رسانه
رسانه

یه زن فکر کنم خوشبخت



سال نوی میلادی

درخواست حذف اطلاعات

سلام بچه ها.

ب سال نو بود و من ساعت 12 نصف شب با هلهله مردم و صدای آتش بازی از خواب پ . رفتم بوی بالکن. بوی اتیش و بارون و ! تو هوا پر بود و بیشتر انی که داشتن از پنجره به بقیه سال نو مبارک می گفتن به نظر مست می اومدن. همسرم هم خوب نبود و نیمه قهر بود. اینه که کلا شب سال نوی جالبی نداشتیم. من روزش زنگ زدم و کفتم سر کار نمیام. یه روز طولانی و ل کننده رو گذروندم. بعد پیش خودم فکر انتخابام بین بد و بدتره. از کارم متنفرم ولی اگه سر همون کار هم نرم با یه خونه خالی و تنها و یه هوای ابری و دلگیر از صبح تا شب روبرو می شم. البته این کمکی نکرد که حس بهتری نسبت به کارم پیدا کنم و همچنان ازش بیزارم. امروز تعطیل بودیم و البته تعطیلیهای بدون حقوق...همسرم امروز سر کاره. از صبح نه اون پیام داده به من نه من به اون. همون ح نیمه قهر رو داریم. 

این مدت ع دوستام که بعضی هاشون تازکیها اومدن کانادا رو که نگاه می کنم می بینم یه جمع دوست و آشنا پیدا د. ولی من سه ساله که تنها موندم و هیچ ی رو واقعا به عنوان دوست ندارم. با هر کی آشنا می شم بنظرم میاد روحیه اش به من نمی خوره و این روش درستی برای دوست پیدا نیست. وقتی هم کالج می رفتم همه دنبال دوست و خوشگذرونی بودن و من دنبال نمره و درس خوندن و بهترین بودن. نتیجه این شد که با معدل عالی و شاگرد اول فارغ حصیل شدم. ولی تنها... این وضعیت مدت زیادیه که جزوی از وجود من شده و علت اصلی وابستگیم به خانواده ام هم همینه. تنها انی که برای آشنا شدن باهاشون نیاز به تلاش ندارم و همونطور که هستم من رو می پذیرن خانواده ام هیتند و بس.

 اما واقعیت اینه که من ایران هم خوب نبودم و دایم پیش  روانشناس می رفتم و دارو می خوردم و حمله های اضطراب داشتم ... تازه اون موقع بابام هنوز مریض نشده بود. پس مشکل باید یه جای دیگه باشه.

تازگی یه اشتباه دیگه هم . بلیط ایران رو باز دو هفته ای گرفتم. حالا باید 300-400 دلار حداقل بدم که تاریخش رو عوض کنم. می خوام بیشتر از یک ماه بمونم. شاید دو ماه. به هر حال عوضش می کنم. 

من تصمیمهای اشتباه زیاد گرفتم و هنوز هم ادامه داره. همه این کار رو می کنیم . اما اینکه بعدش چطوری می خواهیم درستش کنیم مهمه. با خواهرم که حرف می زدم اصلا موافق گزینه برگشتن به ایران نبود و می گفت شرکتهایی که باهاشون کار می از ایران رفتند و شرایط ایران مسلما باز من رو فراری می ده. می گفت خودش هم دنبال خارج شدن از ایرانه. پیشنهادش این بود که با همسرم  از کانادا بریم یه کشور دیگه. این ایده خوبیه . اما این دفعه اول یه کار نسبتا خوب پیدا می کنم بعد می رم. 

می خوام روی وابستگی هام کار کنم. به پدر و مادر و همسر و ... اصلا دلم نمی خواد انقدر وابسته باشم که هر چیزی تو زندگی اونا پیش میاد من رو اینقدر بریزه به هم. نمی دونم بهتون گفتم یا نه که مدتی پیش یهو باز نگران بابام شدم و این که چی قراره بشه. مریضی خیلی شدیدی گرفتم. وقتی زنگ زدم خونه بابام از من هزار بار حالش بهتر بود. من تازه دو روز می شه که یه کم بهتر شدم. اما فکر می کنم این مدلی که من هستم داره حتی جسمی از پا درم میاره و ربطی به ایران یا کانادا بودن هم نداره. به قول همسرم باید یاد بگیرم بجای شمع بودن خورشید باشم. چون شمع می سوزه و تموم می شه....و  من قشنگ حس می کنم دارم تموم می شم دیگه.

نکته مهم: به هیچ آدمی تو زندگیتون رو ندید. چون هیچکییییییی جنبه نداره. باور کنید استثنایی وجود نداره. یهو نگاه می کنید می بینید سوارتون شدند و قصد پیاده شدن هم ندارند.

نکته دوم: حتی اگه ایران هم برنگردم شاید از همسرم جدا بشم.هنوز تصمیم جدی نگرفتم. اما این طوری هم نیست که بنظرم محال باشه. نباید اصلا ازدواج می . من ادم هستم. اصلا تو غالب ازدواج و وظایف شویی جا نمی شم. به زور خودم رو جا . اصل ازدواجمون هم بخاطر مهاجرت بود.نمی خوام خودم رو مجبور به چیزی یا کاری کنم. دیگه انقدر از زندگیم نمونده که بخوام با زور و اجبار و ببینیم چی می شه خودم رو بکشونم.من فکر نمی کنم ازدواج با این آدم اشتباه بود یا هر چیز دیگه ای. آدم تو زندگیم زیاد اومد و رفت.کلا نفس ازدواج واسه ی که بچه و زندگی روتین نمی خواد معنی نداره. 

سال 2019: می خوام رو وابستگیهام کار کنم و خودم رو پیدا کنم. می خوام ببینم خودم چی می خوام. خودم چیم...کیم... این مدت کاملا رفته بودم تو غالب نجات دهنده. منجی همسرم و خانواده ام. سهم خودم چی بود تو این چند سال؟ یه تیرویید 4 برابر اندازه طبیعی که کندمش و انداختمش دور. یه جسمی که هی زیر بار استرس مریض می شه. یه روحیه افسرده و یه تکرار تمام نشدنی کارهایی که دوست ندارم.یه انزوای تموم نشدنی و یه آدمی که توی زمان متوقف شده.

الان تو کافی شاپ نشستم و دارم اینا رو می نویسم. ته یه قهوه یخ کرده رو سر می کشم و به این فکر می کنم که چقدر از مسیر رو اشتباه اومدم.

یه مساله جالب: دو تا خواستگارهای قدیمم که احتمالا حوصله شون سر رفته اومدن و می گن اگه می خوام برگردم باهاشون ازدواج کنم. اگه اون موقع 20 درصد احتمال داشت الان 0 درصد هم نیست. ازدواج کلا یه کار چندش و مز فه که هیچ جوره با سیستم من جور نبوده و نیست. آدم دوست بمونه بهتره. عمل داره و مسوولیتهای مس ه هم نداره. من مدتهاست احساسای م از بین رفته و کاملا به زور ارتباط برقرار می کنم. روحم زخمیه... جسمم خسته و بی حال... از همه چی زده هستم. حالا بیام ....؟!!! نه کار من نیست. خیلی چیزها در من مرده . یکیش هم اینه.

اگه از این وضع نجات پیدا نکنم و حالم بهتر نشه زنگ می زنم بیان ببرن بستریم کنن. جدی می گم.

فدا....





وابستگی

درخواست حذف اطلاعات

سلام بچه ها.

می دونید این مدت متوجه شدم که من بشدت و در حد ناسالمی نیاز دارم همه اش بدونم به اطرافیانم چی می گذره و اگه یکیشون یه ذره حالش بد باشه زندگی من پاک به هم می ریزه. دلشوره و نگرانی و گریه و ...گاهی چند برابر خود طرف. تازگیها که یه چیز دیگه هم بهش اضافه شده: از شدت نگرانی نمی تونم از رختخواب بیام بیرون! یعنی واقعا دست و پام شل می شه و جون ندارم و خودم رو مثل علیلا می کشونم. انگار واقعا هیچی هیچی انرژی برام نمی مونه.

مامانم چند روزه سرگیجه داره. چونزیاد مریض نمی شه همین  ح غیر عادی کمش هم خیلی نگرانم کرد. حالا بابام رو ول چشمم به تلگرامه که مامانم چطوره و ... تا نباشه فکر می کنم نکنه بدتر شده. حالا اگه یکی بهم می گفت بخاطر اینکه مامانش سرگیجه داره انقدر نگرانش شده ،فکر می مگه خله آخه؟ 

خلاصه بی خیال نمی شم دیگه.دنبال موضوع واسه ترس و نگرانی می گردم انگار.

 اینا رو همه رو داشته باشید.

پریشب هولاکویی گوش می دادم که شنیدم به یکی می گفت اگه بخواهید با ناراحتی هر ی ناراحت بشید کافیه هفت نفر باشید که هر روز هفته یه چیزی بشه و  بخاطر ناراحتی یکی، همه  هر روز ناراحت باشند خوب این که زندگی نمی شه. 

دقت دیدم اینجوری که من هستم  همین اتفاق هم افتاده: تا روزی که بابام هست خوب این مریضی رو هم خواهد داشت و هر روز و هر ساعت و حتی نصف شب هم که بیدار می شم،  نگرانم که چی می شه. مامانم هم که هر روز جوونتر نمی شه.همین مساله در مورد برادرم هم هست که خیلی دوستش دارم و بعدش خواهرم و همسرم که چون جوون ترن خیالم از بقیه بابتشون راحتتره و می گم حالا حالاها جا دارن. اما در کل این که من تا این حد می تونم با یه ناراحتی اعضای خانواده انقدر به هم بریزم که حتی از جام نتونم ت بخورم و فقط دلشوره و تب و ... (آخه این چند وقته تا نگران می شم تب می کنم و به هنرها و کمالاتم این رو هم اضافه !) اصلا نرمال نیست و ی تو اطرافیانم  تا این حد وابسته و پوست نازک نیست. 

یعنی قشنگگگگ حس می کنم این جوری دارم از بین می رم . چون مدتیه جسمی دیگه انقدر فشار روحی رو نمی کشم.

در موردش خوندم و فهمیدم بهش می گن وابستگی بیمارگونه و برای انی هست که مرز شخصی بین خودشون و دیگران نمی شناسن و فکر می کنن فقط وقتی باید حالشون خوب باشه که همه حالشون خوب باشه.

 یادم افتاد وقتی بابام گفت شبها کمر درد می گیره حس می دیگه یه روز خوش تو زندگی نمی خوام داشته باشم وقتی بابام این طوریه.از اینکه خودم درد ندارم از خودم بدم اومد ویهو از خودم و دنیا متنفر شدم که کاری نمی تونم م و گریه و ... و هی به خودم می گفتم: چیکار کنم؟ چیکار کنم؟ و می دیدم واقعا کاری نمی تونم م و باز فکر می : یه آدم معمولی چیکار می کنه؟ بعد می دیدم اکثر آدما خیلی کاری نمی کنند و می پذیرن. وگرنه اگه همه مثل من باشن سنگ رو سنگ بند نمی شه که.اما باز هم از خودم و زندگی و بیماری و درد و هر چی تو دنیاست متنفر شدم.

من این ح رو نسبت به همسرم خیلی کمتر دارم. بیشترش متوجه بابا مامانمه.

وقتی فکر می کنم یه عالمه آدم تو این دنیا دارن با خانواده مریض و "ناکامل" خودشون زندگی می کنند(نکته مهم: اعتراف می کنم من همیشه حس می قوی ترین بابا مامان دنیا رو دارم. چون مریض نمی شدن و دلم خوش بود که همین جوری هم می مونن! و این فکر بچگونه رو تا 40 سالگی هم حفظ !) و آدما  همه اش هم از غصه مریضاشون مریض نمی شن و چه بسا روزهای خوب هم دارند، می فهمم یه اشکالی باید تو این مدلی که من هستم باشه. 

من اصلا برای خودم استقلال و حقی قایل نیستم. مثلا می رم جاهای شیک و  لباس و کفش و کیفی چیزی که قشنگ باشه می بینم، همیشه فکر می کنم خواهرم یا مامانم تو این لباس چه شکلی می شن . اصلا برای خودم نمی تونم زیاد پول ج کنم و دنبال ارزونترین جنسها می رم. الان می بینم علتش اینه که  فکر می کنم اگه اونایی دوستشون دارم بهم نیاز پیدا کنن و من نداشته باشم، هرگز خودم رو نمی بخشم.

راستش دلیل پول جمع م  هم همیشه دیگران بودند و این که بتونم وقتی لازمه کمکشون کنم.

همسرم که مدتیه اینو فهمیده چند روز پیش من رو برد بیرون و به زور مجبورم کرد چند تا لباس که خوشم اومده برای خودم ب م. یدمشون اما به زووووور و با عذاب وجدان. اون وسط مسطا واسه مامان و خواهرم هم ید که عذاب وجدانم کم بشه.

یادمه رفته بودیم نیاگارا و همه اش به این فکر می که چرا مامانم اینا هم نیستن ببینن.

اصلا خودم رو نمی تونم از اونا جدا ببینم. بدون اونا از خوشحال بودن و خوش گذروندن عذاب وجدان می گیرم. در بهترین ح همه اش می گم کاش بودن و برام یه چیزی همه اش کم.

با دردشون درد می کشما. اما وقتی اونا خوشحالن و دارن خوش می گذرونن همه اش فکر می کنم نکنه تو دلشون خوشحال نباشن . نکنه این خوشحالی دوومش کم باشه و ... یک کلام همه اش فکر می کنم اونا باید 100% خوب باشند که من هم به خودم حق بدم یه کم حالم خوب باشه.

حالا ح ی رو در نظر بگیرید که چیزا مدتی در حد متوسطیه و وقت می کنم به خودم نگاهی کنم. اون موقع متوجه خودم می شم و عصبانیت از این که چرا عقبگرد کاری و چرا اینجوری هستم و اونجوری نیستم. یعنی اون موقع هم خدای نکرده نمی گذارم یه لحظه حالم خوب باشه.

بچه ها این ح داره با سن بدتر می شه. من فکر می کنم وابستگیم انقدر زیاده که واقعا خالی هستم و اگه یه روزی اونا نباشند من اصلا هیچی نیستم و دیگه  نمی تونم زنده باشم. حس می کنم من فقط وقتی معنی دارم که می تونم مشکلی از همین چند نفری که گفتم حل کنم یا خوشحالشون کنم یا مواظبشون باشم. اصلا خودم رو به عنوان یه آدم جدا دیگه حس هم نمی کنم. اصلا نمی دونم خودم چی می خوام. به هر چی فکر می کنم می بینم تهش واسه بقیه اون چیزو می خوام.

می دونم همیشه اینجوری بودم. اما این دو سال که  با بیماری بابام ترس از دست دادن درونم بیدار شده خیلی خیلی بدتر شدم.

این دفعه یه ماه و نیم میام ایران و می خوام برم پیش روانشناس. شاید یا چند جلسه هم بتونم چیزی رو توی طرز فکرم تغییر بدم که اینقدر حال و روزم وابسته به دیگران نباشه. این که به این فکر افتادم خیلی بخاطر اینکه حال روحیم اب می شه نبوده. بخاطر مشکلات فیزیکی هست که اضطراب داره برام بوجود میاره. دردهای شکمی بد جور. ح تهوع، مشکلات گوارشی که قبلا نداشتم، سرگیجه و گیجی و از همه بدتر تب و خستگی مفرط که اصلا تحملشون آسون نیست.

می دونید دارم معنی از پا در اومدن رو می فهمم.

چند روز پیش در این مورد با خواهرم یه کم حرف زدم. حرفاش خیلی خوب بود. اما وقت نداریم زیاد حرف بزنیم. اون روزی هم که باهاش تونستم حرف بزنم، صبح از شدت اضطراب و افسردگی یه ح ترس و دلهره شدید بهم دست داده بود که دیدم اصلا نمی تونم از اتاق برم بیرون. چه برسه که برم سر کار. این بود که مرخصی گرفتم و موندم خونه و تا لنگ ظهر به زود خودم رو خوابوندم تا چیزی رو  حس و احساس کنم. بعدش زنگ زدم به خواهرم. روزهای معمولی که با وجود همین دلشوره ها و حال بد جسمی خودم رو می کشونم سر کار، نمی شه از این کارا کرد. 

حرف همسرم راجع به تفاوت شمع و خورشید بودن همه اش توی ذهنمه. می گه شمع خودش رو نابود می کنه. من خیلی این حس شمع بودن رو دارم.

راستی اون هفته باز یه روز حالم انقدر بد بود که نتونستم برم سر کار و  رفتم و داروی ضد اضطراب گرفتم. از اون موقع که می افتادم تو رختخواب و نمی تونستم پاشم کمی بهترم. اما همچنان خوب نیستم و احساسهای بد خشم از زندگی، ناامیدی، افسردگی و ناتوانی دارم.

اگه مطلبی راجع به این جور وابستگی های انگلی دارید لطفا بهم معرفی کنید.

راستی به احتمال زیاد این وابستگی در این حدش کاملا هم یه طرفه هست. بابام که اصلا به ی وابسته نیست و کلا تک رو هست. مامانم هم انگار بشدت من نیست و البته شاید بیشتر وابستگیش متوجه خواهرم هست. خواهرم هم وضعیتش از من بنظرم بهتره و یه کم فرد گرایی داره.برادرم تقریبا متعادله و تونسته تا حد زیادی مسایل رو بالانس کنه. البته می دونم که اون هم تحت فشاره. اما اگه مثل من بود همین یه بچه رو هم نمی آورد که مبادا یه روزی از دستش بده. کلا کنترلش رو مسایل بهتره. هر چند که می دونم کلا  تو خانواده ما آدمی سالمدر نرفته.

خیلی وقته باشگاه نرفتم. 

تعادل جسمی -روانیم واقعا به هم ریخته .

دیگه باز وقت دارم. برم ببینم می تونم مجبورش کنم یه دارو دیگه هم بهم بده.آخه اینجا ا رو باید به زور وادار کرد که یه دارویی بنویسن. سیستم درمانیش افتضاحه و همه انی که از آسیا و اروپا اومدن ناراضین.

یه دور برم بالا بخونم ببینم چیا نوشتم. الان میام.

البته حدس می زنم پراکنده نویسیم زیاد باشه. اما راستش ترجیح می دم تا حد امکان همین جوری بنویسم و خیلی فکر نکنم.فقط بنویسم و همین...

علی هم گفت خوبه که سانسور نمی کنم. اگه الان توش دست ببرم ممکنه سانسور کنم. پس همینجا خداحافظ!

فدا مدا.




سال نوی میلادی

درخواست حذف اطلاعات

سلام بچه ها.

ب سال نو بود و من ساعت 12 نصف شب با هلهله مردم و صدای آتش بازی از خواب پ . رفتم بوی بالکن. بوی اتیش و بارون و ! تو هوا پر بود و بیشتر انی که داشتن از پنجره به بقیه سال نو مبارک می گفتن به نظر مست می اومدن. همسرم هم خوب نبود و نیمه قهر بود. اینه که کلا شب سال نوی جالبی نداشتیم. من روزش زنگ زدم و کفتم سر کار نمیام. یه روز طولانی و ل کننده رو گذروندم. بعد پیش خودم فکر انتخابام بین بد و بدتره. از کارم متنفرم ولی اگه همون رو نرم با یه خونه خالی و تنها و یه هوای ابری و دلگیر از صبح تا شب روبرو می شم. البته این کمکی نکرد که حس بهتری نسبت به کارم پیدا کنم و همچنان ازش بیزارم. امروز تعطیل بودیم و البته تعطیلیهای بدون حقوق...همسرم امروز سر کاره. از صبح نه اون گیام داده به من نه من به اون. همون ح نیمه قهر رو داریم. 

این مدت ع دوستام که بعضی هاشون تازکیها اومدن کانادا رو که نگاه می کنم می بینم یه جمع دوست و آشنا پیدا د. ولی من سه ساله که تنها موندم و هیچ ی رو واقعا به عنوان دوست ندارم. با هر کی آشنا می شم بنظرم میاد روحیه اش به من نمی خوره و این روش درستی برای دوست پیدا نیست. وقتی هم کالج می رفتن همه دنبال دوست و خوشگذرونی بودن و من دنبال نمره و درس خوندن و بهترین بودن. نتیجه این شد که با معدل عالی و شاگرد اول فارغ حصیل شدم. ولی تنها... این وضعیت مدت زیادیه که جزوی از وجود من شده و علت اصلی وابستگیم به خانواده ام هم همینه. تنها انی که برای آشنا شدن باهاشون نیاز به تلاش ندارم و همونطور که هستم من رو می پذیرن. اما واقعیت اینه که من ایران هم خوب نبودم و روانشناس می رفتم و دارو می خوردم و ... تازه اون موقع بابام هنوز مریض نشده بود. پس مشکل باید یه جای دیگه باشه.

یه اشتباه دیگه هم . بلیط ایران رو باز دو هفته ای گرفتم. حالا باید 300-400 دلار حداقل بدم که تاریخش رو عوض کنم. می خوام بیشتر از یک ماه بمونم. شاید دو ماه. به هر حال عوضش می کنم. 

من تصمیمهای اشتباه زیاد گرفتم و هنوز هم ادامه داره. همه این کار رو می کنیم . اما اینکه بعدش چطوری می خواهیم درستش کنیم مهمه. با خواهرم که حرف می زدم اصلا موافق گزینه برگشتن به ایران نبود و می گفت شرکتهایی که باهاشون کار می از ایران رفتند و شرایط ایران مسلما باز من رو فراری می ده. کی گفت خودش هم دنبال خارج شدن از ایرانه. پیشنهادش این بود که از کانادا بریم یه کشور دیگه. این ایده خوبیه . اما این دفعه اول یه کار نسبتا خوب پیدا می کنم بعد می رم. 

می خوام روی وابستگی هام کار کنم. به پدر و مادر و همسر و ... اصلا دلم نمی خواد انقدر وابسته باشم که هر چیزی تو زندگی اونا پیش میاد من رو اینقدر بریزه به هم. نمی دونم بهتون گفتم یا نه که یهو نگران بابام شدم و مریضی خیلی شدیدی گرفتم. وقتی زنگ زدم خونه بابام از من هزار بار حالش بهتر بود. من تازه دو روز می شه که یه کم بهتر شدم. اما فکر می کنم این مدلی که من هستم داره حتی جسمی از پا درم میاره و ربطی به ایران یا کانادا بودن هم نداره. به قول همسرم باید یاد بگیرم بجای شمع بودن خورشید باشم. چون شمع می سوزه و تموم می شه. من قشنگ حس می کنم دارم تموم می شم دیگه.

نکته مهم: به هیچ آدمی تو زندگیتون رو ندید. چون هیچکییییییی جنبه نداره. باور کنید استثنایی وجود نداره. یهو نگاه می کنید می بینید سوار شدند.

نکته دوم: حتی اگه ایران برنگردم شاید از همسرم جدا بشم.هنوز تصمیم جدی نگرفتم. اما این طوری هم نیست که بنظرم محال باشه. نباید اصلا ازدواج می . من ادم هستم. اصلا تو غالب ازدواج و وظایف شویی جا نمی شم. به زور خودم رو جا . اصل ازدواجمون هم بخاطر مهاجرت بود.نمی خوام خودم رو مجبور به چیزی یا کاری کنم. دیگه انقدر از زندگیم نمونده که بخوام با زور و اجبار و ببینیم چی می شه خودم رو بکشونم.من فکر نمی کنم ازدواج با این آدم اشتباه بود. نفس ازدواج واسه ی که بچه و زندگی روتین نمی خواد معنی نداره. 

سال 2019: می خوام رو وابستگیهام کار کنم و خودم رو پیدا کنم. می خوام ببینم خودم چی می خوام. خودم چیم...کیم... این مدت کاملا رفته بودم تو غالب نجات دهنده. منجی همسرم و خانواده ام. سهم خودم چی بود تو این چند سال؟ یه تیرویید 4 برابر اندازه طبیعی که کندمش و انداختمش دور. یه جسمی که هی زیر بار استرس مریض می شه. یه روحیه افسرده و یه تکرار تمام نشدنی کارهایی که دوست ندارم.

الان تو کافی شاپ نشستم و دارم اینا رو می نویسم. یه قهوه یخ کرده رو می خورم و به این فکر می کنم که چقدر از مسیر رو اشتباه اومدم.

یه مساله جالب: دو تا خواستگارهای قدیمم که احتمالا حوصله شون سر رفته اومدن و می گن اگه می خوام برگردم باهاشون ازدواج کنم. اگه اون موقع 20 درصد احتمال داشت الان 0 درصد هم نیست. ازدواج کلا یه کار چندش و مز فه که هیچ جوره با سیستم من جور نبوده و نیست. آدم دوست بمونه بهتره. عمل داره و مسوولیتهای مس ه هم نداره. من مدتهاست احساسای م از بین رفته و کاملا به زور ارتباط برقرار می کنم. روحم زخمیه... جسمم خسته و بی حال... از همه چی زده هستم. حالا بیام ....؟!!! نه کار من نیست. خیلی چیزها در من مرده . یکیش هم اینه.

اگه از این وضع نجات پیدا نکنم و حالم بهتر نشه زنگ می زنم بیان ببرن بستریم کنن. جدی می گم.

فدا....





برگشتم تورنتو

درخواست حذف اطلاعات

سلام دوستان خوبم.

دیروز برگشتم کانادا. با دو کیلو وزن بیشتر و روحیه ای کلی بهتر و مواجه شدم با عشقی کلی عمیقتر از طرف همسر که دلش تنگ شده بود و انگار از اول عاشق شده...

خلاصه همه چی خوب بود.

کتابم هم چاپ شد. دانش دوست داشتن خویشتن . از انتشارات آبارون. حتما بگیرید و بخونید. از کار اولم حمایت کنید که کارهای بیشتر و بهتری ارایه بدم.

فکر کنم حداکثر تا یه ماه دیگه پخش بشه و انی که تهران هستن احتمالا میدون انقلاب حتما گیر میاد.

تا با هسرم از فرودگاه رسیدیم خونه دیدم یه چک 145 دلاری انداختن توی خونه. آخه از اون باشگاه زنجیره ای که توش کار می از طرف اتحادیه مربیان ورزش شکایت شده بود و به همه یه جریمه ای دادن. چک نطلبیده مراده! البته مگه چک نطلبیده هم داریم؟ 

هووورااااااااااااااااااااااااااااااا.

خوبم.

امیدوارم.

آرومم...

خدا رو شکر.


فعلا.

فدااا مدااااااااااا




اطلاعات راجع به ناشر کتابم و ع جلد بچه ام!

درخواست حذف اطلاعات

سلام بچه ها جون.

گفتم اینجا بنویسم اطلاعات ناشر کتابم رو، اگه خواستید زنگ بزنید. می دونم فروش اینترنتی هم دارند. من که خیلی خوشحال می شم اگه حمایت کنید و اگه استقبال خوب باشه حتما کتابهای خوب و به روز دیگه ای رو هم ترجمه می کنم. این هم واقعا کتاب خوبی بود که تصمیم گرفتم ترجمه کنم و شانسی انتخابش ن .



: انتشارات آباروننام مدیر: حسن خدادایآدرس: کرج - شهرک وحدت - نگارستان - نگار اول غربی - بلوک 221 - ط. 2 - واحد 25شهرستان: کرجاستان: البرزتلفن: 32238691




باز رفتم سر کار

درخواست حذف اطلاعات

سلام بچه ها.

نمی دونم گفتم یا نه که قبل از ایران رفتنم برای دفتر تلفن یکی از شرکتهای بزرگ موبایل اینجا ، مصاحبه رفته بودم. البته بهم نگفته بودن خوب بوده یا نه . اما حس خودم این بود که خوب بوده. وقتی از ایران برگشتم بهشون زنگ زدم و ی که پشت تلفن بود گفت پیگیری می کنه. من هم فکر همینطوری یه چیزی گفته که چند ساعت بعدش یه ایمیل اومد که از دوشنبه می تونی شروع کنی یا نه؟ خیلی خوشحال گردیدم!

الان از دوشنبه پیش تا دیروز که بود یه هفته رفتم.4 هفته آموزش داریم. بیشتر کارها مکانیزه هست و باید نرم افزاراشو یاد بگیریم. اینه که می تونید حدس بزنید همکارام سطحشون خیلی پایین نیست و حداقل زبان و کامپیوترشون خوبه. مدرسمون هم خیلی مهربون و باحاله. این هفته خیلی خوش گذشت. 8 صبح شروع می کنیم تا 4 عصر و بعدش انقدر خسته نیستم که نرم باشگاه. گفتند هر دو هفته ای هم که تاخیر نداشته باشیم 50 دلار بهمون جایزه می دن. باحاله خلاصه.

زبانم هم به سرعت داره بهتر می شه باورتون می شه؟ تو همین یه هفته کلی اصطلاح یاد گرفتم. اونجا با کانا ها هستیم و همه اش هم داریم حرف می زنیم.

نمی دونم از وقتی رفتم اینجا دیگه احساس افسردگی و نگرانی و خشم و...هیچ سراغم نیومده. شاید همه اش از تنهایی و حس مفید نبودن بوده. موضوع اینه که محیط این کار خیلی شبیه کار مخابراته(ما بخش موبایل هم هستیم). فقط فرقش اینه که اون موقعها با مشکلات فنی و شکایتهای شبکه کار داشتیم. الان با مشکلات پرداخت قبض و گوشی و تغییر نوع پرداختو  ... اما از لحاظ این که شرکت چند طبقه و بزرگ، تمیز و شیک باشه با یه عالمه آدم که کنار همدیگه می شینن و کار می کنن، خیلی خوبه و مثل جاهای قبلی که امتحان نیست. البته که هزاربار از شرکت نوکیای تونس هم بهتره.

مهمترین چیز البته اینه که همکارام عااااااااااااااالین! خیلی خوبن. توی نظرسنجی های این شرکت توی اینترنت هم همه انی که اونجا کار می کنند یا می د از اینکه همکارا با هم خوبند تعریف می کنند. نمی دونم شاید یه علتش این باشه که رقابتی در کار نیست و همه یه کار انجام می دن.

ما الان با ساعتی 14 دلار هستیم و کارمون تمام وقته (40 تا 44 ساعت در هفته). اما بعد یک سال ممکنه بیشتر بشه. حالا نشه هم راستش خیلی مهم نیست. کلا خوشحالم دیگه! 

این هفته نتونستم به مامانم اینا زنگ بزنم. چون ساعتهایی که بیدار بودند من اونجا بودم و نمی شد. با تلگرام باهاشون در تماس بودم. خدا رو شکر خوبند.

دیگه نمی دونم چی بگم فعلا.

باز میام بعدا. باید بریم ید هفتگی. امروز شنبه هست. اونجا هم  هنوزشنبه هست البته.

فدا مدا

پی نوشت:سردرد، دلدرد های متوالی و سوزش ادرار و... که ا گفتند همه شون بخاطر اضطرابه فعلا بر نگشتند.





یک ماه و نیم در کار جدید

درخواست حذف اطلاعات

سلام بچه ها.

بعد از یک ماه سر کار، دو هفته شد که شروع کردیم تلفن جواب دادن! اولا روزی 22 یا 23 تا تلفن بود! الان شده 12-13 تا. شاید چون تعدادمون زیاد شده.

کار بدی نیست. خوشم اومده. هر چند جیغ و داد و همه چی می شنویم و طبعا باید ناراحت بشیم. اما من ناراحت نمی شم زیاد. چرا؟ چون فارسی که نیست! احساس زبانی خاصی توی انگلیسی اون هم بدون دیدن چهره طرف در من ایجاد نمی شه. برای آدم حساس و لوسی مثل من این موضوع عجیب و جالبه. ولی به هر حال کار توی همچین محیطی رو راحتتر می کنه.

مشکل اصلی اینه که تعدادمون خیلی زیاده و از بین  ما یه سری قراره انتخاب بشن. یه پارامترهایی هم برای انتخابمون هست. به هر حال یه جور رقابته دیگه. برای من خیلی آسون نیست که تمام مدت انگلیسی حرف بزنم و بشنوم. بحث کنم. توضیح بدم. اون هم اصطلاحات مالی و حقوقی و ... البته تو همین دو هفته انگلیسیم روونتر شده. اما باور کنید انگلیسی کلاس زبان و آیلتس با اون چه مردم پای تلفن می گن فرق داره. فعلهای دو قسمتی بجای افعال قلمبه سلمبه ای که ما یاد گرفتیم، اصطلاحها، همه این چیزا هست و به علاوه بعضی وقتها هم معلولها یا افراد خیلی پیری زنگ می زنن که تشخیص اینکه چی دارن می گن واقعا سخته و خیلی باید دقیق و با حوصله باشی و در ضمن یه جاهایی لازمه سوتی هم ندی که یه جاهایی رو نفهمیدی.

در کل می تونم بگم راضیم و امیدوارم توی ارزی ها برای ادامه باهاشون انتخاب بشم.

اما اگه انتخاب هم نشم لابد برای این کار خوب نیستم، چون  واقعا دارم سعی خودم رو می کنم.

امروز زنگ زدم خونه مون. یه چیزی بگم جالبه. واسه تولد بابام از دیجی کالا یه حوله تن پوش یدم 175 تومن و یه فنر ورزشی تقویت مچ 10 تومن. بابام اومده می گه دستت درد نکنه خیلی اون فنره خوبه! می گم خواهش می کنم. حوله چی؟ می گه خوبه آره. اما این تقویت مچه خیلی خوبه!

اگه می دونستم خوب از این قبیل چیزا چند تا می یدم به جای حولهه!

حالش بد نبود. البته طفلی بعضی وقتها استخوان درد و کمر درد می گیره که مربوط به مریضیشه.  اما راست یا دروغ الان که می گفت بهترم.

بچه ها کاش می شد اونا هم می اومدن پیش ما. مامان بابام و خواهرم رو می گم. از طرفی همچین جابجایی بزرگی برای آدمهای مسن خوب نیست. الان همسایه ها و فامیل هواشون رو حداقل از لحاظ احساسی دارن. دلم نمیاد بخاطر خودو و اینکه خیال خودم راحت باشه از ریشه مشون. 

می دونید بعضی وقتا فکر کنم وقتی کمک مالی باشه و تو سختی نباشن، همونجا خوشحال ترن. اینجا که من و همسرم هر دو تمام وقت کار می کنیم و این مدت عملا  8  یا نه شب زودتر نمی رسم خونه.من آدم بیرونم خوب.

اما خواهرم کاش می اومد. اون تا حدی تو شرایط خاص گیر کرده. چون از یه طرف مامانم وابستگی شدید عاطفی بهش داره(اصلا نمی تونه ازخواهرم دور بمونه) و  از طرف دیگه کارای پزشکی بابام هم گردنشه. 

امیدوارم یه تغییر خوب تو زندگی خواهرم پیش بیاد که همه چی متعادل بشه و همه زندگیش تحت الشعاع بابا مامانم نباشه.

شاد باشید دوست جونا.

دیگه نمی دونم چی بگم. بیایید برام پیام بگذارید. هر چند چیز خاصی ننوشتم. اما دوست دارم شما هم حرف بزنید.

فدا مدا.





زندگی سگی

درخواست حذف اطلاعات

سلام بچه ها...


کارم خوب نیست. کاریه و پولش رو هم کامل نمی دن. در حقیقت می ن. کلا خوب نیستم. اوضاع هم جالب نیست. بابام مثل قبله.دلم تنگ شده. از غربت خسته ام و

 نمی دونم چی بنویسم. غمگینم.

فدا.




من در تورنتو و کار و بابا و همسر و بقیه

درخواست حذف اطلاعات

سلام بچه ها.

اول ازهمه راجع به  کارم بگم. کار راحتی نیست و من 8 ساعت و نیم تمام هر روز و هر لحظه چشمم به ساعته که فقط تموم بشه.کار قبلیم هم تحفه ای نبود اما دیگه این جوری هم نبود که ثانیه بشمرم.

نمی تونم با جزییات بگم که چرا اینقدر سخت و پر دردسره اما در کل بگم حتی اگه همه چیز خوب پیش بره یه کاری می کنند که بد و ضعیف جلوه کنی و بتونن بهت تسلط داشته باشن و گیر بدن و دست برنده رو داشته باشن بی وجدانا.

فقط یک مثال:مدت تعیین شده برای  صحبت با یک مشتری و بر طرف اشکالهای قبض یا تلفنش 760 ثانیه هست. ما بطور متوسط نباید بیشتر از 760 ثانیه با هر مشتری حرف بزنیم. بعد من سرعتم زیاده و این عدد برای من رسیده به 670 که خیلی خوبه و سیستم سبز نشون می ده و همه حداکثر 5 امتیازی رو هم که داره بهم می ده.

بعد مدیر من رو صدا می کنه و می گه این رو تا هفته دیگه برسون به 600! یعنی یه چیزی که عملا نمی شه. حتی اگه یکی مثل من سرعت زیاد و شخصیت عجول داشته باشه و این همه از مرز تعیین شده هم بهتر باشه باز می گن بهترش کن!بابا لااقل به متوسطهای تعیین شده خودتون وفادار باشید.

یا مثلابرای من هدف گذاشته بودن که این ماه باید 5 تا تلفن بفروشی به مردم! من36 تا فروختم! حالا امروز اومده می گه باید 1.5 برابر فروشت رو بیشتر کنی؟!! گفتم بابا من که خیلی زیاد فروختم و غیر ممکنه بشه از این بیشتر فروخت و چون بلک فرایدی بود این قدر زیادتر فروختم. می گه باید بفروشی.این در حالیه که کار ما فروش نیست و واقعا این که ی بخواد از طریق مرکز تلفن، موبایل ب ه کم پیش میاد. مردم ترجیح می دن برن فروشگاه و تلفن رو از نزدیک ببینن و همونجا بگیرن دستشون برن خونه خوب.

یعنی عملا یه جوری نشون می دن که تو کارت خدا هم باشی ما راضی نیستیم.

شیفتم رو هم گذاشته بودن 3 و نیم عصر تا 12 شب! فکر کنید واسه کل کانادا تو این ساعتها فقط دو یا سه نفر تو مرکز تلفن می ذارن و بی وقفه هم تلفن داریما! یعنی بی وقفه پشت سر هم. چون ساعت تو جاهای مختلف کانادا فرق داره و مثلا ساعت 12 تورنتو بعضی جاها ساعت 9 هست. 

اون هفته که ساعت من این طوری بود، من نتونستم تا اون موقع بمونم  ساعت ده شب پا شدم رفتم خونه و ایمیل زدم گفتم اگه ساعتم رو عوض نکنید استعفا می دم. بخاطر فروش بالایی که داشتم  و مدیر قبلیم که یه کم آدمتر بود شیفتم رو عوض . اما بنظرم مدیر جدیدم که یه زن هندیه می خواد از دستم راحت بشه چون تو روش وای می ایستم و حرفای غیر منطقیش رو قبول نمی کنم.  (مدیر قبلیه یه مرد بود که خیلی خیلی با من خوب بود و فکرش رو می که اگه بگم استعفا می دم، ساعتم رو درست کنه، البته اگه درست نمی کرد صد در صد استعفا می دادم و الکی ژستش رو نگرفته بودم) .

خلاصه فعلا هر روز که می رم فکر می کنم شاید آ ین روز باشه و حس آ ین روز بودنش تا الان من رو نگه داشته. اصلا جالب نیست. اصلا. برده داری مدرنه. اصلا هم برام مهم نیست که اینجا بمونم. واقعا می گم.

راستی اسکنهای بابام از شش ماه پیش که شیمی درمانی نمی شد بهترن. قراره این ماه دارو نخوره و شیمی درمانی نشه که ببینن چی می شه. امیدوارم خیلی بدجور عود نکنه. خدا خودش کمک کنه. بعدش ببینیم ا چکار می کنن. چون شیمی درمانی که پشت سر هم نمی شه. شاید قرص بده. همونا که از هند گرفتم. الان ایران واسه یه ماه شش میلیون تومنه. جهنم پول اگه جواب بده می گیرم. خدا کنه فقط جواب بده.

عموی همسرم یه ماه و نیم بیشتره از ایران اومده و مونده خونه ما. خیلی ح مهمون نداره که براش غذا بپزیم و ... یعنی من که اصلا 10-12 ساعت خونه نیستم بخوام از این کارا کنم. اما راستش خیلی طولانی شده و خسته شدم. دلم آرامش و خلوت خودمون رو می خواد...

چند بار سر این موضوع با همسرم دعوام شد. می گه چیکار کنم.نمی تونم بگم برو که...آخه اصلا نمی دونیم تا کی هست. چون سیتی زن کانادا هست و اومده بمونه. اما نمی دونیم چه برنامه ای داره. 

دیگه نمی دونم چی بگم. خونه رو خیلی وقته وقت نشده تمیز کنم. همه اش خسته ام و روزهای تعطیل رو هم ید خونه و کارهای اداری و باشگاه کامل پر می کنه و این مدت اصلا نه جایی رفتیم نه چیزی... بخاطر عموی همسرم سالگرد ازدواج هم نرفتیم بیرون. خیلی مس ه شده...

دو جلسه هست می رم پیش روانشناس. هنوز هیچ چیزی رو شروع نکرده. ببینیم چی می شه...

این هم از وضع و حال ما...

می بینید که خوشی به ما نیومده...

فدا مدا...





سلام به بچه هایی که می خونن

درخواست حذف اطلاعات

سلام بچه ها.

هفته پیش چهارشنبه برادرم بابام رو برد پیش تک دهقان. چون این ماه دارویی نداشت و گفتیم داروهای گیاهی اون رو امتحان کنه. فعلا شروع کرده تا خدا چی بخواد...

این وسط  سه روز پیش پدر همون فامیلمون که اینجاست( مامانم می شدن) فوت کرد. ظرف یک هفته سرطان تشخیص داده شد و پخش شد و ...

خیلی خیلی خیلی آدم خوب و مهربونی بود. هیچکی یه ذره بدی از این آدم ندیده. ارتباطش با زن و بچه اش هم عالی بود و تو همین سن و سال هم یه رابطه عاشقانه با همسرش داشت که برای همه مون قشنگ و مثال زدنی بود...

کار رو هنوز ادامه دادم. شیفتم رو که عوض د کمی توی رو درواسی موندم. فعلا نمی دونم باید چیکار کنم.

عموی همسرم هم رفت بالا ه. واقعا دیگه خسته شده بودم. 

این جلسه هم با روانشناس اتفاق خاصی نیفتاد. کلا از ح از سربازکنی و ساعت نگاه کنی جلسات خوشم نمیاد. همه اش یه ح بدو بدوی کاغذ پر و امار هفتگی دادنه. انگار قرار نیست واقعا حرفی باشه. فقط می رم گزارش می دم بر می گردم. انگار همه جا هر چی مفتیه بی خود هم هست.

اینجا به شدت سرد شده. ساعت 4 و نیم هم رسما شب می شه. 

دارم فکر می کنم به کشورهای دیگه. بعید می دونم اینجا برای من سرزمین موعود باشه و بخوام جاگیر بشم.

مگه این که شرایط یه طور خیلی عجیب و غیر منتظره ای عوض بشه که بعیده.

به زور هنوز هفته ای دو یا سه بار می رم باشگاه. همین که ادامه می دم خوشحالم.

مرسی که می خونید بچه ها.

برام نظرهاتون رو بنویسید.

فدا مدا...






استعفا

درخواست حذف اطلاعات

سلام بچه ها.

کارم رو تغییر دادند به ده ساعت در روز و می خوام استعفا بدم. احتمالا همین یکی دو روز آ ین روزهای کارم باشه.

هفته پیش دو روز مریض بودم. توی چهار ماه و ده ای که اینجا کار می کنم اولین بار بود. فیش حقوقیم اومد دیم پولش رو ندادن. یعنی عملا اگه مریض بشی باید از گشنگی بمیری تو این نوع کارای داغون و ساعتی-مزد.

دارم فکر می کنم واسه عید که بر می گردم ایران یه مدت بیشتری بمونم. همه اش فکر می همسرم تنها می شه. اما اون هم از افسردگی و استرس من خسته شده و فکر کنم به نفع هر دومون باشه که بیام یه مدت بمونم.یه چند روز دیگه فکر می کنم و بعدش تاریخ بلیطم رو عوض می کنم.

شاید اصلا من نباشم  واسه همسرم بهتر هم باشه. الان هم عموش هست هم اون فامیلمون سه تا مرد مجرد نباید بهشون سخت بگذره. شب کریسمس هی بهش می گفتن بیا عرق خوری. البته من رو هم می گفتن اما می گفتن چون پایه نیستم و چیزی نمی خورم فرقی هم نداره.

بهتره من  خودم رو علافش نکنم.

فقط می مونه اقدام برای سیتی زن شیپی که نمی دونم این وسط چطوری جمع و جورش کنم. البته شاید بشه مدارک رو برد ایران از اونجا پست کرد.

دیگه از این دو تیکه بودن فکرو وجودم بین ایران و اینجا  خسته شده ام. حس می کنم ی به یه آدم افسرده و دلمرده نیازی نداره و چه بهتر که برم یه مدت اصلا از هر چی کار و خارج و ... دور بشم .

من که یه عمر مجرد بودم. بقیه اش هم روش. اگه دیدم خوبه دیگه بر نمی گردم.

روانشناسی هم که پیشش می رم گفت وضعیت افسردگی و اضطرابت بحرانیه و نیاز به دارو داره و و به روشی که اون می خواد پیش بگیره جواب نمی ده. البته خودم هم می دونستم اینو که روشی که پیش گرفته روی آدمهای با مشکل حاد قابل اجرا نیست.

فدا.




ماجراهای ایران و کانادا

درخواست حذف اطلاعات

سلام بچه ها جان.

یه آپارتمان تو ایران دارم که چند ساله کلنگی شده و می خوان ابش کنند و بسازند. 55 متری. اما زمین مجتمع نسبتا بزرگه. این سری بابام بهم گفت سهم من 980 میلیون می شه! الان باید خوشحال باشم؟ نه راستش. چون پولش رو نه اینجا باهاش می شه کار خاصی کرد نه اونجا. فوقش بشه یه آپارتمان دیگه همونجا ید. یه زمانی یه میلیار پول ابهتی داشت. الان به پول ایران ما ماهی 13 میلیون هم بیشتر داریم اینجا فقط اجاره خونه می دیم و من با حقوق حداقلی که دارم اینجا می گیرم هر روز کاری یه میلیون در میارم. منظورم از این تبدیل ارزها رو گفتن، بی ارزشی ریاله و هر چیزی که آدم به ریال تو ایران داره...

بابام بد نیست. خوب فکر کنم دیگه پذیرفتم که اون بابای دو سال پیش نمی شه. ولی خیلی ها اون آدمای دو سال پیش نیستن. یعضی ها ایست قلبی ، در حالیکه ظاهرا سالم بودند. خیلی دارم از این چیزا می بینم. اینکه من می خوام زندگیم ثبات داشته باشه عملا ممکن نیست. چون همه چی در حال تغییره. تغییراتی که همیشه مثبت نیست...

کارم هم هنوز شروع نشده. اما کلی قوانین حقوقی و یادگیری سیستم داره و کلی به قول اینها مهارتهای نرم (soft skills) که چطوری باید با مردم برخورد کنیم و از این چیزا. از همین تریبون اعلام می کنم که ممکنه من آدم مناسبی برای این شغل نباشم و اگه کار شروع شد و نتونستم تعجب نکنید دوست جونا.

یه هفته از آموزشمون مونده.

انتشاراتی هم همچنان داره می پیچونه. خیلی رو اعصابه.

کتاب اومد بیرون بهتون می گم.

فدا مدا.





ماجراهای ایران و کانادا

درخواست حذف اطلاعات

سلام بچه ها جان.

یه آپارتمان تو ایران دارم که چند ساله کلنگی شده و می خوان ابش کنند و بسازند. 55 متری. اما زمین مجتمع نسبتا بزرگه. این سری بابام بهم گفت سهم من 980 میلیون می شه! الان باید خوشجال باشم؟ نه راستش. چون پولش رو نه اینجا باهاش می شه کار خاصی کرد نه اونجا. فوقش بشه یه آپارتمان دیگه همونجا ید. یه زمانی یه میلیار پول ابهتی داشت. الان به پول ایران ما ماهی 13 میلیون هم بیشتر داریم اینجا فقط اجاره خونه می دیم و من با حقوق حداقلی که دارم اینجا می گیرم هر روز کاری یه میلیون در میارم. منظورم از این تبدیل ارزها رو گفتن، بی ارزشی ریاله و هر چیزی که آدم به ریال تو ایران داره...

بابام بد نیست. خوب فکر کنم دیگه پذیرفتم که اون بابای دو سال پیش نمی شه. ولی خیلی ها اون آدمای دو سال پیش نیستن. یعضی ها ایست قلبی ، در حالیکه ظاهرا سالم بودند. خیلی دارم از این چیزا می بینم. اینکه من می خوام زندگیم ثبات داشته باشه عملا ممکن نیست. چون همه چی در حال تغییره. تغییراتی که همیشه مثبت نیست...

کارم هم هنوز شروع نشده. اما کلی قوانین حقوقی و یادگیری سیستم داره و کلی به قول اینها مهارتهای نرم (soft skills) که چطوری باید با مردم برخورد کنیم و از این چیزا. از همین تریبون اعلام می کنم که ممکنه من آدم مناسبی برای این شغل نباشم و اگه کار شروع شد و نتونستم تعجب نکنید دوست جونا.

یه هفته از آموزشمون مونده.

انتشاراتی هم همچنان داره می پیچونه. خیلی رو اعصابه.

کتاب اومد بیرون بهتون می گم.

فدا مدا.





در وطن

درخواست حذف اطلاعات

سلام دوست جونا.

من یه هفته هست اومدم. بیشتر کارهام رو انجام دادم و چند فقره مهمونی هم رفتم و اومدم. فردا خونه دوستم دعوتم و پس فردا خونه م و شاید بعدش خونه ام و خلاصه خوش می گذره.

بابام حالش خوبه. به هر حال ضعیفتراز سابق  شده و کاریش نمی شه کرد. اما مشکلی توی زندگی روزمره نداره. من به همین راضیم. دلم می خواد تا دنیا دنیاست همین طوری رو پا باشه.

یه دارو برای اضطراب بهم داد که بهم نساخت و دو روزه کل خونه دور سرم می چرخه. سرگیجه ای که فقط وقت تاب بازی و چرخ و فلک سواری می شه تجربه کرد. نه اون ح ی که جلوی چشم سیاه می شه و یه کم گیج می شیم. خلاصه با همین وضع دارم سعی می کنم خوش باشم!

اینجا دیگه اضطراب ندارم. م هم یه سری آزمایش برام نوشت که واقعا ثابت کرد مشکلایی که دارم مثل دلدرد های متوالی و سوزش ادرار و... همه شون بخاطر اضطرابه. خیلی بده نه؟ البته الان هیچ کدوم از این مشکلا رو ندارم. برگردم ولی فکر کنم همون آش و کاسه باشه.چیزی که اونور عوض نشده.


خوب دیگه من برم فعلا. فدا مدا.




من همون جوریم و یه کم هم بدتر

درخواست حذف اطلاعات

سلام بچه ها.

جواب آزمایش آ بابام بیشتر شبیه یه شوخی بود. تو یه ماه 20 برابر شده بود و ما فقط امیدواریم که اشتباه بوده باشه. 

رفته اسکن هسته ای داده که جوابش فردا میاد و سی تی اسکن هم باید انجام بده.

اوضاع خوب نیست...





اسکن

درخواست حذف اطلاعات

سلام بچه ها.

اسکن بابام دو تا نقطه کوچیک مشکوک به متاستاز روی کبد نشون می ده که خیلی نگرانمون کرده. فردا می رن دنبال وقت شیمی درمانی و دارو.

این داروی شیمی درمانی رو قبلا امتحان نکرده. خدا کنه بدنش رو خیلی ضعیف نکنه.

ورژن ایرانی داروش واسه هر سه هفته 4 تومنه. 

خارجیش که می گن 8000 دلار.

می دونید من یه تیکه زمین دارم که کاش فروش می رفت و اونوقت خیلی خیالم راحتتر بود. الان همه اش نگرانم که پول کم بیاریم.

نمی دونم والا.

همین.

فدا.

پی نوشت:9 روز دیگه میام ایران. نمی دونم چرا خوشحال نیستم. بیشتر نگران و مضطربم راستش.





شیمی درمانی

درخواست حذف اطلاعات

سلام بچه ها.

بهشون گفت شیمی درمانی باید انجام بشه و همون شنبه هم انجام دادن. بعدش که حال بابام خوب بود. امروز رو نمی دونم. چون واقعا نیاز داشتم یه کم به این موضوع فکر نکنم. به همسرم گفتم بریم مرکزشهر. یه کم گشتیم و نهار خوردیم و برگشتیم خونه دیدیم.

آدم دم سفرر دلش می گیره.

فردا یه مقدار غذا درست می کنم که همسرم از سر کار میاد تا چند روزی نخواد غذا بپزه. هر چند که بالا ه باید درست کنه.

ببینیم چی می شه دیگه.

فدا مدا...




نگرانی

درخواست حذف اطلاعات

سلام بچه ها.

باز بابام باید آزمایش بده و من به شدت نگرانم. احتمالا این دفعه اسکن هم انجام بدن... این مریضی لعنتی... مثل کابوسه. داره کار خودشو می کنه و ی خبر نداره و یهو می بینی گند زده به بدن و زندگی خودت یا عزیزت... این مدت چند تا کتاب می خوندم که تو بعضی هاشون نویسنده این بیماری لعنتی رو داشت. واقعا زندگی رو تبدیل به یه سو رایز نامطلوب و تلخ می کنه. هر بار ممکنه یه عضوی رو بگیره. درد ... خستگی... هزینه... همه چی با هم. مثل موجودات ترسناک های علمی تخیلی... مثل یه بمب ساعتی توی بدن...

کاش درمانش پیدا می شد. کاش...

اما به این هم فکر که من تمام تمرکزم از وقتی بابام اینطوری شده  روی پدرم هست. یه بخشیش هم باید روی همسرم باشه. مادرم، خواهرو  برادرم، خیلی های دیگه...اونا هم بخشی از زندگی من هستن. نباید این وسط اونا رو فراموش کنم. هر چند خیلی از حرف تا عمل فاصله است.

یه ماه دیگه می رم ایران. افسردگیم به شدت زده بالا و انگیزه ای هم برای دنبال کار گشتن ندارم. اصلا میل به زندگیم کم شده. یه کارت بهم دادن که خودم و همسرم هر کدوم جدا  تا 250 دلار می تونیم رایگان باهاش از امکانات تفریحی ورزشی تورنتو استفاده کنیم. مثلا می تونم برم رایگان شنا یاد بگیرم یا های مختلف یا کلی چیزای دیگه. اما دست و دلم به هیچی نمی ره. اصلا شوق زندگی در من انگار مرده. یه جوری کرخت و ناتوانم از لحاظ روانی... و کمی هم جسمی.

جالبه اومدیم تورنتو این همه هزینه های بالاتر و کرایه خونه به این زیادی می دیم که توی تورنتو باشیم ، بعد اصلا از امکاناتش استفاده نمی کنیم.

با نصف این هزینه می تونستیم تو کبک یا مونترال زندگی کنیم.

هوا بشدت گرمه حتی دم غروب. دم کرده با بوی غریب تابستون... چقدر از تابستون بدم می اومده همیشه. از روزهای طولانی و گرمش متنفرم.

می دونید حس می کنم این اوا فقط دارم خودم رو توی زندگی می کشم... یه روز،یه روز دیگه، بعدهم  یه روز دیگه:خوب امروز هم تموم شد خدا رو شکر که دیگه شبه. بخو م... و فرداش... و من از صبحها خوشم نمیاد. چون منتظر هیچ اتفاق خوبی نیستم.

زندگی شده یه کابوس بی پایان. هیچ ذوقی دیگه براش ندارم. فقط شده نگرانی و رنج. 





فعلا هیچی

درخواست حذف اطلاعات

سلام بچه ها.

فعلا خبری نیست. 10 روز دیگه فکر کنم بابام باید دوباره آزمایش بده. 

من هم یه جا رفتم برای همکاری داوطلبانه که کارشون با اون چیزی که من توی طراحی وب انجام می دادم فرق داشت. 

حال جسمی و روحیم هر دو  هفته پیش بسیااااااااااااار  بد بود.ضعف و سرگیجه شدید و حساسیت عصبی... طوری که نه باشگاه رفتم نه بجز یکبار از خونه بیرون رفتم. گفت آهن خونت بجای 50 روی 10 هست و قرص آهن خیلی قوی بهم داده. امروزبعد 5 روز قرص خوردن فکر کنم بعد خیلی وقت باز برم باشگاه. نه اینکه الان خیلی خوب و پر انرژی باشما...اما گفتم به هر حال شروه کنم. آخه وقتی ورزش نمی کنم عذاب وجدان دارم. حتی وقتی که حالم خوب نیست.

35-6 روز د یگه میام ایران و اینه که دست و دلم به دنبال کار گشتن هم نمی ره.

خلاصه همین.

ببینیم امروز ایران و پرتغال چه می کنن.

فدا مدا...





من همیشه ناراضیم

درخواست حذف اطلاعات

سلام بچه ها.


به این نتیجه رسیدم که صرفنظر از اوضاع و احوال من همیشه ناراضیم و می خوام یه جای دیگه باشم، یه کار دیگه کنم، اگه تنهام با دیگران باشم و اگه با دیگرانم تنها باشم، خلاصه با دور و برم و زندگی در صلح نیستم. راستش همه اش هم منتظرم که تموم بشه.

ب بعد اینکه از گردش کل روز تو یه د ده مربوط به قرن 18 برگشتیم و کلی برامون نمایش دادن و با لباسای اون دوره اونجا زندگی قدیمی ها رو تصویر و حتی جنگ و تیر اندازی نمایشی و سرخپوست و اینا هم بود، طبیعتا باید خوشحال می اومدم خونه! رفتیم بیرون هم غذا خوردیم. وقتی برگشتم خسته بودم  و نیم ساعت خو دم. بیدار که شدم دیدم باز هم غمگینم. نمی دونم چه مرگمه واقعا. بابام که "فعلا" خوبه. هنوز اونقدر پول داریم که هر هفته بریم گردش و رستوران.مشکل خاصی هم نیست. اما من خوشحال نیستم. شب که می خواستیم بخو م داشتم فکر می واقعا از زندگی، از کل این فرایند ایجاد توازن بین همه چی و حل مساله و ... خسته شدم و دلم نمی خواد صبح بیدار بشم. به همسرم نگاه و دلم براش سوخت. بیچاره نمی دونه تو کله من چه چرندیاتی در جریانه و همه اش می خواد یه کارایی کنه که من راحت و خوشحال باشم. می گه تو خوشحال باشی من هم انگیزه می گیرم. چه انگیزه بخش دیوانه ای داره!

تمام شب هر وقت بیدار می شدم جریان الکتریسیته تو مغزم حس می . تا حالا چند بار اینو به ا گفتم. خیلی آزاردهنده هستا. اما می گن چیزی نیست... شما هم اینطوری می شید؟ من فکر نکنم نرمال باشه!

امروز هم تا الان که کار خاصی ن . فقط به زندگی و بد و بیراه گفتم و دلم نمی خواد اصلا در جهتش کاری م. حوصله ندارم اصلا. با این همه ترس و اضطراب و نا امنی و آینده نا معلوم و خبرهای بد و...  به نظرم اصلا نمی ارزه.

ممنون که چرندیاتم رو خوندید. تونیستید بیایید نظرتونو بگید خیلی خوشحال می شم. خوشحال می شم؟!!! نمی دونم.

فدا مدا...