رسانه
رسانه

59879 بدون عنوان...



59879 بدون عنوان...

درخواست حذف اطلاعات
فردا تولدمه و مینا اولین ی بود که بهم تبریک گفت.همین الان!

.

.

. امروز دهمین روزیه که مهدیسا به دنیا اومده،تولدش مصادف شد با اولین لباس عروسی که برای مغازه م تزیین .

از صبح اون روز مامان به خونه الهمینا زنگ زد و افشین با حال نداری گوشیرو جواب داد. گفت از ب حالم خوب نیست انگار باز آنفولانزا گرفتم الهام رفته داروخونه سر کوچه قرص بگیره برام.

ب این قضیه کلی مهمون خونه ما بودن،ولیمه بابا اینا بود و غذا رو س بودن افشین از بیرون کباب بگیره ما هم خودمون برنج درست کنیم. موقع شام فهمیدیم کبابها اشتباه شده و خیلی خیلی کوچیکه.یعنی یه آبروریزی .و یه شرمساری برای افشین.

مامان میگه از فکر و خیال حالش بد شده ..ننیدونم.

چند دقیقه بعد افشین زنگ زد خونه ما و گفت الهام از وقتی برگشته خونریزی داره دارم میبرمش بیمارستان فیروزآبادی شما هم خودتون بیاین اونجا ،اینو که گفت مامان با دست سیلی زد به صورت خودش.به بابا زنگ زدیم گفت نزدیک خونه م.سریع همه رفتیم. منو مامان از همه بیشتر استرس داشتیم،همش پشت در اتاقی که الهام بود و اجازه نمیدادن ما بریم با نگرانی وایساته بودم و دعا میخوندم که چیزی نشده باشه ،خیلی طول کشید ،شاید هم نکشید،اما انتظار همیشه طولانیه. اصلی اومد و بعد از معاینه گفت چرا دیر اومدی؟وقت زایمانته.

بعله.مهدیسا خانم ۱۰ روز پیش ۲۳ آبان به دنیا اومدن ساعتشو دقیق یادم نیست اما حول هوش ۳ بعد از ظهر بود.



منبع: http://zarvaraq3. /