رسانه
رسانه

خونش :: جستجو



نمایش کلاغه به خونش نرسید

درخواست حذف اطلاعات

نمایش شاد و موزیکال کلاغه به خونش نرسید به کارگردانی رضا توکلی و حمید ندیمی در فرهنگسرای نیاوران. نویسنده : زیبا برحی فلاح بازنویس : کیومرث قنبری آذر آهنگساز » رضا توکلی تنظیم کننده : سپهر قناد ـ رضا توگلی طراح ماسک و دکور : علیرضا جعفری مرام طراج لباس : لیلا زمانیمنبع: http://artshaparak1380. /





وای فای

درخواست حذف اطلاعات

میگفت 13 نفر بودیم عراقیه اومد به ماس که بیاین امشب خونه من تا گفت وای فای موجود همه شل شدن و رفتیم خونش اون یکی میگفت رفتیم خونه یکی از عراقیها همسایش اومد دم در خونش و شروع با هم جر و بحث پسرش پسر اونی رو که اومده بود در خونه کشته بود و تو زندان بود منتظر حکم قصاص آ دعواشون اونی که جوونش کشته شده بود گفت اگه زائرایی که امشب مهمونتن بذاری بیان خونه من میرم رضایت میدم از خون بچم میگذرم اینم در اومد خیلی خونسرد گفت نه نمیدمشون بهت برو قصاصش کن منبع: http://undirected. /





طرح/ اگر شهید نشویم، می میریم

درخواست حذف اطلاعات

مرگ حق است اما چه بهتر که انسان آزاده در راه خدا به خونش آغشته شود.





نیش زدن پشه از لنز دوربین ماکرو

درخواست حذف اطلاعات

در این ویدئو می بینید که چطور یک پشه خون خوار کوچک نیشش را در دست یک فرد فرو می کند و خونش را می مکد.





هوش یا زیبایی

درخواست حذف اطلاعات

آدم جالبیه،خونش پر از کتاب شعر و به گل های شمعدونیش میگه بچه هام. برامون با عشق ژله انار درست می کنه و موقع تنهایی هاش میره خونه شهریار. مطمئنم از اون سوراخ های تنهایی داره که تو کتاب زند پیش رو خوندم.تنها آینه خونش آینه دست شویی شه.تلوزیون نداره،رادیو گوش میده و قر میده،تنها زند می کنه از این موضوع خوشحاله.به عشق اعتقاد داره. تار میزنه .ازش می پرسم بین هوش و زیبایی کدوم رو انتخاب می کنه ؟و اون جواب میده هوش . هنوز به اندازه کافی عاقل نیست . نمی دونه که واسه تنها نموندن زیبایی و کمی حماقت لازمهi hope she'll be a fool -- that's the best thing a can be in this world,a beautiful little fool این رو واسش خوندم ،نمی دونم منظورم رو فهمید یا نه.منبع: http://vega27. /





سینی

درخواست حذف اطلاعات

داشتم ظرف میشستم و به افکار همیش م میپرداختم.رسیدم به این قسمت که رفتارمو با خانواده همسرم چطوری کنم که نه اونا ناراحت بشن از من نه من خودخوری کنم از دست اونا. رسیدم به اینکه سکوت و لبخند در مقابل اونا و همسرم شاید بهترین کار باشه، اینکه توی دلم احمق خطابشون کنم و مثل خودشون باهاشون رفتار کنم و بزارم اونا اول از من گله کنن تا منم بگم خودتونم همینطورید خیلی بهتره، یه دفعه سینی چایی از بالای ظرفشویی صاف خورد وسط پیشونیم.حالا یه چاک داده روی بینیم تا چند دقیقه ام خونش بند نمیومد.الانم که خونش بسته شده اطرفش ورم کرده و سیاه.حالا با این قیافه چطوری برم خونه مامانمم؟جوش میزنه.بابام که حتما دعوا کارم میشه. چطوری برم .خدااااااااامنبع: http://daysofme. /





برگ بیست و یکم

درخواست حذف اطلاعات

بعد از مرگ خانمم دو پسر مادرم که اونا هم پیر بودن فوت شدن !!! مشغول صحبت با مامان بودم که را زنگ زد .گفت مامانم میخواد بره خونه دختر ام و خونش خالی میمونه و ممکنه بخاطر اینکه قبلا اومده سراغ خونه اش در نبود مامان باز بیاد !!!پیشنهاد داده من شب برم اونجا بمونم .در ضمن یخچالش هم خالیه و فقططططططططط بطری آب داخلشه !!!!!خشبناک شدم گفتم :مامان عزیزت نمیتونست عصر بره مهمونی و شب برگرده خونش ؟؟بهت گفته باشم من نمیخوام بخاطر گشت و گذار مادر تو شب تا صبح پلک نزنم و بترسم از تنهایی !!!!!گفت باشه سعی می کنم نظرش رو عوض کنم خونه بمونه !!!هی میخوام دهنمو بازنکنم راجبش حرف نزنم امممما نمیزاره که !!!آخه زن این هم دددری ؟ ولش کنی شب و روز این طرف اون طرفه !!!!هر بار هم شوهر من رفته بهش سر زده هیچیییییی تو یخچالش نبوده و مجبور بوده غذا سفارش بده !!!!!آخه آدم اینقدر گدا !!!!!!!!!!!!!این همه پول میخواد چکار؟





هفته نامه اصولگرا: «ثریا» را پدرخوانده ها تعطیل د!

درخواست حذف اطلاعات

ثریا هم نباید انقل باشد، تمرکز ثریا بر پیشرفت های علمی همه را راضی می کند... چه داستان عجیبی است حکایت خنثی انقل ها .... انقل خوب، انقل مرده است، اگر شهید شود خونش دامان خیلی ها را می گیرد....





خالی خونش

درخواست حذف اطلاعات

چند روز پیش و دادستان و مامانم اینا رفتن ج شو اوردن . مامان مگه شوهرش ادای روانی ها رو در میاورد..... بیشتر از همه مامانم میگه که طلاق بگیر اون واسه تو شوهر نیست درد وبلاستمنبع: http://majidam1100. /





62 : چاپ

درخواست حذف اطلاعات

امروز روز خوبی بود رفتم ع امو چاپ .لابراتوار آریا.فکر کنم شنبه ها سرش شلوغه همیشه میشستم بهم میداد نهایت نیم ساعت طول میکشید امروز گفت ساعت پنج میده.به هر حال نمیتونستم سه ساعت اونجا وایسم اومدم مترو رفتم خونش خوب شد کتاب برده بودم وگرنه چجوری زمانو میگذروندم سه ساعتو صرفم نداشت تا خونه برم برگردم.فردا صبحم 9 باز میکرد و من کلاسم 9 - 9 نیم شروع میشه دلم نمیخواد دیر برم اصلا. سرد بود خونش خیلیم سرد 4 نیم پاشدم زدم بیرون حاضر بود گرفتمو اومدم.خیلی خسته بودم نهار خودمو خو دم. بعد که پاشدم به مامان ع ارو نشون دادم مامانم به بابا خب من زیاد ع امو نشون نمیدم نمیدونم چرا روم نمیشه ولی خب تمرینی توضیحی که میخواستمبدمو دادم خب فکر کنم نا امید کننده نبود در نظرشون :) توی گوشم جوش زده نه جوشا زیر پوستیه (حال بهم زن :) ) وقتی هندزفری میزارم درد میگیره ! هرچی سنگه واسه پای لنگه همینه ها ! چاره ای جز تح





روز 33 رژیم گودرزی

درخواست حذف اطلاعات

مامانم بالا ه برگشت و دارم اماده میشم برم خونش! سرماخورد از تنم نمیره بیرون لعنتی...بخاطر این ضعفم نمیتونم درست تمرین کنم ولی رژیمم سرجاشه 9 روز دیگه دوره ام تموم میشه امیدارم 2 تا دیگه کم کنم تا 20 اذر :) عید عروسی در پبش داریم.منبع: http://nazpari. /





اولین پست

درخواست حذف اطلاعات

دوسش داشتم همیشه خودمو باهاش تصور می همیشه خودمو خانوم خونش میدونستم غریبه نبود ولی اشنا تر شد اومد..... یه تیکه از وجودمو کند رفت...... من موندم و یه کوه درد رو شونه هام ..... من موندم و یه بغض .........منبع: http://blackangel75. /





خاطرات دفاع مقدس / شوخی بچه های جنگ

درخواست حذف اطلاعات

خاطرات دفاع مقدس / شوخی بچه های جنگ درد و درمان ی جرأت داشت بگوید من مریضم، هه ماشاءلله بودند. آن هم از آن فوق تخصص هایش! می ریختند سرش. یکی فشار خونش را می گرفت، البته با دندان، دیگری نبضش را بررسی می کرد، البته با نیشگون، همه بدنش می کندند، قیمه قرمه اش می د. بعد اظهار نظر می شد که مثلا فشار خونش بالاست یا چربی خون دارد، آنوقت بود که نسخه می پیچیدند. لطفا برای مشاهده کامل ، به ادامه مطلب بروید!!!!!!منبع: http://shahadat-ir. /





انتخابای بهتر و بهترتر

درخواست حذف اطلاعات

من از خوشبخت ترین آدمای زمینم که باید بین عروسی و مشهد یکیو انتخاب کنم ؛ کمی دلم گرفت اولش ! اما رضاست .. شوخی نیست که .. بعد پنج سال بازم دعوتم کرده خونش :) قدر این خوشبختی رو خواهم دونست ان شاالله ... و قشنگ تر اونجاست که رفیق دیوونم خبر ازدوجشو بهم داد ... قطعا من خوشبخت ترینم :) منبع: http://harfpare. /





پشیمان م ... پشیمان ای ؟

درخواست حذف اطلاعات

و گاهی  پشیمانی تنها، در آوردن سوزن است از پروانه ای غبار گرفته ...   /گروس عبدالملکیان/   پ.ن آدم یه جایی میرسد که دلش را وا مینهد ... برای آنکه ی بیاید و ببرد و کند و خونش را بریزد ... آدم به جایی میرسد که صیدی باشد به دنبال صیاد! ولی صیاد نگاهش نمیکند ...





زند بدون چای شیرین

درخواست حذف اطلاعات

بابام قند خونش ۳۰ تا بالاست و بهش گفته نباید زیاد چیزهای شیرین بخورد، بابا جان شروع کرده به غر زدن و میگه این چه زند هست که من دارم، چرا نباید چای شیرین بخورم!!!! منهم از ناشکریش خیلی قاطی و بهش گفتم اگه واقعا حس میکنی زند بدون چای شیرین بی ارزشه تمامش کن من چنین آدم مز فیم منبع: http://leelium. /





این صله رحم ثواب ندارد،کباب دارد

درخواست حذف اطلاعات

آیت الله مجتهدی تهرانی(ره): اگر فامیلی دارید که وضع مالی خوبی ندارد، شما هروقت به دیدارش مےروید یه گونی برنج و دو کیلو روغن و ... برایش ببرید اینها صله رحِم است، نه اینکه بروی تو خونش بنشینی و میوه ات را هم بخوری، اونو تو قرض بندازی! بعد بگی الحمدلله صله رحم بجا آوردم. این صله رحم ثواب ندارد، کباب دارد!!





اول مهر در بابوده محله.

درخواست حذف اطلاعات

باز هم اول مهر شد و شروع دوباره رفتن بچه ها به مدرسه. به یاد مدرسه رفتنمان در دبستان همافران مرزن آباد. به یاد صف مدرسه ی پیاز باغک برای بازگشت به خانه. به یاد نظم دهندگان صف های مدرسه. به یاد مریم که با فرارسیدن مهر جلوی خونش به بچه مدرسه ای ها میوه میفروخت. به یاد هم کلاسی های که بزرگ شدند و یا دیگران که بین ما نیستند. رفیقم کجایی؟؟؟ سام دلیری .منبع: http://babode. /





اشک

درخواست حذف اطلاعات

قلبش اندوهناک بود مانند همان کره که ذوب میشد بنابراین چشمانش گرم شدند و خیس... چشمها به او گفتند حق داری اشک بریز قلب... قلب اشک میریخت و اشکها از چشمان چشم بیرون. اندوه شسته شد و قلب شاد و چشم خندان لبخند زد و قلب خندید ... قصه ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید بالا رفتیم آسمون پایین اومدیم آسمون خلاقیت دیگه ..سرریز که میشه... میشهمنبع: http://aronsma. /





اشک

درخواست حذف اطلاعات

قلبش اندوهناک بود مانند همان کره که ذوب میشد بنابراین چشمانش گرم شدند و خیس... چشمها به او گفتند حق داری اشک بریز قلب... قلب اشک میریخت و اشکها از چشمان چشم بیرون. اندوه شسته شد و قلب شاد و چشم خندان لبخند زد و قلب خندید ... قصه ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید بالا رفتیم آسمون پایین اومدیم آسمون خلاقیت دیگه ..سرریز که میشه... میشهمنبع: http://aronsma. /





نسبت مستقیم عشق و فیس =|

درخواست حذف اطلاعات

الان دَیقاً همون جاییَم که گفتم خعلی خوبه و میخوام همیشه همونجا زندگی کنم... دو دِقه غفلت رفتم مسواک بزنم هوار زدن اون پتو زرشکیه مال آندرومدا که سرما نخوره بمیره خونش بیفته گردنمون پول کَفن و دَفن نَعاریم =| منم همونجا خمیر دندون اندرون دهان و مسواک به دست رو به اینه نیگا و اشک ریختم از شدت احساس و عشقِ سرشارِ بینمان =| خ حرف بود دو روز قبل تولد زدن؟ =| پ.ن: where r u god? =|





salighe

درخواست حذف اطلاعات

دوست دارم با یه مرد خوب و خوش برخورد که خیلی دوستم داره ازدواج کنم و خانم خونش بشم ،بعدش براش جونمووووووووبدم،خداااااااااا یه خپب خوبشووووووووووووووواز خودت میخوام،یکیو که بشه بهش تکیه کرد،مرد زند باشه منم دوستش داشته باشم،قربون صدقش برم،براش لباسای خوشمل بپوووووووووشم،اونم قربون صدقم بره،وای که چقد زند شبرین میشه،به امید آینده هااااااااااااااایی بهتررررررررررررررررتررررررررررررررررمنبع: http://mohadeseeeh. /





زندگی بدون چای شیرین

درخواست حذف اطلاعات

بابام قند خونش ۳۰ تا بالاست و بهش گفته نباید زیاد چیزهای شیرین بخورد، بابا جان شروع کرده به غر زدن و میگه این چه زندگی هست که من دارم، چرا نباید چای شیرین بخورم!!!! منهم از ناشکریش خیلی قاطی و بهش گفتم اگه واقعا حس میکنی زندگی بدون چای شیرین بی ارزشه تمامش کن من چنین آدم مز فیم منبع: http://leelium. /





شروع روز اول

درخواست حذف اطلاعات

امروز یک روز خوب و شروع ... از صبح کلی کارای مفید انجام دادم..از زبان خوندنم که ا هفته که برم خونش گوشمو نکشه و خندیدن مامانم که کاش همیشه از مهناز حساب ببری..تا رفتن دوباره کلاس موسیقی و کلی تمرین و ید همراه مادر جان... ا شب هم که کت که بهم گفته شده بود و شروع ..و چقدر خوبه...مهنازی بهت قول دادم و سر قولم میمونم عزیزم..دارم روزهامو همون طوری شاد میسازم...مرسی برای تلاشت واسه خوب م..عاشقتم





خاطره ها

درخواست حذف اطلاعات

چن شب دیگه یلداس تولدم چن سال پیش که مامان بزرگم زنده بودخونش جمع میشدیم تولدچهارده سالگیم یه جشن خودمونی بودمهمون نداشتیم بعدازجشن من یه تیکه کیک واسه خونه عموبردم زن عموباناباوری یه روسری خوشگل همونجاهدیه دادبهم دارم باخودم میگم امسال چقدمیتونه غمگین باشه شب یلداوتولدم وقتی نه مامان بزرگی هس که بریم خونش نه بعدفوت زن عمودل خوشی واسه دورهم جمع شدن یلداتون پیش پیش مبارک دوستای خوبممنبع: http://about-me. .. /





.. نفسهایم

درخواست حذف اطلاعات

دیگر با هیچ .. ی بیعت نخواهم کرد، آ .. ین بازمانده ی بوی بابونگی! جامانده از قافله ی عشقت را دریاب که در غیبت پر سوال تو خونش حلال خواهد شد. روزی که نه از انار کاری ساخته است و نه از چندین نرگس آمده برای شعر شدنت. اینجا بالای آسمان دل گرفتگی دری هست،دیواری هست و به خدا امیدی شاید تا صبح واژگان خسته فراق به سر آید و بهار آغوشت مرا دریابد و من به همان امید نفس می کشم هنوز آ...منبع: http://arezooghahremani. .. /





پرونده هنوز بسته نشده است

درخواست حذف اطلاعات

آدم بد نیست گاهی خانم ما ل نگاه کند تا به سادگی پرونده یک جنایت را به عنوان مرگ طبیعی نپذیرد و البته احمقانه است که در بررسی پرونده آدم فقط به روایات ناصحیح متهمان اکتفا کند بالا ه می شود شرایط را تجسم و احتمالات عقلی را بررسی کرد و حساسیت در مورد اینکه چرا نوه شش ماهه سقط شد و دختر جوان درگذشت مهمتر از پیدا نقطهای سبع و تسع است که مثل مزار فاطمه (س) گمشده و پیدا نشده است خدا خواست تمام این ایام فاطمیه باشد تا خونش پامال نشود و راز پرونده پیش از ظهور گشوده خواهد شد انشالله





امید به زندگی

درخواست حذف اطلاعات

پدربزرگ موقع رفتن برای تمدید دفترچه مادربزرگ تعادلش را از دست می دهد و می افتد یک سالی می شود که پدربزرگ کم کم تعادلش را از دست می دهد امروز از مادربزرگ خون گرفتند، خونش هشت لوله آزمایش را پر کرد بعد از سال ها تازه کارشان به مریضخانه رسیده پدربزرگ می گوید گفتیم در پیری به آرامش می رسیم ندانستیم خوردیم به تلاطم ( عین جمله خودش) پدربزرگ هر روزبه گل ها و درخت هایش می رسد و به دو قمری که برایشان لانه ساخته و به سهره در قفسش ومن چقدر از قفس بیزارم مادربزرگ امید دارد که خوب می شود و تو وقتی در خانه شان را باز می کنی سبزی می بینی و طراوات و من در پیری چه طوری می شوم





(بدون عنوان)

درخواست حذف اطلاعات

من همیشه با عشق تو زندگی ... زخمی شدم و بیشتر از توانم غصه ها در وجودم چیره گشت ... اما باز هم به تو عشق ورزیدم ... گاهی دلم شاخه ی شاتوتی می شد که باد خونش را به در و دیوار می پاشید .. اما باز هم تو را دوست داشتم ... گاهی می گفتم کاش می شد اندازه ی یک پرنده کوچک شوم و آنوقت پر بزنم و بیایم پیش تو .. مثل یک پرنده کوچک و رها نه مثل خودم اضافه و بی مصرف ... همیشه همه ی این حسرت ها ا من بود ... اما باز دوستت داشتم ... می دانم زمانی که مرگ به سراغم می آید به گذشته مان نگاه می کنم و به خودم می گویم : من چه زجرها که نکشیدم ... چه گریه ها که ن ... چه خون دل ها که نخوردم ...  اما همیشه به تو عشق ورزیدم .. همیشه ... کاش آن روز کنار  من باشی تا به تو بگویم که چقدر دوستت داشتم ...





امید به زندگی

درخواست حذف اطلاعات

پدربزرگ موقع رفتن برای تمدید دفترچه مادربزرگ تعادلش را از دست می دهد و می افتد یک سالی می شود که پدربزرگ کم کم تعادلش را از دست می دهد امروز از مادربزرگ خون گرفتند، خونش هشت لوله آزمایش را پر کرد بعد از سال ها تازه کارشان به مریضخانه رسیده پدربزرگ می گوید گفتیم در پیری به آرامش می رسیم ندانستیم خوردیم به تلاطم ( عین جمله خودش) پدربزرگ هر روزبه گل ها و درخت هایش می رسد و به دو قمری که برایشان لانه ساخته و به سهره در قفسش ومن چقدر از قفس بیزارم مادربزرگ امید دارد که خوب می شود و تو وقتی در خانه شان را باز می کنی سبزی می بینی و طراوات و من در پیری چه طوری می شوممنبع: http://zmoradi66. /





صدارت تزویر

درخواست حذف اطلاعات

خبرگزاری دانشجو: راننده به یکباره ترمز می زند، فردی که لحظاتی دیگر مراسم معارفه اش آغاز می شود، متعجبانه سر را بالا می آورد، خانمی جلوی ماشینش را گرفته است، "تو همانی نبودی که سال 88، پسر مرا به بهانه تقلب در انتخابات برای اعتراض و اردوکشی در خیابان تشویق می کردی و باعث شدی خونش ریخته شود؟ >> متن کامل در ادامه مطلب ادامه مطلب





همکار

درخواست حذف اطلاعات

اولین روزی که رفتم سر کار دیدمش... قد بلند... باهوش... صدای رسا... خندان... با یه سبیل خاص... سعی داشت جواب همه ی سوال هامو بده... مسئول این شده بود که همه ی را بهم نشون بده... از کارهای خوبی که انجام شده بود میگفت و از کارهایی که مونده... به قولی خوب روی کار سوار بود... تو ، یک سال و نیم با هم کار کردیم... زرنگ بود و وقت شناس... کار را کامل انجام میداد و تمیز... چند ماه بعد ار آشنایی مون خدا یه پسر بهش داد... خودش میگفت برکت خونش زیاد شده... بهش میگفتم کمتر بمون و بیشتر پیش پسرت باش... میگفت: من کار میکنم که اونا استراحت کنن... امروز که یک سال از تولد بچه ش میگذره، دیگه پسر، بابا رو کنار خودش نمیبینه... امروز خبر شهادتش را بهم دادن... :'( روحت شاد همکار خوب... در آرامش باشی بزرگ مرد...منبع: http://goftegooyetanhaee. /





یومیه 25

درخواست حذف اطلاعات

چند وقت از وبلاگ یادم رفته بود، وبلاگم ببخشم:) واللا زندگی آدم که یکنواخت بشه حتما هم مطلب جدید نمیاد برای گفتن این 2 یا 3 هفته تکراری بود. در ضمن هم دوتا از بچه های فردوسی مرتضی دیاری و سینا طوسی مهمون اومدم پیشم 2شب و خودمم درگیر ی رس کارا برای اول مهرم. خوشبختانه داره تموم میشه کارم:) اما متاسفانه خان به شدت حالش اب شده و درگیر بیمارستان ف میگن خونش عفونت کرده بعد از برداشتن کلیه این من عشق من هست خدایا حفظش کن و هوادارش باش. بتونم برنامه ردیف کنم میرم مشهد مثل اینکه برنامه جنگل داریم. 95.6.23منبع: http://boghze2tai. /





"دیالوگ طلایی تاریخ صدر .. "

درخواست حذف اطلاعات

هنگامی که .. مهربان(!) .. کعب ابن اشرف رو ترور کرد به اصحابش دستور داد که به هر یک از مردان یهود دست یافتید خونش را بریزید!!بعد از فتوای .. .. محیصة بن مسعود،ابن سنینه که یک تاجر یهود بود و با اون زیاد داد و ستد میکرد رو کشت .- حویصة بن مسعود که برادر محیصة بود،به محیصة گفت : دشمن خدا ، این مرد را که هر چه پیه در شکم داری از مال اوست کشتی؟؟؟؟ -محیصة گفت : اگر آنکه گفته او را بکشم فرمان دهد ، تو را نیز خواهم کشت . -حویصة گفت : ترا بخدا اگر محمد بگوید مرا بکشی میکشی؟؟؟؟ -محیصة گفت : بله ، بخدا اگر بگوید ترا بکشم ، گردنت را میزنم . _حویصة گفت : "بخدا دینی که ترا چنین کرد عجیب است ..."منبع: http://iranatheist. .. /





"خشم و حسد"

درخواست حذف اطلاعات

گویند “حر بن یزید ریاحی” اولین ی بود که آب را به روی بست و اولین ی شد که خونش را برای او داد.“عمر سعد” هم اولین ی بود که به نامه نوشت و دعوتش کرد برای آنکه شان شود و اولین ی شد که تیر را به سمت او پرتاب کرد!کی می داند آ کارش به کجا می رسد؟دنیا دار ابتلاست.با هر امتحانی چهره ای از ما آشکار می شود، چهره ای که گاهی خودمان را شگفت زده می کند.چطور می شود در این دنیا بر ی ده گرفت و خود را ندید؟می گویند خداوند داستان ابلیس را تعریف کرد تا بدانی که نمی شود به عبادتت، به تقربت، به جایگاهت اطمینان کنی.خدا هیچ تعهدی برای آنکه تو همان که هستی بمانی، نداده است.شاید به همین دلیل است که سفارش شده، وقتی حال خوبی داری و می خواهی دعا کنی، یادت نرود “عافیت” و “عاقبت به خیری ات” را بطلبی.… مرحوم ادامه مطلب





زن زرنگ کیه

درخواست حذف اطلاعات

چند وقت پیش رفته بودم همایش با دو تا از همکارهای خانم ناهار میخوردیم اولی گفت:کارت بانکیم دست شوهرمه نمیدونم چقد کشیده اس ام اس نیومده اون یکی گفت خوب چیزی برنداشته که اس ام اس نیومده برات اولی گفت نه بابا مگه میشه!! دومی گفت من که اصلا پولی نمیبینم از شوهرم همش میگه چک دارم قسط دارم ج خونه با اونه ج بچه ها با من!! خوب طبیعتا من ت بودم و اهل حرف زدن با همکار نیستم در این مورد فک کنم اینطور که پیش بره چند سال دیگه آقایون از خانوم ها نفقه هم میخوان!!! من قبلا فمینیستی بودم که دومی نداشتم به نظرم همش حماقته فمینیست اون زنیه که تو خونش خوابه شوهره همه جوره بهش سرویس میده نه منی که پا میشم با زجر و شکنجه میام سر کار و نه ازون بدتر اون زنی که هرچی در میاره دو دستی تقدیم شوهر میکنه!!! از اول زندگیمون در حال اشتباه بودیم





همکار

درخواست حذف اطلاعات

اولین روزی که رفتم سر کار دیدمش... قد بلند... باهوش... صدای رسا... خندان... با یه سبیل خاص... سعی داشت جواب همه ی سوال هامو بده... مسئول این شده بود که همه ی را بهم نشون بده... از کارهای خوبی که انجام شده بود میگفت و از کارهایی که مونده... به قولی خوب روی کار سوار بود... تو ، یک سال و نیم با هم کار کردیم... زرنگ بود و وقت شناس... کار را کامل انجام میداد و تمیز... چند ماه بعد ار آشنایی مون خدا یه پسر بهش داد... خودش میگفت برکت خونش زیاد شده... بهش میگفتم کمتر بمون و بیشتر پیش پسرت باش... میگفت: من کار میکنم که اونا استراحت کنن... امروز که یک سال از تولد بچه ش میگذره، دیگه پسر، بابا رو کنار خودش نمیبینه... امروز خبر شهادتش را بهم دادن... :'( روحت شاد همکار خوب... در آرامش باشی بزرگ مرد...منبع: http://goftegooyetanhaee. /





خلاصه ی قسمت دوم سریال این شهر به دنب می اید با بازی کرم بورسین

درخواست حذف اطلاعات

علی که نتونسته یود سوار کشتی بشه میره پیش شامپیون ( شاهین پدر واقعیش ) و یه مدت پیش اون میمونه ؛ شامپیونم میبرتش خونش و بهش میگه تا هر وقت دوست داشته باشی می تونی بمونی خونه یکم بهم ریختس که چون خیلی وقته نبودم اینطوریه ، علی بهش میگه تو این مدتی که اینجام بهم بگسن در ازاش براتون کار کنم و میخواد بره دنبال مدارکش که شامپیون میگه امروز دسگه نمی رسی چون تعطیله ، بعد شمارشو به علی میده و کلید خونه ، به علی میگع دوستت می دونه موندی ؟ علی هم میگه نه ..شامپیون از خونه میره بیرون و زنگ میزنه به رئوف میگه امانتی به دستم رسید تو کجایی ؟ رئوق هم تو بیمارستان بود گفت نگران من نباش من تو بهشتم دورم هم پره از فرشته ..





بازنویسی « باران سرب » تمام شد

درخواست حذف اطلاعات

داریوش غذبانی با بیان اینکه بازنویسی « باران سرب » به پایان رسیده است، از آغاز برداری آن در ابتدای سال ۹۶ گفت. داریوش غذبانی کارگردان سینما درباره آ ین وضعیت تولید سینمایی « باران سرب » اینگونه گفت: این مربوط به روزهای اول جنگ است که هنوز عراق وارد خاک ایران نشده بود و سپس در طول داستان می بینیم که عراق کم کم سعی می کند نیروهای خود را وارد ایران کند. در واقع ما در این به روزهای اولی که مردم هنوز اطلاعی از درگیری ها نداشتند، می پردازیم. بازنویسی نامه این اثر به پایان رسیده اما تا زمان دریافت پروانه ساخت ی ری جزییات دیگر نیز به آن می افزاییم و ماه آینده درخواست پروانه ساخت می دهیم. آبادان، مشهر و تهران لوکیشن های اصلی این سینمایی هستند و با توجه به اینکه های جنگی همیشه پروداکشن های خاص خود را دارند برای ساخت «باران سرب» تجهیزات نظامی و هزینه زیادی لازم است اما با ارگان های مختلفی صحبت کرده