!




الان یا الان؟!

درخواست حذف اطلاعات

یحتمل این داستانِ پرسشِ "ثروت شما چقدره؟!" از بیل گیتس رو شنیدید که بیل در جواب میگه: "الان یا الان؟!" خب همیشه دوست داشتم یه روزی به یه جایی برسم که این سوال رو از من هم بپرسن! با کمال افتخار باید اعلام کنم من الان اونجام! اونجا کجاست؟! جایی که اون سوال رو از من پرسیدن. به این شکل که:

+ چقدر پول داری؟!

بعد از این پرسش بیل گیتس درونم یه لگد به شکمم زد، ( برای لگد خوردن به شکم حتماً نباید حامله بود! این ر یادتان باشه! یادتان هم نباشه طبیعتاً و از لحاظ فیزیولوژیک من نمیتونم حامله باشم! کلاً نمیتونم یعنی! میفهمید؟! بخوام هم نمیتونم! ) و از درون من رو آگاه کرد که پسر! این همون زمان موعودیه که یَگ عمر منتظرش بودی! منتظر چی هستی لعنتی؟! جواب بده! خب منم جواب دادم! خیلی ساده بود. درد هم نداشت:

- الان یا الان؟!

حقیقتش رو بخواید من تا همین جاش رو بلد بودم. بعد کلاً مسائل دیگه ش واسم مطرح نبود. مثل اینکه چقدر پول دارم یا قرض و پول دستی هایی که از بقیه گرفتم چقدره و یا قسطِ این ماه کِی از حسابم ر میشه و از همه مهم تر، بعد از اون سوال ممکنه سوال دیگه ای هم پرسیده بشه که:

+ الان! الان چقدر پول داری؟!

پیامک بانک رسید. موعد ر خ ر قسط بود. گوشیم دستم بود. زیرچشمی یه نگاهی به پیام انداختم. جذاب نبود. ولی خودم رو نباختم! باید جواب میدادم. یه نفس عمیق کشیدم. بیل دوباره لگد زد. ستبر . صدام رو صاف و گفتم:

- هیچی!

سرم رو انداختم پایین که راهم رو بکشم و برم، دست انداخت روی شونه م، نگه م داشت، نگاه مون به هم گره خورد، کور! خیلی مصمم و با لحن خشک پرسید:

+ کجا میری؟! الان چقدر پول داری؟! الان!

خیلی سمج بود؛ گیر. چشم هام رو بسته م تا تشویش ذهنم رو رام کنم. دوباره آماده بودم که با قاطعیت و بدون هیچ ترس و شرمی هیچی رو بکوبم تو دهنش که دوباره پیام اومد که:

قصد نداری ۲۰۰ تومن دستی ای که ۵ سال پیش بهت دادم رو پس بدی مُنحطِ کلاش؟!

خب اوضاع فرق کرد؛ کمی. ریختم بهم. هنوز داشت نگاهم میکرد؛ زل. خودم رو جمع و جور . سرم رو بالا گرفتم. بیل لگد زد؛ درد داشت! تحمل . نگاهش و نگاهم رو شوت تو تخمِ چشمش وگفتم:

- خیلی هیچی!

بدون مکث و تامل راه افتادم که حرفی نباشه. قدمِ سوم رو برنداشته بودم که چندتا پیام رسید:

* موعد پرداخت قسط خانه

* قسط ماشین

* قسط مغازه

* لامصب چرا پول مردم رو نمیدی؟!

* ۵۰۰ تومن ما چی شد ؟!

* خج بکش! پول مردم خوردن نداره!

.

.

.

.

داشتم پیام ها رو میخوندم و همزمان یه بغض سنگینی مینشست توی گلوم که یه دست از پشت گذاشته شد روی شونه ام؛ ول کن نبود بی صاحاب! اعصابم خورد شد. دستش رو کشیدم سمتِ جلو، خم شدم از روی دوشم پرتش تو جوب. هنوز چشم هام از خشم بسته بود که بیل لگد زد. با آرنج زدم تو شکمش! چشم هام رو باز . تو جوب رو نگاه . داشت از درد دور خودش میپیچید و کل هیکلش خونی و خیس شده بود. پلیس بود؛ یه برگه جریمه هم تو دستش.





ب و بساز

درخواست حذف اطلاعات

مردمی داریم که خوب بلدند ب ند، ولی ساز زدن بلد نیستند!




آ ین بار کِی سحر را دیدی؟! دو ساعت پیش؛ دور دهنش قهوه ای بود، ولی داشت پفک میخورد!

درخواست حذف اطلاعات
اسامی های سینمایی داره به جاهای خیلی باریک کشیده میشه! بعد از اسب حیوان نجیبی است ، پا تو کفشِ من نکن، بعدازظهر سگی سگی و قطاری از این اسامی عجیب، پس از اکران آ ین بار کی سحر را دیدی، اسامی های سینمای ایران وارد کانال جدید و خطرناکی شد! در آینده اگه شاهد اسامی پایین بر سردَر سینماهای مملکت بودین، سنگ کوب نکنید! - - ممد سالن پایه ای؟! - سلام من را به ات برسان سارا! - نیکی با نیکو به درکه رفتند ولی جیگر نخوردند، آن ها در... - راستی! ی پیر و فرتوتِ معتادِ مُفنگیِ بنگی ات چطور است؟! - دیروز بهمن را دیدم! تیر میکشید، ولی دهانش بوی سیر میداد ! - وقتی کامبیز دستشوییِ خانه ی ننه ش بود، سلیمه در شوفاژخانه چه پفکی میخورد؟! - من که خوبم، تو هم که خوبی، او هم که همینطور، آن ها هم از قضا خوب هستند، ایشان هم بطور کاملاً اتفاقی و طی رخدادی عجیب خوب هستند، آیدا! منوچهر چرا انقدر بد است؟! هان؟!