رسانه
رسانه

اِقلیمـــــــــا



حجاب اجباری

درخواست حذف اطلاعات

باید بگم من حجاب رو خیلی دوست دارم...آره اصلا از پنجم ابت عاشق این بودم یه چادر بهم چفت شده باشه...

البته از خیلی قبلترش چادر میپوشیدم ولی واسه مدرسه از پنجم ابت چادری شدم...بابام می گفت زوده و نمیتونم جمع و جورش کنم ولی خب من دلم میخواست چادری باشم....از شما چه پنهون اون موقع ها هنوز کیفم از نوع کوله پشتی بود واسه همین چادر که میومد روش شبیه لاک پشت میشدم :)))

الان توی پرانتز یاد یکی از فامیلامون افتادم که قدش کوتاه بود و تپلو هم بود بعد تازه چادر عربی یده بود و خودش می گفت شبیه خمره شدم:)))


خلاصه من و چادر اونقد بندِ همدیگه بودیم که حتی وقتی توی بیست و دو سالگی یه ماشین به شدت بهم زد و چندین متر پرتم کرد اولین کاری که بعد از به هوش اومدن این بود که خدایا این همه مرد اینجاست الان چادرم روی سرم هست یا نه؟...حتی یکی از اونها گفت عمو جون ت نخور بدجور تصادف کردی نمی خواد چادرت رو مرتب کنی:)))

خداروشکر بعدش دوباره بیهوش شدم و نفهمیدم چجوری من رو رسوندن بیمارستان:))


حالا چرا اینارو میگم؟

می خوام بگم که من خودم موافق صد درصد حجابم،از اونا که میگن حتما ساقدست هم داشته باشین و اینا...

اماااا....اما من خوشم نمیاد ملت رو وادار کنند به حجاب داشتن و برحذر کنند از داشتن پوشش نامناسب و این حرفها...

اول که خود خدا فرموده لااکراه فی الدین

دوم این که میفرماینداز هرچه منع بشی بهش حریص تر میشی

و سومین چیزی که مدنظرمه اینه که توی مملکتی که از ی بودن فقط اسمش مونده وادار جمعیت اناث به حفظ حجاب کار مس ه ایه...

آخه بندگان خدا مگه توی فقط بی حج حرامه؟

مگه ی حرام نیست، حرام نیست،احتکار حرام نیست،تهمت و افترا حرام نیست،مگه کم کاری و کاغذبازی حرام نیست،مگه ف فروشی حرام نیست؟مگه چه و چه حرام نیست؟

وقتی این همه بی دینی توی این مملکت هست چرا باید یک زن خودش رو موظف به دینداری بدونه،البته نه این که به بی حج حق بدمااا ...نه ...اما وقتی خبری از دین توی مملکت نیست چرا باید حجاب اجباری به تن مردم کنیم که ظاهر رو حفظ کنیم؟

چرا نمی فهمیم داریم از درون می پوسیم،چرا گیر دادیم به ظاهر؟...

راه میفتن تو خیابون به موهای مردم گیر میدن و میگن اینجا یه مملکت یه پس باید حجاب داشته باشی

کدوم ی برادر من؟از این کشور چیش مونده که حجابش مونده باشه...

جمع کنین این مس ه بازیارو:/

کمتر ی کنین و کمتر انواع و اقسام گناهارو انجام بدین تا مردم حس کنند زیر سایه ی امنیت دارند،... نه که هی زارت و زورت ی کنین و هی به هم تهمت بزنین و و هی ترس بندازین تو دل مردم که یوقت فردا نون گیرشون بیاد واسه خوردن یا نه

بعدم فقط موی بشه نشونه ی فساد و بی دینی...شما خودت رو اصلاح کن و دخترامون به تبع شما اصلاح خواهند شد

والا بخدا،اعصاب نمیذارن:))




شبیه آنه

درخواست حذف اطلاعات

یکی از دکلمه هام رو پلی می کنه و میگه تو خیلی شبیه آنشرلی هستی

بعد دستاشوتوی هم قفل می کنه و چشماشو می بنده و میگه آه جنگل،آه دریا....


همینم مونده بود این نیم وجبی بهم بگه شبیه آنشرلی هستی:))

مامانمم وقتی برای اولین بار آنشرلی پخش میشد می گفت خیلی شبیه توعه،هم خیلی حرف میزنه و هم اینکه مدام خیال پردازی می کنه و با درختا و گلها حرف میزنه:))

حالا سالها گذشته و پسرکم مثل مادرم معتقده من مثل آنشرلی هستم:))

خوشحالم که هنوز بزرگ نشدم:))





حس پرواز قشنگ است

درخواست حذف اطلاعات

احتمالا پست موقت


چه خیالیست اگر بال ندارم!
حس پرواز که هست...
حس پرواز قشنگ است!
قلمم، دفتر شعرم، همه را باد ربود...
خبری نیست!
ژولیده نیزار قشنگ است!
در و دیوار اگر غم دارد؛
گریه کن ! گریه قشنگ است!
به ی کینه نگیرید! دل بی کینه قشنگ است...
به همه مهر بورزید! بخدا مهر قشنگ است...
همه جا مست بخندید! همه جا عشق بورزید!
با عشق قشنگ است!
هر کجا نام خــــدا هست، هر کجا یاد خــــدا هست،
سقف آن خانه قشنــــگ است!!!


متاسفانه مرورگر شما، ق لت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب html5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آ ین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.
param name="autostart" value="false">

+دکلمه قدیمیه واسه همین کیفیتش پایینه




زندگی ج داره

درخواست حذف اطلاعات

درسش عالی بود،اونقدر که ی مکانیک توی تی قبول شد،زبانش رو هم کامل کرد...یه آدم کاملا تحصیل کرده...

یکماه پیش عروسی کرد،ولی هنوز کاری پیدا نکرده بود

زندگی ج داشت و بیکاری توجیه پذیر نبود

پس باید قید مدرک و تحصیلاتش رو میزد ...

الان توی محل یه سبزی فروشی هست که بهش میگن سبزی فروشی لیسانسه ها...

فقط به خاطر این که زندگی ج داشت و بیکاری توجیه پذیر نبود




گویندگی

درخواست حذف اطلاعات

گفت میخوای گوینده شی؟

گفتم نه بابا صدام به درد قصه واسه بچه ها میخوره تا گویندگی:))

گفت نه وجدانی میتونی مجری بشی،از جلو دوربین رفتن که نمی ترسی؟

گفتم مگه دوربین ترس داره؟

میگهه اصن قیافه تم شبیه المیرا شریفی مقدمه،نمیخوای خبرنگار بشی؟

من شبیه المیرا شریفی مقدممم آخه؟:/

نه خ چی بش بگم:/

اگه بخوای متقاعدم کنی راههای بهتری هم هستا:/


متاسفانه مرورگر شما، ق لت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب html5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آ ین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.
param name="autostart" value="false">





عمر نوحم که کنیم،میمیریم

درخواست حذف اطلاعات

داشت می گفت وقتی حضرت نوح لحظه ی مرگش فرا میرسه عزرائیل میره بالا سر حضرت نوح و می بینه زیر یه آلاچیق خو ده که حتی اندازه ی تمام قامت حضرت هم نیست و پاهاش بیرون مونده...

حضرت که عزرائیل رو می بینه سریع می شناسه و میگه اجازه هست پاشم بشینم؟

عزرائیل میگه نه نه راحت باش همینجوری که دراز کشیدی خوبه:))

بعد میگه یا نوح این همه عمر کردی لااقل یه خونه واسه خودت میساختی...

حضرت نوح میگه ای بابا چی میگی عزرائیل،آخه هزار سال عمر چیه که دیگه بخوام خونه بسازم؟

عزرائیل گفت پس خبر نداری یه روزهایی میاد که مردم خونه هایی می سازند از سنگ و بتون،چندطبقه،با چه تزئینات و مخلفاتی....

نوح گفت عجیبه،اونوقت این مردم مگه چقدر عمر میکنند؟

عزرائیل میگه متوسطش شصت هفتاد سال

و نوح به گمونم از تعجب بدون کمک عزرائیل همونجا جان به جان آفرین دو دستی تقدیم نمود:/


+کمتر اسیر دنیا باشیم،دنیا نه خوبش میمونه و نه بدش...به هر آنچه داریم شاد و راضی باشیم پیش از آن که پیمانه ی عمرمون سرریز بشه.




من و پاییز و عجب بارانی

درخواست حذف اطلاعات

متاسفانه مرورگر شما، ق لت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب html5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آ ین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.
param name="autostart" value="false">




هوای حوصله ابریست

درخواست حذف اطلاعات

یه عالمه نوشتم ،یهو پرید...دیگه حوصله م نمی کشه بنویسم:(

یعنی بعد از چند روز یه سوژه یافته بودم بنویسم:))

دیگه قسمت نبوده:))

صرفا جهت خالی نبودن عریضه این دکلمه رو میذارم...

این دکلمه رو مرحوم شکیبایی هم خوندن،دکلمه ی من پیش دکلمه ی ایشون شبیه مس ه بازیه:)) ولی خب آرزو بر جوانان عیب نیست:))

متاسفانه مرورگر شما، ق لت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب html5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آ ین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.
param name="autostart" value="false">

+چند روز کامنتام بسته بود،دیگه زشته ببندمشون،نه؟:))




نوانگار

درخواست حذف اطلاعات


متاسفانه مرورگر شما، ق لت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب html5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آ ین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.
param name="autostart" value="false">


هوا که ابری میشه،یاد چشمای تو میفتم

همون لحظه ای که می رفتی و نگاهت رو ازم می یدی

میخواستی نبینم آسمون چشاتو که پر شده بود از ابرای سیاه گریه

اما من می فهمیدم...

نگاهت رو ازم میگرفتی تا زنجیر احساسات به دست وپامون نپیچه

منم مدام نگاهمو می یدم که مبادا اسیر اتفاق بشیم...

اتفاق گره خوردن نگاه و پابند شدن دوباره

ما توی جاده ی زندگی مسیرمون یکی نبود

باید یه جایی از این جاده به همراهی مون ایست می دادیم

و به یاد ت رین درس مدرسه تفریق می شدیم

من....منهای تو....مساوی هیچ

این ت رین معادله ی زندگیم بود


پ.ن:من به دعوت paradox توی چالش رادیو بلاگیها با عنوان نوانگار شرکت ⁦^_^⁩

تشکر میکنم ازشون⁦^_^⁩

باید از دو نفر هم دعوت کنم فعلا از صبورا می خوام شرکت کنه تا بعد:))




گویندگی

درخواست حذف اطلاعات

گفت میخوای گوینده شی؟

گفتم نه بابا صدام به درد قصه واسه بچه ها میخوره تا گویندگی:))

گفت نه وجدانی میتونی مجری بشی،از جلو دوربین رفتن که نمی ترسی؟

گفتم مگه دوربین ترس داره؟

میگهه اصن قیافه تم شبیه المیرا شریفی مقدمه،نمیخوای خبرنگار بشی؟

من شبیه المیرا شریفی مقدممم آخه؟:/

نه خ چی بش بگم:/

اگه بخوای متقاعدم کنی راههای بهتری هم هستا:/




ریشِ حاج آقا

درخواست حذف اطلاعات

یه بارم یه بنده خ از یه حاج آقایی پرسید که حاج آقا!شما شبها که میخو د ریشتون رو روی پتو میذارید یا زیر پتو؟!

حاج آقا برای خودش هم سوال شد...

از اون شب موقع خواب همه ش حواسش به ریشش بود و دیگه هیچوقت اون حاج آقای سابق نشد:)))


+وبم 1400روزه شد⁦^_^⁩




زندگی به طعم موزای سال هفتاد و چند

درخواست حذف اطلاعات

نشسته لب ایوون و به آ ین انجیرهای روی درخت نگاه میکنه،به بر نیمه زرد شده و گاها خشک شده خیره میمونه و به این فکر می کنه که چرا امسال انجیرهای درخت به خوشمزگی سالهای قبل نبود،

وسط فکراش یاد سال نمی دونم هفتادو چند میفته ،همون روزایی که موز خیلی لاکچری بود و هنوز کیوی و آناناس و نارگیل رو از نزدیک ندیده بود....یادش اومد موز خیلی گرون بود،شاید دونه ای پنجاه تومن واسه الان خیلی خنده دار باشه ولی اون روز خیلی گرون بود...

بابا یه دسته موز یده بود...

ننه جان یکی یه دونه موز به هرکدوم از بچه ها داد

چه صفایی داشت،می نشستیم موز رو اول ورانداز میکردیم،یکم بوش میکردیم و بعد سعی میکردیم مثل ا یواش یواش پوستش رو ،اصن چه حس عجیبی بود...بعد چشمامونو می بستیم و آروم آروم بهش گاز میزدیم،هر تکه ای از موز رو کلی تو دهنمون میچرخوندیم که مبادا لذت خوردنش تموم بشه،...خوردن یه موز واسه ما شاید یه ربع طول میکشید،آخه الکی نبوداا...موز بووود...الان که میخوردیم شاید تا سال دیگه ی واسمون موز نمی ید...

خلاصه که موز خوردن من و آبجی کوچیکه واسه خودش مراسم داشت

اصن انداختن پوست موز توی سطل خودش یه مراسم جدید لازم داشت....

شاید اگه از حرف بقیه نمی ترسیدیم مراسم خا پاری پوست موز راه مینداختیم...

یادم نمیره واسه عقد آبجی بزرگه که گمونم سال هفتاد و یک بود وقتی مادر شوهرش یک کارتون موز آورد گذاشت لب گلخونه ،چطور هیجان زده شده بودم،واسه من دیدن اون همه موز یه جا حکم اینو داشت که یکجا بهم بهشت رو داده باشن...اصن مگه میشه توصیف کرد اون لحظه ها رو:))


اینارو یادش میومد و باز با خودش گفت الان انجیر که چیزی نیست موز هم دیگه مزه ی موز نمیده،اصن هیچکدوم از میوه ها طعم میوه های سال هفتاد و چند رو نمی ده..حتی هیچکدوم از این میوه های من درآور ون مثل هندونه زعفرونی و بزه آناناسی و ملون و چه و چه هم مزه ی میوه نمی ده...


اصن دلم یه زندگی میخواد که مثل موز خوردن بچگیهام باشه،هی برانداز کنم زندگی رو هی چشامو ببندم لحظه لحظه ی زندگیم رو بو کنم،هی هر تیکه از زندگیم رو بچشم و اونقدر واسم لذت بخش باشه که نخوام از چشیدن اون تکه فارغ بشم...

آخ خدا دلم میخواد زندگیم طعم موزای بچگیم رو داشته باشه

همون قدر ساده و دلپذیر،همونقدر شیرین و دوست داشتنی...

خدایا میشه؟




آرامشی از جنس مرگ

درخواست حذف اطلاعات

گاهی میشینم به مرگ فکر میکنم ،به آ همه چی،به روزی که نه من هستم و نه دغدغه هام،به روزهایی که ی یادش نمی آد منی هم در دنیا وجود داشته...

بعد خوشحال میشم، میدونی؟ راحت میشم...سبک میشم

بعدمیرم تموم افکار آزار دهندم روخالی میکنم توی سطل مغزم و خوشحال می آم به زندگیم ادامه میدم...

البته شاید چایی هم بخورم،آخه بعد از فکر به مرگ چایی خیلی میچسبه:))

ی چه می دونه شاید مرده هام بعد از فکر به زندگی قبلشون یه چایی دم میکنن میزنن به روحشون:))




یاد سهراب بخیر...

درخواست حذف اطلاعات

یه روزایی من و سهراب سپهری اینقدر جیک تو جیک بودیم که از شعراش شعر می ساختم

این شعر هم از اون شعراست،رفتم از وب م آوردمش ⁦^_^⁩

دلم برای و ایی که میومدن صدتا کامنت شعر برام میذاشتن تنگ شد...




پادشاه فصل ها پاییز

درخواست حذف اطلاعات


سلطان فصلها پاییز ،سوار بر تخت نسیم

در کوچـه پس کوچـه های شهر قدم گذاشتـه است

برگهای سبز از هیبتش رنگ باختـه اند و تک تک از پا میفتند

و نعشهایشان بردوش باد تشییع میشود

گل ،خندہ هایش کمرنگ شدہ است

وگلبرگهایش را پیشکش درگاه سلطان کردہ است

حس حضور پاییز ،لرز براندام میاندازد و سرما حس میشود!!

همین روزهاست کـه آسمان هم بغض میکند

و اشکهایش را به دامان طبیعت پ ر شدہ میریزد

و چون مادری جوان از دست دادہ نعرہ میزند و می غُرَّد...

سلطان برتخت می نشیند و شاعران درمدح و ثنایش دست به قلم میشوند...

و می سُرایند از پاییز،فصل هزاررنگ طبیعت،

فصل عاشقان دلخسته،فصل زردی و سردی و باران!

ومن روی یک نیمکت در گوشه ای ترین گوشـه ی یک پارک مینشینم

و بـه آهنگ خش خش و خورد شدن برگها زی ای عابران گوش میسپارم

و خیرہ بـه کلاغهای مهاجر درآسمان

لابـه لای ابرها،خاطرات را ورق میزنم و بغض میکنم

و وقتی گلو حجم بغض را تاب نیاورد، بـه ضربه ای غرور میشکنم

واشک میریزم به پهنای صورت

و اینگونه است که همراه میشوم با پاییز

و میشوم یکی از نزدیکترین نزدیکان سلطان

1393/6/27




ماس سرد یک نگاه

درخواست حذف اطلاعات

دختر در حال تست مارکهای لوازم آرایشی و چانه زدن سر خوب و بد بودن کرم و اینجور چیزها بود که مردی مضطرب و مستأصل درِ مغازه را باز کرد و بی مقدمه شروع به حرف زدن کرد که خانم تو رو خدا بیا به قصاب بغلی بگو به من گوشت مفتی بدهد،که بخدا زنم مریض است و باید گوشت بخورد... زن فروشنده در حال طفره رفتن بود که دختر هاج و واج مانده بود که چه کند....در حالی که خدا خدا میکرد پول نقد توی کیفش داشته باشد تمام کیفش را زیرو رو کرد و چشمش به دوتا اسکناس ده هزار تومانی افتاد و بی درنگ گذاشت کف دست مرد...

شاید فکر میکرد مرد خوشحال میشود،اما...

اما مرد بدون هیچ اثری از خوشحالی مرتب به دختر می گفت یعنی با این پول نیم کیلو گوشت به من میدهند؟...

دختر در حالی که باورش نمیشد مرد حتی از قیمت گوشت خبر ندارد فقط خیره نگاهش کرد و مرد همانطور مضطرب سمت قص دوید..

دختر هنوز هاج و واج بود...احساس کرد دنیا لحظه ای متوقف شده است...

بی آن که چیزی از مغازه ب د از مغازه بیرون زد

به چشمش دنیا جور دیگری شده بود

آدمها جور دیگری شده بودند...

احساسی چون زهر توی بدنش کم کم اثر میکرد و توانش را از کار می انداخت

و تنها چیزی که ذهنش مثل پتک توی سرش میکوبید این بود که از امشب به بعد چطور میخواهی گوشت بخوری....؟؟




زخم شمشیر جه

درخواست حذف اطلاعات

شاید برایتان جالب باشد که بدانید کلمه ی روضه و روضه خوانی از کجا نشأت گرفته است


و شاید برایتان جالب باشد بدانید که چیزهایی مثل عروسی حضرت قاسم علیه السلام هم نشأت گرفته از ذهن خیال پرداز همین نویسنده است:))


و حالا ببینید خیال پردازی های یک عده چه برسر فهم آدمها آورده است که در روزهای عزای حسین سفره ی عقد قاسم پهن میکنند،چه میشود که سر یک خیال پردازی که حضرت زینب سرش را به چوب محمل زده است و خون جاری شده است اینگونه با قمه به جان خودشان و عزیزانشان میفتند،یا با این توهم که شیر بعد از شهادت مولا حسین مراقب بدن بوده اند اینگونه مضحکانه لباس شیر می پوشند و تعزیه می خوانند

و هیچ فکر نکرد که روز جنگ و میان آن همه شور جنگ قاسم سیزده ساله چرا باید داماد شود،یا زینب اسیر را که بر روی محمل سوار نمی کنند یا چوب محمل آنقدر محکم نیست که با ضربه ای خون از سر جاری شود یا زینب مگر قرار نبود صبور باشد و مگر نگفت جز زیبایی ندیدم،یا اصلا چرا شیر همان اول نیامد مقابل حمله کنندگان بایستد و ایستاد نگاه کرد که را شهید کنند...

گاهی کمی شه بد نیست،جه مارا خورد بخدا






مانده ام چه کنم:/

درخواست حذف اطلاعات

یک برنامه ی آموزشی خوب و تو دل برو هم از آپارات کشف کردیم

سه هفته که گذشت تازه چشمم افتاد به متن زیر ویدئوها که نوشته بود تمام حقوق این برنامه متعلق به فلان کانال در یوتیوب می باشد...

بعد با خودم گفتم که اینجا که یوتیوب نیست ،ای خاک دو عالم بر فرق سرم:/

گفتم خب غمی نیست الان بدو بدو نصب میکنم و بقیه ی برنامه را از یوتیوب دیده و محظوظ میگردم...

همینجوری خوشحال رفتم یوتیوب:))

که یک آن با خودم گفتم که خودش مورد دار است:((

باز دو دستی بر فرق سرم زدم که باز مرتکب فعل حرام گشتی ای دخترجان:/


بعد هم مثل اینهایی که دنبال توجیه کار غلط غلوطشان هستند از صبح دارم توی سایتها دنبال یک فتوای مهربانانه در مورد میگردم ولی هنوز که چیز درست درمانی دستگیرم نشده

فقط یکی از وکلای پایه یک دادگستری لطف نموده اند و کمی توضیحات مهربانانه داده اند که با این وجود هنوز دلم نمی خواهد بی گدار به آب بزنم چون یکبار دیگر بزنم توی فرق سرم دیگر سری برایم نمی ماند:/


خدا شاهد است حاضرم هزینه اش را بدهم و همه اش را یکجا ب م ،اما از کی؟کجا؟...(.دیگر می ترسیم این از کی و کجا را بگوییم و یکی پیدایش شود بگوید مدرسان شریف:/ )


حالا نه این که اینقدر ها هم آدم مقیدی باشم ها ولی چیزهایی که مربوط به آموزش است و چیزی یاد میگیریم میشود علم,بعد بخواهم این علم غصبی را به بقیه هم یاد بدهم و مثلا زکاتش را بدهم خیلی پیچیده میشود و تهش یکی هم خدا می زند فرق سرم:/


حالا مانده ام معلق بین زمین و هوا ،از طرفی ذوق یادگیری در من جزع و فزع میکند از طرفی هم ترس از استفاده ی غیر شرعی در درونم جلیز وویلیز میکند:(




ویار عشق

درخواست حذف اطلاعات

ذهن من تهوع میگیرد و خاطره بالا می آورد

بیا و مرهم این ویار آ تابستانم باش

من هر سال آبستن عاشقانه های تو ام

برای یکبار هم که شده بگذار جنین عشقم سقط نشده

پا روی دنیای تو بگذارد...




رویای یک لبخند

درخواست حذف اطلاعات

ساده می نشیند،ساده شعر میخواندو به سالهای دور می شد...

نه قرار نبود اینگونه دل ببازد

قرار نبود اینگونه عاشقش شود

قرار بود یک روز که دستش پر از پوشه و کاغذهای زیاد جزوه است محکم به هم بخورندو برگه هایش پخش زمین و هوا شود

بعد با دلهره و خج تند تند با هم جمعشان کنند و سر برداشتن برگه ی آ نگاهشان تلاقی کند و مست نگاهش شود

بعد برود و به هر بهانه ای هر روز بیاید و بابت آن برخورد عذر خواهی کندو نهایتا یک روز روی یکجایی بنویسد دوستت دارم و او ببیند و ذوق کندو ...

اما هیچکدام از این اتفاقها نیفتاد...

بجای چفت شدن نگاه او توی چشم هایش ،چشمهای مادر و خواهرش که یدارانه نگاهش می د روی او چفت شد...

نمیدانست چرا ولی حسی با تمام وجود توی صورتش سیلی زد که اینجا پایان تمام رویا پردازی های توست دخترجان

هنوز ندیده بودش،هنوز دلبری نکرده بودو هنوز تصمیم نگرفته بود که میخواهدعاشقی کند یا نه که خودش را سر سفره ی عقد دید...

یک آن تمام رویاهای عاشقانه اش جلوی چشمانش رژه رفت

عاقد خطبه میخواند و ننه جان توی گوشش می گفت بله را بگو دختر جان

دخترک خشکش زده بود

قرار نبود اینقدر عاشقانه اش بی سر و ته باشد

پس کی باید عاشقانه میخواندند،کی باید یواشکی هم را دوست میداشتند،کی باید یواشکی برایش گل می ید، اصلا کی باید یواشکی می گفت دوستش دارد...

اینها توی سرش رژه میرفت و ننه جان ول کن نبود میگف گلت را که چیدی،گلابت را هم که آوردی،پس زبان باز کن دخترجان

دخترک نفس عمیقی کشید

رویاهایش را بی هیچ دادگاه و هیچ قاضی و ی محکوم کرد و بیرحمانه دار زد و با صدای ضعیفی گفت بله...

صدای هلهله بلند شد

داماد تور را از روی صورت دخترک کنار زد و نگاهش گره خورد و لبخند زد...

نه او شبیه هیچکدام از رویاهای دخترک نبود اما...

اما لبخندش کار خودش را کرده بود

دخترک چه می دانست یک عمر رویا بافته بود فقط برای همین لبخند

چه می دانست اصل همان لبخند است و چه فرقی میکند خدا چطوری اورا به آن لبخند برساند...

همان لحظه دل داد....همان لحظه عاشق شد و همان لحظه با خودش عهد کرد به همان یک لبخند وفادار بماند...


حالا دیگر سالها گذشته است و دخترک از همان روز یاد گرفت هیچ رویایی نمیمیرد،بلکه روحش از کالبدی که تو ساختی ممکن است پرواز کند و در شمایلی دیگر ظاهر شود...

حالا دیگر برایش مهم نیست شوهرش شعر بخواند یا نخواند،گل ب د یا ن د،اصلا حتی برایش مهم نیست که به او بگوید دوستش دارد...

همین که کلید می اندازد و در را باز میکندو لبخند ن سلام میکند جانش تازه میشود و از نو عاشق میشود....


و چه معجزه ای دارد این لبخند