رسانه
رسانه

شرمنده م که بوی عرقت اذیتم می کرد



شرمنده م که بوی عرقت اذیتم می کرد

درخواست حذف اطلاعات

به من بگویید هنرجو. لذت شنیدنش مثل آن است که درختی قربان صدقه ام برود


فرم را تند تند پر و دادم دستش. بلند شدم از اتاق بروم بیرون که صدایم زد. دوباره نشستم روی صندلی. بوی عرق می داد و اتاق تدوینش کوچک بود. با سقف کوتاه و نور کم. دلم داشت می ترکید. میخواستم زودتر بزنم بیرون.

گفت: این قسمتش رو پر نکردین.

شغلم را ننوشته بودم. همه فرم ها را همین شکلی پر میکنم. جلوی شغل چیزی نمی نویسم.

پرسیدم: چی بنویسم؟ پشت کنکوری؟

اول گردنش را کشید جلو. انگار کلمات با تاخیر رسیده باشند به گوشش مکث بیخودی کرد. بعد یکهویی زد زیر خنده.

گفت: بنویسین هنرجو.

حرکاتم از لذت کلمه ای که شنیده بودم کند شده بود. خ ر را برداشتم و خودم را به سمت میز کشیدم. خودم را برداشتم و بردم بیرون و گذاشتم روی ابر ها. پرواز از بالای چنار های خیابانمان. بعد برگشتم به اتاق و خودم را از پنجره پرت پایین بعد دوباره آمدم بالا و دوباره خودم را پرت پایین. جلوی غروب آفتاب یدم و سعی کارگردان های مورد علاقه م را روی هوا ببوسم. حرکاتم از لذت کلمه ای که شنیده بودم کند شده بود. خودم را کشیدم سمت میز و لبخند زدم.

روی کاغذ نوشتم: هنرجو.

بلند شدم از اتاق بروم بیرون که صدایم کرد.

گفت: دوباره موهاتون رو کوتاه کردین؟

گفتم: تا حالا هیچ به من نگفته بود هنرجو.

دوباره بلند خندید. از اتاق آمدم بیرون و زیر لب هی تکرار : هنرجو. هنرجو. هنرجو. هنرجو.

شبیه این می ماند که وقتی داری در خیابان راه می روی درختی صدایت کند تا قربان صدقه ت برود. لذت شنیدنش برای من، به همین اندازه است.