رسانه
رسانه

یا بنی آدم



نامه ای از نفر اول کنکور۶۴

درخواست حذف اطلاعات


آنچه می خوانید متن نامه ایست از شهید احمدرضا احدی دارنده ی رتبه ی نخست کنکور پزشکی سال ۶۴ ، که ساعتی قبل از شهادت نوشته شده است.

«بسم رب الشهدء و الصدیقین»

چه ی می داند جنگ چیست؟ چه ی می داند فرود یک خم ، قلب چند نفر را می درد؟ چه ی می داند جنگ یعنی سوختن ، یعنی آتش ، یعنی گریز به هرجا ، به هر جا که اینجا نباشد ، یعنی اضطراب که کودکم کجاست؟ جوانم چه می کند ؟ دخترم چه شد؟
به راستی ما کجای این سوال و جواب ها قرار گرفته ایم؟
کدام دختر دانشجویی که حتی حوصله ندارد ع های جنگ را ببیند و اخبار آن را بشنود ، از قصه ی دختران معصوم گرد باخبر است؟
کدام پسر دانشجویی می داند هویزه کجاست؟ چه ی در هویزه جنگیده ، کشته شده و در آن جا دفن شده؟
چه ی است که معنی این جمله را درک کند : «نبرد تن و تانک!»
اصلا چه ی می داند تانک چیست؟ چگونه سر ۱۲۰ دانشجوی مبارز و مظلوم زیر شنی های تانک له می شود؟

آیا می توانید این مسئله را حل کنید :
گلوله ای از لوله دوشکا با سرعت اولیه خود از فاصله ی هزار متری شلیک می شود و در مبدأ به حلقومی اصابت و آن را سوراخ و گذر می کند. حالا معلوم نمایید ، سر کجا افتاده است؟ کدام گریبان می شود؟ کدام کودک در انزوا و خلوت اشک می ریزد؟ و کدام… و کدام…؟ توانستید؟!

اگر نمی توانید ، این مسئله را با کمی دقت بیشتر حل کنید :
هواپیمایی با یک و نیم برابر سرعت صوت از ارتفاع ۱۰ متری سطح زمین ، ماشین لندکروزی را که با سرعت در جاده ی مهران- دهلران حرکت می کند ، مورد اصابت قرار میدهد. اگر از مقاومت هوا صرف نظر شود، معلوم کنید کدام تن می سوزد؟ کدام سر می پرد؟

چگونه بخندیم و نگاه آن عزیزان را فراموش کنیم؟ چگونه می توانیم در شهر خود بمانیم و فقط درس بخوانیم؟ چگونه می توانیم درها را به روی خود ببندیم و چون موش در انبار کلمات کهنه ی کتاب ، لانه بگیریم؟
کدام مسئله را حل می کنی؟ برای کدام امتحان درس می خوانی ؟ به چه امید نفس می کشی؟ کیف و کلاسورت را از چه پر می کنی؟ از خیال ، از کتاب ، از لقب یا از آدامسی که هر روز مادرت در کیفت می گذارد؟
کدام اضطراب ، جانت را می خورد؟ دیر رسیدن به اتوبوس؟ دیر رسیدن به سر کلاس؟ نمره گرفتن؟
دلت را به چه بسته ای؟ به مدرک ، به ماشین ، به قبول شدن در حوزه ی فوق ا؟

آی پسرک دانشجو ، به تو چه مربوط است که خانواده ای در همسایگی تو داغدار شده است؟ جوانی به خاک افتاده است؟
آی دخترک دانشجو ، به تو چه مربوط است که دختران گرد را به اشک نشانده اند و آنان را زنده به گور کرده اند؟
هیچ می دانستی ؟ حتماً نه! هیچ آیا آنجا که کارون و دجله و فرات به هم گره می خورد ، به دنبال آب ، گشته ای تا اندکی زبان خشکیده ی کودکی را تر کنی و آنگاه که قطره ای نم یافتی و با امید های فراوان به بالین آن کودک رفتی تا سیرابش کنی ، دیدی که کودک دیگر آب نمی خورد؟!

اما تو اگر قاسم نیستی ، اگر علی اکبر نیستی ، لااقل حرمله مباش! که خدا هدیه ی حسین را پذیرفت و خون علی اکبر و علی اصغر را به زمین پس نداد. من نمی دانم که فردای قیامت این خون با حرمله چه خواهد کرد!

صفایی ندارد ارسطو شدن ، خوشا پرکشیدن ، پرستو شدن…




ما منتظریم کعبه روشن گردد

درخواست حذف اطلاعات

از نسل خلیلیم و تبر در دستیم
ما بت شکنان معبد نمرودیم
ما منتظریم کعبه روشن گردد
دیری است پی اجازت معبودیم
تا یار دو دست خویش بر زند
ما شاهد آن طلیعه مشهودیم

شاعر: زهیر دهقانی آرانی




«بی خواص»؛ شبث بن ربعی

درخواست حذف اطلاعات


متاسفانه مرورگر شما، ق لت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب html5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آ ین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.

به داخل شهر کوفه برگردیم: وقتی که عبیداللَّه بن زیاد به رؤسای قبایل کوفه گفت بروید و مردم را از دور مسلم پراکنده کنید وگرنه پدرتان را در می آورم چرا امر او را اطاعت د؟! رؤسای قبایل که همه شان اموی نبودند و از شام نیامده بودند! بعضی از آنها جزو نویسندگان نامه به حسین علیه السّلام بودند. شَبَثْ بن ربْعی یکی از آنها بود که به حسین علیه السّلام نامه نوشت و او را به کوفه دعوت کرد. همو، جزو انی است که وقتی عبیداللَّه گفت بروید مردم را از دور مسلم متفرّق کنید قدم پیش گذاشت و به تهدید و تطمیع و ترساندن اهالی کوفه پرداخت!
چرا چنین کاری د؟! اگر امثال شَبَثْ بن ربْعی در یک لحظه ی حسّاس، به جای این که از ابن زیاد بترسند، از خدا می ترسیدند، تاریخ عوض می شد. گیرم که عوام متفرّق شدند؛ چرا خواصِ مؤمنی که دوْر مسلم بودند، از او دست کشیدند؟ بین اینها افرادی خوب و حس بودند که بعضیشان بعداً در کربلا شهید شدند؛ اما این جا، اشتباه د.
بیانات در دیدار فرماندهان لشکر ۲۷ محمد رسول الله(ص) ۷۵/۰۳/۲۰




«بی خواص»؛ شریح قاضی

درخواست حذف اطلاعات



متاسفانه مرورگر شما، ق لت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب html5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آ ین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.
param name="autostart" value="false">


ابن زیاد به مسجد کوفه رفت و اعلان عمومی کرد که همه باید به مسجد بیایند و عشایشان را به ت من بخوانند!

تاریخ می نویسد: مسجد کوفه مملو از جمعیتی شد که پشت سر ابن زیاد به عشا ایستاده بودند. چرا چنین شد؟ بنده که نگاه می کنم، می بینم خواصِ طرفدارِ حق مقصرند و بعضی شان در نهایت بدی عمل د. مثل چه ی؟ مثل شریح قاضی. شریح قاضی که جزو بنی امیّه نبود! ی بود که می فهمید حق با کیست. می فهمید که اوضاع از چه قرار است. وقتی هانی بن عروه را با سر و روی مجروح به زندان افکندند، سربازان و افراد قبیله ی او اطراف قصر عبیداللَّه زیاد را به کنترل خود درآوردند.

ابن زیاد ترسید. آنها می گفتند: شما هانی را کشته اید. ابن زیاد به شریح قاضی گفت: برو ببین اگر هانی زنده است، به مردمش خبر بده. شریح دید هانی بن عروه زنده، اما مجروح است. تا چشم هانی به شریح افتاد، فریاد برآورد: ای مسلمانان! این چه وضعی است؟! پس قوم من چه شدند؟! چرا سراغ من نیامدند؟! چرا نمی آیند مرا از این جا نجات دهند؟! مگر مرده اند؟! شریح قاضی گفت: می خواستم حرفهای هانی را به انی که دورِ دارالاماره را گرفته بودند، منع کنم. اما افسوس که جاسوس عبیداللَّه آن جا حضور داشت و جرأت ن ! جرأت ن یعنی چه؟ یعنی همین که ما می گوییم ترجیح دنیا بر دین! شاید اگر شریح همین یک کار را انجام می داد، تاریخ عوض می شد. اگر شریح به مردم می گفت که هانی زنده است، اما مجروح در زندان افتاده و عبیداللَّه قصد دارد او را بکشد، با توجّه به این که عبیداللَّه هنوز قدرت نگرفته بود، آنها می ریختند و هانی را نجات می دادند. با نجات هانی هم قدرت پیدا می د، روحیه می یافتند، دارالاماره را محاصره می د، عبیداللَّه را می گرفتند؛ یا می کشتند و یا می فرستادند می رفت. آن گاه کوفه از آنِ حسین علیه السّلام می شد و دیگر واقعه ی کربلا اتّفاق نمی افتاد!
بیانات در دیدار فرماندهان لشکر ۲۷ محمد رسول الله(ص) ۷۵/۰۳/۲۰




«بی خواص»؛ سلیمان بن صرد خزاعی

درخواست حذف اطلاعات


متاسفانه مرورگر شما، ق لت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب html5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آ ین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.
param name="autostart" value="false">

چرا خواصِ مؤمنی که دوْر مسلم بودند، از او دست کشیدند؟ بین اینها افرادی خوب و حس بودند که بعضیشان بعداً در کربلا شهید شدند؛ اما این جا، اشتباه د.

البته آنهایی که در کربلا شهید شدند، کفّاره ی اشتباهشان داده شد. درباره ی آنها بحثی نیست و اسمشان را هم نمی آوریم. اما انی از خواص، به کربلا هم نرفتند. نتوانستند بروند؛ توفیق پیدا ن د و البته، بعد مجبور شدند جزو توّ ن شوند. چه فایده؟! وقتی حسین علیه السّلام کشته شد؛ وقتی فرزند پیغمبر از دست رفت؛ وقتی فاجعه اتّفاق افتاد؛ وقتی حرکت تاریخ به سمت سراشیب آغاز شد، دیگرچه فایده؟! لذاست که در تاریخ، عدّه ی توّ ن، چند برابر عدّه ی ی کربلاست. ی کربلا همه در یک روز کشته شدند؛ توّ ن نیز همه در یک روز کشته شدند. اما اثری که توّ ن در تاریخ گذاشتند، یک هزارم اثری که ی کربلا گذاشتند، نیست! به خاطر این که در وقت خود نیامدند. کار را در لحظه ی خود انجام ندادند. دیر تصمیم گرفتند و دیر تشخیص دادند.
(...)
ببینید! از هر طرف حرکت می کنیم، به خواص می رسیم. تصمیم گیری خواص در وقت لازم, تشخیص خواص در وقت لازم، گذشت خواص از دنیا در لحظه ی لازم، اقدام خواص برای خدا در لحظه ی لازم. اینهاست که تاریخ و ارزشها را نجات می دهد و حفظ می کند! در لحظه ی لازم، باید حرکت لازم را انجام داد. اگر تأمّل کردید و وقت گذشت، دیگر فایده ندارد.
بیانات در دیدار فرماندهان لشکر ۲۷ محمد رسول الله(ص) ۸۵/۰۳/۲۰




«بی خواص»؛ عمر بن سعد

درخواست حذف اطلاعات

متاسفانه مرورگر شما، ق لت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب html5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آ ین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.
param name="autostart" value="false">

گفتند به تو حکومت ری را می خواهیم بدهیم. ریِ آن وقت، یک شهر بسیار بزرگ پُرفایده بود. حاکمیت هم مثل استانداری امروز نبود. امروز استانداران ما یک مأمور اداری هستند؛ حقوقی می گیرند و همه اش زحمت می کشند. آن زمان این گونه نبود. ی که می آمد حاکم شهری می شد، یعنی تمام منابع درآمد آن شهر در اختیارش بود؛ یک مقدار هم باید برای مرکز بفرستد، بقیه اش هم در اختیار خودش بود؛ هر کار می خواست، می توانست د؛ لذا خیلی برایشان اهمیت داشت. بعد گفتند اگر به جنگ حسین بن علی نروی، از حاکمیت ری خبری نیست. این جا یک آدم ارزشی، یک لحظه فکر نمی کند؛ می گوید مرده شوی ری را ببرند؛ ری چیست؟ همه دنیا را هم به من بدهید، من به حسین بن علی اخم هم نمی کنم؛ من به عزیز زهرا، چهره هم درهم نمی کشم؛ من بروم حسین بن علی و فرزندانش را بکشم که می خواهید به من ری بدهید؟! آدمی که ارزشی باشد، این طور است؛ اما وقتی که درون تهی است، وقتی که جامعه، جامعه دور از ارزشهاست، وقتی که آن خطوط اصلی در جامعه ضعیف شده است، دست و پا می لغزد؛ حالا حدّاکثر یک شب هم فکر می کند؛ خیلی حِدّت د، یک شب تا صبح مهلت گرفتند که فکر کنند! اگر یک سال هم فکر کرده بود، باز هم این تصمیم را گرفته بود. این، فکر ش ارزشی نداشت. یک شب فکر کرد، بالا ه گفت بله، من ملک ری را می خواهم! البته خدای متعال همان را هم به او نداد. آن وقت عزیزان من! فاجعه کربلا پیش می آید.

بیانات در خطبه های ۱۳۷۷/۰۲/۱۸




«بی خواص»؛ ابوموسی اشعری

درخواست حذف اطلاعات

متاسفانه مرورگر شما، ق لت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب html5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آ ین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.
param name="autostart" value="false">

نمونه بعدی، جناب «ابوموسی اشعری» حاکم بصره بود؛ همین ابوموسای معروف حکمیّت. مردم می خواستند به جهاد بروند، او بالای منبر رفت و مردم را به جهاد تحریض کرد. در فضیلت جهاد و فداکاری، سخنها گفت. خیلی از مردم اسب نداشتند که سوار شوند بروند؛ هر ی باید سوار اسب خودش می شد و می رفت. برای این که پیاده ها هم بروند، مبالغی هم درباره ی فضیلت جهادِ پیاده گفت؛ که آقا جهادِ پیاده چقدر فضیلت دارد، چقدر چنین است، چنان است! آن قدر دهان و نفسش در این سخن گرم بود که یک عدّه از آنهایی که اسب هم داشتند، گفتند ما هم پیاده می رویم؛ اسب چیست! «فحملوا الی فرسهم»؛ به اسبهایشان حمله د، آنها را راندند و گفتند بروید، شما اسبها ما را از ثواب زیادی محروم می کنید؛ ما می خواهیم پیاده برویم بجنگیم تا به این ثوابها برسیم! عدّه ای هم بودند که یک ده اهل تأمّل بیشتری بودند؛ گفتند صبر کنیم، عجله نکنیم، ببینیم حاکمی که این طور درباره جهاد پیاده حرف زد، خودش چگونه بیرون می آید؟ ببینیم آیا در عمل هم مثل قولش هست، یا نه؛ بعد تصمیم می گیریم که پیاده برویم یا سواره. این عین عبارت ابن اثیر است. او می گوید: وقتی که ابوموسی از قصرش خارج شد، «ا ج ثقله من قصره علی اربعین بغلاً»؛ اشیای قیمتی که با خود داشت، سوار بر چهل استر با خودش خارج کرد و به طرف میدان جهاد رفت! آن روز بانک نبود و حکومتها هم اعتباری نداشت. یک وقت دیدید که در وسط میدان جنگ، از خلیفه خبر رسید که شما از حکومت بصره عزل شده اید. این همه اشیای قیمتی را که دیگر نمی تواند بیاید و از داخل قصر بردارد؛ راهش نمی دهند. هر جا می رود، مجبور است با خودش ببرد. چهل استر، اشیای قیمتی او بود، که سوار کرد و با خودش از قصر بیرون آورد و به طرف میدان جهاد برد! «فلمّا ج تتعله بعنانه»؛ آنهایی که پیاده شده بودند، آمدند و زمام اسب جناب ابوموسی را گرفتند. «و قالو احملنا علی بعض هذا الفضول»؛ ما را هم سوار همین زیادیها کن! اینها چیست که با خودت به میدان جنگ می بری؟ ما پیاده می رویم؛ ما را هم سوار کن. «وارغب فی المشی کما رغبتنا»؛ همان گونه که به ما گفتی پیاده راه بیفتید، خودت هم قدری پیاده شو و پیاده راه برو. «فضرب القوم بسوطه»؛ تازیانه اش را کشید و به سر و صورت آنها زد و گفت بروید، بیخودی حرف می زنید! «فترکوا دابة فمضی»، از اطرافش پراکنده و متفرّق شدند؛ اما البته تحمّل ن د. به مدینه پیش جناب عثمان آمدند و شکایت د؛ او هم ابوموسی را عزل کرد. اما ابوموسی یکی از اصحاب و یکی از خواص و یکی از بزرگان است؛ این وضع اوست!

بیانات در خطبه های ۱۳۷۷/۰۲/۱۸




شیر آن است که خود را بشکند

درخواست حذف اطلاعات


یکی را در پیش رسول (ص) می گفتند که وی بسیار نیرومند است. گفت: چرا؟ گفتند: با هر که کشتی گیرد، وی را بیفکند و بر همه غالب آید. رسول (ص) گفت: قوی و مردانه آن است که بر خشم خود غالب آید، نه آن که ی را بر زمین بیفکند.
سهل دان شیری که صف ها بشکند
شیر آن است که خود را بشکند




«بی خواص»؛ طلحة بن عبیدالله

درخواست حذف اطلاعات


متاسفانه مرورگر شما، ق لت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب html5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آ ین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.
param name="autostart" value="false">

چطور شد که جامعه ی ی به محوریّت عظیم الشّأن، بعد از پنجاه سال کارش به آن جا رسید که فرزند همین پیغمبر را با فجیعترین وضعی کشتند؟!
چند مثال از خواص: خواص در این پنجاه سال چگونه شدند که کار به این جا رسید؟

«سعیدبن عاص» یکی از بنی امیّه و قوم و خویش عثمان بود. بعد از «ولیدبن عقبةبن معیط» - همان ی که شما ش را در سریال علی دیدید؛ همان ماجرای کشتن جادوگر در حضور او - «سعیدبن عاص» روی کار آمد، تا کارهای او را اصلاح کند. در مجلس او، فردی گفت که «مااجود طلحة؟»؛ «طلحةبن عبدالله»، چقدر جواد و بخشنده است؟ لابد پولی به ی داده بود، یا به انی محبّتی کرده بود که او دانسته بود. «فقال سعید ان من له مثل النشاستج لحقیق ان ی جوادا». یک مزرعه خیلی بزرگ به نام «نشاستج» در کوفه بوده است - شاید همین نشاسته خودمان هم از همین کلمه باشد - در کوفه، سرزمینهای آباد و حاصلخیزی وجود داشته است که این مزرعه بزرگ کوفه، ملک طلحه صح در مدینه بوده است. سعیدبن عاص گفت: ی که چنین ملکی دارد، باید هم بخشنده باشد! «والله لو ان لی مثله» - اگر من مثل نشاستج را داشتم - «لاعاشکم اللَّه به عیشا رغداً»، گشایش مهمی در زندگی شما پدید می آوردم؛ چیزی نیست که می گویید او جواد است! حال شما این را با زهد زمان و زهد اوایل بعد از رحلت مقایسه کنید و ببینید که بزرگان و امرا و صحابه در آن چند سال، چگونه زندگی ای داشتند و به دنیا با چه چشمی نگاه می د. حالا بعد از گذشت ده، پانزده سال، وضع به این جا رسیده است.
بیانات در خطبه های ۱۳۷۷/۰۲/۱۸




«بی خواص»؛ زبیر بن عوام

درخواست حذف اطلاعات

متاسفانه مرورگر شما، ق لت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب html5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آ ین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.
param name="autostart" value="false">

این زبیر ی بود که در زمان ، جزو شخصیتها و برجسته ها و پسر عمّه و نزدیک به آن حضرت بود. حتّی بعد از دوران هم جزو انی بود که برای دفاع از المؤمنین، به سقیفه اعتراض کرد. بله؛ «حکم مستوری و مستی همه بر عاقبت است»!
بیانات در خطبه های ۱۳۷۷/۱۰/۱۸

جناب زبیر سوابقی درخشان دارد که نظیر آن را کمتر ی از اصحاب المؤمنین داشت. بعد از به خلافت رسیدن جناب بکر، در همان روزهای اول، پای منبر بکر چند نفر از صحابه بلند شدند، اظهار مخالفت د، گفتند: حق با شما نیست؛ حق با علی بن طالب است. اسم این اشخاص در تاریخ ثبت است. اینها چیزهائی نیست که شیعه نقل کرده باشد؛ نه، این در همه ی کتب تواریخ ذکر شده است. یکی از آن اشخاصی که پای منبر جناب بکر بلند شد و از حق المؤمنین دفاع کرد، زبیر است. این سابقه ی زبیر است. م ن آن روز و روزی که زبیر روی المؤمنین شمشیر کشید، فاصله بیست و پنج سال است. حالا برادران اهل سنت از طرف طلحه و زبیر اعتذار میکنند، میگویند آنها اجتهادشان به اینجا منتهی شد؛ خیلی خوب، حالا هر چی. ما راجع به اینکه آنها در مقابل خدای متعال چه وضعی دارند، الان در مقام آن نیستیم؛ اما المؤمنین با اینها چه کرد؟ جنگید. المؤمنین از مدینه لشکر کشید، رفت طرف کوفه و بصره، برای جنگ با طلحه و زبیر. یعنی آن سوابق محو شد، تمام شد. ملاکش این بود، معیارش این بود.
خطبه های تهران در حرم (ره) ۸۹/۰۳/۱۴
طلحه و زبیر هم - که بزرگانِ آن روزِ و جزو بقایای اصحاب پیغمبر بودند - خدمت المؤمنین آمدند و حرفهای گله آمیزی زدند؛ از جمله گفتند: «انک جعلت حقنا فی القسم کحق غیرنا»؛ تو ما را با دیگران در تقسیم بیت المال ی ان کردی؛ «و سویت بیننا و بین من لا یماثلنا»؛ ما را با انی که شبیه ما نیستند، در دادن اموال بیت المال یکی قرار دادی. این چه وضعی است؟ چرا امتیاز قائل نیستی؟
خطبه های تهران ۸۳/۰۸/۱۵




«بی خواص»؛ سعد بن وقاص

درخواست حذف اطلاعات

متاسفانه مرورگر شما، ق لت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب html5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آ ین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.
param name="autostart" value="false">

مثال سوم: «سعدبن وقّاص» حاکم کوفه شد. او از بیت المال قرض کرد. در آن وقت، بیت المال دست حاکم نبود. یک نفر را برای حکومت و اداره امور مردم می گذاشتند، یک نفر را هم رئیس دارایی می گذاشتند که او مستقیم به خودِ خلیفه جواب می داد. در کوفه، حاکم «سعدبن وقّاص» بود؛ رئیس بیت المال، «عبداللَّه بن مسعود» که از صحابه خیلی بزرگ و عالی مقام محسوب می شد. او از بیت المال مقداری قرض کرد - حالا چند هزار دینار، نمی دانم - بعد هم ادا نکرد و نداد. «عبداللَّه بن مسعود» آمد مطالبه کرد؛ گفت پول بیت المال را بده. «سعدبن وقّاص» گفت ندارم. بینشان حرف شد؛ بنا د با هم جار و جنجال . جناب «هاشم بن عتبةبن وقّاص» - که از اصحاب المؤمنین علیه السّلام و مرد خیلی بزرگواری بود - جلو آمد و گفت بد است، شما هر دو از اصحاب ید، مردم به شما نگاه می کنند. جنجال نکنید؛ بروید قضیه را به گونه ای حل کنید. «عبداللَّه مسعود» که دید نشد، بیرون آمد. او به هر حال مرد امینی است. رفت عدّه ای از مردم را دید و گفت بروید این اموال را از داخل خانه اش بیرون بکشید - معلوم می شود که اموال بوده است - به «سعد» خبر دادند؛ او هم یک عدّه دیگر را فرستاد و گفت بروید و نگذارید. به خاطر این که «سعدبن وقّاص»، قرض خودش به بیت المال را نمی داد، جنجال بزرگی به وجود آمد. حالا «سعدبن وقّاص» از اصحاب شوراست؛ در شورای شش نفره، یکی از آنهاست؛ بعد از چند سال، کارش به این جا رسید. ابن اثیر می گوید: «فکان اول مانزغ به بین اهل الکوفه»؛ این اوّل حادثه ای بود که در آن، بین مردم کوفه اختلاف شد؛ به خاطر این که یکی از خواص، در دنیاطلبی این طور پیش رفته است و از خود بی اختیاری نشان می دهد!
بیانات در خطبه های ۱۳۷۷/۰۲/۱۸




گاهی تیرانداز،تیر افکندو تیرها به خط ود

درخواست حذف اطلاعات

ùø§øµù„ù‡ ù ûŒø§ù† ø­ù‚ ùˆ ø¨ø§ø·ù„


ای مردم!آن که از برادرش، اطمینان و استقامت در دین و درستی

راه رسم را سراغ دارد، باید به گفته مردم درباره او گوش ندهد،

آگاه باشید!گاهی تیرانداز،تیر افکندو تیرها به خط ود؛سخن نیز

چنین است.درباره ی چیزی می گویند که واقعیت ندارد و گفتار باطل

تباه شدنی است، وخدا شنوا وگواه است.بدانید که میان حق و باطل جز چهار

انگشت فاصله نیست.(پرسیدند، معنای آن چیست؟ علیه السلام انگشتان

خود را میان چشم و گوش گذاشت، و فرمود:)باطل آن است

که بگویی «شنیدم» و حق آن است که بگویی «دیدم».


خطبه 141 نهج البلاغه





طمع

درخواست حذف اطلاعات


درتاریخ آمده است وقتی به هارون گفتند که

اینها پسر عموهای تو هستند، بستگان تو هستند،

پس چطور آنها را تکه تکه میکنی؟!

او به پسرش گفت تویی که فرزندم هستی

و از چشمم عزیزتر، اگر روزی ببینم در آنچه من دارم

طمع کرده ای،چشم های تو را هم در خواهم آورد.


برگرفته ازکتاب اخبات




تو را من چشم در راهم

درخواست حذف اطلاعات


مگر از ما تو دلگیرى، نقاب از رخ نمى گیرى؟
ظهورت هست دلخواهم، تو را من چشم در راهم
پر از بوى گناهم من، شهید اشک و آهم من
اگر مغضوب درگاهم، تو را من چشم در راهم
برادر قصد من دارد، به راهم گرگ مى بارد
چو یوسف مانده در چاهم، تو را من چشم در راهم
دلم از بوى شب فرسود، بتاب اى قبله
موعود (عج)
تو هستى مهر و هم ماهم، تو را من چشم در راهم
نشستم تا بیایى تو، کجایى تو ؟کجایى تو ؟
امین دردآگاهم، تو را من چشم در راهم

شاعر: رضا اسماعیلی




سبک زندگی

درخواست حذف اطلاعات
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید



باکلاس تر از غربی ها

درخواست حذف اطلاعات

پ.ن:همدیگر رو قضاوت نکنیم

رو جدی بگیریم

مسلمونیمون رو جدی بگیریم.




سبک زندگی

درخواست حذف اطلاعات
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید



زن،گل بهاری است

درخواست حذف اطلاعات


در حجاب نگاهشان دار،تا نامحرمان را ننگرند،

زیرا که سخت گیری در پوشش،عامل سلامت و استواری آنان است.

بیرون رفتن ن بدتر از آن نیست که افراد غیر صالح را در میانشان آوری،

و اگر بتوانی به گونه ای زندگی کنی که غیر تو را نشناسند،چنین کن!

کاری که برتر از توانایی زن است به او وامگذاز،

که زن،گل بهاری است،نه کارگزاری سخت کوش وخشن.


نامه 31نهج البلاغه،ص448




اونی که پناه می دهد

درخواست حذف اطلاعات

این روایت نوف بکالی را برای شما می خوانم. «رَاَیْتُ أمیرَ المُؤمِنینَ صلوات الله علیه مُوَلِّیا مُبادِرا» دیدم المؤمنین دارد می رود که تنها بشود و از همه جدا بشود و دوست دارد تنها بشود، نصف شب است اینها. «فَقُلْتُ: اَیْنَ تُریدُ یا مَولاىَ؟» گفتم کجا می خواهی بروی مولای من؟ «فَقالَ: دَعنى یا نَوفُ»؛ ولم کن نوف. ولم کن. «اِنَّ آمالى تُقَدِّمُنى فِى المَحبوبِ»؛ آرزوهای من دارد من را می کشاند به سمت عشقم. ولم کن.

گفتم «یا المؤمنین! إنّی خائِفٌ عَلَی نَفسی»؛ یا المؤمنین من ترسم از خودم. ببین نوف آدم است. عشق آقا را می بیند، یاد خودش می افتد می گوید می ترسم من نرسم به اینجا. «مِنَ الشَّرَةِ وَ َّطَلُّعِ إلى طَمَعٍ مِن أطماعِ الدُّنیا»؛ می ترسم طمع های دنیا من را بگیرد من نتوانم بیایم، نتوانم به این عشق برسم. گوش می دهی دیگر؟ «فَقالَ لی: وأینَ أنتَ عَن عِصمَةِ الخائِفینَ وکَهفِ العارِفینَ؟!»؛ خب تو چرا نمی روی آن ی که خوب پناه می دهد، می ترسی نرسی؟ آنی که پناه می دهد، برو از آن بگیر. نوف می گوید پرسیدم کیه آن؟ از کی بخواهم؟ فرمود: «اللّهُ‏ُ العَلِیُّ العَظیمُ»؛ از خود خدا بخواه. می ترسی نرسی؟ از خود خدا بخواه.

اینها را المؤمنین امشب دارد به شما می گوید ها! می ترسی نرسی؟ از خودش بخواه. «وتُقبِلُ عَلَیهِ بِهَمِّکَ»؛ به سمت خدا برو با همّت. خدایا من واقعاً می خواهم! همّتت را ببر! این اثر دارد. می آید! می آید به سمت تو. «وأعرِض عَنِ النّازِلَةِ فی قَلبِکَ»؛ مز فاتی که می آید سراغ قلبت بزن کنار. «تَصِلُ أمَلَکَ بِحُسنِ تَفَضُّلِهِ»؛ جدّی جدّی امید داشته باش از فضلش به تو بدهد! به بی لیاقتی خودت نگاه نکن. «وَ تُقبِلُ عَلَیهِ بِهَمِّکَ»؛ با تمام همّت این را ازش بخواه! یالّا خدا من نمی گذارم رد شوی این زمان را. من یالّا همین الآن! «وأعرِض عَنِ النّازِلَةِ فی قَلبِکَ»؛ چیز بی ارزشی آمد در قلبت از این علاقه های دنیا بیاندازش بیرون. بروید گم شوید شما! ولم کنید من را بگذارید با خدای خودم تنها باشم ببینم می توانم امشب بگیرم ازش یا نه. می فرماید تو این کار را !

بعد این جملۀ حضرت. «فَإِن أجَّلَکَ بِها فَأَنَا الضّامِنُ مِن مَورِدِها»؛ اگر خدا تأخیر انداخت در جواب دادن من ضامنم. نه اگر جواب نداد. اگر خدا خواست دیر جواب بدهد منِ علی ضامن. بیا بگو آقا تو که گفتی زود جواب می دهد!

روز قیامت می دانی بهتان چی می گویند؟ می گویند آن شب رفته بودی تو جلسه، تو فکر می کردی اینها را باید بشنوی که بعداً بروی خوب بشوی؟ دیوانه ما آنها را گفتیم بشنوی همان موقع خوب بشوی. می فرماید مگر نشنیدی خدا چی می فرماید؟ می فرماید به عزّت و جلال خودم امید بنده ام به دیگر غیر از خودم باشد قطع می کنم، تا بیاید امیدش را به من ببندد. فقط از من بخواهد. بعد می فرماید: «أیُؤَمِّلُ وَیلَهُ لِشَدائِدِهِ غَیری وکَشفُ الشَّدائِدِ بِیَدى؟!» مگر تو گرفتاری ات این نیست که دوست داری عارف بشوی، دوست داری آن حقیقت حیات را درک کنی؟ چرا از من نمی خواهی؟ مگر مشکلاتت را ی جز من حل می کند؟ چرا این را نمی خواهی؟ «وَیَرجو سِوایَ وَأنَا الحَیُّ الباقی!»؛ حیّ باقی من هستم! حیات می خواهی از من بخواه. «ویَترُکُ ب وهُوَ مَفتوحٌ»؛ درِ خانۀ من را نمی زنی؟ در حالی که درِ خانۀ من باز است، اصلاً نمی خواهد در بزنی! بیا تو!

آقا از دست نوف انگار ناراحت است، چرا نمی روی این را از خدا بگیری؟ نمی بینی خدا دارد به تو چی می گوید؟ چی می گوید خدا؟ «أبَخیلٌ أنَا؟» من بخیل هستم؟ که نخواهم به تو بدهم؟

أوَلَیسَ الدُّنیا وَالآخِرَةُ لى؟»؛ آیا دنیا و آ ت برای من نیست؟ چرا از من نمی خواهی؟! «أوَلَیسَ الکَرَمُ وَالجودُ صِفَتی؟»؛ کرم و جود مگر صفت من نیست؟ خب بخواه دیگر! «أوَلَیسَ الفَضلُ وَالرَّحمَةُ بِیَدی؟»؛ فضل و رحمت مگر به دست من نیست؟ خب چرا نمی خواهی از من؟! «یا بُؤسا لِلقانِطینَ مِن رَحمَتی»؛ چقدر زشت هستند آنهایی که ناامید هستند از من نمی خواهند.





امتحان مومن

درخواست حذف اطلاعات


باقر علیه السلام
إ نَّما یَبْتَلِى الْمُؤ مِنُ فِى الدُّنْیا عَلى قَدْرِ دینِهِ
همانا مؤ من در این دنیا هر مقدارى که دین و ایمان داشته باشد به همان اندازه مورد امتحان و آزمایش قرار مى گیرد. *کافی،ج2،ص253