رسانه
رسانه

تکانش :: جستجو



تکانش

درخواست حذف اطلاعات

چشم گذاشتم که پیدایتان کنم وقتی زیر آوار پنهان شدید از قایم شدن ها و موشکها بیزار شدم داود ولیزادهمنبع: http://for4. /





تکانش

درخواست حذف اطلاعات

چشم گذاشتم که پیدایتان کنم وقتی زیر آوار پنهان شدید از قایم شدن ها و موشکها بیزار شدم داود ولیزادهمنبع: http://for4. /





بدون عنوان ...

درخواست حذف اطلاعات

رسیدم سر چهار راه. نیم ساعت گذشته ولی خبری از تو و ماشین مشکی رنگت نیست. و باز هم مشترک مورد نظر در دسترس نمیباشد! کم کم دارد سردم میشود و به رفتن فکر میکنم که تا ی نزدیکم ترمز میکند و تو از تا ی پیاده میشوی! قبل ازینکه شروع کنم به گلایه خودت شروع میکنی. - سلام! ماشین اب شد! حالا هر چی میخوای بگو! وقتی نگران و مظلوم و با عصبانیتی که سعی در پنهان ش داری، نگاه میکنی و شروع میکنی از خودت دفاع راهی به جز خندیدن برایم باقی نمیگذاری! با خنده جواب میدهم: - علیک سلام! یکم دیرتر رسیده بودی باید میومدی نمایشگاه مجسمه های یخی سراغم! - ببخشید بخدا من بی تقصیرم! - گوشیت چرا در دسترس نبود؟ - نمیدونم ماشین و گوشی و زمین و هوا همه دست به دست هم دادن امروز منو ضایع کنن انگار! میرویم به سمت کافه ی همیش . و سفارش هم همان سفارش همیش . از کوله ات جعبه ای بیرون میاوری و روی میز میگذاری. - اگه گفتی چیه! همیشه مد





بدون عنوان ...

درخواست حذف اطلاعات

رسیدم سر چهار راه. نیم ساعت گذشته ولی خبری از تو و ماشین مشکی رنگت نیست. و باز هم مشترک مورد نظر در دسترس نمیباشد! کم کم دارد سردم میشود و به رفتن فکر میکنم که تا ی نزدیکم ترمز میکند و تو از تا ی پیاده میشوی! قبل ازینکه شروع کنم به گلایه خودت شروع میکنی. - سلام! ماشین اب شد! حالا هر چی میخوای بگو! وقتی نگران و مظلوم و با عصبانیتی که سعی در پنهان ش داری، نگاه میکنی و شروع میکنی از خودت دفاع راهی به جز خندیدن برایم باقی نمیگذاری! با خنده جواب میدهم: - علیک سلام! یکم دیرتر رسیده بودی باید میومدی نمایشگاه مجسمه های یخی سراغم! - ببخشید بخدا من بی تقصیرم! - گوشیت چرا در دسترس نبود؟ - نمیدونم ماشین و گوشی و زمین و هوا همه دست به دست هم دادن امروز منو ضایع کنن انگار! میرویم به سمت کافه ی همیشگی. و سفارش هم همان سفارش همیشگی. از کوله ات جعبه ای بیرون میاوری و روی میز میگذاری. - اگه گفتی چیه! همیشه





" حس نیاز "

درخواست حذف اطلاعات

دوستان سلاملیکم :) بالا ه ما اومدیم وای خدا این قدر تو این یک ماه سرمون شوغول بود که وب نیاز به یک تکانش شدید پیدا کرده :دی + دیروز هوای مشهد فراتر از حد فوق العاده بود بارون و بوی خاک و بادی که اگه مثه درخت نبودیم (استعاره : ریشه در خاک داشتن) جابه جامون میکرد :) عشق بود تو فاصله ی مدرسه ها از این در به اون در زیر شرشر بارون بدویی + چند هفته ی 5 شنبه ها زنگ آ اشک همه ی بچه ها درمیاد :/ 2 هفته پیش بحثمون ، بحث ما جامونده های کربلا بود ... هفته ی پیش دلتنگیه دل و قلبمون برای یه عزیزی که داره میشه دوسال که ندیدیمشون :( که از دوریشون ، از جای خالیشون ، از حظور پررنگشون تو جای جای مدرسه داریم دق می کنیم :( این هفته هم که ماجرا کولاک بود :/ + بحث این هفتمونو دوست دارم شما هم بخونین ، بخونین تا قدر بدونین مامان باباهاتونو بخونین تا قدر بدونین تک تک لحظات بودنتون رو در کنار خانواده هاتون





" حس نیاز "

درخواست حذف اطلاعات

دوستان سلاملیکم :) بالا ه ما اومدیم وای خدا این قدر تو این یک ماه سرمون شوغول بود که وب نیاز به یک تکانش شدید پیدا کرده :دی + دیروز هوای مشهد فراتر از حد فوق العاده بود بارون و بوی خاک و بادی که اگه مثه درخت نبودیم (استعاره : ریشه در خاک داشتن) جابه جامون میکرد :) عشق بود تو فاصله ی مدرسه ها از این در به اون در زیر شرشر بارون بدویی + چند هفته ی 5 شنبه ها زنگ آ اشک همه ی بچه ها درمیاد :/ 2 هفته پیش بحثمون ، بحث ما جامونده های کربلا بود ... هفته ی پیش دلتنگیه دل و قلبمون برای یه عزیزی که داره میشه دوسال که ندیدیمشون :( که از دوریشون ، از جای خالیشون ، از حظور پررنگشون تو جای جای مدرسه داریم دق می کنیم :( این هفته هم که ماجرا کولاک بود :/ + بحث این هفتمونو دوست دارم شما هم بخونین ، بخونین تا قدر بدونین مامان باباهاتونو بخونین تا قدر بدونین تک تک لحظات بودنتون رو در کنار خانواده هاتون





تلنگر

درخواست حذف اطلاعات

ی داشتیم که می گفت شبیه آلاله در کتاب چهل سالگی نباشید ، و من اصلا جدی اش نمی گرفتم امروز با هدیه ی یک دوست صدایش را دقیق و بوضوح شنیدم انگار در آشپزخانه درست کنارم ایستاده بود و داشت از عرف و هنجار های اشتباه ایران و زن های بدون رویای کشورم سخن می گفت با همان لحن پرتکبر و تحقیر آمیز مردانه حرف ها داشت از فمینیست های مرد نما و زن های عروسکی ساخته ی دست جامعه ی نه مدرن و نه سنتی جامعه ی سر درگم ایرانی ! داشت قسمتی از کتاب را می خواند شمرده و محکم : «شده بود یک انار یک انار خشکیده که پشت یک مشت ت و پرت گوشه یک انبار زیر شیروانی افتاده بود و اگر ی برش می داشت و تکانش می داد می توانست صدای به هم خوردن دانه های خشکش را بشنود. بوی ماندگی را در بینی اش احساس می کرد؛ بوئی ترش و شیرین که برهوا می ماسید، آن را سنگین می کرد و مانند لایه ای از عرق بر پوست او می نشست. دلش می خواست از جایش برخیزد و بگری





رای برائت

درخواست حذف اطلاعات

از کتابخانه مرکزی دست خالی، آمدم بیرون و مسیر روبروی دانشکده ادبیات را گرفتیم و آمدیم پایین. از مقابل مجسمه فردوسی رد شدیم و رسیدیم به دانشکده هنرهای زیبا. همین طور که در حال راه رفتن سر گردانده بودم و حیاط دانشکده را نگاه می و از لابلای خاطرات سالهای دور خودم را بیرون میکشیدم، ناگهان، نگاهم خورد به بنر بزر که به یکی از دیواره های حیاط دانشکده آویزان شده بود. درجا خشکم زد و خیره شدم به تصویر بنر:زیر تصویر بزر از او نوشته بود «شهید حرم، ....»او افعانی بود. از خانواده¬ای در سطح بالای تحصیلات و سطح نسبتا بالای فرهن . یکی از برادرانش بود و برادر کوچکترش دانشجوی صنعتی شریف. خودش هم بود و فارغ حصیل تهران.همین چند ماه پیش به عنوان ش در جلسات دادگاهش شرکت . متهم بود به ضرب و جرح و توهین و فحاشی و تهدید. دادسرا هم بدجور برایش بریده بود. البته ریشه دعوا خانواد بود. دعوا با شوهر خواهرش که اساسا در سط





* چه سود ...!

درخواست حذف اطلاعات

روی بدن لرزانش رابا پتویی رتگ و رو رفته پوشانده بودو خس خس اش سکوت اتاق را ش ته بود...چهره اش رنگ پریده وتب بالا امانش را بریده بود...نگاهی به پنجره روبه رویش انداخت... ی درختان انگار همانند او بیانگر کهولت سنشان بود...صدای غیژغیژ لولای در ،نگاهش را به طرف در کشاند،با دیدن فرزندش گل از گلش شکفت ولبخند به لبش آورد... - همان طور که نگاهش به گوشی بود، در را با فشار دست بست وسرش را به عنوان سلام تکانی داد،برای یک لحظه سرش رابلند کرد وکل اتاق رااز نظر گذارند چشمانش که به کنج اتاق زوم شدند به همان طرف حرکت کرد وباز هوش ونگاهش را به گوشیش داد... سرفه های خشک و پی در پی مادر پیر اجازه جواب دادن رانداد،با نفس های عمیق سعی در آرام سرفه هایش کرد... - سلام مادر جان چرا اونجا نشستی، بیا کنار بخاری بشین ،هواسرده مادر سرما می خوری... فرزند تنها به گفتن یک نـــــــــــوچ بلند اکتفا کرد...وباز غرق خواندن م





رای برائت

درخواست حذف اطلاعات

از کتابخانه مرکزی دست خالی، آمدم بیرون و مسیر روبروی دانشکده ادبیات را گرفتیم و آمدیم پایین. از مقابل مجسمه فردوسی رد شدیم و رسیدیم به دانشکده هنرهای زیبا. همین طور که در حال راه رفتن سر گردانده بودم و حیاط دانشکده را نگاه می و از لابلای خاطرات سالهای دور خودم را بیرون میکشیدم، ناگهان، نگاهم خورد به بنر بزرگی که به یکی از دیواره های حیاط دانشکده آویزان شده بود. درجا خشکم زد و خیره شدم به تصویر بنر:زیر تصویر بزرگی از او نوشته بود «شهید حرم، ....»او افعانی بود. از خانواده¬ای در سطح بالای تحصیلات و سطح نسبتا بالای فرهنگی. یکی از برادرانش بود و برادر کوچکترش دانشجوی صنعتی شریف. خودش هم بود و فارغ حصیل تهران.همین چند ماه پیش به عنوان ش در جلسات دادگاهش شرکت . متهم بود به ضرب و جرح و توهین و فحاشی و تهدید. دادسرا هم بدجور برایش بریده بود. البته ریشه دعوا خانوادگی بود. دعوا با شوهر خواهرش که اساس





پدر

درخواست حذف اطلاعات

آ های تابستان بود فصل چیدن آفتابگردانها. بعد از ظهر دل چسبی بود و من در حال تماشای کارتون بودم. مادرم خواهرهایم و زن برادرم در خانه بودند که صدای درب حیاط آمد. مادرم به خواهرم که از من بزرگتر بود گفت: برو در رو باز کن.خواهرم به زن برادرم که در حال وصله لباسی بود گفت: منیژه برو در رو باز کن.منیژه که انگار نای تکان خوردن نداشت رو به من کرد وگفت: پاشو دختر خوب خودت برو در رو باز کن. در آ قرعه به نام من افتاد و من که دلم نمی خواست از پای تلویزیون بلند شوم برخلاف میلم رفتم از اتاق بیرون. یک فاصله ی کوچک و سرسبز را تا درب حیاط طی (داخل حیاط خانه ی ما پر از گلهای رز سفید، صورتی، گلهای بنفش سبزه های خودرو و درختهای میوه بود و یک پیچک یاس و درخت توت قرمز که شاخه هایش آویزان بود، مواقعی که با دختر برادرم یادختر دایبم بازی میکردیم من زیر شاخه های توت پنهان می شدم.) در حیاط را باز دختر م آسیه بود به ه





در بزرگداشت مردی که رفت

درخواست حذف اطلاعات

یادم نمی رود.. روزی را که در بنیاد باران و در دفتر رییس جمهور دوست داشتنیِ سابقِ ایران آقای خاتمی، نشسته بودیم. وقتی دانست که چه رابطه ای با او دارم خیلی گرم احوالش را پرسید و از اینکه بیماری خانه نشینش کرده است؛ ناراحت شد و از من خواست که سلامش را به او برسانم. اصغر دادبه فیلسوف و متکلم و مدیر گروه ادبیات دایره المعارف بزرگ ی نیز وقتی بیماریش را از زبانم شنید، با ناراحتی از من خواست سلامش را برسانم و شماره اش را از من گرفت تا با او تماسی ب رد و احوالش را جویا شود. اتفاقا در روزهایی که با همسرم ـ برای مصاحبه ـ به خانه اش می­رفتیم؛ سلام دادبه را به او ابلاغ . با همان بیماری و حافظه ش ته ای که داشت، خیلی سریع سری تکان داد و گفت: آن فاضل مردِ حافظ شناس.. سلام مرا به او برسان آقا سید مهدی! دارم از ابومحمد ی حرف می زنم. متولد سال ۱۳۰۸ و زاده قم. او پس از طی تحصیلات مقدماتی و به پایان رساندن دو





در بزرگداشت مردی که رفت

درخواست حذف اطلاعات

یادم نمی رود.. روزی را که در بنیاد باران و در دفتر رییس جمهور دوست داشتنیِ سابقِ ایران آقای خاتمی، نشسته بودیم. وقتی دانست که چه رابطه ای با او دارم خیلی گرم احوالش را پرسید و از اینکه بیماری خانه نشینش کرده است؛ ناراحت شد و از من خواست که سلامش را به او برسانم. اصغر دادبه فیلسوف و متکلم و مدیر گروه ادبیات دایره المعارف بزرگ ی نیز وقتی بیماریش را از زبانم شنید، با ناراحتی از من خواست سلامش را برسانم و شماره اش را از من گرفت تا با او تماسی بگیرد و احوالش را جویا شود. اتفاقا در روزهایی که با همسرم ـ برای مصاحبه ـ به خانه اش می­رفتیم؛ سلام دادبه را به او ابلاغ . با همان بیماری و حافظه ش ته ای که داشت، خیلی سریع سری تکان داد و گفت: آن فاضل مردِ حافظ شناس.. سلام مرا به او برسان آقا سید مهدی! دارم از ابومحمد ی حرف می زنم. متولد سال ۱۳۰۸ و زاده قم. او پس از طی تحصیلات مقدماتی و به پایان رساندن د





نمایش مجدد ضرب المثل های خلجی

درخواست حذف اطلاعات

هر ضزب المثلی ، سندیت و اتفاق خاص خودش را دارد که بعدها به صورت ضرب المثل در آمده و مورد کاربرد قرار گرفته است. ضرب المثل ها : بدک، عمارته ، سایه سی ده و بدک ، آدمه ، سزلریده ،بلمک ، اولور ساختمان بلند و مرتفع را از سایه اش و آدم بزرگ را می توان از حرفهایش شناخت . بدک ، هر ، بچه ، هر ، عیب لری ، کرمز آدم بزرگ ، عیب ها و لغزش های آدم های حقیر و پست را نمی بیند. خیله ،سیس ، لن مه خیلی این سمت و آن سمت نرو و نکاو ( خیلی تکافو نکن ) هوی ، تو اغی ،توربه له ، چک مه خاک خانه را با توبره کشیدن ----------------------------------------------------------------------------- یو ، قراق ، قوییر ، یل ، یکلته برو کنار ، بگذار باد بیاید. کنایه از ------------------------------------- اشکه واره ، بلچوق چه ، قالمش مثل در گل مانده است ------------------------





بیش فعالی در ک ن 1

درخواست حذف اطلاعات

بیش فعالی درک ن امروزه بسیاری از مادران و پدران از شیطنت بسیار زیاد ک نشان شکایت دارند. آنها اظهار می دارند که فرزندشان مرتب در حال حرکت و فعالیت است و نوعی ح بی قراری و ناآرامی در او مشاهده می کنند. برخی از این والدین از فقدان تمرکز حواس و ضعف درسی کودک نیز صحبت می کنند. آنها علت این فعالیت بیش از اندازه را نمی دانند و مرتب فرزندشان را مورد سرزنش قرار می دهند. این ک ن بعضاً مورد انتقاد و تنبیه بسیار زیاد قرار می گیرند. عده ای از پدر و مادرها کنترل خود را از دست می دهند و این ک ن را به شدت کتک می زنند یا آنها را تهدید می کنند. در این نوشتار پدیده بیش فعالی در ک ن توضیح داده شده و راه های برخورد مناسب با این ح ارائه شده است. بیش فعالی ک ن ک ن بیش فعال - همانگونه که از این عنوان برمی آید- بسیار پرتحرک اند و نمی توانند یک جا آرام بنشینند. آنها اضافه بر ناآرامی بسیار زیاد، نوعی اضطرار و اجبار