رسانه
رسانه

یه زن فکر کنم خوشبخت



یه مصاحبه

درخواست حذف اطلاعات

سلام بچه ها.

امروز یه مصاحبه دیگه رفتم توی یه باشگاه کوچیک. اما دو تا اشکال داره:یکی اینکه خیلی دوره و یکی دیگه اینکه ساعتهاش خوب نیست. چون وقتی رسیدم مطمین بودم که اینجا جای دلخواهم نیست استرس نداشتم و خیلی مسلط بودم به مصاحبه! گویا همه کارای دنیا برع ه.

دیروز هم با کارت فامیلمون رفتم باشگاه که راهم ندادن و دیگه باید برم خودم یه جا اسم بنویسم. فردا می رم.

گفتند هفته دیگه خبر می دن. مهم نیست نشه. بشه هم شاید امتحان . نمی دونم...

دارم یه وب پیج طراحی می کنم که لازمه  اطلاعات css و html ام  رو بکار ببرم. خیلی سخته و خیلی حوصله می خواد. اما خوب ... داره پیش می ره. عالی نیست اما بد هم نیست.

فعلا خبر خاصی نیست. راستش ترجیح می دم همیشه خبر خاصی نباشه... از آینده می ترسم خوب!


فدا مدا.




واقعا براشون مهمه؟ they don't really care about us...do they

درخواست حذف اطلاعات

سلام بچه ها.

می دونید برام سوال شده چرا خیلی خیلی کم پیش میاد مامانم خودش بهم زنگ بزنه. به خاطر تفاوت ساعته؟ یا براشون مهم نیست؟

مشکلی ندارم براشون مهم نباشه ها. اما نمی خوام الکی جز بزنم و نگرانشون باشم و فکر کنم اهمیت دارم.

من تا خبری ازشون نباشه و آنلاین نباشن نگران می شم. اما این کاملا یه طرفه هست. 

از طرفی بعضی وقتا 5-6 روز هم زنگ نزنم خودشون نمی زنن. بیشتر از اون پیش نیومده چون خودم زنگ زدم.

مامانم یه اخلاقی داره که می گه می ترسه بی موقع مزاحم ی بشه و ... اما واقعا برای بچه اش هم همینطوری می تونه باشه؟

وقتی خواهرم ماه پیش دو هفته رفت روسیه و تنها شده بود می اومد حرف می زد و در ارتباط بود. البته پر واضحه که به خاطر تنهایی خودش بود نه دلتنگی من.

باید این قضیه برام روشن بشه.

نمی دونم اما یه کم عصبانیم.

دیروز زنگ زدم و میس افتاده. شاید هم ندیدن. اما خودشون هیچ خبری ندادن.

نمی دونم چرا اما حس برام سوال شده.

آیا خودم رو مس ه با این وابستگی و علاقه یکطرفه؟

فدا...




فعلا هیچی

درخواست حذف اطلاعات

سلام بچه ها.

این روزا آ هفته ها می ریم گردش و تفریح و خوش می گذره. سعی می کنم نگران بابام نباشم. بخصوص وقتی که درد و مشکل خاصی  نداره. اگه قرار باشه الان ناراحت باشم دور از جونش حالش بد باشه هم ناراحت باشم فرقش چیه؟

دارم کماکان دنبال کار می گردم. دوباره هم مددکار رو دیدم که یه سری اطلاعات راجع به کمکهای تی بهم داد. خوشبختانه یا متاسفانه حساب بانکیمون پول توشه و فعلا نمی تونیم براش اقدام کنیم.

فردا می خوام رزومه هامو ببرم بدم به فروشگاههای زارا و اچ اند   ام و اینا... شاید از اینکه هیکلم بد نیست خوششون بیاد و بگیرنم. ی چه می دونه؟ اونوقت خودم هم  می تونم لباسمو از اونجا  نصف قیمت ب م. خودش خوبه...

خیلی خوشحال نیستم. اما دیگه خیلی هم ناراحت نیستم. حد وسط بودن بد نیست. اصلا همیشه خوشحال بودن هم که طبیعی نیست. همین که هوا خوب شده و همه جا سبز شده و مشکل حادی نیست باید راضی بود. 

آدم از فرداش خبر که نداره...

شاید خودم زودتر از انی که الان مریضن و من نگرانشون می شم برم. چه می دونیم؟

اوه راستی واسه خانواده هم جریان مصاحبه ها و اینا رو تعریف . گفت تو باید تا می تونی سطح خودتو پایین بیاری که اونا نترسن شعلشون رو بگیری. گفت فامیلشون تو بخش استخدام یه شرکتیه همه مدیرا به این چیزا اهمیت می دن. باید تمرین کنم که زیادی اطلاعات راجع به مدیر بودن و اینجور و اونجوری بودن خودم ندم...

میام باز.

فدا مدا...








فردا مدد کار اجتماعی در کافی شاپ!

درخواست حذف اطلاعات

سلام بچه ها.

مددکار رو می فرستن خونه یا یه جایی که خودت تعیین کنی که رفتنش برات راحت باشه. برای من یه آقای ایرانی رو می فرستن که گفتم بیان کافی شاپ دم خونه.

فردا ساعت 10 صبح.

اون بانک رو هم ایمیل زدم که ببینم چی شد ایمیل اومد که مدیر تا هفته دیگه مرخصیه. خلاصه قراره وقتی از مرخصی اومد جوابمو بده.

امروز هم رفتم یه کاری جدید عضو شدم. ببینیم چی می شه.

داره بارون میاد. اما هوا گرم شده و خیلی عالیه. طبیعت تورنتو بی نهایت زیباست.

بابام دوباره آزمایش داده. به زودی جوابشو  می گیره.

راستی بچه ها برید توی این لینک ببینید چیزی می بینید؟

http://www.mb102.com/lnk.asp?o=5929&c=67026&a=314523&l=4641

شاد باشید.

فدا مدا.




آنچه گذشت

درخواست حذف اطلاعات

سلام بچه ها و ممنونم که سر می زنید.

هیچی من اون آقای سوشیال ورکر که ایرانی هم بود دیدم. یه آقای با شخصیت تقریبا شصت ساله، لاغر و  موقر. دو ساعتی حرف زدیم. بهم گفت خیلی امیدواره که وضعیت من به زودی عوض بشه و کار خوبی پیدا کنم. می گفت مدتی که من اومدم برای آشنایی و جا افتادن توی محیط غرب که خیلی متفاوت از ایرانه اصلا زیاد نیست  و حالا زمان می بره و. .. بعد هم گفت که چطوری بعضی دوستاش توی کارهای عیر مرتبط به ظاهر سطح پایین پیشرفت د و الان 3-4 تا شعبه رستوران و ... دارن.

می گفت اینجا ی جدی باشه و راهشو پیدا کنه خیلی راحت پیشرفت می کنه. بنظرم حرفش درسته.

قرار شد دوباره این همون ساعت ببینمش.

تازگیا مدت زیادی رو بیرون و توی باشگاه می گذرونم. هوا بهتر شده و خونه هم من روح و روان رو می خوره. ترجیح می دم بیرون باشم.

دوشنبه هم رفتم کالجی که برای طراحی و توسعه وب می خواستم برم. بنظرم بیشتر فروشنده  بودند و دوره هاشون به شدت گرون بود و خانمه سعی می کرد هر طوری هست به من بفروشه! همون اولش من رو چگوندن تو یه اتاق و 12 دقیقه وقت دادن که 30 تا سوال هوش رو جواب بدم. من وقت زیاد هم آوردم و 30 شدم! هیچی خانمه اومده بود می گفت من یه همچین چیزی ندیدم بخصوص که انگلیسی زبون دومت هست و سوالای هوش مربوط به انگلیسی برای شما خیلی سختتره. واقعا هم اونا بنظرم پیچیده تر اومد. خلاصه هی خانمه از من تعریف کرد که خیلی باهوشی و بیا این درسو بخون. تو خواهی درخشید و ... در حالیکه مطمینم واقعا عاشق چشم و ابروی من نبود و می خواست درصد خودش رو بگیره. اینا رو وقتی توی باشگاه کار می یاد گرفته بودم و کاملا حواسم بود چی به چیه. به این می گن آشنا شدن با فرهنگا! اگه سر همون کار جیم هم نرفته بودم این چیزا رو یاد نمی کرفتم.

هم رفتم یه کار ی که رفت و آمدم نزدیک 5 ساعت طول کشید! بهم یه کم رزومه نویسی یاد دادن و باز هم گفتن تو هنوز تازه وارد به حساب می آیی و خیلی ها توی شرایط تو هستن. اما you are almost there  و اون هم گفت یه زودی درست می شه. بنظر میاد خیلی آمادگی داری.

خلاصه اگه نبودم ببخشید. روزها بیرون بودم و عصر تا وقتی همسرم برگرده توی جیم بودم. وای بچه ها تعریف نباشه شما که نمی بینید اما به صورت دقیق روی اندامم دارم کار می کنم وقشنگ داره جواب می ده. خیلی خوب داره شکل می گیره و انگار که کار تراشکاری انجام بدی داره تراش می خوره. آیکن ذوق مرگ!

بابام هم که بهش گفته یه ماه دیگه داروهه رو بخوره و اگه به همین وضع بیماری در حال عود بود شیمی درمانی می کنن. شیمی درمانیش هم قبل از گرون شدن دلار ماهی 4 تومن بود. واقعا نمی دونم از کجا قراره پولش بیاد... خدا کنه کار پیدا کنم زود زود.

اما ش خیلی خوبه. مفید. کلی بهش روحیه داده بود. از این موضوع خیلی خوشحالم و  فکر بهتره  تا بابام زندگیشو داره و  می تونه کارای خودشو ه و بگرده و شاد باشه من هم خوشحال باشم. وگرنه این روزها با روزهایی که ممکنه بستری باشه چه فرقی می کنه؟

دیروز راستی برای یه کار کامپیوتری بهم زنگ زدن. اما ساعتش خیلی بد بودو 4 عصر تا 12 شب. گفتم نه. خودم رو می شناسم. آدمی نیستم که از 10 شب به بعد بتونم فعال باشم. اون هم کار اپراتوری تمام وقت که دقت بالایی می خواد و فشار کار یکنواخت توی تمام ساعتا بدون توجه به خستگی آدم وجود داره. اما نشون می ده که رزومه نویسیم بهتر شده . حداقل زنگ زدن!

خوب من الان باید با دوست ایرانیم که قبلا توی باشگاه همکارم بود برم کالج آرایش مو(hair dressing). می خواد سوالاشو بپرسه و اگه خوب باشه بره. گفت تو انگلیسیت خوبه باهام بیا. من هم کفت باشه.

راستی شنبه و یکشنبه هم فامیلمون اومد ما رو برد خونه اش خارج تورنتو کنار ساحل و باربکیو و آهنگ و آتیش بازی و از این کارا. عالی بود. یه مسافرت کوتاه عالی.

امروز از نظر فیزیکی زیاد حال ندارم و نزدیک م هست. دلم می خواست می خو دم. اما حالا بعد 100 سال یه چیزی ازم خواسته.

باز میام.

فدا مدا...




فردا مدد کار اجتماعی در کافی شاپ!

درخواست حذف اطلاعات

سلام بچه ها.

مددکار رو می فرستن خونه یا یه جایی که خودت تعیین کنی که رفتنش برات راحت باشه. برای من یه آقای ایرانی رو می فرستن که گفتم بیان کافی شاپ دم خونه.

فردا ساعت 10 صبح.

اون بانک رو هم ایمیل زدم که ببینم چی شد ایمیل اومد که مدیر تا هفته دیگه مرخصیه. خلاصه قراره وقتی از مرخصی اومد جوابمو بده.

امروز هم رفتم یه کاری جدید عضو شدم. ببینیم چی می شه.

داره بارون میاد. اما هوا گرم شده و خیلی عالیه. طبیعت تورنتو بی نهایت زیباست.

بابام دوباره آزمایش داده. به زودی جوابشو  می گیره.

شاد باشید.

فدا مدا.




بی خبری

درخواست حذف اطلاعات

سلام بچه ها.

بانکی که مصاحبه رفته بودم خبری نداده تا الان. قرار بود تا امروز خبر بدند لعنتیا...

بابام هم قرار شد یه بار دیگه آزمایش بده بعد برند پیش . خدا کنه این بیماری لعنتی تو بدنش مهار بشه.نمی دونم چی بگم...دلم می خواد امیدوار باشم. همین.

امشب هم رفتیم سینما و تازه برگشتیم. 

یه سری ید اینترنتی و منتظرم برسند. انتظار خوشایندیه. من هم اینجوری دل خودم رو شاد می کنم!

دیگه اینکه... خیلی دلم برای مامانم اینا تنگ شده. هنوز سه ماه نشده برگشتم. اما دله دیگه. 

ساعت ورزشم رو هم از 3 ساعت توی هفته به 6 ساعت رسوندم که باعث شده شکمی که داشتم در می آوردم دوباره صاف بشه. خدایا شکرت.

راستی نمی دونم بهتون گفتم یا نه که قراره از طرف همین نهاد های تی یه مددکار اجتماعی بهم بدند که کمکم کنه با بحران مهاجرت کنار بیام. 

نمی دونم والا... اما فکر می کنم خوب باشه اگه یکی کمک کنه به آدم...

خبر جدیدی شد میام باز می نویسم.

مرسی که می خونید.

فدا مدا.





مصاحبه بانک

درخواست حذف اطلاعات

سلام بچه ها

یکی از شاگردای باشگاهم من رو به بانکی که توش کار می کنه معرفی کرده امروز اونجا رفتم مصاحبه. همه اش یه ربع شد نمی دونم این که خیلی کوتاه بود خوبه یا بد. 

دو تا خانم بودند.انقدر مهربون بودن و می خندیدن که نفهمیدم من خوب هستم یا نه. گفتند تا آ هفته خبر می دن.

جالبه ساختمون بانک(خود بانک نیست دفتر اداریش هست) طبقه بالای باشگاهی هست که کار می .

البته چند بار هم بهم گفتن که زیادی برای این کار اطلاعات دارم و به عبارتی overqualified هستم.

بدی این کانا ها اینه که از رفتارشون هیچی رو نمی شه فهمید. همه اش مودب و مثبتند وقتی می آیی خونه می بینی ایمیل زدن ردت د.

بابام رفت دوباره آزمایش داد که ببینه جواب قبلی اشتباه نشده باشه. همونطوری بود یه کم هم بالاتر رفته بود. بغض گلوم رو گرفته نمی دونم چی بگم و چیکار کنم.

فردا می رن پیش ش.

فدا مدا




امروز نبود

درخواست حذف اطلاعات

سلام بچه ها

امروز بابام اینا رفتند پیش آنکولوژیست که نبوده و رزیدنتش پیشنهاد  داده بابام یه آزمایشگاه شناخته شده دوباره آزمایش بده. خواهرم اینو که گفت زنگ زدم خونه شون. بابام داشت کمدی می دید و می خندید. حس وقتی انقدر حالش خوبه درست نیست من بشینم و گریه کنم و عزا بگیرم. خلاصه قرار شد دوباره برن آزمایش بدن و هفته دیگه ببرن پیش . فعلا هم باید همون دارو رو بخوره و قطع نکنه.

بعدش رفتم باشگاه و یه دو ساعت و ده ای حس ورزش . قبل از باشگاه رفتم یه قهوه خوردم . روبروی کافی شاپی که همیشه می رم جایی بود که راننده دیوانه و روانی اومده بود توی پیاده رو و مردم رو زیر گرفته بود و 10 نفر رو هم کشته بود. براشون گل و شمع گذاشته بودن و چند تا بورد و قلم که می تونستی براشون پیغام بگذاری. منتها فضای خالی نمونده بود و من دیگه چیزی ننوشتم.

بعد باشگاه هم اومدم خونه و سعی روحیه خودم رو خوب نگه دارم. واقعا ورزش نعمته. هر کی ورزش نمی کنه یه ماه امتحان کنه که ببینه چی می گم.

صبر کنیم ببینیم چی می شه.

فعلا که بابام نه دردی داره نه مشکلی  چرا غصه بخورم؟ می خوام شاد باشم.

فدا مدا.





پارسال و امسال

درخواست حذف اطلاعات

سلام بچه ها

پارسال این موقع همه چی داشت بهتر می شد. درسم رو به اتمام بود. بابام داشت بهتر می شد...

امسال اما دیگه درسی که خوندم برام نتیجه ای نداره. با وجود مصرف اون دارو هم نتیجه آزمایش بابام به شکل باور ن ی و وحشتناکی افتضاح و ابه که... مریضی با سرعت وحشتناکی رشد کرده. دیروز فقط گریه و خو دم. واقعا فلج شده بودم. 

حرفی ندارم بزنم. وقتی ضربه شدید باشه آدم لال می شه.

فدا




تولدم مبارک!

درخواست حذف اطلاعات

فردا "مثلا" تولدمه.

مراسمی و جشنی در کار نیست. حالشو ندارم.

فقط یه پبراهن هدیه همسرم بود که آنلاین سفارش دادیم و دیروز رسید.

الان  نزدیک سر درد و دلدرد و داغی سر و سردی کف پا و عصبیت! اضافه شده به افسردگی. خیلی قاطی پاتیه!

اون یک ساعت مشاوره تو موسسه تی رو رفتم . گفت چون الان نمی خواهی خود کشی کنی ، ارتباطت با همسرت خوبه، بی خانمان نیستی و معتاد یا مریض جسمی هم نیستی شرایطت اورژانس به حساب نمیاد و اختصاص روانپزشک تی برات بین یک تا دو سال طول می کشه!

بعد یه جاهایی رو معرفی کرد که برم و قاطی مردم بشم و با خانمهای دیگه آشنا بشم و ...

نمی دونم چرا نمی فهمن ی که دوست نداره از خونه خارج بشه و چشمش یه ی بیفته چطور می تونه بره تو جمع یه مشت غریبه؟

بعد هم گفت می تونم بخاطر افسردگی درخواست کمک هزینه از کار افتادگی کنم. هر کاری نتونستم خودم رو راضی کنم که برم دنبالش.

یه حس ش ت خوردگی و ... از دست رفتگی بهم دست می ده.

نمی دونم دیگه چی بنویسم.

کماکان خبری از کار نیست.

خلاصه که هر چند گفتم حال کیک و جشن و بیرون رفتن ندارم اما بذارید خودم رو خوشحال کنم با گفتن اینکه: تولد 44 سالگیم مبارک...




ببینیم چی می شه

درخواست حذف اطلاعات

سلام بچه ها

دارم php می خونم. یه زبان مربوط به server هست توی web development . نمی دونم فایده ای داره یا نه. اما حداقل اگه بخوام درسی توی این زمینه بخونم یه اطلاعاتی دارم.

مامانم اینا خوبن و مشغول عید بودن. بهشون بد نگذشته. فقط به من خوش نمی گذره. یه ماه وقتی می خواهی هر ماه دارو ب ی یه کم زیادی زود می گذره. تو رو خدا دعا کنید من کار پیدا کنم.

فردا یه جا باید برم ببینم کار جور می شه یا نه. فروشندگی و ساعتهای کم. درآمد خاصی نمی شه. اما از صفر بهتره به هر حال. اگه ماهی 500 در بیارم پول داروی بابام رو پوشش می دم.

همسرم که به سختی پول یه ماه ج رو در میاره و همه اش یه بخشی از پس انداز می ره.

ما اینجا توی کانادا با این وضع بعید می دونم اصلا رشد مالی کنیم.

اینجا یه جور آرامش هست و یه جور آرامشهایی نیست. آدم نمی دونه واقعا کجا باید بره...

این روزها طبیعتا باید حالم خوب باشه. اما نیست.

نمی دونم اما دایم نگران آینده ام.

نمی دونم الان که اوضاع خیلی بد نیست اینطوریم وقتی اوضاع واقعا بد باشه دیگه چی می شه.

از دلشوره و استرس خسته شدم.

واقعا می گما.

آخه من پس کی قراره یه کم آروم بشم؟

بعید می دونم عوامل خارجی زیاد کمک کنن. ممکنه باعث بشن یه کم آرومتر بشم اما نمی تونن کاملا درستم کنند.

راستی یه مرکزی که خدمات رایگان مشاوره به کم درآمدها می ده ساعت یک بهم وقت داده.

هوا بهتر شده و به سردی قبل نیست. اما باز هم ابری و بارونیه که من زیاد خوشم نمیاد.

شبها که همسرم میاد حالم بهتر می شه. 

از همه بدتر صبح تا ظهره...

هیییی...

چرت و پرت نوشتما....

شاد باشید و موفق.

فدا.





تولدم مبارک!

درخواست حذف اطلاعات

فردا "مثلا" تولدمه.

مراسمی و جشنی در کار نیست. حالشو ندارم.

فقط یه پبراهن هدیه همسرم بود که آنلاین سفارش دادیم و دیروز رسید.

الان  نزدیک سر درد و دلدرد و داغی سر و سردی کف پا و عصبیت! اضافه شده به افسردگی. خیلی قاطی پاتیه!

اون یک ساعت مشاوره تو موسسه تی رو رفتم . گفت چون الان نمی خواهی خود کشی کنی ، ارتباطت با همسرت خوبه، بی خانمان نیستی و معتاد یا مریض جسمی هم نیستی شرایطت اورژانس به حساب نمیاد و اختصاص روانپزشک تی برات بین یک تا دو سال طول می کشه!

بعد یه جاهایی رو معرفی کرد که برم و قاطی مردم بشم و با خانمهای دیگه آشنا بشم و ...

نمی دونم چرا نمی فهمن ی که دوست نداره از خونه خارج بشه و چشمش یه ی بیفته چطور می تونه بره تو جمع یه مشت غریبه؟

بعد هم گفت می تونم بخاطر افسردگی درخواست کمک هزینه از کار افتادگی کنم. هر کاری نتونستم خودم رو راضی کنم که برم دنبالش.

کماکان خبری از کار نیست.

یه حس ش ت خوردگی و ... از دست رفتگی بهم دست می ده.

نمی دونم دیگه چی بنویسم.

خلاصه که هر چند گفتم حال کیک و جشن و بیرون رفتن ندارم اما بذارید خودم رو خوشحال کنم با گفتن اینکه: تولد 44 سالگیم مبارک...




دارو رو سفارش دادم.

درخواست حذف اطلاعات

سلام بچه ها


سه بسته دارو رو که برای سه ماه می شه 1320 دلار از هند سفارش دادم. هنوز ارسال نشده. دعا کنید ی نباشه.

قرار شده بفرستنش امریکا و همکار سابقم که امریکا هست از اونجا بفرسته ایران (با مسافر).

خدا کنه درست بشه و خدا کنه بدن بابام بهش جواب بده.

فدا 





سال نو مبارک

درخواست حذف اطلاعات

سلام دوستان . سال نوتون مبارک.

می خواستم بگم من به خیلی از آرزوهام رسیدم. بعضی وقتا فکر می کنم به تقریبا همه اشون رسیدم. اما همه شون هم خوب یا درست نبوده... امیدوارم همه تو زندگی به آرزوهای درستمون برسیم.

داروی بابام 4 روزه رسید امریکا دست همکار سابقم. دو هفته دیگه هم می رسه دست بابام.

ب فامیلمون که اینجا زندگی می کنه دعوتمون کرد به یه مهمونی ایرانی تو رستوران ایرانی. وای خیلی خوب بود. بعد از مدتها یه سال نو رو قشنگ جشن گرفتیم. دستش درد نکنه.

امروز هم یه ربع به سال تحویل به لطف تکنولوژی زنگ زدم به مامانم اینا و تصویری سال رو با هم تحویل نمودیم.

یه کتاب بهم معرفی د به اسم سیلی واقعیت. می خوام بخونمش. آخه من از یه زندگی بدون مشکل پرت شدم وسط یه عالمه دردسر و باید یاد بگیرم خودم و مسایل رو مدیریت کنم.

دارم سعی می کنم با دوستای قدیمیم از طریق اینترنت بیشتر در ارتباط باشم که احساس تنهاییم کمتر بشه.

همچنان کاری پیدا ن . دروغ چرا خیلی هم نمی گردم. مدل کارهایی که اینجا برام هست رو هنوز نتونستم بپذیرم.

امیدوارم این سال واسه همه مون "قابل مدیریت" باشه. چون اصلا امکان نداره که مشکلی پیش نیاد و قرار باشه همه اش خوشی و موفقیت باشه.

من که خودم رو برای بدترینها آماده می کنم. از بس که این مدت هی مشکل پیش اومد و روی هم جمع شد.

الان نشستم توی کافی شاپ که تو خونه تنها نمونم.

الکی دلشوره دارم و یه دندون درد بسیار شدید که یه هفته ای هست ادامه داره. 

فدا مدا

سال 1397 مبارک

پی نوشت: امسال کلاه قرمزی دارید خوش بح ون.





تازه چه خبر؟

درخواست حذف اطلاعات

سلام.

اولین خبر: جواب آزمایش بابام بهتر از ماه پیش هست. خدا رو شکر.

دومین خبر: یه کتاب از کتابخونه گرفتم  و خوندم به نام سیلی واقعیت (the reality slap) نوشته راس هریس. راجع به این هست که اتفاقای بد برای همه می افته و استثنا هم نداره و باید خودمون رو برای مواجهه باهاشون به اندازه کافی قوی کنیم. یه سری تکنیک و تمرین هم داشت. تاکید روی این بود که دایما فعال باشیم و برای چیزایی که ارزشمند می دونیم زندگی و تلاش کنیم تا خالی و نابود نشیم.

امروز خوب نیستم. با وجود اینکه خوندن کتاب بهم کمک کرده و در کل هم(در حال حاضر) مشکل حادی در میون نیست دچار یه حس خالی بودن و پوچی شدم. تقریبا دو ماهه که بیرون کار نمی کنم و حس خوبی از این موضوع ندارم. یکی از ارزشهایی که من برای خودم تعریف حمایت از افردیه که دوست دارم و برای این کار نیاز دارم درآمد داشته باشم . مشکل اینجاست که هیچ نور امیدی هم دیده نمی شه. باز هم یه مصاحبه کاری(نوکیا) داشتم و باز هم رد شدم. چون کارهایی که راجع بهش سوال می شد انجام نداده بودم و حتی اسمشون رو هم نشنیده بودم. دو سال و نیم بیشتره که تو زمینه کار خودم کار ن و با وجودی که سعی هر چی مطلب دم دستمه بخونم، توی مصاحبه در جواب دادن به سوالهایی که نیاز به کار و تجربه داره کم میارم. من نسل چهارم رو فقط توی کتاب خوندم و دست هم بهش نزدم...دیگه از تلکام و رشته خودم دست شستم. 

امروز javascript هم تموم شد. خودم نشستم و html و css و جاوا رو خوندم. اما چه فایده؟ باز هم جایی راهم نمی دن که ببینم کاربردش چیه. 

اینکه آدم چیز یاد می گیره از بیکار نشستن بهتره اما وقتی نمی تونه استفاده ای ازش ه بد جوری می خوره توی ذوقش.

همسرم می گه بذار پاسپورت بگیریم هر جایی تو خواستی می ریم.

زمان هم سریع و هم کند می گذره... فکر کنم می فهمید چی می گم. 

اینجا خیلی خوبیها داره. بعضی وقتا واقعا اینو حس می کنم. اما مشکل کار واسه من مساله کوچیکی نیست. من با درآمد کارگری همسرم که نمی تونم از ی مراقبت کنم. فقط می تونیم یه زندگی متوسط داشته باشیم. اون هم همه اش بخاطر مدیریت من هست که کاملا حساب حتی یک دلار رو هم مثل یه حسابدار نگه داشتم و مراقبم کم نیاریم.

امروز داره بارون میاد. می تونست روز قشنگی باشه. اما من حسم خیلی خوب نیست...

راستی دیگه مرتب هفته ای سه بار می رم باشگاه و از این لحاظ خوشحالم.

بعد ناهار هم میام کافی شاپ روبروی خونه می شینم یه کافی می گیرم با کتاب و لپتاپ. از اینکه استرسم انقدر کمتر شده که می تونم بشینم کتاب بخونم خیلی راضیم. قبلا نمی تونستم اصلا تمرکز کنم. مخصوصا اوابل مریضی بابام. 

یه نکته دیگه: خوندن کتاب انگلیسی و فارسی برام فرقی نمی کنن. کتاب انگلیسی رو بدون دیکشنری و با سرعت می تونم بخونم بدون اینکه تو درک هیچ چیزی گیر کنم. این هم یکی دیگه از مزایای کانادا.

کاش یه شغل خوب داشتم که هم خیالم از بابت پرداخت داروهای بابام و پول بلیطهام واسه ایران راحت بود، هم اگه چیزی دوست داشتم می یدم، هم از آرامش و امکانات اینجا لذت می بردم.

الان همه اینا داره از پس انداز می ره.

اما راستش بعید می دونم به این هدف برسم.حداقل نه به این زودیا.شاید نه اینجا.

دو ماه دیگه هم بچه ها تعطیل می شن و اون 4 تا شغل در پیت توی مارکت رو به عنوان کار دانش آموزی با کمترین حقوق انجام می دن و بقیه باید سماق بمکن!

اسمش رو خودم گذاشتم واقع بینی و نه بد بینی.

راستی از ب تصمیم گرفتم که به مردم توجه کنم و دوستشون داشته باشم و از پیله تنهاییم بیام بیرون و... از این چیزا.

خیلی آدم سرد و درونگرایی شدم. می خوام یه کم رو خودم کار کنم.

با این وجود این روزا شرایط کلی  از خیلی از روزهای قبل بهتره. امیدوارم بتونم کاری کنم که چیزای دیگه هم بهتر بشن.

فدا مدا...

پی نوشت: گلشن... علی... یک دوست..کجایید بچه ها؟ سرگرم عید دیدنی؟

عید همگی مبارک.




بهار من گذشته شاید...

درخواست حذف اطلاعات

سلام بچه ها


امروز یکشنبه بود. یه می دیدیم راجع به یه هن یشه خیلی موفق که مدتی بود دیگه پیشنهاد کار نداشت. پنجاه سالش شده بود و هنوز با خاطرات و ع های دوران ستارگی و اوجش زندگی می کرد.

حول این محور بود که زنه نمی خواست قبول کنه اون دوران گذشته و باید بی خیال بشه و راه بازگشتی به گذشته وجود نداره.

یاد خودم افتادم.

نکنه دوران من هم سر رسیده و الکی دارم خودم رو به در و دیوار می زنم؟

نکنه واسه همینه روحیه شو هم دیگه ندارم که خیلی با هیجان و پیگیر باشم مثل قبلنا؟

فکرم مشغول شده.

امروز مامانم زنگ زد گفت بابام فردا باز آزمایش می ده. نگرانم.آخه  هر آزمایش نشون دهنده روند پیشرفت بیماریه.

واقعا سخته.

همگی سلامت باشید و امیدوارم همه مون برای اتفاقهای زندگی اونقدر قوی بشیم که نشکنیم.

فدا مدا




به دنبال دارو

درخواست حذف اطلاعات

داروی پدرم توی هند با قیمت بهتری تولید می شه. گفته همونو بگیرید.

الان هم در تماسم با همکارایی که توی هند دارم که از یک کانال معتبر دارو رو بدست بیارم. البته رد شدن دارو از مرز خودش بساطیه.

خیلی نگرانم. باید هر چه زودتر یه کاری کنیم.

هنوز کاری هم پیدا ن . 

یه ح لی دارم. پناه بردم به خواب. تا 12 ظهر هر روز خوابم.

نمی دونم دیگه چی بنویسم. امیدوارم همکارای هندیم کمکم کنند.

فدا




خبر جدید راجع به دارویی که گفتم

درخواست حذف اطلاعات

سلام.

بله بعد از جستجو در داروخانه ها و بازار معلوم شد قیمت داروی مربوط 13 میلیون و نیم برای هر ماه می شه. نظرتون چیه؟

ایران خاک دلیران ایران غرش شیران....

خیلی حال بدیه اینحال و  وضع...





یک هفته در ایران

درخواست حذف اطلاعات

این پست رو از فرودگاه استانبول می فرستم.

یک هفته ایران بودم. حال همه خوب بود. مشکل خاصی نبود. اما یک هفته واقعا کم بود.

الان هم خوب نیستم که دارم بر می گردم. دوباره درگیری و استرس زندگی و ... توی ایران اگه اراده می فردا سر کار بودم. چون یکی از همکارام استعفا داده و بهم گفت اگه می خواهی به مدیر اری ون (که قبلا باهاش کار ) بگه که من می خوام برم اونجا.

ایران به این راحتی اونوقت کانادا...

بازم از دست همه از جمله همسرم عصبانیم که زندگیمون باید اینقدر سخت و پیچیده بشه.

هر چی ارتباط و شناخت توی ایران ساخته بودم بلا استفاده شده توی کانادا...

راستی یکی از شاگردام من رو معرفی کرده برای کار توی یه شرکت کامپیوتری. زیاد امیدی بهش نیست چون کارشو ن رو بلد نیستم. اما به هر حال لباس رسمی و کیف و کفش نو یدم دارم می برم واسه روز مصاحبه. همین . 

دلم خیلی خیلی خیلی گرفته.

کاش همین توی فرودگاه می مردم...

خسته شدم از این دو تیکه شدن بین همسر و خانواده. از اینکه همه اش مجبورم یکیشون رو انتخاب کنم. خسته...

پرواز تورنتو سه ساعت دیگه هست...