رسانه
رسانه

اِقلیمـــــــــا



ناسزا گفتن آن دلبر شیرین عجب است

درخواست حذف اطلاعات

داشتم بخشی از سخنرانی الهی قمشه ای رو گوش می ،گفتم تایپ کنم با هم یه صدبار از روش بخونیم بلکه روشن بشیم :))


جهل ماست که باعث عصبانیت ما میشه

کینه!عامل جهل ماست،کفره

رنجیدن کفره

این که حافظ میگه که

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم که در طریقت ما کافریست رنجیدن

یعنی چی کافر؟

کافری نه به معنیه کفر دینی،اگه رنجیدی یعنی پوشیده است بر تو،محجوبی ،نمیدونی

اونی که ازش رنجیدی یه صفتی در تو هست که باید می رنجیدی

یعنی بایستی اون میومد و تو رو آگاهت میکرد

نباید از دست اون ناراحت بشی

اون اومده یک هدیه ای به تو بده

هروقت ی اومد یه ناسزایی هم به شما گفت

این رو بفهمید که یک ناسزایی در وجود ماست که استحقاق این ناسزا رو پیدا کرده

اون رو ادبش میتونی ی

بهش بگو عزیز من تو نباید این حرف رو به من بزنی ،من اینجوری که تو میگی نیستم

این رو بهش بگو که بره

اون رو باهاش خشمی نداشته باش

ولی با خودت بگو ما چیکار کرده بودیم و

با خدا صحبت کن بگو من چیکار کرده بودم که این رو فرستادی سراغ من

اونوقت برو پیدا کن،

پیدا کنی می فهمی که یه کار ناسزا کردی

ناسزا گفتن آن دلبر شیرین عجب است

بدون اون ناسزا گفته،این نگفته که




آسونترین کار دنیا

درخواست حذف اطلاعات

اون روزا که دانشجو بودم یه خانوم چهل و پنج ساله بود که فوق العاده درس خون بود،اونقدر درس براش مهم بود که حتی تموم وقتهای استراحت هم در حال خوندن بود و واقعا هم درسش خوب بود...

یه روز ازش پرسیدیم چرا اینقدر درس میخونین؟واقعا حوصله تون میکشه؟!

یه لبخندی زد و گفت وقتی وارد زندگی میشی و چندسال میگذره تازه می فهمی آسونترین کار دنیا همین درس خوندنه:)


شاید اون روز حرفش رو درک نکردیم و شاید با خودمون گفتیم داره یه چیزی میگه که مارو از سرش باز کنه...

ولی الان من،اقلیما، توی سی سال و هفت ماهگیم با تموم وجودم حرفش رو درک میکنم و الان با تموم وجودم دلم میخواد فقط درس بخونم،...اونقدر درس بخونم که بترکم:/




احساس پیچ در پیچ

درخواست حذف اطلاعات

امروز پسرک کلی نقاشی و کار مدرسه داشت

هرچی می کشیدم ذوق میکرد

از ذوقش منم ذوق می

دلم میخواست همینجور واسش نقاشی بکشم و اون ذوق کنه

گاهی یادم می ره منم میتونم نقاشی بکشم

دفتر بچگیهای حسام رو که نگاه میکنم و میگه اینارو تو برام کشیدی،شاخ درمیارم که واقعا چجوری اینارو کشیدم

الان که برا پسرک میکشم می بینم خیلی لذت بخشه

ولی واقعا برام سواله اگه نقاشی رو دوست دارم چرا یادم می ره نقاشی بکشم؟

اگه هم دوست ندارم پس چرا وقتی نقاشی میکشم نقاشیهام خیلی خوب میشن؟

هیچوقت نفهمیدم علاقه ی واقعیم چی بوده؟

ریاضیم خوب بود ولی ادبیات دوست داشتم،یجورایی با زیست شناسی هم رابطه ی خوبی داشتم ولی تهش رفتم مترجمی

این شد که الان یه اقلیمای مخلوط هستم و بچه ها تو هر درسی مشکل داشته باشن میان سراغ من

یجور حس پیچ تو پیچی دارم به خودم:))




مرضی به نام آرامش :))

درخواست حذف اطلاعات

تا یادم میاد توی زندگی آدم بیخیالی بودم و دل به خوب و بد دنیا نبستم...

بعد از تصادفی هم که داشتم بیخیال تر هم شدم چون با خودم میگفتم دیگه بالاتر از مرگ که چیزی نیست

اونقدر بیخیال بودم که وقتی بچه ها سر امتحان داشتند از استرس سکته میزدند ،من برگه رو مثل یه تیکه رو مه می گرفتم دستم و راحت با حوصله و یه لذت خاصی سوالات رو جواب میدادم و اونقدر ریل بودم که کلی تقلب به بچه ها می رسوندم و عین خیالم نبود که یوقت مراقب من رو ببینه...

یعنی تصور کنید جواب رو درشت می نوشتم رو برگه و می گرفتم جلوی طرف ،یا قشنگ کلمه به کلمه براشون میخوندم و هیشکی نمی فهمید:))

و جالبه هیچوقت خودم وجدانم قبول نمی کرد از ی تقلب بگیرم :))


خلاصه گذشت و من با مباحث روان شناسی و خود شناسی آشنا شدم

و باید عرض کنم هر روز درجه ی بیخیالیم ح صعودی پیدا کرده :))


حتی چند وقت پیش از آبجی کوچیکه شنیدم که آبجی بزرگه گفته اقلیما خیلی وقتا ادای استرس رو درمیاره:))

ولی خبر نداره من به درجه ای از عرفان رسیدم که جاهایی که لازمه حتی ادای عصبانیت یا ادای ناراحتی هم در میارم و اصلا اون چیزی که نشون میدم حقیقت درونم نیست :))


اونها فکر میکنن مشکلی دارم که اینقدر خونسردم و حتی شنیدم که مادرم با ناراحتی گفته به گمونم تاثیر بمباران های جنگ موقع بارداری روی منه که من اینجوری شدم:)))


نگاه کنید دنیای ما چه دنیایی شده که آرامش داشتن توش معنیه بیماری میده:))




تعبیر من از یک کلیپ

درخواست حذف اطلاعات

اناربانو یا همون شفتالوی جدید یه کلیپ گذاشته بود توی وبش و خواسته بود بگیم تعبیرمون ازش چیه...

من فک میکنم این قصه ی زندگی تموم ماهاست،یه هدف دنیایی قرار میدیم برای خودمون....حالا مثلاً یه شخص یا یه چیزی مثل خونه یا ماشین ...و شب و روز به اون فکر میکنیم و اذیت میشیم تا بهش برسیم،...وقتی بهش میرسیم تازه می فهمیم این نهایت آرزومون نبوده و د ده و سرخورده میشیم...یادمه فرهنگ می گفت ایی که رفتن فضا و برگشتند بعد همشون افسرده شدند چون تموم زندگیشون رو روی فضا رفتن برنامه ریزی کرده بودند و وقتی از فضا برگشتند حس د دیگه هدفی ندارند و به پوچی رسیدند...








مرده باد بنده ی شکم

درخواست حذف اطلاعات

داشتم کتاب آیت الله مجتهدی رو میخوندم

دیدم همه جاش نوشته فلان آیت الله یا فلان عالم بزرگ خوراک شب و روزش اندکی نان خشک و ماست بوده

حتی فرمودند یک بزرگی هوس کله پاچه کرد و برای اینکه با نفسش مبارزه کنه سه چهار ماه رفت توی کله پزی کار کرد و لب به کله پاچه نزد...

و جای دیگر خواندم که بزرگی نه روز روزه گرفت و به گمانم فقط با آب افطار میکرد و وقتی ش او را دید به او گفت می بینم که بعد از نه روز روزه قدری صورتت ش ته شده ،درحالی که بعد از چهل روز روزه هم نباید به این شکل در آیی...

و حاج آقا لقمانی هم در برنامه ی سمت خدا گفتند که روزی علی علیه السلام موقع کار در نخلستان گرسنه شدند و از ی طلب غذا د،آن مرد گفت من چیزی ندارم جز تکه نانی جو که به قدری سفت است که قابل خوردن نیست،ولی گفتند همان برای من کافیست

و نان را با سر زانو ش تند و خوردند و سپس برای تشکر از مرد برای او چاهی حفر د و وقتی از چاه بیرون آمدند دست بر شکم مبارک کشیدند و سه مرتبه گفتند مرده باد بنده ی شکم


هیچی دیگه اینارو گفتم که به خودم گوشزد کنم تا وقتی قوت غالبم برنج و گوشت و مرغ و این هاست نباید توهم بزنم که میتونم خیلی علم و ایمان ب کنم:))

تازه نگران قیمت پسته و اینها هم هستم:))

نه خ دیدین چقدر نگران قیمت مواد غذایی هستیم؟:))

انگار نسل پدر مادرامون که عید به عید رنگ پلو خورش رو نمیدیدن از نسل آدم فضایی ها بودن:))

خدارو چه دیدی شاید این وضع اقتصادی خیری توش باشه و از این شکم پرستی دست بکشیم.

من که برنامه دارم فعلا غذام رو نصف کنم

خ پرخور نیستم ولی نسبت به علما و بزرگان شکم پرست محسوب میشم:))

پس اولین تمرینم باشه کم غذا⁦ ان شاءالله^_^⁩




اولین صبح

درخواست حذف اطلاعات

شب بیاد بگه دست علی بده که صبح بیدارم می کنی واسه صبح

منم بگم باشه صدات میزنم اما گمون نکنم بیدار بشیا

بگه خب دستت رو خیس کن بکش رو صورتم بیدار میشم

بعدم بهش قول بدم و بخوابه

صدای اذان که میاد صداش میزنم ،میگه چیکارم داری؟

میگم گفتی میخوای صبح بخونی

بعد سریع قد بکشه و دست من رو بگیره ببره که باهاش وضو بگیرم

بعدم جلوتر از من بایسته و با هم بخونیم

شم که تموم شد تسبیح رو بگردونه

بعد یهو تموم روزهای بچگیش جلو چشمم ردیف بشن و یهو من با تموم وجودم بغلش کنم و بگم خداروشکر که دارمت عزیزم

اولین صبحت مبارک پسرکم⁦^_^⁩




قدرت کلام

درخواست حذف اطلاعات

#سید محمد عرشیانفر

#قدرت کلمات







بابای اصغر

درخواست حذف اطلاعات

هنوزم وقتی میرم جلوی مغازه ی بابای اصغر فرهادی،دلم میخواد ازش بپرسم واقعا راضی هستی که اصغر کارگردان شده یا دوست داشتی مثل اکبر همینجا پیش خودت بود؟

بعدم بهش بگم از من می پرسی کاش یه مغازه ی خواروبار فروشی زده بودی بغل مغازه ی خودت و هیچوقت نذاشته بودی بره و ساز بشه،

آخه اینا ه میسازه حاجی؟

بعدم منتظر بشینم ببینم از بچه ش تعریف می کنه یا ش میده:))

اما خب هیچوقت این کارو ن

همیشه ایستادم جلوی مغازه ش و هی باخودم گفتم چطور هضم کنم تو بابای اصغر فرهادی هستی؟،:))


بعدم بدون این که چیزی ازش ب م میرم مغازه بغلی یه لیوان ذرت مکزیکی می م و میخورم و یواش یواش دور میشم :))


+ببخشید کامنتای اون پست بی جواب موند




خج نکش

درخواست حذف اطلاعات

مدتهاست سینمایی نمی بینم ولی چند شب پیش نشستم خج نکش رو دیدم و حقیقتا کلی خج کشیدم از دیدنش:))

باورم نمیشه تو این مدت که نمی دیدم اینقدر همه چی به فنا رفته باشه

پناه برخدا حرفهایی که توی خلوت بین زن و شوهرها رد و بدل میشه توی این اینقدر راحت بیان میشد:/


وقتی این اینجوریه ،دیگه نمی دونم توی های هزا ا و که بقول فراستی مستهجن و غیر اجتماعیه چه خبره؟:/




وزنه ای به نام چادر:))

درخواست حذف اطلاعات

توی دندونپزشکی بیکار بودم و داشتم یه چرخی تو نت میزدم که دیدم یکی از نمایندگان محترم مجلس فرموده اند:

"من ۱۰ سال در هند زندگی . در آنجا چادر و مقنعه چانه دار به سر می ، اما به نظرم واقعا نیاز است نگرش جدیدی را حاکم کنیم. این نحوه پوشش برای خود من آسیب زا بود."
این بخش از اظهارات سلحشوری جنجال زیادی به پا کرده است. رسانه های اصولگرا گزارش دادند که او گفته است: «همین که من گردنم را عمل و دستم سال هاست درد می کند ثمره سال ها پوشیدن چادر بود.»

چه حرفا:)) آدم چادر سر کنه گردن و دستش ناقص میشه؟مگه وزنه میندازیم گردنمون؟:)) دو کیلو چادر که این حرفارو نداره خواهر من، نمیتونی سرت نکن،دیگه چرا وزن چادر رو زیر سوال میبری:))))
اَی خِدا،آدم چی بگه؟:)))



ماهم نگرانیما

درخواست حذف اطلاعات

عاقا همون طور که ملت نگران ما چادریها هستند که چقدر ممکنه تو تابستون گرممون بشه ، ما هم نگران ساق پای اونا که تو این سرما یخ میزنه هستیم:))

خو مچ پات از سرما قلم شد خواهر من،حالا تو این سرما یه شلوار بلند بپوش ،تابستون جبران کن:))




تن آدمی شریفست به جان آدمیت

درخواست حذف اطلاعات

ب توی برنامه ی بدون تعارف بیست و سی یه خانوم ی رو با همسرش نشون میداد که از تهران رفته بودند سراوان و توی یک روستای محروم خدمت می ،...

خونشون رو هم نشون میداد که چقدر ساده بود و خبری از تجملات نبود...


واقعا چه ی به اندازه ی این جور آدمها معنی زندگی رو درک کرده؟!

خیلی ها درس میخونن ی بشن که تهش پولدار بشن

خیلی هام درس میخونن که آدم بشن


دعا کنید بقول خداوند همه ی ما را آدم کند:)




رها،رها،رها من:))

درخواست حذف اطلاعات

از خ که مرا آموخت تا اینستاگرام نصب نکنم سپاسگزارم:))


نمیدونم چرا ولی همیشه یه حس خیلی خوشایندی ته دلم هست که میگه آفرین که اینستاگرام نداری⁦^_^⁩

یه حسی مثل حس آهویی که تله رو دیده ولی با احتیاط از کنارش رد شده و حالا از خوشحالی داره بپر بپر می کنه:))

+چو تخته بر موج،رها،رها،رها من:)




به ستاره ها سلام کن

درخواست حذف اطلاعات

#خطر اندوهگین بودن

#حجت ال پناهیان

#از سری مباحث نشاط معنوی



#لینک دریافت (اینجا)




عشق بین خالق و مخلوق

درخواست حذف اطلاعات

مولانا و عوامل کاهش ترس ازمرگ


مولانا معتقد است که عشق به خدا هرچقدر افزایش پیدا کند، ترس از مرگ کاهش می یابد. باور به وجود خدا به تنهایی در تقلیل ترس از مرگ تاثیری ندارد و عشق به خدا است که موجب کاهش این پدیده می شود.

به نظر می رسد که مولانا در باب کاهش ترس از مرگ فکر کرده است. هرچند آن را نظام مند بیان نکرده است، اما در مثنوی به هفت عامل (در جاهای مختلف و به صورت پراکنده) اشاره می کند که باعث تقلیل این پدیده می شود.

١-دل «نابستن» به چیزها ترس از مرگ را کاهش می دهد.

٢-مولانا و دیگر عرفا مانند غزالی اعتقاد دارند که زیاده روی در استفاده از لذات دنیا ترس از مرگ را افزایش می دهد.

٣-دیگر عاملی که مولانا آن را تاثیرگذار در ازدیاد ترس از مرگ می داند، خودشیفتگی است. مولانا توصیه می کند که هرچه می توانید خود را در برابر دیگران فرو بکاهید تا ترس از مرگ در شما کاهش پیدا کند.

٤-مولانا به عادت به رنج اشاره می کند و می گوید که رنج های زندگی جزیی از مرگ هستند. اگر با این جزءِ بتوانید کنار بیایید و آشتی کنید با رنج کل هم که مرگ باشد می توانید آشتی کنید.

٥-مولانا بین اخلاقی زندگی و ترس از مرگ هم نسبت بر قرار می کند و می گوید هرچی اخلاقی تر زندگی کنید، ترس از مرگ در زندگی شما کاهش پیدا می کند.

٦- تا هنگامی که می خواهی نادانسته ها را به دانسته تبدیل کنید و نه اینکه دانسته ها را به کرده، ترس از مرگ در شما کاهش نمی یابد.

٧-مولانا معتقد است که عشق به خدا هرچقدر افزایش پیدا کند، ترس از مرگ کاهش می یابد. باور به وجود خدا به تنهایی در تقلیل ترس از مرگ تاثیری ندارد و عشق به خدا است که موجب کاهش این پدیده می شود.

در آ باید به این نکته اشاره کرد که مولانا از جمله انی است که معتقد است باور به وجود جهان دیگرترس از مرگ را کاهش می دهد و هرچقدر این باور قوی تر باشد، ترس بیشتر کاهش پیدا می کند.

"مصطفی ملکیان"

@zlife


می دونید چرا آدمها کم استغفار می کنند؟

کلیپ زیر رو ببینید تا بفهمید چرا....






زود قضاوت می کنیم...

درخواست حذف اطلاعات

خانم معلمی تعریف می کرد:

در مدرسه ابت بودم ، مدتی بود تعدادی از بچه ها را برای یک سرود آماده می به نیت این که آ سال مراسمی گرفته شود برایشان.

پدر و مادرشان هم دعوت مراسم اند و بچه ها در مقابل معلمان و اولیا سرود را اجرا کنند. چندین بار تمرین کردیم و سرود رو کامل یاد گرفتند.


✏ روز مراسم بچه ها را آوردم و مرتبشان . با هم در مقابل اولیا و معلمان شروع به خواندن سرود د.


ناگهان دختری از جمع جدا شد و بجای خواندن سرود شروع کرد به حرکت جلوی جمع.دست و پا تکان می داد و خودش رو عقب جلو می کرد و حرکات عجیبی انجام می داد.


بچه ها هم سرود را می خواندن و ریز می خندیدند ، کمی مانده بود بخاطر خنده شان هرچه ریسیده بودم پنبه شود.


سرم از غصه سنگین شده بود و نمی تونستم جلوی چشم مردم یک تنبیه حس ش هم م.


خب چرا این بچه این کار رو می کنه ، چرا شرم نمی کنه از رفتارش؟

این که قبلش بچه زرنگ و عاقلی بود!!

نمونه خوبی و تو دل بروی بچه ها بود!!


رفتم روبرویش ، بهش اشاراتی ، هیچی نمی فهمید

به قدری عصبانی ام کرده بود که آب دهانم را نمی توانستم قورت دهم.


خونسردی خود را حفظ ، آرام رفتم سراغش و دستش را گرفتم ، انگار جیوه بود خودش را از دستم رها کرد و رفت آن طرف تر و دوباره شروع کرد!


فضا پر از خنده حاضران شده بود ، همه سیر خندیدند.

نگاهی گرداندنم ، مدیر را دیدم ، رنگش عوض شده بود ، از عصبانیت و شرم عرق هایش سرازیر بود. از صندلیش بلند شد و آمد کنارم ، سرش را نزدیک کرد و گفت:

فقط این مراسم تمام شود ، ببین با این بچه چکار کنم؟!

ا اجش می کنم ، تا عمر دارد نباید برگردد مدرسه ، من هم کمی روغنش را زیاد تا ا اج آن دانش آموز حتمی شود.


✏ حالا آنی که کنارم بود زنی بود ، مادر بچه ، رفته بود جلو و تمام جوگیر شده بود. بسیار پرشور می خندید و کف می زد ، دخترک هم با تشویق مادر گرمتر از پیش شده بود.


همین که سرود تمام شد پ بالای سن و بازوی بچه را گرفتم و گفتم:

چرا اینجوری کردی؟!

چرا با رفقایت سرود را نخو ؟!

دخترک جواب داد:

آ مادرم اینجاست ، برای مادرم این کار را می !!


معلم گفت :

با این جوابش بیشتر عصبانی شده و توی دلم گفتم : آ ندید بَدید همه مثل تو مادر یا پدرشان اینجاست ، چرا آنها این چنین نمی کنند و خود را لوس نمی کنند؟!

چشمام گرد شد و خواستم پایین بکشمش که گفت:

آموزگار صبر کن بگذار مادرم متوجه نشود ، خودم توضیح می دهم ؛

مادر من مثل بقیه مادرها نیست ، مادر من " کرولال " است ، چیزی نمی شنود و من با آن حرکاتم شادی و کلمات زیبای سرود را برایش ترجمه می .

تا او هم مثل بقیه مادران این شادی را حس کند! این کار من و پایکوبی نبود ، این زبان اشاره است ، زبان کرولال ها...


✏همین که این حرف ها را زد از جا جهیدم ، دست خودم نبود با صدای بلند گریستم ، و دختر را محکم بغل !!


آفرین دختر...

چقدر باهوش ، مادرش چقدر برایش عزیز ، ببین به چه چیزی فکر کرده!


فضای مراسم پر شد از پچ پچ و درگوشی حرف زدن و...

تا این که همه موضوع را فهمیدند...

نه تنها من که هر آنجا بود از اولیا و معلمان همه را گریاند!!


✏ از همه جالبتر اینکه مدیر آمد و عنوان دانش آموز نمونه را به او عطا کرد!

با مادرش دست همدیگر را گرفتند و رفتند ، گاهی جلوتر از مادرش می رفت و برای مادرش جست و خیز می کرد تا مادرش را شاد کند!


درس این داستان این بود :

زود عصبانی نشو ،

زود از کوره در نرو ،

تلاش کن زود قضاوت نکنی ،

صبر کن تا همه ی زوایا برایت روشن شود تا ماجرا را درست بفهمی!!




احوال نوشت

درخواست حذف اطلاعات

هفته ای که گذشت سرتاسر تجربه بود و لذت بخش

از اول هفته تا آ هفته ام کاملا پر بود

و با آزمون پنجشنبه همه چیز تمام شد و به ح اول برگشت.

و الان من یک عالمه برنامه ی جدید برای زندگی ام دارم

الان وقتش هست که دوباره برنامه بریزم و یک عالمه حس خوب به زندگی ام تزریق کنم

بنظرم صبح ها هم به باشگاه بروم،به هرحال این برنامه های جدیدم نیازمند انرژی است.

کتابها و فایلهایم را باید دسته بندی کنم

و مهم تر از همه باید یک زمان مناسب را برای خواندن قرآن قرار بدهم....

مادرم میگوید پدرم روزی سه جزء با تفسیر میخواند آنوقت من که دخترش هستم حتی چند صفحه هم نمی خوانم:(

پس یک زمان هم باید برای قرآن در نظر بگیرم...

فردا هم عید است و مادرجان توصیه کرد روزه بگیرم،ان شاءالله که توفیق پیدا میکنم.

این برنامه ریزی و این حرفها نیاز به زمان بندی مناسب دارد ،پس فعلا کامنتهایم بسته باشد که اگر فرصت نشد به وبهایتان سر بزنم شرمنده یتان نشوم⁦^_^⁩

ولی همچنان میخوانمتان و فرصت شود کامنت هم برایتان خواهم گذاشت⁦^_^⁩

+قسمت تماس با من هم فعال است⁦^_^⁩

++راستی عیدتان مبارک ،ان شاءالله که کلی عیدی بگیرین ⁦^_^⁩




آروم باش،این فقط یه موشه:))

درخواست حذف اطلاعات

کنار اجاق گاز ایستادم که یهو یه موش از کنار پام رد میشه

پام رو بالا میگیرم و سه دفه با کمال آرامش میگم موش،موش ،مووش وبعد با نگاهم دنبالش میکنم و میبنم توی دیوار سوراخ درست کرده...

با خودم میگم آخه چرا باید وسط پاییز و اونم این جا موش داشته باشه،..توی ذهنم میگم حتما توی بار این بقالی هاست و از جای دیگه اومده اینجا...چسب مخصوص گرفتن موش رو میگذارم جلوی سوراخ و میرم به زندگیم میرسم...

ادامه مطلب



پروین خانوم

درخواست حذف اطلاعات

تلویزیون حوالی پاییز رو پخش میکرد،...

پروین خانم که بی خبر از پسراش بود نفسش به شماره افتاده بود

پسرک نگاهی به من کرد و گفت الان مثل پروین اتصالی میمیره

من:پروین اتصالی کیه0_o

پسرک:پروین اتصالی دیگه،همون که شعر می گفت⁦^_^⁩