رسانه
رسانه

یه زن فکر کنم خوشبخت



ماجراهای ایران و کانادا

درخواست حذف اطلاعات

سلام بچه ها جان.

یه آپارتمان تو ایران دارم که چند ساله کلنگی شده و می خوان ابش کنند و بسازند. 55 متری. اما زمین مجتمع نسبتا بزرگه. این سری بابام بهم گفت سهم من 980 میلیون می شه! الان باید خوشحال باشم؟ نه راستش. چون پولش رو نه اینجا باهاش می شه کار خاصی کرد نه اونجا. فوقش بشه یه آپارتمان دیگه همونجا ید. یه زمانی یه میلیار پول ابهتی داشت. الان به پول ایران ما ماهی 13 میلیون هم بیشتر داریم اینجا فقط اجاره خونه می دیم و من با حقوق حداقلی که دارم اینجا می گیرم هر روز کاری یه میلیون در میارم. منظورم از این تبدیل ارزها رو گفتن، بی ارزشی ریاله و هر چیزی که آدم به ریال تو ایران داره...

بابام بد نیست. خوب فکر کنم دیگه پذیرفتم که اون بابای دو سال پیش نمی شه. ولی خیلی ها اون آدمای دو سال پیش نیستن. یعضی ها ایست قلبی ، در حالیکه ظاهرا سالم بودند. خیلی دارم از این چیزا می بینم. اینکه من می خوام زندگیم ثبات داشته باشه عملا ممکن نیست. چون همه چی در حال تغییره. تغییراتی که همیشه مثبت نیست...

کارم هم هنوز شروع نشده. اما کلی قوانین حقوقی و یادگیری سیستم داره و کلی به قول اینها مهارتهای نرم (soft skills) که چطوری باید با مردم برخورد کنیم و از این چیزا. از همین تریبون اعلام می کنم که ممکنه من آدم مناسبی برای این شغل نباشم و اگه کار شروع شد و نتونستم تعجب نکنید دوست جونا.

یه هفته از آموزشمون مونده.

انتشاراتی هم همچنان داره می پیچونه. خیلی رو اعصابه.

کتاب اومد بیرون بهتون می گم.

فدا مدا.





یک ماه و نیم در کار جدید

درخواست حذف اطلاعات

سلام بچه ها.

بعد از یک ماه سر کار، دو هفته شد که شروع کردیم تلفن جواب دادن! اولا روزی 22 یا 23 تا تلفن بود! الان شده 12-13 تا. شاید چون تعدادمون زیاد شده.

کار بدی نیست. خوشم اومده. هر چند جیغ و داد و همه چی می شنویم و طبعا باید ناراحت بشیم. اما من ناراحت نمی شم زیاد. چرا؟ چون فارسی که نیست! احساس زبانی خاصی توی انگلیسی اون هم بدون دیدن چهره طرف در من ایجاد نمی شه. برای آدم حساس و لوسی مثل من این موضوع عجیب و جالبه. ولی به هر حال کار توی همچین محیطی رو راحتتر می کنه.

مشکل اصلی اینه که تعدادمون خیلی زیاده و از بین  ما یه سری قراره انتخاب بشن. یه پارامترهایی هم برای انتخابمون هست. به هر حال یه جور رقابته دیگه. برای من خیلی آسون نیست که تمام مدت انگلیسی حرف بزنم و بشنوم. بحث کنم. توضیح بدم. اون هم اصطلاحات مالی و حقوقی و ... البته تو همین دو هفته انگلیسیم روونتر شده. اما باور کنید انگلیسی کلاس زبان و آیلتس با اون چه مردم پای تلفن می گن فرق داره. فعلهای دو قسمتی بجای افعال قلمبه سلمبه ای که ما یاد گرفتیم، اصطلاحها، همه این چیزا هست و به علاوه بعضی وقتها هم معلولها یا افراد خیلی پیری زنگ می زنن که تشخیص اینکه چی دارن می گن واقعا سخته و خیلی باید دقیق و با حوصله باشی و در ضمن یه جاهایی لازمه سوتی هم ندی که یه جاهایی رو نفهمیدی.

در کل می تونم بگم راضیم و امیدوارم توی ارزی ها برای ادامه باهاشون انتخاب بشم.

اما اگه انتخاب هم نشم لابد برای این کار خوب نیستم، چون  واقعا دارم سعی خودم رو می کنم.

امروز زنگ زدم خونه مون. یه چیزی بگم جالبه. واسه تولد بابام از دیجی کالا یه حوله تن پوش یدم 175 تومن و یه فنر ورزشی تقویت مچ 10 تومن. بابام اومده می گه دستت درد نکنه خیلی اون فنره خوبه! می گم خواهش می کنم. حوله چی؟ می گه خوبه آره. اما این تقویت مچه خیلی خوبه!

اگه می دونستم خوب از این قبیل چیزا چند تا می یدم به جای حولهه!

حالش بد نبود. البته طفلی بعضی وقتها استخوان درد و کمر درد می گیره که مربوط به مریضیشه.  اما راست یا دروغ الان که می گفت بهترم.

بچه ها کاش می شد اونا هم می اومدن پیش ما. مامان بابام و خواهرم رو می گم. از طرفی همچین جابجایی بزرگی برای آدمهای مسن خوب نیست. الان همسایه ها و فامیل هواشون رو حداقل از لحاظ احساسی دارن. دلم نمیاد بخاطر خودو و اینکه خیال خودم راحت باشه از ریشه مشون. 

می دونید بعضی وقتا فکر کنم وقتی کمک مالی باشه و تو سختی نباشن، همونجا خوشحال ترن. اینجا که من و همسرم هر دو تمام وقت کار می کنیم و این مدت عملا  8  یا نه شب زودتر نمی رسم خونه.من آدم بیرونم خوب.

اما خواهرم کاش می اومد. اون تا حدی تو شرایط خاص گیر کرده. چون از یه طرف مامانم وابستگی شدید عاطفی بهش داره(اصلا نمی تونه ازخواهرم دور بمونه) و  از طرف دیگه کارای پزشکی بابام هم گردنشه. 

امیدوارم یه تغییر خوب تو زندگی خواهرم پیش بیاد که همه چی متعادل بشه و همه زندگیش تحت الشعاع بابا مامانم نباشه.

شاد باشید دوست جونا.

دیگه نمی دونم چی بگم. بیایید برام پیام بگذارید. هر چند چیز خاصب ننوشتم. اما دوست دارم شما هم حرف بزنید.

فدا مدا.





باز رفتم سر کار

درخواست حذف اطلاعات

سلام بچه ها.

نمی دونم گفتم یا نه که قبل از ایران رفتنم برای دفتر تلفن یکی از شرکتهای بزرگ موبایل اینجا ، مصاحبه رفته بودم. البته بهم نگفته بودن خوب بوده یا نه . اما حس خودم این بود که خوب بوده. وقتی از ایران برگشتم بهشون زنگ زدم و ی که پشت تلفن بود گفت پیگیری می کنه. من هم فکر همینطوری یه چیزی گفته که چند ساعت بعدش یه ایمیل اومد که از دوشنبه می تونی شروع کنی یا نه؟ خیلی خوشحال گردیدم!

الان از دوشنبه پیش تا دیروز که بود یه هفته رفتم.4 هفته آموزش داریم. بیشتر کارها مکانیزه هست و باید نرم افزاراشو یاد بگیریم. اینه که می تونید حدس بزنید همکارام سطحشون خیلی پایین نیست و حداقل زبان و کامپیوترشون خوبه. مدرسمون هم خیلی مهربون و باحاله. این هفته خیلی خوش گذشت. 8 صبح شروع می کنیم تا 4 عصر و بعدش انقدر خسته نیستم که نرم باشگاه. گفتند هر دو هفته ای هم که تاخیر نداشته باشیم 50 دلار بهمون جایزه می دن. باحاله خلاصه.

زبانم هم به سرعت داره بهتر می شه باورتون می شه؟ تو همین یه هفته کلی اصطلاح یاد گرفتم. اونجا با کانا ها هستیم و همه اش هم داریم حرف می زنیم.

نمی دونم از وقتی رفتم اینجا دیگه احساس افسردگی و نگرانی و خشم و...هیچ سراغم نیومده. شاید همه اش از تنهایی و حس مفید نبودن بوده. موضوع اینه که محیط این کار خیلی شبیه کار مخابراته(ما بخش موبایل هم هستیم). فقط فرقش اینه که اون موقعها با مشکلات فنی و شکایتهای شبکه کار داشتیم. الان با مشکلات پرداخت قبض و گوشی و تغییر نوع پرداختو  ... اما از لحاظ این که شرکت چند طبقه و بزرگ، تمیز و شیک باشه با یه عالمه آدم که کنار همدیگه می شینن و کار می کنن، خیلی خوبه و مثل جاهای قبلی که امتحان نیست. البته که هزاربار از شرکت نوکیای تونس هم بهتره.

مهمترین چیز البته اینه که همکارام عااااااااااااااالین! خیلی خوبن. توی نظرسنجی های این شرکت توی اینترنت هم همه انی که اونجا کار می کنند یا می د از اینکه همکارا با هم خوبند تعریف می کنند. نمی دونم شاید یه علتش این باشه که رقابتی در کار نیست و همه یه کار انجام می دن.

ما الان با ساعتی 14 دلار هستیم و کارمون تمام وقته (40 تا 44 ساعت در هفته). اما بعد یک سال ممکنه بیشتر بشه. حالا نشه هم راستش خیلی مهم نیست. کلا خوشحالم دیگه! 

این هفته نتونستم به مامانم اینا زنگ بزنم. چون ساعتهایی که بیدار بودند من اونجا بودم و نمی شد. با تلگرام باهاشون در تماس بودم. خدا رو شکر خوبند.

دیگه نمی دونم چی بگم فعلا.

باز میام بعدا. باید بریم ید هفتگی. امروز شنبه هست. اونجا هم  هنوزشنبه هست البته.

فدا مدا

پی نوشت:سردرد، دلدرد های متوالی و سوزش ادرار و... که ا گفتند همه شون بخاطر اضطرابه فعلا بر نگشتند.





ماجراهای ایران و کانادا

درخواست حذف اطلاعات

سلام بچه ها جان.

یه آپارتمان تو ایران دارم که چند ساله کلنگی شده و می خوان ابش کنند و بسازند. 55 متری. اما زمین مجتمع نسبتا بزرگه. این سری بابام بهم گفت سهم من 980 میلیون می شه! الان باید خوشجال باشم؟ نه راستش. چون پولش رو نه اینجا باهاش می شه کار خاصی کرد نه اونجا. فوقش بشه یه آپارتمان دیگه همونجا ید. یه زمانی یه میلیار پول ابهتی داشت. الان به پول ایران ما ماهی 13 میلیون هم بیشتر داریم اینجا فقط اجاره خونه می دیم و من با حقوق حداقلی که دارم اینجا می گیرم هر روز کاری یه میلیون در میارم. منظورم از این تبدیل ارزها رو گفتن، بی ارزشی ریاله و هر چیزی که آدم به ریال تو ایران داره...

بابام بد نیست. خوب فکر کنم دیگه پذیرفتم که اون بابای دو سال پیش نمی شه. ولی خیلی ها اون آدمای دو سال پیش نیستن. یعضی ها ایست قلبی ، در حالیکه ظاهرا سالم بودند. خیلی دارم از این چیزا می بینم. اینکه من می خوام زندگیم ثبات داشته باشه عملا ممکن نیست. چون همه چی در حال تغییره. تغییراتی که همیشه مثبت نیست...

کارم هم هنوز شروع نشده. اما کلی قوانین حقوقی و یادگیری سیستم داره و کلی به قول اینها مهارتهای نرم (soft skills) که چطوری باید با مردم برخورد کنیم و از این چیزا. از همین تریبون اعلام می کنم که ممکنه من آدم مناسبی برای این شغل نباشم و اگه کار شروع شد و نتونستم تعجب نکنید دوست جونا.

یه هفته از آموزشمون مونده.

انتشاراتی هم همچنان داره می پیچونه. خیلی رو اعصابه.

کتاب اومد بیرون بهتون می گم.

فدا مدا.





اطلاعات راجع به ناشر کتابم و ع جلد بچه ام!

درخواست حذف اطلاعات

سلام بچه ها جون.

گفتم اینجا بنویسم اطلاعات ناشر کتابم رو، اگه خواستید زنگ بزنید. می دونم فروش اینترنتی هم دارند. من که خیلی خوشحال می شم اگه حمایت کنید و اگه استقبال خوب باشه حتما کتابهای خوب و به روز دیگه ای رو هم ترجمه می کنم. این هم واقعا کتاب خوبی بود که تصمیم گرفتم ترجمه کنم و شانسی انتخابش ن .



: انتشارات آباروننام مدیر: حسن خدادایآدرس: کرج - شهرک وحدت - نگارستان - نگار اول غربی - بلوک 221 - ط. 2 - واحد 25شهرستان: کرجاستان: البرزتلفن: 32238691




در وطن

درخواست حذف اطلاعات

سلام دوست جونا.

من یه هفته هست اومدم. بیشتر کارهام رو انجام دادم و چند فقره مهمونی هم رفتم و اومدم. فردا خونه دوستم دعوتم و پس فردا خونه م و شاید بعدش خونه ام و خلاصه خوش می گذره.

بابام حالش خوبه. به هر حال ضعیفتراز سابق  شده و کاریش نمی شه کرد. اما مشکلی توی زندگی روزمره نداره. من به همین راضیم. دلم می خواد تا دنیا دنیاست همین طوری رو پا باشه.

یه دارو برای اضطراب بهم داد که بهم نساخت و دو روزه کل خونه دور سرم می چرخه. سرگیجه ای که فقط وقت تاب بازی و چرخ و فلک سواری می شه تجربه کرد. نه اون ح ی که جلوی چشم سیاه می شه و یه کم گیج می شیم. خلاصه با همین وضع دارم سعی می کنم خوش باشم!

اینجا دیگه اضطراب ندارم. م هم یه سری آزمایش برام نوشت که واقعا ثابت کرد مشکلایی که دارم مثل دلدرد های متوالی و سوزش ادرار و... همه شون بخاطر اضطرابه. خیلی بده نه؟ البته الان هیچ کدوم از این مشکلا رو ندارم. برگردم ولی فکر کنم همون آش و کاسه باشه.چیزی که اونور عوض نشده.


خوب دیگه من برم فعلا. فدا مدا.




برگشتم تورنتو

درخواست حذف اطلاعات

سلام دوستان خوبم.

دیروز برگشتم کانادا. با دو کیلو وزن بیشتر و روحیه ای کلی بهتر و مواجه شدم با عشقی کلی عمیقتر از طرف همسر که دلش تنگ شده بود و انگار از اول عاشق شده...

خلاصه همه چی خوب بود.

کتابم هم چاپ شد. دانش دوست داشتن خویشتن . از انتشارات آبارون. حتما بگیرید و بخونید. از کار اولم حمایت کنید که کارهای بیشتر و بهتری ارایه بدم.

فکر کنم حداکثر تا یه ماه دیگه پخش بشه و انی که تهران هستن احتمالا میدون انقلاب حتما گیر میاد.

تا با هسرم از فرودگاه رسیدیم خونه دیدم یه چک 145 دلاری انداختن توی خونه. آخه از اون باشگاه زنجیره ای که توش کار می از طرف اتحادیه مربیان ورزش شکایت شده بود و به همه یه جریمه ای دادن. چک نطلبیده مراده! البته مگه چک نطلبیده هم داریم؟ 

هووورااااااااااااااااااااااااااااااا.

خوبم.

امیدوارم.

آرومم...

خدا رو شکر.


فعلا.

فدااا مدااااااااااا




من همون جوریم و یه کم هم بدتر

درخواست حذف اطلاعات

سلام بچه ها.

جواب آزمایش آ بابام بیشتر شبیه یه شوخی بود. تو یه ماه 20 برابر شده بود و ما فقط امیدواریم که اشتباه بوده باشه. 

رفته اسکن هسته ای داده که جوابش فردا میاد و سی تی اسکن هم باید انجام بده.

اوضاع خوب نیست...





اعتقادات مذهبی

درخواست حذف اطلاعات

سلام بچه ها.

امروز سوشیال ورکر اومد و بجای یک ساعت دو ساعت بود. یعنی راستش بنظرم حواسش به زمان نبود. چیزی که گفت یکی این بود که من باید یاد بگیرم راجع به خودم واقعا بتونم حرف بزنم (من خیلی خود سانسوری دارم حتی در مقابل درمانگر و روانشناس). دوم اینکه می گه اعتقادات معنوی داشته باش. به یه نیروی برتر باور داشته باش. اینطوری اینقدر احساس تنهایی و ناتوانی بهت دست نمی ده!

آخه من که فکر می کنم موجودات فضایی ما رو ساختن بیام به چی باور پیدا کنم؟ بنظر من ماها حاصل یه ی اشتباه یه مشت موجودات نا شناخته هستیم. حالا چطوری یهو برگردم به 20 سال پیش و اعتقادات مذهبیم؟ من از اون مرحله رد شدم. 

مخصوصا که فکر کنی از روی اجبار و ناتوانی و برای دلخوشکنی مجبوری باز معتقد بشی!

خلاصه که فکرم مشغول شده...

حالا از ایران برگردم معرفیم می کنه به روانپزشک. الان دارم فرماشو پر می کنم.




اسکن

درخواست حذف اطلاعات

سلام بچه ها.

اسکن بابام دو تا نقطه کوچیک مشکوک به متاستاز روی کبد نشون می ده که خیلی نگرانمون کرده. فردا می رن دنبال وقت شیمی درمانی و دارو.

این داروی شیمی درمانی رو قبلا امتحان نکرده. خدا کنه بدنش رو خیلی ضعیف نکنه.

ورژن ایرانی داروش واسه هر سه هفته 4 تومنه. 

خارجیش که می گن 8000 دلار.

می دونید من یه تیکه زمین دارم که کاش فروش می رفت و اونوقت خیلی خیالم راحتتر بود. الان همه اش نگرانم که پول کم بیاریم.

نمی دونم والا.

همین.

فدا.

پی نوشت:9 روز دیگه میام ایران. نمی دونم چرا خوشحال نیستم. بیشتر نگران و مضطربم راستش.





آزمایش قبلی اشتباه بود

درخواست حذف اطلاعات

سلام بچه ها.

امروز بابام دوباره آزمایش داد و معلوم شد یه صفر ناقابل! اشتباه گذاشته بودن. اصلا احتمال داره همون قرص جواب بده و شیمی درمانی نخواد. این در حالیه که شنبه شیمی درمانی داره و 4 تومن هم پول داروش شده که مامانم و خواهرم بعد کلی دوندگی گرفتن.

حالا قرار شد شنبه برن ببینن موافقه که همون قرص رو که از هند می یدم دوباره ادامه بده یا نه.شاید شیمی درمانی نکنن یا مثلا بندازنش به دوشنبه.

اگه اون بشه از لحاظ قیمت خیلی فرقی نداره با شیمی درمانی. اما دردسر و عوارض این رو نداره خوب.یه قرصه دیگه.

خلاصه خیالمون یه کم راحت شد که توی یک ماه پیشرفت 20 برابر نداشته! حالا دو برابر هم بده. ولی جای شکرش باقیه.

ببینیم چی می شه. شنبه میام خبرش رو می دم.

فدا مدا 




شیمی درمانی

درخواست حذف اطلاعات

سلام بچه ها.

بهشون گفت شیمی درمانی باید انجام بشه و همون شنبه هم انجام دادن. بعدش که حال بابام خوب بود. امروز رو نمی دونم. چون واقعا نیاز داشتم یه کم به این موضوع فکر نکنم. به همسرم گفتم بریم مرکزشهر. یه کم گشتیم و نهار خوردیم و برگشتیم خونه دیدیم.

آدم دم سفرر دلش می گیره.

فردا یه مقدار غذا درست می کنم که همسرم از سر کار میاد تا چند روزی نخواد غذا بپزه. هر چند که بالا ه باید درست کنه.

ببینیم چی می شه دیگه.

فدا مدا...




نگرانی

درخواست حذف اطلاعات

سلام بچه ها.

باز بابام باید آزمایش بده و من به شدت نگرانم. احتمالا این دفعه اسکن هم انجام بدن... این مریضی لعنتی... مثل کابوسه. داره کار خودشو می کنه و ی خبر نداره و یهو می بینی گند زده به بدن و زندگی خودت یا عزیزت... این مدت چند تا کتاب می خوندم که تو بعضی هاشون نویسنده این بیماری لعنتی رو داشت. واقعا زندگی رو تبدیل به یه سو رایز نامطلوب و تلخ می کنه. هر بار ممکنه یه عضوی رو بگیره. درد ... خستگی... هزینه... همه چی با هم. مثل موجودات ترسناک های علمی تخیلی... مثل یه بمب ساعتی توی بدن...

کاش درمانش پیدا می شد. کاش...

اما به این هم فکر که من تمام تمرکزم از وقتی بابام اینطوری شده  روی پدرم هست. یه بخشیش هم باید روی همسرم باشه. مادرم، خواهرو  برادرم، خیلی های دیگه...اونا هم بخشی از زندگی من هستن. نباید این وسط اونا رو فراموش کنم. هر چند خیلی از حرف تا عمل فاصله است.

یه ماه دیگه می رم ایران. افسردگیم به شدت زده بالا و انگیزه ای هم برای دنبال کار گشتن ندارم. اصلا میل به زندگیم کم شده. یه کارت بهم دادن که خودم و همسرم هر کدوم جدا  تا 250 دلار می تونیم رایگان باهاش از امکانات تفریحی ورزشی تورنتو استفاده کنیم. مثلا می تونم برم رایگان شنا یاد بگیرم یا های مختلف یا کلی چیزای دیگه. اما دست و دلم به هیچی نمی ره. اصلا شوق زندگی در من انگار مرده. یه جوری کرخت و ناتوانم از لحاظ روانی... و کمی هم جسمی.

جالبه اومدیم تورنتو این همه هزینه های بالاتر و کرایه خونه به این زیادی می دیم که توی تورنتو باشیم ، بعد اصلا از امکاناتش استفاده نمی کنیم.

با نصف این هزینه می تونستیم تو کبک یا مونترال زندگی کنیم.

هوا بشدت گرمه حتی دم غروب. دم کرده با بوی غریب تابستون... چقدر از تابستون بدم می اومده همیشه. از روزهای طولانی و گرمش متنفرم.

می دونید حس می کنم این اوا فقط دارم خودم رو توی زندگی می کشم... یه روز،یه روز دیگه، بعدهم  یه روز دیگه:خوب امروز هم تموم شد خدا رو شکر که دیگه شبه. بخو م... و فرداش... و من از صبحها خوشم نمیاد. چون منتظر هیچ اتفاق خوبی نیستم.

زندگی شده یه کابوس بی پایان. هیچ ذوقی دیگه براش ندارم. فقط شده نگرانی و رنج. 





مصاحبه الکی

درخواست حذف اطلاعات

سلام بچه ها.

ببخشید اگه بی حوصلگی تو همه وبلاگم موج می زنه. گلشن و علی شما بیشتر ببخشید!

فردا یه مصاحبه دارم که از همین الان بهم گفتن چون می خواهی بری ایران (قبلش پرسیدن واسه 90 روز آینده برنامه خاصی داری یا نه) احتمالا نمی خواهیمت! حالا جهنم دیگه می رم یه کم سوالای مصاحباتی یاد بگیرم. واسه مرکز تلفن خدمات مشتری شرکت موبایل هست. من باید به عنوان یا مدیر اونجا کار کنم. ببین کارمون به کجا کشیده واسه خدمات مشتری هم ناز می کنن! تنها مورد خوبش اینه که زبانم رو انقدر خوب دیدن که گفتن بیا مصاحبه. چون تلفنی ارزی شدم.

بابام هم فکر کنم یا فردا یا هفته دیگه بره آزمایش بده. نمی دونم چی بگم. این که چی می شه اصلا تو کنترل و اختیار هیچکی نیست. نمی دونم...

از دیروز شروع فلو تین خوردن. چون واقعا وسواس فکری و درگیری روحیم به حد غیر قابل تحملی رسیده بود. طوری شده بود که دیگه به مرگ هر ی که تو زندگیم برام مهمه فکر می و می ترسیدم و می گفتم خودم اول همه بمیرم که راحت بشم و گریه و... قشنگ یه سیکل بیمار و معیوب از فکر بارها و بارها به این قضیه.

الان هم نمی تونم بگم بهترم. از صبح رفتم بیرون ساعت 4 عصر برگشتم. حس بهتره تو خونه نمونم. به معنای واقعی داشتم قاطی می .

ببینیم چی می شه دیگه فردا. هر چند چندان کار تحفه ای نیست و برام اهمیت هم نداره.





فعلا هیچی

درخواست حذف اطلاعات

سلام بچه ها.

فعلا خبری نیست. 10 روز دیگه فکر کنم بابام باید دوباره آزمایش بده. 

من هم یه جا رفتم برای همکاری داوطلبانه که کارشون با اون چیزی که من توی طراحی وب انجام می دادم فرق داشت. 

حال جسمی و روحیم هر دو  هفته پیش بسیااااااااااااار  بد بود.ضعف و سرگیجه شدید و حساسیت عصبی... طوری که نه باشگاه رفتم نه بجز یکبار از خونه بیرون رفتم. گفت آهن خونت بجای 50 روی 10 هست و قرص آهن خیلی قوی بهم داده. امروزبعد 5 روز قرص خوردن فکر کنم بعد خیلی وقت باز برم باشگاه. نه اینکه الان خیلی خوب و پر انرژی باشما...اما گفتم به هر حال شروه کنم. آخه وقتی ورزش نمی کنم عذاب وجدان دارم. حتی وقتی که حالم خوب نیست.

35-6 روز د یگه میام ایران و اینه که دست و دلم به دنبال کار گشتن هم نمی ره.

خلاصه همین.

ببینیم امروز ایران و پرتغال چه می کنن.

فدا مدا...





استعفا از کار خط تولید

درخواست حذف اطلاعات

سلام بچه ها.

من سه روز رفتم سر این کاری که گفتم. خط تولید لوازم آرایش . لوازم آرایش روی یه ریل با سرعت از جلوت رد می شن و تو کارهای متفاوتی می کنی. مثلا بسته بن ون می کنی. جعبه هاشون رو می سازی. می گذاری تو جعبه. برچسب می زنی... خلاصه همه این کارا رو من . حتی یه لحظه می گم یه لحظه واقعا نمی تونی سرت رو بلند کنی. اگه سرعتت کم باشه کل خط می خوابه و صدای همه در میاد و لوازم جلوت جمع می شه و یه سریش هم بدون کار تو می ره جلوی بقیه و ... و اگه سرت رو از رو ریل بلند کنی که گردنت رو یه ت بدی مدیرت داد می زنه که نیومدی اینجا دور و ورت رو نگاه کنی و محصول داره رد می شه و... تو ی 8 ساعت کار نیم ساعت وقت نهاره (یعنی نه حتی 31 دقیقه. دقیق دقیق نیم ساعت) و به همون دقت هم دو تا ده دقیقه برای دستشویی رفتن و آب خوردن. از این نیم ساعت و ده دقیقه چند دقیقه شو باید روپوشت رو در بیاری و کلاه و دستکش کار رو هم بندازی دور و بری دستاتو بشوری و وقتی بر می گردی همه رو تنت کنی. طبیعی بود که ده دقیقه استراحتها فقط برای دستشویی ضروری کافی بود! وسط کار هم دستشویی نمی شه رفت چون خط می خوابه.

یک ساعت و نیم رفت و یک ساعت و 45 دقیقه برگشت. 8 ساعت هم کار بدون یه لحظه وقفه.

کابوس... یه عده آسیایی (حتی یه دونه توی یه شیفت 250 نفری سفید پوست کار نمی کنه. حتی یه دونه ها!) بیشتر هم از هند و چین و فیلیپین اونجان. بدنها اکثرا دفرمه و کج شده. رنگها پریده. نمی دونم چرا یه تعداد زیادی زیر چشمشون کبود بود. طوری که انگار مشت خورده. اما زیر هر دو چشم. شاید چون سر همه اش پایینه.

اتفاقی که برام افتاد این بود که بدن دردی گرفتم (بخصوص وسط و پایین کمر) که دیگه نمی تونستم حرکت کنم و حتی وقتی کتفام رو به پشتی صندلی تکیه می دادم جیغم می رفت هوا. انگار عضله ها شده بودن.چون اون قدر درد در اثر کوچکترین تماس اصلا نرمال نیست. اونجا که صندلی نداشتیم و اگه می خواستیم بشینیم هم باید روی این صندلی گردای بدون پشت بسیار کوچیک می نشستیم. برای همین پشت آدم ی نداشت. همه اش هم باید به جلو خم بشی. چون هیچ ثانیه ای بیکار نیستی زمان به شدت دیر می گذره. قشنگ فکر می کنی بردنت زندان و دارن شکنجه می دن. هر کی اونجا بود انگلیسی هم بلد نبود و س رستا در حد خیلی خیلی کمی می تونستن حرف بزنن. روز سوم س رسته یه مداد خط چشم بهم نشون داد و گفت: می تونی انگلیسی بخونی؟!!!!

رسما انی اونجا بودن که هیچ کار دیگه ای نمی تونستن ن . نه زیان بلد بودن نه هیچ تحصیلاتی داشتن. کاملا هم معلوم بود محتاج نون شبن.

وای بچه ها عصری که کار تموم می شد همه آدمهای داغون و کج مثل زامبی ها راه می رفتن. پاها و کمرها اکثرا دفرمه. قد همه شون هم کوتاه بود. 80% زن بودن. اما مردا هم کوتاه بودن. من مثل الم یزید اونجا دیده می شدم و از بالا، کف کله همه رو می تونستم ببینم.

خلاصه شنبه هم باید می رفتم سر کار و اون هم تمام وقت. بدن درد دو روز پیش هنوز بود. شنبه وضعیتم خیلی بد شد. طوریکه نمی تونستم دیگه راه برم و حرکت کنم. رسوندن خودم به اتوبوس مثل کابوس بود. قدمهام کوتاه بود و با هر قدم حس می کمرم از شدت درد همین الان می شکنه. یه مسیر یک ربع ساعتی تا ایستگاه اتوبوس پیاده روی هست که فکر کنم نیم ساعت طول کشید. وقتی نشستم دیدم کتفم به قدری دردناک شده که نمی تونم تکیه بدم. قوز . مچ هر دو دستم تیر می کشید (هنوز هم درد می کنه). امروز بعد 3 روز کمرم کمی بهتر شده و از اون ح زخمی داره در میاد. می تونم تکیه بدم...

خلاصه به خودم گفتم اینایی که میان اینجا مجبورن. تو نیستی. همسرم هم کلی اصرار کرد که دیگه نرم و وقتی نامه استعفام رو دادم کلی خوشحالی کرد و گفت یه باری از روی دوشش برداشته شده! من رو بگو که مثلا می خواستم بهش کمک کنم.

باورتون می شه تو کانادا به این شکل برای حداقل حقوق کار کنن؟!

خلاصه وقتی نامه استعفامو دادم اصلا تعجب ن و نوشتن که سلامتیت توی اولویته. هنوز نبردم روپوش کار و کارت حضور غیاب رو پس  بدم.

توی درسامون داشتیم که بدن تحت فشار کار شدید و تکرار اون سعی می کنه خودشو تطبیق بده که درد و فشار رو کم کنه و دفرمه می شه. بعنوان یه مربی ورزش دفرمه شدن و کجی ستون فقرات برام قابل تصور نیست. دیگه راستی ورزش هم نمی تونستم برم از شدت درد و خستگی.

اینه که باز موندم توی خونه.

خوشحال نیستم. اما حداقل درد فیزیکی نمی کشم.

ببینیم چی می شه دیگه.

فدا مدای شما دوستان.

فعلا.




من همیشه ناراضیم

درخواست حذف اطلاعات

سلام بچه ها.


به این نتیجه رسیدم که صرفنظر از اوضاع و احوال من همیشه ناراضیم و می خوام یه جای دیگه باشم، یه کار دیگه کنم، اگه تنهام با دیگران باشم و اگه با دیگرانم تنها باشم، خلاصه با دور و برم و زندگی در صلح نیستم. راستش همه اش هم منتظرم که تموم بشه.

ب بعد اینکه از گردش کل روز تو یه د ده مربوط به قرن 18 برگشتیم و کلی برامون نمایش دادن و با لباسای اون دوره اونجا زندگی قدیمی ها رو تصویر و حتی جنگ و تیر اندازی نمایشی و سرخپوست و اینا هم بود، طبیعتا باید خوشحال می اومدم خونه! رفتیم بیرون هم غذا خوردیم. وقتی برگشتم خسته بودم  و نیم ساعت خو دم. بیدار که شدم دیدم باز هم غمگینم. نمی دونم چه مرگمه واقعا. بابام که "فعلا" خوبه. هنوز اونقدر پول داریم که هر هفته بریم گردش و رستوران.مشکل خاصی هم نیست. اما من خوشحال نیستم. شب که می خواستیم بخو م داشتم فکر می واقعا از زندگی، از کل این فرایند ایجاد توازن بین همه چی و حل مساله و ... خسته شدم و دلم نمی خواد صبح بیدار بشم. به همسرم نگاه و دلم براش سوخت. بیچاره نمی دونه تو کله من چه چرندیاتی در جریانه و همه اش می خواد یه کارایی کنه که من راحت و خوشحال باشم. می گه تو خوشحال باشی من هم انگیزه می گیرم. چه انگیزه بخش دیوانه ای داره!

تمام شب هر وقت بیدار می شدم جریان الکتریسیته تو مغزم حس می . تا حالا چند بار اینو به ا گفتم. خیلی آزاردهنده هستا. اما می گن چیزی نیست... شما هم اینطوری می شید؟ من فکر نکنم نرمال باشه!

امروز هم تا الان که کار خاصی ن . فقط به زندگی و بد و بیراه گفتم و دلم نمی خواد اصلا در جهتش کاری م. حوصله ندارم اصلا. با این همه ترس و اضطراب و نا امنی و آینده نا معلوم و خبرهای بد و...  به نظرم اصلا نمی ارزه.

ممنون که چرندیاتم رو خوندید. تونیستید بیایید نظرتونو بگید خیلی خوشحال می شم. خوشحال می شم؟!!! نمی دونم.

فدا مدا...




استغفا از کار خط تولید

درخواست حذف اطلاعات

سلام بچه ها.

من سه روز رفتم سر این کاری که گفتم. خط تولید لوازم آرایش . لوازم آرایش روی یه ریل با سرعت از جلوت رد می شن و تو کارهای متفاوتی می کنی. مثلا بسته بن ون می کنی. جعبه هاشون رو می سازی. می گذاری تو جعبه. برچسب می زنی... خلاصه همه این کارا رو من . حتی یه لحظه می گم یه لحظه واقعا نمی تونی سرت رو بلند کنی. اگه سرعتت کم باشه کل خط می خوابه و صدای همه در میاد و لوازم جلوت جمع می شه و یه سریش هم بدون کار تو می ره جلوی بقیه و ... و اگه سرت رو از رو ریل بلند کنی که گردنت رو یه ت بدی مدیرت داد می زنه که نیومدی اینجا دور و ورت رو نگاه کنی و محصول داره رد می شه و... تو ی 8 ساعت کار نیم ساعت وقت نهاره (یعنی نع حتی 31 دقیقه. دقیق دقیق نیم ساعت) و به همون دقت هم دو تا ده دقیقه برای دستشویی رفتن و آب خوردن. از این نیم ساعت و ده دقیقه چند دقیقه شو باید روپوشت رو در بیاری و کلاه و دستکش کار رو هم بندازی دور و بری دستاتو بشوری و وقتی بر می گردی همه رو تنت کنی. طبیعی بود که ده دقیقه استراحتها فقط برای دستشویی ضروری کافی بود! وسط کار هم دستشویی نمی شه رفت چون خط می خوابه.

یک ساعت و نیم رفت و یک ساعت و 45 دقیقه برگشت. 8 ساعت هم کار بدون یه لحظه وقفه.

کابوس... یه عده آسیایی (حتی یه دونه توی یه شیفت 250 نفری سفید پوست کار نمی کنه. حتی یه دونه ها!) بیشتر هم از هند و چین و فیلیپین اونجان. بدنها اکثرا دفرمه و کج شده. رنگها پریده. نمی دونم چرا یه تعداد زیادی زیر چشمشون کبود بود. طوری که انگار مشت خورده. اما زیر هر دو چشم. شاید چون سر همه اش پایینه.

اتفاقی که برام افتاد این بود که بدن دردی گرفتم (بخصوص وسط و پایین کمر) که دیگه نمی تونستم حرکت کنم و حتی وقتی کتفام رو به پشتی صندلی تکیه می دادم جیغم می رفت هوا. انگار عضله ها شده بودن.چون اون قدر درد در اثر کوچکترین تماس اصلا نرمال نیست. اونجا که صندلی نداشتیم و اگه می خواستیم بشینیم هم باید روی این صندلی گردای بدون پشت بسیار کوچیک می نشستیم. برای همین پشت آدم ی نداشت. همه اش هم باید به جلو خم بشی. چون هیچ ثانیه ای بیکار نیستی زمان به شدت دیر می گذره. قشنگ فکر می کنی بردنت زندان و دارن شکنجه می دن. هر کی اونجا بود انگلیسی هم بلد نبود و س رستا در حد خیلی خیلی کمی می تونستن حرف بزنن. روز سوم س رسته یه مداد خط چشم بهم نشون داد و گفت: می تونی انگلیسی بخونی؟!!!!

رسما انی اونجا بودن که هیچ کار دیگه ای نمی تونستن ن . نه زیان بلد بودن نه هیچ تحصیلاتی داشتن. کاملا هم معلوم بود محتاج نون شبن.

وای بچه ها عصری که کار تموم می شد همه آدمهای داغون و کج مثل زامبی ها راه می رفتن. پاها و کمرها اکثرا دفرمه. قد همه شون هم کوتاه بود. 80% زن بودن. اما مردا هم کوتاه بودن. من مثل علم یزید اونجا دیده می شدم و از بالا، کف کله همه رو می تونستم ببینم.

خلاصه شنبه هم باید می رفتم سر کار و اون هم تمام وقت. بدن درد دو روز پیش هنوز بود. شنبه وضعیتم خیلی بد شد. طوریکه نمی تونستم دیگه راه برم و حرکت کنم. رسوندن خودم به اتوبوس مثل کابوس بود. قدمهام کوتاه بود و با هر قدم حس می کمرم از شدت درد همین الان می شکنه. یه مسیر یک ربع ساعتی تا ایستگاه اتوبوس پیاده روی هست که فکر کنم نیم ساعت طول کشید. وقتی نشستم دیدم کتفم به قدری دردناک شده که نمی تونم تکیه بدم. قوز . مچ هر دو دستم تیر می کشید (هنوز هم درد می کنه). امروز بعد 3 روز کمرم کمی بهتر شده و از اون ح زخمی داره در میاد. می تونم تکیه بدم...

خلاصه به خودم گفتم اینایی که میان اینجا مجبورن. تو نیستی. همسرم هم کلی اصرار کرد که دیگه نرم و وقتی نامه استعفام رو دادم کلی خوشحالی کرد و گفت یه باری از روی دوشش برداشته شده! من رو بگو که مثلا می خواستم بهش کمک کنم.

باورتون می شه تو کانادا به این شکل برای حداقل حقوق کار کنن؟!

خلاصه وقتی نامه استعفامو دادم اصلا تعجب ن و نوشتن که سلامتیت توی اولویته. هنوز نبردم روپوش کار و کارت حضور غیاب رو پس  بدم.

توی درسامون داشتیم که بدن تحت فشار کار شدید و تکرار اون سعی می کنه خودشو تطبیق بده که درد و فشار رو کم کنه و دفرمه می شه. بعنوان یه مربی ورزش دفرمه شدن و کجی ستون فقرات برام قابل تصور نیست. دیگه راستی ورزش هم نمی تونستم برم از شدت درد و خستگی.

اینه که باز موندم توی خونه.

خوشحال نیستم. اما حداقل درد فیزیکی نمی کشم.

ببینیم چی می شه دیگه.

فدا مدای شما دوستان.

فعلا.




کار پیدا باز

درخواست حذف اطلاعات

سلام بچه ها.

این ماه جواب آزمایش بابام یه کم بهتر بود. مریضیش تو ماه پیش رشد نکرده. شاید دارو داره جواب می ده. همون دارو که از هند یدم و فرستادم امریکا که همکارم ببره ایران و دور دنیا رو زده!

ماههای پیش هر ماه عدد  آزمایش خونش دو برابر می شد و خیلی ترسناک بود. خدا رو شکر. حالا باید دوباره ب م و به همون روش بفرستم ایران.

از طرفی توی یه شرکت تولید و کنترل کیفیت و بسته بندی لوازم آرایش کار پیدا . از چهارشنبه می رم سر کار. از 8 صبح تا 4 بعد از ظهر 5 روز هفته. هر چند حداقل حقوق ساعتی هست اما تقریبا برابر پولی هست که همسرم در میاره و درآمدمون دو برابر می شه.

تنها مشکلش اینه که 1 ساعت و ده ای تا محل کار راهه. تو ایران حرفی نبود. اما اینجا عادت ندارم. البته عادت می کنم...

خبر دیگه اینکه بلیط گرفتم دو ماه دیگه برای 17 روز بیام ایران. امیدوارم وقتی بفهمن بیرونم نکنن! بلیط گرفته بودم که این کاره درست شد. بعد هم حتما باید بیام ایران. هم دلم شدیدا تنگ شده هم باید برم دندونپزشکی.

هنوز خبری از کتابم نیست.

بچه ها من واقعا از فامیلامون خوشم نمیاد. یعنی از بیشترشون. بعید می دونم پاسپورت بگیرم بتونم برگردم. کاش بابا مامانم اینجا بودنننننننننننن....

فدا مدا...

پی نوشت: 5صبح بیدار شدم و الان 7 صبحه. اصلا خوابم نمیاد. امیدوارم وقتی می خوام برم سر کار و 6 باید بیدار بشم همینطوری باشه.




کتابم

درخواست حذف اطلاعات

سلام بچه ها.

ارشاد بالا هههه جواب داد. هوووراااا!

فقط سه مورد رو ایراد گرفتند: قسمت مربوط به یه مرد گرا. دراز کشیدن یه زن کمر باریک کنار ساحل (احتمالا خیلی تحریک کننده بوده!  و این که کتاب تقدیم به اسکار، سگ خونگی درگذشته نویسنده شده. اینا رو که دیدم یادم اومد کجا داشتم زندگی می . 

خلاصه فکر کنم دیگه داره می ره واسه چاپ.

بچه ها کتابم رو ب یداااا. خیلی خوب ترجمه شده بوخودا! حتی انتشارات ارجمند هم ایمیل زد که می خواد چاپش کنه گفتم دست یه ناشر دیگه هست. فکر کنم خوشتون بیاد.

فدا مدا.