رسانه
رسانه

یه زن فکر کنم خوشبخت



من همون جوریم و یه کم هم بدتر

درخواست حذف اطلاعات

سلام بچه ها.

جواب آزمایش آ بابام بیشتر شبیه یه شوخی بود. تو یه ماه 20 برابر شده بود و ما فقط امیدواریم که اشتباه بوده باشه. 

رفته اسکن هسته ای داده که جوابش فردا میاد و سی تی اسکن هم باید انجام بده.

اوضاع خوب نیست...





اعتقادات مذهبی

درخواست حذف اطلاعات

سلام بچه ها.

امروز سوشیال ورکر اومد و بجای یک ساعت دو ساعت بود. یعنی راستش بنظرم حواسش به زمان نبود. چیزی که گفت یکی این بود که من باید یاد بگیرم راجع به خودم واقعا بتونم حرف بزنم (من خیلی خود سانسوری دارم حتی در مقابل درمانگر و روانشناس). دوم اینکه می گه اعتقادات معنوی داشته باش. به یه نیروی برتر باور داشته باش. اینطوری اینقدر احساس تنهایی و ناتوانی بهت دست نمی ده!

آخه من که فکر می کنم موجودات فضایی ما رو ساختن بیام به چی باور پیدا کنم؟ بنظر من ماها حاصل یه ی اشتباه یه مشت موجودات نا شناخته هستیم. حالا چطوری یهو برگردم به 20 سال پیش و اعتقادات مذهبیم؟ من از اون مرحله رد شدم. 

مخصوصا که فکر کنی از روی اجبار و ناتوانی و برای دلخوشکنی مجبوری باز معتقد بشی!

خلاصه که فکرم مشغول شده...

حالا از ایران برگردم معرفیم می کنه به روانپزشک. الان دارم فرماشو پر می کنم.




اسکن

درخواست حذف اطلاعات

سلام بچه ها.

اسکن بابام دو تا نقطه کوچیک مشکوک به متاستاز روی کبد نشون می ده که خیلی نگرانمون کرده. فردا می رن دنبال وقت شیمی درمانی و دارو.

این داروی شیمی درمانی رو قبلا امتحان نکرده. خدا کنه بدنش رو خیلی ضعیف نکنه.

ورژن ایرانی داروش واسه هر سه هفته 4 تومنه. 

خارجیش که می گن 8000 دلار.

می دونید من یه تیکه زمین دارم که کاش فروش می رفت و اونوقت خیلی خیالم راحتتر بود. الان همه اش نگرانم که پول کم بیاریم.

نمی دونم والا.

همین.

فدا.

پی نوشت:9 روز دیگه میام ایران. نمی دونم چرا خوشحال نیستم. بیشتر نگران و مضطربم راستش.





آزمایش قبلی اشتباه بود

درخواست حذف اطلاعات

سلام بچه ها.

امروز بابام دوباره آزمایش داد و معلوم شد یه صفر ناقابل! اشتباه گذاشته بودن. اصلا احتمال داره همون قرص جواب بده و شیمی درمانی نخواد. این در حالیه که شنبه شیمی درمانی داره و 4 تومن هم پول داروش شده که مامانم و خواهرم بعد کلی دوندگی گرفتن.

حالا قرار شد شنبه برن ببینن موافقه که همون قرص رو که از هند می یدم دوباره ادامه بده یا نه.شاید شیمی درمانی نکنن یا مثلا بندازنش به دوشنبه.

اگه اون بشه از لحاظ قیمت خیلی فرقی نداره با شیمی درمانی. اما دردسر و عوارض این رو نداره خوب.یه قرصه دیگه.

خلاصه خیالمون یه کم راحت شد که توی یک ماه پیشرفت 20 برابر نداشته! حالا دو برابر هم بده. ولی جای شکرش باقیه.

ببینیم چی می شه. شنبه میام خبرش رو می دم.

فدا مدا 




شیمی درمانی

درخواست حذف اطلاعات

سلام بچه ها.

بهشون گفت شیمی درمانی باید انجام بشه و همون شنبه هم انجام دادن. بعدش که حال بابام خوب بود. امروز رو نمی دونم. چون واقعا نیاز داشتم یه کم به این موضوع فکر نکنم. به همسرم گفتم بریم مرکزشهر. یه کم گشتیم و نهار خوردیم و برگشتیم خونه دیدیم.

آدم دم سفرر دلش می گیره.

فردا یه مقدار غذا درست می کنم که همسرم از سر کار میاد تا چند روزی نخواد غذا بپزه. هر چند که بالا ه باید درست کنه.

ببینیم چی می شه دیگه.

فدا مدا...




نگرانی

درخواست حذف اطلاعات

سلام بچه ها.

باز بابام باید آزمایش بده و من به شدت نگرانم. احتمالا این دفعه اسکن هم انجام بدن... این مریضی لعنتی... مثل کابوسه. داره کار خودشو می کنه و ی خبر نداره و یهو می بینی گند زده به بدن و زندگی خودت یا عزیزت... این مدت چند تا کتاب می خوندم که تو بعضی هاشون نویسنده این بیماری لعنتی رو داشت. واقعا زندگی رو تبدیل به یه سو رایز نامطلوب و تلخ می کنه. هر بار ممکنه یه عضوی رو بگیره. درد ... خستگی... هزینه... همه چی با هم. مثل موجودات ترسناک های علمی تخیلی... مثل یه بمب ساعتی توی بدن...

کاش درمانش پیدا می شد. کاش...

اما به این هم فکر که من تمام تمرکزم از وقتی بابام اینطوری شده  روی پدرم هست. یه بخشیش هم باید روی همسرم باشه. مادرم، خواهرو  برادرم، خیلی های دیگه...اونا هم بخشی از زندگی من هستن. نباید این وسط اونا رو فراموش کنم. هر چند خیلی از حرف تا عمل فاصله است.

یه ماه دیگه می رم ایران. افسردگیم به شدت زده بالا و انگیزه ای هم برای دنبال کار گشتن ندارم. اصلا میل به زندگیم کم شده. یه کارت بهم دادن که خودم و همسرم هر کدوم جدا  تا 250 دلار می تونیم رایگان باهاش از امکانات تفریحی ورزشی تورنتو استفاده کنیم. مثلا می تونم برم رایگان شنا یاد بگیرم یا های مختلف یا کلی چیزای دیگه. اما دست و دلم به هیچی نمی ره. اصلا شوق زندگی در من انگار مرده. یه جوری کرخت و ناتوانم از لحاظ روانی... و کمی هم جسمی.

جالبه اومدیم تورنتو این همه هزینه های بالاتر و کرایه خونه به این زیادی می دیم که توی تورنتو باشیم ، بعد اصلا از امکاناتش استفاده نمی کنیم.

با نصف این هزینه می تونستیم تو کبک یا مونترال زندگی کنیم.

هوا بشدت گرمه حتی دم غروب. دم کرده با بوی غریب تابستون... چقدر از تابستون بدم می اومده همیشه. از روزهای طولانی و گرمش متنفرم.

می دونید حس می کنم این اوا فقط دارم خودم رو توی زندگی می کشم... یه روز،یه روز دیگه، بعدهم  یه روز دیگه:خوب امروز هم تموم شد خدا رو شکر که دیگه شبه. بخو م... و فرداش... و من از صبحها خوشم نمیاد. چون منتظر هیچ اتفاق خوبی نیستم.

زندگی شده یه کابوس بی پایان. هیچ ذوقی دیگه براش ندارم. فقط شده نگرانی و رنج. 





مصاحبه الکی

درخواست حذف اطلاعات

سلام بچه ها.

ببخشید اگه بی حوصلگی تو همه وبلاگم موج می زنه. گلشن و علی شما بیشتر ببخشید!

فردا یه مصاحبه دارم که از همین الان بهم گفتن چون می خواهی بری ایران (قبلش پرسیدن واسه 90 روز آینده برنامه خاصی داری یا نه) احتمالا نمی خواهیمت! حالا جهنم دیگه می رم یه کم سوالای مصاحباتی یاد بگیرم. واسه مرکز تلفن خدمات مشتری شرکت موبایل هست. من باید به عنوان یا مدیر اونجا کار کنم. ببین کارمون به کجا کشیده واسه خدمات مشتری هم ناز می کنن! تنها مورد خوبش اینه که زبانم رو انقدر خوب دیدن که گفتن بیا مصاحبه. چون تلفنی ارزی شدم.

بابام هم فکر کنم یا فردا یا هفته دیگه بره آزمایش بده. نمی دونم چی بگم. این که چی می شه اصلا تو کنترل و اختیار هیچکی نیست. نمی دونم...

از دیروز شروع فلو تین خوردن. چون واقعا وسواس فکری و درگیری روحیم به حد غیر قابل تحملی رسیده بود. طوری شده بود که دیگه به مرگ هر ی که تو زندگیم برام مهمه فکر می و می ترسیدم و می گفتم خودم اول همه بمیرم که راحت بشم و گریه و... قشنگ یه سیکل بیمار و معیوب از فکر بارها و بارها به این قضیه.

الان هم نمی تونم بگم بهترم. از صبح رفتم بیرون ساعت 4 عصر برگشتم. حس بهتره تو خونه نمونم. به معنای واقعی داشتم قاطی می .

ببینیم چی می شه دیگه فردا. هر چند چندان کار تحفه ای نیست و برام اهمیت هم نداره.





فعلا هیچی

درخواست حذف اطلاعات

سلام بچه ها.

فعلا خبری نیست. 10 روز دیگه فکر کنم بابام باید دوباره آزمایش بده. 

من هم یه جا رفتم برای همکاری داوطلبانه که کارشون با اون چیزی که من توی طراحی وب انجام می دادم فرق داشت. 

حال جسمی و روحیم هر دو  هفته پیش بسیااااااااااااار  بد بود.ضعف و سرگیجه شدید و حساسیت عصبی... طوری که نه باشگاه رفتم نه بجز یکبار از خونه بیرون رفتم. گفت آهن خونت بجای 50 روی 10 هست و قرص آهن خیلی قوی بهم داده. امروزبعد 5 روز قرص خوردن فکر کنم بعد خیلی وقت باز برم باشگاه. نه اینکه الان خیلی خوب و پر انرژی باشما...اما گفتم به هر حال شروه کنم. آخه وقتی ورزش نمی کنم عذاب وجدان دارم. حتی وقتی که حالم خوب نیست.

35-6 روز د یگه میام ایران و اینه که دست و دلم به دنبال کار گشتن هم نمی ره.

خلاصه همین.

ببینیم امروز ایران و پرتغال چه می کنن.

فدا مدا...





استعفا از کار خط تولید

درخواست حذف اطلاعات

سلام بچه ها.

من سه روز رفتم سر این کاری که گفتم. خط تولید لوازم آرایش . لوازم آرایش روی یه ریل با سرعت از جلوت رد می شن و تو کارهای متفاوتی می کنی. مثلا بسته بن ون می کنی. جعبه هاشون رو می سازی. می گذاری تو جعبه. برچسب می زنی... خلاصه همه این کارا رو من . حتی یه لحظه می گم یه لحظه واقعا نمی تونی سرت رو بلند کنی. اگه سرعتت کم باشه کل خط می خوابه و صدای همه در میاد و لوازم جلوت جمع می شه و یه سریش هم بدون کار تو می ره جلوی بقیه و ... و اگه سرت رو از رو ریل بلند کنی که گردنت رو یه ت بدی مدیرت داد می زنه که نیومدی اینجا دور و ورت رو نگاه کنی و محصول داره رد می شه و... تو ی 8 ساعت کار نیم ساعت وقت نهاره (یعنی نه حتی 31 دقیقه. دقیق دقیق نیم ساعت) و به همون دقت هم دو تا ده دقیقه برای دستشویی رفتن و آب خوردن. از این نیم ساعت و ده دقیقه چند دقیقه شو باید روپوشت رو در بیاری و کلاه و دستکش کار رو هم بندازی دور و بری دستاتو بشوری و وقتی بر می گردی همه رو تنت کنی. طبیعی بود که ده دقیقه استراحتها فقط برای دستشویی ضروری کافی بود! وسط کار هم دستشویی نمی شه رفت چون خط می خوابه.

یک ساعت و نیم رفت و یک ساعت و 45 دقیقه برگشت. 8 ساعت هم کار بدون یه لحظه وقفه.

کابوس... یه عده آسیایی (حتی یه دونه توی یه شیفت 250 نفری سفید پوست کار نمی کنه. حتی یه دونه ها!) بیشتر هم از هند و چین و فیلیپین اونجان. بدنها اکثرا دفرمه و کج شده. رنگها پریده. نمی دونم چرا یه تعداد زیادی زیر چشمشون کبود بود. طوری که انگار مشت خورده. اما زیر هر دو چشم. شاید چون سر همه اش پایینه.

اتفاقی که برام افتاد این بود که بدن دردی گرفتم (بخصوص وسط و پایین کمر) که دیگه نمی تونستم حرکت کنم و حتی وقتی کتفام رو به پشتی صندلی تکیه می دادم جیغم می رفت هوا. انگار عضله ها شده بودن.چون اون قدر درد در اثر کوچکترین تماس اصلا نرمال نیست. اونجا که صندلی نداشتیم و اگه می خواستیم بشینیم هم باید روی این صندلی گردای بدون پشت بسیار کوچیک می نشستیم. برای همین پشت آدم ی نداشت. همه اش هم باید به جلو خم بشی. چون هیچ ثانیه ای بیکار نیستی زمان به شدت دیر می گذره. قشنگ فکر می کنی بردنت زندان و دارن شکنجه می دن. هر کی اونجا بود انگلیسی هم بلد نبود و س رستا در حد خیلی خیلی کمی می تونستن حرف بزنن. روز سوم س رسته یه مداد خط چشم بهم نشون داد و گفت: می تونی انگلیسی بخونی؟!!!!

رسما انی اونجا بودن که هیچ کار دیگه ای نمی تونستن ن . نه زیان بلد بودن نه هیچ تحصیلاتی داشتن. کاملا هم معلوم بود محتاج نون شبن.

وای بچه ها عصری که کار تموم می شد همه آدمهای داغون و کج مثل زامبی ها راه می رفتن. پاها و کمرها اکثرا دفرمه. قد همه شون هم کوتاه بود. 80% زن بودن. اما مردا هم کوتاه بودن. من مثل الم یزید اونجا دیده می شدم و از بالا، کف کله همه رو می تونستم ببینم.

خلاصه شنبه هم باید می رفتم سر کار و اون هم تمام وقت. بدن درد دو روز پیش هنوز بود. شنبه وضعیتم خیلی بد شد. طوریکه نمی تونستم دیگه راه برم و حرکت کنم. رسوندن خودم به اتوبوس مثل کابوس بود. قدمهام کوتاه بود و با هر قدم حس می کمرم از شدت درد همین الان می شکنه. یه مسیر یک ربع ساعتی تا ایستگاه اتوبوس پیاده روی هست که فکر کنم نیم ساعت طول کشید. وقتی نشستم دیدم کتفم به قدری دردناک شده که نمی تونم تکیه بدم. قوز . مچ هر دو دستم تیر می کشید (هنوز هم درد می کنه). امروز بعد 3 روز کمرم کمی بهتر شده و از اون ح زخمی داره در میاد. می تونم تکیه بدم...

خلاصه به خودم گفتم اینایی که میان اینجا مجبورن. تو نیستی. همسرم هم کلی اصرار کرد که دیگه نرم و وقتی نامه استعفام رو دادم کلی خوشحالی کرد و گفت یه باری از روی دوشش برداشته شده! من رو بگو که مثلا می خواستم بهش کمک کنم.

باورتون می شه تو کانادا به این شکل برای حداقل حقوق کار کنن؟!

خلاصه وقتی نامه استعفامو دادم اصلا تعجب ن و نوشتن که سلامتیت توی اولویته. هنوز نبردم روپوش کار و کارت حضور غیاب رو پس  بدم.

توی درسامون داشتیم که بدن تحت فشار کار شدید و تکرار اون سعی می کنه خودشو تطبیق بده که درد و فشار رو کم کنه و دفرمه می شه. بعنوان یه مربی ورزش دفرمه شدن و کجی ستون فقرات برام قابل تصور نیست. دیگه راستی ورزش هم نمی تونستم برم از شدت درد و خستگی.

اینه که باز موندم توی خونه.

خوشحال نیستم. اما حداقل درد فیزیکی نمی کشم.

ببینیم چی می شه دیگه.

فدا مدای شما دوستان.

فعلا.




من همیشه ناراضیم

درخواست حذف اطلاعات

سلام بچه ها.


به این نتیجه رسیدم که صرفنظر از اوضاع و احوال من همیشه ناراضیم و می خوام یه جای دیگه باشم، یه کار دیگه کنم، اگه تنهام با دیگران باشم و اگه با دیگرانم تنها باشم، خلاصه با دور و برم و زندگی در صلح نیستم. راستش همه اش هم منتظرم که تموم بشه.

ب بعد اینکه از گردش کل روز تو یه د ده مربوط به قرن 18 برگشتیم و کلی برامون نمایش دادن و با لباسای اون دوره اونجا زندگی قدیمی ها رو تصویر و حتی جنگ و تیر اندازی نمایشی و سرخپوست و اینا هم بود، طبیعتا باید خوشحال می اومدم خونه! رفتیم بیرون هم غذا خوردیم. وقتی برگشتم خسته بودم  و نیم ساعت خو دم. بیدار که شدم دیدم باز هم غمگینم. نمی دونم چه مرگمه واقعا. بابام که "فعلا" خوبه. هنوز اونقدر پول داریم که هر هفته بریم گردش و رستوران.مشکل خاصی هم نیست. اما من خوشحال نیستم. شب که می خواستیم بخو م داشتم فکر می واقعا از زندگی، از کل این فرایند ایجاد توازن بین همه چی و حل مساله و ... خسته شدم و دلم نمی خواد صبح بیدار بشم. به همسرم نگاه و دلم براش سوخت. بیچاره نمی دونه تو کله من چه چرندیاتی در جریانه و همه اش می خواد یه کارایی کنه که من راحت و خوشحال باشم. می گه تو خوشحال باشی من هم انگیزه می گیرم. چه انگیزه بخش دیوانه ای داره!

تمام شب هر وقت بیدار می شدم جریان الکتریسیته تو مغزم حس می . تا حالا چند بار اینو به ا گفتم. خیلی آزاردهنده هستا. اما می گن چیزی نیست... شما هم اینطوری می شید؟ من فکر نکنم نرمال باشه!

امروز هم تا الان که کار خاصی ن . فقط به زندگی و بد و بیراه گفتم و دلم نمی خواد اصلا در جهتش کاری م. حوصله ندارم اصلا. با این همه ترس و اضطراب و نا امنی و آینده نا معلوم و خبرهای بد و...  به نظرم اصلا نمی ارزه.

ممنون که چرندیاتم رو خوندید. تونیستید بیایید نظرتونو بگید خیلی خوشحال می شم. خوشحال می شم؟!!! نمی دونم.

فدا مدا...




استغفا از کار خط تولید

درخواست حذف اطلاعات

سلام بچه ها.

من سه روز رفتم سر این کاری که گفتم. خط تولید لوازم آرایش . لوازم آرایش روی یه ریل با سرعت از جلوت رد می شن و تو کارهای متفاوتی می کنی. مثلا بسته بن ون می کنی. جعبه هاشون رو می سازی. می گذاری تو جعبه. برچسب می زنی... خلاصه همه این کارا رو من . حتی یه لحظه می گم یه لحظه واقعا نمی تونی سرت رو بلند کنی. اگه سرعتت کم باشه کل خط می خوابه و صدای همه در میاد و لوازم جلوت جمع می شه و یه سریش هم بدون کار تو می ره جلوی بقیه و ... و اگه سرت رو از رو ریل بلند کنی که گردنت رو یه ت بدی مدیرت داد می زنه که نیومدی اینجا دور و ورت رو نگاه کنی و محصول داره رد می شه و... تو ی 8 ساعت کار نیم ساعت وقت نهاره (یعنی نع حتی 31 دقیقه. دقیق دقیق نیم ساعت) و به همون دقت هم دو تا ده دقیقه برای دستشویی رفتن و آب خوردن. از این نیم ساعت و ده دقیقه چند دقیقه شو باید روپوشت رو در بیاری و کلاه و دستکش کار رو هم بندازی دور و بری دستاتو بشوری و وقتی بر می گردی همه رو تنت کنی. طبیعی بود که ده دقیقه استراحتها فقط برای دستشویی ضروری کافی بود! وسط کار هم دستشویی نمی شه رفت چون خط می خوابه.

یک ساعت و نیم رفت و یک ساعت و 45 دقیقه برگشت. 8 ساعت هم کار بدون یه لحظه وقفه.

کابوس... یه عده آسیایی (حتی یه دونه توی یه شیفت 250 نفری سفید پوست کار نمی کنه. حتی یه دونه ها!) بیشتر هم از هند و چین و فیلیپین اونجان. بدنها اکثرا دفرمه و کج شده. رنگها پریده. نمی دونم چرا یه تعداد زیادی زیر چشمشون کبود بود. طوری که انگار مشت خورده. اما زیر هر دو چشم. شاید چون سر همه اش پایینه.

اتفاقی که برام افتاد این بود که بدن دردی گرفتم (بخصوص وسط و پایین کمر) که دیگه نمی تونستم حرکت کنم و حتی وقتی کتفام رو به پشتی صندلی تکیه می دادم جیغم می رفت هوا. انگار عضله ها شده بودن.چون اون قدر درد در اثر کوچکترین تماس اصلا نرمال نیست. اونجا که صندلی نداشتیم و اگه می خواستیم بشینیم هم باید روی این صندلی گردای بدون پشت بسیار کوچیک می نشستیم. برای همین پشت آدم ی نداشت. همه اش هم باید به جلو خم بشی. چون هیچ ثانیه ای بیکار نیستی زمان به شدت دیر می گذره. قشنگ فکر می کنی بردنت زندان و دارن شکنجه می دن. هر کی اونجا بود انگلیسی هم بلد نبود و س رستا در حد خیلی خیلی کمی می تونستن حرف بزنن. روز سوم س رسته یه مداد خط چشم بهم نشون داد و گفت: می تونی انگلیسی بخونی؟!!!!

رسما انی اونجا بودن که هیچ کار دیگه ای نمی تونستن ن . نه زیان بلد بودن نه هیچ تحصیلاتی داشتن. کاملا هم معلوم بود محتاج نون شبن.

وای بچه ها عصری که کار تموم می شد همه آدمهای داغون و کج مثل زامبی ها راه می رفتن. پاها و کمرها اکثرا دفرمه. قد همه شون هم کوتاه بود. 80% زن بودن. اما مردا هم کوتاه بودن. من مثل علم یزید اونجا دیده می شدم و از بالا، کف کله همه رو می تونستم ببینم.

خلاصه شنبه هم باید می رفتم سر کار و اون هم تمام وقت. بدن درد دو روز پیش هنوز بود. شنبه وضعیتم خیلی بد شد. طوریکه نمی تونستم دیگه راه برم و حرکت کنم. رسوندن خودم به اتوبوس مثل کابوس بود. قدمهام کوتاه بود و با هر قدم حس می کمرم از شدت درد همین الان می شکنه. یه مسیر یک ربع ساعتی تا ایستگاه اتوبوس پیاده روی هست که فکر کنم نیم ساعت طول کشید. وقتی نشستم دیدم کتفم به قدری دردناک شده که نمی تونم تکیه بدم. قوز . مچ هر دو دستم تیر می کشید (هنوز هم درد می کنه). امروز بعد 3 روز کمرم کمی بهتر شده و از اون ح زخمی داره در میاد. می تونم تکیه بدم...

خلاصه به خودم گفتم اینایی که میان اینجا مجبورن. تو نیستی. همسرم هم کلی اصرار کرد که دیگه نرم و وقتی نامه استعفام رو دادم کلی خوشحالی کرد و گفت یه باری از روی دوشش برداشته شده! من رو بگو که مثلا می خواستم بهش کمک کنم.

باورتون می شه تو کانادا به این شکل برای حداقل حقوق کار کنن؟!

خلاصه وقتی نامه استعفامو دادم اصلا تعجب ن و نوشتن که سلامتیت توی اولویته. هنوز نبردم روپوش کار و کارت حضور غیاب رو پس  بدم.

توی درسامون داشتیم که بدن تحت فشار کار شدید و تکرار اون سعی می کنه خودشو تطبیق بده که درد و فشار رو کم کنه و دفرمه می شه. بعنوان یه مربی ورزش دفرمه شدن و کجی ستون فقرات برام قابل تصور نیست. دیگه راستی ورزش هم نمی تونستم برم از شدت درد و خستگی.

اینه که باز موندم توی خونه.

خوشحال نیستم. اما حداقل درد فیزیکی نمی کشم.

ببینیم چی می شه دیگه.

فدا مدای شما دوستان.

فعلا.




کار پیدا باز

درخواست حذف اطلاعات

سلام بچه ها.

این ماه جواب آزمایش بابام یه کم بهتر بود. مریضیش تو ماه پیش رشد نکرده. شاید دارو داره جواب می ده. همون دارو که از هند یدم و فرستادم امریکا که همکارم ببره ایران و دور دنیا رو زده!

ماههای پیش هر ماه عدد  آزمایش خونش دو برابر می شد و خیلی ترسناک بود. خدا رو شکر. حالا باید دوباره ب م و به همون روش بفرستم ایران.

از طرفی توی یه شرکت تولید و کنترل کیفیت و بسته بندی لوازم آرایش کار پیدا . از چهارشنبه می رم سر کار. از 8 صبح تا 4 بعد از ظهر 5 روز هفته. هر چند حداقل حقوق ساعتی هست اما تقریبا برابر پولی هست که همسرم در میاره و درآمدمون دو برابر می شه.

تنها مشکلش اینه که 1 ساعت و ده ای تا محل کار راهه. تو ایران حرفی نبود. اما اینجا عادت ندارم. البته عادت می کنم...

خبر دیگه اینکه بلیط گرفتم دو ماه دیگه برای 17 روز بیام ایران. امیدوارم وقتی بفهمن بیرونم نکنن! بلیط گرفته بودم که این کاره درست شد. بعد هم حتما باید بیام ایران. هم دلم شدیدا تنگ شده هم باید برم دندونپزشکی.

هنوز خبری از کتابم نیست.

بچه ها من واقعا از فامیلامون خوشم نمیاد. یعنی از بیشترشون. بعید می دونم پاسپورت بگیرم بتونم برگردم. کاش بابا مامانم اینجا بودنننننننننننن....

فدا مدا...

پی نوشت: 5صبح بیدار شدم و الان 7 صبحه. اصلا خوابم نمیاد. امیدوارم وقتی می خوام برم سر کار و 6 باید بیدار بشم همینطوری باشه.




کتابم

درخواست حذف اطلاعات

سلام بچه ها.

ارشاد بالا هههه جواب داد. هوووراااا!

فقط سه مورد رو ایراد گرفتند: قسمت مربوط به یه مرد گرا. دراز کشیدن یه زن کمر باریک کنار ساحل (احتمالا خیلی تحریک کننده بوده!  و این که کتاب تقدیم به اسکار، سگ خونگی درگذشته نویسنده شده. اینا رو که دیدم یادم اومد کجا داشتم زندگی می . 

خلاصه فکر کنم دیگه داره می ره واسه چاپ.

بچه ها کتابم رو ب یداااا. خیلی خوب ترجمه شده بوخودا! حتی انتشارات ارجمند هم ایمیل زد که می خواد چاپش کنه گفتم دست یه ناشر دیگه هست. فکر کنم خوشتون بیاد.

فدا مدا.




یه مصاحبه

درخواست حذف اطلاعات

سلام بچه ها.

امروز یه مصاحبه دیگه رفتم توی یه باشگاه کوچیک. اما دو تا اشکال داره:یکی اینکه خیلی دوره و یکی دیگه اینکه ساعتهاش خوب نیست. چون وقتی رسیدم مطمین بودم که اینجا جای دلخواهم نیست استرس نداشتم و خیلی مسلط بودم به مصاحبه! گویا همه کارای دنیا برع ه.

دیروز هم با کارت فامیلمون رفتم باشگاه که راهم ندادن و دیگه باید برم خودم یه جا اسم بنویسم. فردا می رم.

گفتند هفته دیگه خبر می دن. مهم نیست نشه. بشه هم شاید امتحان . نمی دونم...

دارم یه وب پیج طراحی می کنم که لازمه  اطلاعات css و html ام  رو بکار ببرم. خیلی سخته و خیلی حوصله می خواد. اما خوب ... داره پیش می ره. عالی نیست اما بد هم نیست.

فعلا خبر خاصی نیست. راستش ترجیح می دم همیشه خبر خاصی نباشه... از آینده می ترسم خوب!


فدا مدا.




واقعا براشون مهمه؟ they don't really care about us...do they

درخواست حذف اطلاعات

سلام بچه ها.

می دونید برام سوال شده چرا خیلی خیلی کم پیش میاد مامانم خودش بهم زنگ بزنه. به خاطر تفاوت ساعته؟ یا براشون مهم نیست؟

مشکلی ندارم براشون مهم نباشه ها. اما نمی خوام الکی جز بزنم و نگرانشون باشم و فکر کنم اهمیت دارم.

من تا خبری ازشون نباشه و آنلاین نباشن نگران می شم. اما این کاملا یه طرفه هست. 

از طرفی بعضی وقتا 5-6 روز هم زنگ نزنم خودشون نمی زنن. بیشتر از اون پیش نیومده چون خودم زنگ زدم.

مامانم یه اخلاقی داره که می گه می ترسه بی موقع مزاحم ی بشه و ... اما واقعا برای بچه اش هم همینطوری می تونه باشه؟

وقتی خواهرم ماه پیش دو هفته رفت روسیه و تنها شده بود می اومد حرف می زد و در ارتباط بود. البته پر واضحه که به خاطر تنهایی خودش بود نه دلتنگی من.

باید این قضیه برام روشن بشه.

نمی دونم اما یه کم عصبانیم.

دیروز زنگ زدم و میس افتاده. شاید هم ندیدن. اما خودشون هیچ خبری ندادن.

نمی دونم چرا اما حس برام سوال شده.

آیا خودم رو مس ه با این وابستگی و علاقه یکطرفه؟

فدا...




فعلا هیچی

درخواست حذف اطلاعات

سلام بچه ها.

این روزا آ هفته ها می ریم گردش و تفریح و خوش می گذره. سعی می کنم نگران بابام نباشم. بخصوص وقتی که درد و مشکل خاصی  نداره. اگه قرار باشه الان ناراحت باشم دور از جونش حالش بد باشه هم ناراحت باشم فرقش چیه؟

دارم کماکان دنبال کار می گردم. دوباره هم مددکار رو دیدم که یه سری اطلاعات راجع به کمکهای تی بهم داد. خوشبختانه یا متاسفانه حساب بانکیمون پول توشه و فعلا نمی تونیم براش اقدام کنیم.

فردا می خوام رزومه هامو ببرم بدم به فروشگاههای زارا و اچ اند   ام و اینا... شاید از اینکه هیکلم بد نیست خوششون بیاد و بگیرنم. ی چه می دونه؟ اونوقت خودم هم  می تونم لباسمو از اونجا  نصف قیمت ب م. خودش خوبه...

خیلی خوشحال نیستم. اما دیگه خیلی هم ناراحت نیستم. حد وسط بودن بد نیست. اصلا همیشه خوشحال بودن هم که طبیعی نیست. همین که هوا خوب شده و همه جا سبز شده و مشکل حادی نیست باید راضی بود. 

آدم از فرداش خبر که نداره...

شاید خودم زودتر از انی که الان مریضن و من نگرانشون می شم برم. چه می دونیم؟

اوه راستی واسه خانواده هم جریان مصاحبه ها و اینا رو تعریف . گفت تو باید تا می تونی سطح خودتو پایین بیاری که اونا نترسن شعلشون رو بگیری. گفت فامیلشون تو بخش استخدام یه شرکتیه همه مدیرا به این چیزا اهمیت می دن. باید تمرین کنم که زیادی اطلاعات راجع به مدیر بودن و اینجور و اونجوری بودن خودم ندم...

میام باز.

فدا مدا...








فردا مدد کار اجتماعی در کافی شاپ!

درخواست حذف اطلاعات

سلام بچه ها.

مددکار رو می فرستن خونه یا یه جایی که خودت تعیین کنی که رفتنش برات راحت باشه. برای من یه آقای ایرانی رو می فرستن که گفتم بیان کافی شاپ دم خونه.

فردا ساعت 10 صبح.

اون بانک رو هم ایمیل زدم که ببینم چی شد ایمیل اومد که مدیر تا هفته دیگه مرخصیه. خلاصه قراره وقتی از مرخصی اومد جوابمو بده.

امروز هم رفتم یه کاری جدید عضو شدم. ببینیم چی می شه.

داره بارون میاد. اما هوا گرم شده و خیلی عالیه. طبیعت تورنتو بی نهایت زیباست.

بابام دوباره آزمایش داده. به زودی جوابشو  می گیره.

راستی بچه ها برید توی این لینک ببینید چیزی می بینید؟

http://www.mb102.com/lnk.asp?o=5929&c=67026&a=314523&l=4641

شاد باشید.

فدا مدا.




آنچه گذشت

درخواست حذف اطلاعات

سلام بچه ها و ممنونم که سر می زنید.

هیچی من اون آقای سوشیال ورکر که ایرانی هم بود دیدم. یه آقای با شخصیت تقریبا شصت ساله، لاغر و  موقر. دو ساعتی حرف زدیم. بهم گفت خیلی امیدواره که وضعیت من به زودی عوض بشه و کار خوبی پیدا کنم. می گفت مدتی که من اومدم برای آشنایی و جا افتادن توی محیط غرب که خیلی متفاوت از ایرانه اصلا زیاد نیست  و حالا زمان می بره و. .. بعد هم گفت که چطوری بعضی دوستاش توی کارهای عیر مرتبط به ظاهر سطح پایین پیشرفت د و الان 3-4 تا شعبه رستوران و ... دارن.

می گفت اینجا ی جدی باشه و راهشو پیدا کنه خیلی راحت پیشرفت می کنه. بنظرم حرفش درسته.

قرار شد دوباره این همون ساعت ببینمش.

تازگیا مدت زیادی رو بیرون و توی باشگاه می گذرونم. هوا بهتر شده و خونه هم من روح و روان رو می خوره. ترجیح می دم بیرون باشم.

دوشنبه هم رفتم کالجی که برای طراحی و توسعه وب می خواستم برم. بنظرم بیشتر فروشنده  بودند و دوره هاشون به شدت گرون بود و خانمه سعی می کرد هر طوری هست به من بفروشه! همون اولش من رو چگوندن تو یه اتاق و 12 دقیقه وقت دادن که 30 تا سوال هوش رو جواب بدم. من وقت زیاد هم آوردم و 30 شدم! هیچی خانمه اومده بود می گفت من یه همچین چیزی ندیدم بخصوص که انگلیسی زبون دومت هست و سوالای هوش مربوط به انگلیسی برای شما خیلی سختتره. واقعا هم اونا بنظرم پیچیده تر اومد. خلاصه هی خانمه از من تعریف کرد که خیلی باهوشی و بیا این درسو بخون. تو خواهی درخشید و ... در حالیکه مطمینم واقعا عاشق چشم و ابروی من نبود و می خواست درصد خودش رو بگیره. اینا رو وقتی توی باشگاه کار می یاد گرفته بودم و کاملا حواسم بود چی به چیه. به این می گن آشنا شدن با فرهنگا! اگه سر همون کار جیم هم نرفته بودم این چیزا رو یاد نمی کرفتم.

هم رفتم یه کار ی که رفت و آمدم نزدیک 5 ساعت طول کشید! بهم یه کم رزومه نویسی یاد دادن و باز هم گفتن تو هنوز تازه وارد به حساب می آیی و خیلی ها توی شرایط تو هستن. اما you are almost there  و اون هم گفت یه زودی درست می شه. بنظر میاد خیلی آمادگی داری.

خلاصه اگه نبودم ببخشید. روزها بیرون بودم و عصر تا وقتی همسرم برگرده توی جیم بودم. وای بچه ها تعریف نباشه شما که نمی بینید اما به صورت دقیق روی اندامم دارم کار می کنم وقشنگ داره جواب می ده. خیلی خوب داره شکل می گیره و انگار که کار تراشکاری انجام بدی داره تراش می خوره. آیکن ذوق مرگ!

بابام هم که بهش گفته یه ماه دیگه داروهه رو بخوره و اگه به همین وضع بیماری در حال عود بود شیمی درمانی می کنن. شیمی درمانیش هم قبل از گرون شدن دلار ماهی 4 تومن بود. واقعا نمی دونم از کجا قراره پولش بیاد... خدا کنه کار پیدا کنم زود زود.

اما ش خیلی خوبه. مفید. کلی بهش روحیه داده بود. از این موضوع خیلی خوشحالم و  فکر بهتره  تا بابام زندگیشو داره و  می تونه کارای خودشو ه و بگرده و شاد باشه من هم خوشحال باشم. وگرنه این روزها با روزهایی که ممکنه بستری باشه چه فرقی می کنه؟

دیروز راستی برای یه کار کامپیوتری بهم زنگ زدن. اما ساعتش خیلی بد بودو 4 عصر تا 12 شب. گفتم نه. خودم رو می شناسم. آدمی نیستم که از 10 شب به بعد بتونم فعال باشم. اون هم کار اپراتوری تمام وقت که دقت بالایی می خواد و فشار کار یکنواخت توی تمام ساعتا بدون توجه به خستگی آدم وجود داره. اما نشون می ده که رزومه نویسیم بهتر شده . حداقل زنگ زدن!

خوب من الان باید با دوست ایرانیم که قبلا توی باشگاه همکارم بود برم کالج آرایش مو(hair dressing). می خواد سوالاشو بپرسه و اگه خوب باشه بره. گفت تو انگلیسیت خوبه باهام بیا. من هم کفت باشه.

راستی شنبه و یکشنبه هم فامیلمون اومد ما رو برد خونه اش خارج تورنتو کنار ساحل و باربکیو و آهنگ و آتیش بازی و از این کارا. عالی بود. یه مسافرت کوتاه عالی.

امروز از نظر فیزیکی زیاد حال ندارم و نزدیک م هست. دلم می خواست می خو دم. اما حالا بعد 100 سال یه چیزی ازم خواسته.

باز میام.

فدا مدا...




فردا مدد کار اجتماعی در کافی شاپ!

درخواست حذف اطلاعات

سلام بچه ها.

مددکار رو می فرستن خونه یا یه جایی که خودت تعیین کنی که رفتنش برات راحت باشه. برای من یه آقای ایرانی رو می فرستن که گفتم بیان کافی شاپ دم خونه.

فردا ساعت 10 صبح.

اون بانک رو هم ایمیل زدم که ببینم چی شد ایمیل اومد که مدیر تا هفته دیگه مرخصیه. خلاصه قراره وقتی از مرخصی اومد جوابمو بده.

امروز هم رفتم یه کاری جدید عضو شدم. ببینیم چی می شه.

داره بارون میاد. اما هوا گرم شده و خیلی عالیه. طبیعت تورنتو بی نهایت زیباست.

بابام دوباره آزمایش داده. به زودی جوابشو  می گیره.

شاد باشید.

فدا مدا.




بی خبری

درخواست حذف اطلاعات

سلام بچه ها.

بانکی که مصاحبه رفته بودم خبری نداده تا الان. قرار بود تا امروز خبر بدند لعنتیا...

بابام هم قرار شد یه بار دیگه آزمایش بده بعد برند پیش . خدا کنه این بیماری لعنتی تو بدنش مهار بشه.نمی دونم چی بگم...دلم می خواد امیدوار باشم. همین.

امشب هم رفتیم سینما و تازه برگشتیم. 

یه سری ید اینترنتی و منتظرم برسند. انتظار خوشایندیه. من هم اینجوری دل خودم رو شاد می کنم!

دیگه اینکه... خیلی دلم برای مامانم اینا تنگ شده. هنوز سه ماه نشده برگشتم. اما دله دیگه. 

ساعت ورزشم رو هم از 3 ساعت توی هفته به 6 ساعت رسوندم که باعث شده شکمی که داشتم در می آوردم دوباره صاف بشه. خدایا شکرت.

راستی نمی دونم بهتون گفتم یا نه که قراره از طرف همین نهاد های تی یه مددکار اجتماعی بهم بدند که کمکم کنه با بحران مهاجرت کنار بیام. 

نمی دونم والا... اما فکر می کنم خوب باشه اگه یکی کمک کنه به آدم...

خبر جدیدی شد میام باز می نویسم.

مرسی که می خونید.

فدا مدا.