رسانه
رسانه

خیلی :: جستجو



٠٠:١٨

درخواست حذف اطلاعات

خيلي سخته که بخوای وانمود کنی همه چی خيلي اکیه و تو هم خيلي کولی و اصلنم واست اهمیتی نداره که اون حرفی بزنه با نه





بدون عنوان ...

درخواست حذف اطلاعات

امروز فهمیدم که خيلي خاطرتو می خوام اصن چشم ندارم ی پشت سرت حتی خوبیتو بگه خيلي داغ خيلي غیرتی شدم واست ببین بذار خی و راحت کنم، تو فقط و فقط مال خودمی





بدون عنوان ...

درخواست حذف اطلاعات

یه روزایی بود خيلي امید و آرزو داشتم، اما همه چیز بهم ریخت، من خيلي تلاش ، اما بر وفق من پیش نرفت، با این بی گناه چه کنم؟! با این موجود زنده که در منه!! ای وااااااااااای بر من که بی هوا اینهمه تنها و بی شدم، من که اینقدر تنها و پر از حس غمم، چطوری میتونم پناه یکی دیگه باشم؟!!!! درد دارم، خيلي درد میکنه روحم، منبع: http://b-noghte. /





بدون عنوان ...

درخواست حذف اطلاعات

این اولین نوشته ی پاییزی ٩٥مهربانو هست. دلم برای مهربونم تنگ شده خيلي خيلي





افتخار میکنم....

درخواست حذف اطلاعات

حرفام تمام نمیشن کلی حرف دارم اما نمیدونم چه جور بگم وقتی فکر میکنم یه روزی مال من بودى افتخار میکنم وقتی فکر میکنم مثل یه مرد کنارم بودى افتخار میکنم.اما کنار امدن با این که دیگه مال من نیستی خيلي سخته دلم خيلي گرفته این روزااا نمیدونم با کی حرف بزنم اروم بشم.خوشبخت ترین مرد دنیا باشی.بهترین زندگی و داشته باشی،تنها کاری که میتونم انجام بدم همین ارزوهاست. خدایا کمکم کن مقاوم بشم خيلي سختهههه خيلي زیااااد.منبع: http://sunny -1996. /





بدون عنوان ...

درخواست حذف اطلاعات

میشینم پشت فرمون. کفشامو درمیارم لاکه پام هنوز خیسه. بنفش زدم رنگه گلی که میخوام ب م. به ساعت نگاه میکنم؛ دو سال پیش الان داشتم موهامو سشوار می واسه مهمونی. نمیخوام بگم چه زود گذشت چون خيلي کلیشس. ولی خيلي عوض شدم، خيلي عوض شدیم. دو سال پیش همین موقه ها اینجا نوشتم "پاییز آمد. پاییز با عشق آمد."رسیدم دمه گل فروشی، باید کفشامو بپوشم..منبع: http://jane-jane. /





خیلی ناراحتمممم

درخواست حذف اطلاعات

خيلي ناراحتم خيليیی دلم باهیچی آروم نمیشه...کلی گریه نمیدونم چیکار باید کرد فقط روحم خسته اسرخيلي خسته اس.....دلم هیچی نمیخواد بیچاره مسودم این همه زحمت بکش پول دربیار همش میره پای قسط....نمیدونم ب انگار...از حرف مردم خيلي بیشتر میترسم خيليیی زیاد دست خودم نیس...تحمل دوریه خودمو مسود ار...امیدوارم خدا صدامونو بشنوه رضا صدامونو به خدا برسونهمنبع: http://pariomasoot. /





ایا مگر نه این است ک آذر زیباترین ماه سال است؟

درخواست حذف اطلاعات

هفته گذشته که کلا ب بخور و بخواب گذشت. سرمای نازنین مدارس رو تعطیل کرد و منم خوشحال و شاد و خندون خونه بودم.البته ب جز کلاس های دلبرم، زبان جان. که نمیشه اونا رو نرفت. مخصوصا که این ترم مدرس خيلي خيلي خوبی داریم. اینقد هفته ی خوبی بود از این جهت ک سرد بود





عاشورا

درخواست حذف اطلاعات

چهارشنبه روز عاشورا خيلي روز ل کننده ای بود.به شوهری گفتم بیا پیشم گف ٨٠٠ برنج نذری کشیدم خيلي خسته ام.منم رفتم کلی هله هوله یدم خوردم.شب شوهری زنگ زد گف میخوام بیام پیشت.اومد پیشم همو دیدیم کلی حرف زدیم.بازم خوش گذشت.همیشه خوب بمون شوهریم





می دونی ؟

درخواست حذف اطلاعات

.می دونی که فراموش نمیشی؟می دونی که خيلي دوسِت دارم؟می دونی که جات خالیه؟می دونی کهباید باشی "حتی خيلي دور"ولی نیستی؟می دونی که همیشه خواهرم بودی؟- آره عزیزم....-خوبه، هرجا هستی، فقط اینارو بدون :) ...❤️منبع: http://gahnevispsrm. /





رز جان

درخواست حذف اطلاعات

از وجود نازنین و پر از محبت رز در کنار خودم بسیار سندم. امروز اومد خونه مون و من یکی از کپی های اضافه ی برگه مقاطع رو بهش دادم. یک روز هم بعد از مدرسه به پیشنهادش رفتیم کافه که خيلي خوش گذشت :) خيلي عزیزی برام رز جانم ❤️ خوشحالم که همکلاسی و دوست گلم هستی❤️منبع: http://my-dear-diary. /





بدون عنوان ...

درخواست حذف اطلاعات

مهم نیست که خوشگل نیستم مهم نیست که دوسم ندارن میدونم ا ش میره با ز یا س اما خسته ام از دست کشیدن از خواسته هام دلم میخواد بابامو بغل کنم و گریه کنم دل من تنهاست خيلي خيلي تنها اخه چرا باید ی که اینقد منو میخواد رو نخوام و ایی که نمیخوان رو بخواممنبع: http://blueskyeman. /





بدون عنوان ...

درخواست حذف اطلاعات

-از یه سوراخ دوبار گزیده بشم یا نه، هوم؟ -من راحت میگم نه کلا،به خانوادم باعذاب وجدان و سخت میتونم بگم نه، به بابام خيلي سخت، به داداشم کلا نمیتونم نه بگم،چه مهره ماری هست توو وجودش و لحنش نمیدونم... -این کتابخونه که میام یه نگهبان داره، خيلي محترمه، خيلي دلنشین و مودبه، اون روز به زور بهم سیب داد، الان منو دیده میگه نهار خوردی؟ جوجه دارم برات گرم کنم؟ گفتم نه لیوان میخوام،رفت برام اورد از این کاغذیا، از این انرژی مثبتاس که حال آدمو خوب میکنه، همیشه یه نواخت لبخند رو لبشه.،کم و زیاد نمیشه... -چقد خوبید یه سریاتون، من وقت نمیکنم بیام وبلاگاتونو تاحالا نیومدم، با این حال همیشه میاید میخونید و نظر میدین، مرسی :) انرژی میگیرم ازتون منبع: http://mylife-history. /





بدون عنوان ...

درخواست حذف اطلاعات

بالا ه بعد از یه هفته انتظار..دهنم صاف شد با اون قرص های مس ه..داشتم زندگیمو می ..والا به خدا جان زنگ زدن...اییییش از نهایت دلم دوست دارم برم خونه ی مادر بزرگه..آخه روضه دارن..کاشکی میشد.. اون روزها از اون پسره خيلي خوشم می اومد البته از چند نفرشون و حالا به هیشکدومشون حس ندارم..حتی الان که نصفه شب اومده چندتا از ع امو لایک کرده... فک کنم دیگه توانایی عاشق شدن نداشته باشم و این توانایی از من رد شده و تموم شده.. شاید از من فقط یکی توی دنیا باشه..حتما هم همینطوره.. خيلي چیزها میبینی و میشنوی و خيلي چیزها دلت میخواد و دریغ دریغ... دیگه نمیدونم..در همه حال متوکلیم بر خدا..دوستش داریم و ازش بی نهایت متشکریممنبع: http://dokhipaeezi69. /





آرامش...

درخواست حذف اطلاعات

دلم هوای بارون کرده ... قدم زدن زیر بارون و خیس شدن ، تا قطرههای پاک بارون خستگی وجودم رو پاک کنن ، برسم به اول خودم به یه دختر شاد و مغرور حتی به خيلي قبل تراز اینها که با تو آشنا بشم آره خيلي خيلي بیشتر ازاونکه فکرش رو ی خسته ام ... خيلي دور شدم از اون دخترونه وجودم دیگه خودم رو گم پشت تمام صداهای بلند و نگاههای خشمگینت .. و سکوت رو به شنیدن صدای تو ترجیح میدم .. منبع: http://tamamesokotam. /





بدون عنوان ...

درخواست حذف اطلاعات

من هروقت حالم بده خيلي میخوابم خيلي، مثه همین که از ب تا امروز ١٤ ساعت خو دم، سعی میکنم بخوابم که هیچی نفهمم، که به هیچی فکر نکنم، که مغزم نترکه، طاقت بیدار موندن رو ندارم پ.ن: یه ح فاجعه تر دارم اصلا خوابم نمیبره، کلا انگشت شمار پیش اومده برام، خود دیوونگیه اونمنبع: http://mylife-history. /





لطفا ٥ میلی گرم اٌمید

درخواست حذف اطلاعات

این مقدار از امید این مقدار از دلخوشی این مقدار ذوق برای ادامه ی زندگی خيلي کمه خيلي میشه گفت ناچیزه ، میشه گفت به پوچی رسیدیم میشه گفت سلام تباهی میشه گفت تا اینجا اومدیم باقیش چی؟ باقیش مث این باشه بریم بمیریم ...منبع: http://3kamhabs. /





روزانه

درخواست حذف اطلاعات

یاد قدیم ها افتادم، نه گذشته ی دور ... سال ٨٧، سال ٨٨ ... سال هایی که تازه راه کربلا باز شده بود .ما مسافر نداشتیم اما خب بادم مونده، الان خونه ی مادربزرگم هستیم زنونه، همسر دیر میاد ... تو جوای ایمیلم نوشته بود " اگر ی دارد بگیرید یا بگویید من بگیرم" یه تست رو با نتیجه اشمی خواستم، بعدا گفتم آقای فلانی ... بعد دوباره جواب داده " از طرف من به او زنگ بزنید" خب محترم و معزز شما که یادتون بود که من و اون آقا کارد و پنیریم و این دقیقا لفظ خود شما بود، خب برام می گرفتید دیگه .... از ب غصم شده که به اون یارو بزنگم ، والا بدم میاد، بلا بدم میاد. مراسم ازدواج خواهرم، حماقت های خيلي ها، شرایطی که توش گت استاک شدم و خيلي چیزای دیگه داره بدجور می ره روی مخم. یک دفعه ای یاد آقای تبریزی افتادم و اطلاعاتش که همه رو از ٢٠:٣٠ درمیاورد و فکر می کرد که خيلي اطلاعات درجه یکی داره





عید غدیرو عروسی و دوری

درخواست حذف اطلاعات

سلاممم..بعداز مدتها یادم افتاد من یجا خاطرات مینوشتماا..خلاصه جونم براتون بگه برای عروسیه پسر تصمیم گرفتم لباس عقدمو بپوشم فقط پایینشو موتاهتر کردیم خيلي دوسش داشتم یادم رفته بود انگار چقه پفههه!!سمانه اینا اومدن خونمون صب رفتم آرایشگاه خيلي خوشگل شدم خيلي تصمیم گرفتم دیگه عروسیم هم کم هزینه بشه هم برم پیشش فقط بهم گفت به آرایشت شینیون نمیداد نزن من موهام چپی شدو یوری(که اصلا راضی نبودم!!) احساس واقعا موهامو فقط صاف می بهتر میشد خلاصه در فش فراوون بودیم ازاین خوشگلیمون!!با مسود آ شب دعوامون شد اونم تقصیره بابام بود!؟حالا عروسی :عزوس که خيلي موهاش بد بود لباس عروسش هم همینطور ع شاسیشونم!! فقط گیفتشون که عروس و دوماد بود خوب بود و خيلي مصنوغیه تانگو داشتن که بنظرم اصلا خوب نبود خلاصه انقد به چرتو پرت توجه که کلیاتو فراموش فک کنم عروسیه ما خيلي خيلي بهتر بشه به امید خدا...روز عید غدیر که مسود





تولد آنی

درخواست حذف اطلاعات

خب این بار یه کم زودتر اومدم تا یادم نرفته گزارش تولد آنی رو بدم،هفته قبل چهار شنبه براش تو خونه تولد گرفتم و حدود ٣٠ بچه با ده دوازده تا بزرگسال رو هم دعوت ،مریم و نلی هم از تهرون اومدن.به بچه ها که خيلي خوش گذشت ولی من خيلي خسته شدم مامان رو هم خيلي اذیت و خستش . و چهار شنبه تا نیم ساعت به اومدن مهمونا من دویدم و بیرون بودم،از شانسم هم هر کاری رو دو یا سه بار براش رفتم و خلاصه خيلي خسته شدم و طبق معمول هم که اقای شوه هیچ کاری نکرد و همه استرسها و زحمت با من بود.اونم در خدمت مامانش بود و سفارشای اونا رو انجام می داد. شادی هم اومد و تم تولد هم سوفیا بود و آنی یه پیراهن بنفش پفی خوشگل پوشیده بود و حس شیک شده بود. از پیش دبستانیش هم بگم که هفته قبل از شانسش سرما هم خورده بود و فقط یه روز رفت و این هفته هم که تا امروز بناب بودیم و الان اومدیم فردا قراره بره و از معلش تکلیف هر روزشو می پرسم و





ابرتوخالی

درخواست حذف اطلاعات

من از توی مغزم هرروز عبور میکنم کنار بخاری خاموشی که بالای سرش یه لامپ سوخته آویزونه و توی اتاق زیرزمینی تاریک من اونجا خو دم و توی مغزم دنبال یه چیزایی میگردم که گمشون که شاید میشه گفت حرومشون دلم خيلي گرفته هرکاری میکنم که روحیه مو برگردونم نمیشه انگار یه چیزایی درونم مرده خيلي تلاش میکنم خيلي ولی همش برای چندساعت حالم خوبه و بعد دوباره میرم توی لاک قدیمی هواسرده ولی بارون نمیاد هوا ابریه ولی بارون نمیاد بر درختا دارن میریزن ولی بارون نمیاد صدای رعد و برق میاد ولی بارون نمیاد باد میگیره ولی بارون نمیاد بغض ولی بارون نمیاد.منبع: http://sedayesokoot94. /





غر چهارم

درخواست حذف اطلاعات

کمتر از چهار ماه دیگه٣٦سالم میشه! ٣٦سال و هیچی! نه بچه ای نه شوهری ؛حتما زندگیم رو تو تنهایی به پایان خواهم برد خيلي سخته؛خيلي سخته که هنوز زنده ای ولی چون زنی تاریخ انقضات گذشته! تنها راه اینه که یک بچه اداپت کنم شاید اینده روشن تر شه! ولی قبلش باید به کار برگردم و الان توانییش رو ندارم! واقعا هنوز نمی تونممنبع: http://littlesecrets. /





٠٠:١٧

درخواست حذف اطلاعات

تجربه بارها بهم ثابت کرده که هیچ وقت نباید رو اولین برخورد آدما شخصیتشون رو تجسم کنم، ولی نمیدونم چرا همیشه اون اولین برخورده خيلي روی من تاثیر داره. حتی امکان داره اصن برخوردم نباشه و فقط در حد این باشه که میدونم فلانی اسم و فامیلش چیه. همیشه اینجوری بوده که اگه اولین دفعه ای که یکی رو ببینم یه حس لَج با طرف بهم دست بده بعدا از اون طرف خيلي خوشم میاد! یادمه اولین باری که محسنو دیدم چقد لَجِ من درمیومد با هر حرفی که میزد! بنده خدا اصن چیز بدی هم نمیگفتا ولی خب من حسم اونجوری بود. ولی الان محسن صمیمی ترین دوست من شده. یا مثلا همین زینب، خداوندا من هنوز ندیده بودمش و ازش توی ذهنم یه غول ساخته بودم که تا چند روز اصلا توی اتاق حتی اجازه نمیدادم باهام حرف بزنه. مثلا سرور جزو انی بود که از لحظه ی اول به دل من نشست و الانم که خيلي صمیمی ایم. حتی سهیلم از اولین لحظه تو دل برو بود. ولی فرزام





خونه پدر شوهریم

درخواست حذف اطلاعات

پنج شنبه رسید و ما خونه شوهری دعوت بودیم.شوهری تاکید کرده بود که زود بریم خونشون.ساعت شیش رفتیم خونشون جلو پام قربونی .چون شوهری میدونست دوس ندارم سرب شو ببینم زود اومد پیشم گف برو داخل تا سرشو ببرن.منم زود رفتم داخل.باهمه روبوسی کردیم.قربون شوهریم برم که همش تو حیاط داشت کمک میکرد.بعد اومد پیشم بهش گفتم دوس دارم بریم تو اتاقت.خواستیم شام بخوریم شوهری کادوشو بهم داد.دوتا النگو از همون مدل که خواهر شوهری گرفته بود بهم داد.قربونش برم.خيلي خوشگلن.بعد از شام رفتیم تو اتاق شوهری.کلی شیطنت کردیم باهم کلی ع گرفتیم خيلي خوش گذشت.فرداش قرار بود من برم شهر .مامان و باباهم برن خونه.کلی ناراحت بودم که از پیش شوهری میرم.منو شوهریمو دعا کنید خيلي





پایان روز بیست و سوم

درخواست حذف اطلاعات

مثل برق ٢٣ روزه میام اینجا مینویسم،زمان میگذره خيلي زود ی روز شاید خيلي مهم نباشه ولی ٢٣ روز خيلي زیاده ٢٣٠ روز... صبح ٨:٤٥ بیدار شدم رفتم بالا صبحونه خوردنمو با سریال کشش دادم و باعث شد ٤٥دقیقه صبحونه بشه،بعدم مثلا از روی رودربایسی یا هرچی وایسادم حرف زدن با مامانم اومدم پایین شروع اما تو ذهنم دیر شدنه بود،تا صدام کرد ک بیا ی چی بخور رفتم بدوو بالا ،نیم ساعت بیخود گذروندم اومدم پایین،بدتیگز و اول دلم آهنگ خواست و بعد و بعد اینستا نصب و بعد اوپن و هرچند سر چند دقیقه پاک ولی من و انداخت امروز یک ساعت درس ولی نقطه مثبتم کتاب بود ک خوندم،روشن شدم که چکار کنم ،متوسط بودن چاره راه نیست بهترین باید بشم،بهترین هم یعنی رتبه یک کنکورمنبع: http://arameshe-esbat. /





روز نوشت 21 آبان

درخواست حذف اطلاعات

ب تولد یکی از دوستان خيلي نزدیک و عزیز بود ، براش تولدی گرفتیم در حد تیم ملی و آ کار قشنگ خدارو میدیدیم :)))) از نظام وظیفه نامه اومده ک برادر سیزده آذر بیا با هم صبت کنیم :(( امیدوارم اتفاقای خوبی بیوفته حالم کلا خيلي خوبه این تولده ریشارژمون کرد حالا به غیر از عروجی ک داشتیم چیز مهمیم ک بود دیدن دو تا از رفقا بعد از مدت ها بود نمیدونم بقیه هم اینجورین یا نه ولی من دوستامو که میبینم خيلي حالم خوب میشه از بس دوسشون دارم از تصمیمات کبریی ک جدیدا گرفتم این هس ک یکم بیشتر با خونواده آشنا بشم و بیشتر باهاشون وقت بگذرونم کمتر مجازی بیام و کمتر ول بگردم :)) امیدوارم هفته پیشرو هفته ی خوبی باشه برای همه منبع: http://mrkahrobaee. /





خوااااب....

درخواست حذف اطلاعات

سر کلاسم حوصله ندارم گوش بدم باز ب خوابش و دیدم هنوز دارم فکر میکنم انگار یکی جلوم و گرفته بود هر چی میخواستم برم سمتش نمیتونستم داشت رانندگی میکرد فقط نگاش می تو خوابم یه بغض داشتم خيلي خيلي دلم گرفتههههه خيلي زیاد میخوام برم خونه الان.به خوابم که فکر میکنم یه حس عجیب دارم نمیدونم شاید حسرت میخورم که اون روزا تلاش خودم و ن شایدم تلاش نمیدونم فقط الان میخوام زود تنها بشم..... دوتامون میخواستیم امااا نشد سرنوشت نخواست حالا هم برات خوشحالم چون زندگی جدید شروع کردی فقط من باید کنار بیام با خودم نمیدونم کی اما بااااید کنار بیام....منبع: http://sunny -1996. /





١٣١

درخواست حذف اطلاعات

کانال کپ شب مردگان و میبینم فکر میکنم چرا یه قسمت سرم خوب نمیشه سردردتنشی یا هو چی ازچس ناله بدم میاد.سها آزم پرسید نمیخای وارد رابطه شی گفتم چرا اگه خانم خوبی باشه شاید شوخی و طنز و واقعیت یا هرچی به بی حسی رابطه رسیدم انگار نمیخوام نسبت به ادما هم دو قطبی رفتار میکنم یه وقتایی خيلي خوبم یه وقتایی خيلي بد /عاشق.متنفر خودمو نمیفهمم.سخت شدممنبع: http://akas-bimar. /





خواب های یک یوگی

درخواست حذف اطلاعات

دارم کتاب در آغوش نور رو میخونم ! و اینگونه ست که خوابهام در همین راستا قرار گرفته .. ولی یه چیزی برام خيلي عجیبه، اینکه هر درم بخاطر مطالعاتم باشه، حس خوابهام خيلي واقعی ان ! و من دوسشون دارم ! خواب مامانبزرگ رو دیدم. باهام حرف میزد ... با لب نه، فقط همدیگه رو نگاه میکردیم و تمام کلمات با احساس و عواطفش بهم منتقل میشد. تکیده بود .... مظلوم بود ... خيلي حیوونی بود .. دلم سوخت خيلي براش ... انگار زیاد گریه کرده بود و زیادتر، سکوت ! بهش گفتم چی شد مردی گفت میخوای بهت نشون بدم؟ گفت اره ... روبروم بود ... ولی یک آن دیدمش که کنارم بود سمت راستم و از عرض درونم رد شد و با رد شدنش من تمام لحظات خارج شدن جون از بدنش رو توی بدن خودم احساس . به خوبی یادمه که من یه درد خاصی میکشیدم .. و اون داشت ازم عبور میشد ... مثه کنده شدن چسب از پارچه کتان که اونطوری چسبندی داره یه چیزی از درونم داشت کنده میشد و د





بدون عنوان ...

درخواست حذف اطلاعات

هوای اول صبح ها خيلي خوب شده، هر روز صبح که میام بیرون ناخودآگاه میگم ممنونم خدای خوبم بابت خيلي چیزا و بابت اینکه ارومم کردی.واقعا فک نمی اروم بشم و تو دوباره تموم کردی در حقم و الان ارومم.خدای خوبم از اعماق وجودم ممنونم. پینوشت١/ دوستای خوبم ممنونم که بودید و عستید. پینوشت ٢/دوست عزیزم ش ته های دلم رو نبرده خودش شنید و ید. انرژی خای خوبتو میخوام .





بدون عنوان ...

درخواست حذف اطلاعات

باورم نمیشه که اینقدر مهربونه که همه ی نوشته های منو نگه داشته باورم نمیشه که یک سال ننوشتم خدایا این روزها چرا اینقدر زود میگذره ؟ دختر یک ساله ی من الان دو ساله شده و چقدر از روزهای باحالی که دوست داشتم بنویسم و ننوشتم ناراحتم اشکال نداره همین روزها رو ثبت میکنم الان یک ساله همون شرکتی که پارسال مشغول مصاحبه اش بودم هستم سال سختی بود ولی الان بعد یک سال حالم خيلي خوبه خوشحالم که اینجام جان جانم این روزها خيلي دوست داره کامل حرف بانه ولی هنوز نمیتونه ....مثلا میگه من مامان خيلي دوست ! من بلدم ! من بزرگم ! میگه جیش دارم تا میخوام ببرمش میگه آکلی ! گشنه اش میشه میگه مامان غذا بده من گشنمه ! من تشنه أمه همسر جان داشت تلفنی حرف میزد گفت مامان پ و ل ی ه ؟ گفتم نه ! گفتم فکر کنم مامان پ و ل ی ه !!!منظورش بود فکر





بدون عنوان ...

درخواست حذف اطلاعات

امشب شوهر خواهرزاده ام راهی کربلا شد وقتی بی ت و گریه ی خواهرزادمو واسه همسرش دیدم وقتی دیدم بعد از شش سال هنوز،انگار روز اول آشناییشونه وقتی نگاه عاشقانه شونو دیدم خيلي حسودیم شد آقاجون میخوام مال من باشی دوست داشته باشم دوسم داشته باشی میخوام نگرانت باشم اصن میخوام واست بمیرم پی نوشت :خيلي خوشحالم که تو نمیری کربلا





بدون عنوان ...

درخواست حذف اطلاعات

دیروز برف خيلي خوشگل و ناز و مامانی می اومد منم ساعت هفت و بیس دیقه صبح آژانس گرفتم که برم کلینیک جای آقای دس ش ته صحنه خيلي قشنگی بود برف نو ، آژانس گرم و نرم ، ماشینای در حال عبور برفی داشتم واسه خودم حال می که راننده آژانس نکبت انتر گند زد به حالم انجوجک همچین بوی گند از خودش متصاعد کرد که تو سرما هرچی شیشه ماشینو می کشیدم پایین فایده نداشت بوش چرب بود و چسبیده بود به در ودیوار انتر میمونمنبع: http://jourab. /





بدون عنوان ...

درخواست حذف اطلاعات

تو مخمصم عجیب بدجوری گیره پام من بردمت بالا کشیدی زیر پامهرکی که دورم بود گریه هامو فهمید اما دلم با عشق تو روت میخندید ندیدی و نفهمیدی دلم بدجوری داغون شد تو رفتی و شبای من پر از اشک و بارون شد نترس هیشکی نمیدونه که نیستی دیگه دیوونهبترس اونی که راحت ریخت تموم آبرومونه اونی که راحت ریخت تموم آبرومونه... خيلي وقته که خيلي تنهام نه میخوام با ی باشم نه ی میخواد با من باشه.....منبع: http://blueskyeman. /





بدون عنوان ...

درخواست حذف اطلاعات

امروز هوا خيلي پاییزی بود... خيلي وقته تنهایی زیر بارون قدم نزدم اصلا دلم برای تنهاییام تنگ شده. دلم برای اون درخت دوست داشتنی و میلک شیک شکلاتی شکلاتی تنگ شده. دلم یه تنهایی عمیق میخواد یه خیابون بی انتها و یه سرمای بینهایت... ایکاش میشد امسال جادو عمل میکرد ولی جادوی من خنثی شده فقط یه خاطره ازش مونده یه خاطره ی دور دور. اهای اونایی که پای حرفام و بقچه ی دل من نشستین بدون فصل رویا هیچ وقت پایانی نداره. بدونین یه روزی، یه جایی... صبر داشته باشینمنبع: http://bargrizan92. /





ناشکری...

درخواست حذف اطلاعات

خودمونو میکشیم درس می خونیم واسه کنکور... بعد بهترین قبول میشیم.. بعد ای اونجابه دنبال شکنجه ی شما به خاطر جو حاکم در هستن.. اونجاست که ناشکری میکنی که عجب جایی قبول شدم من.. کلا انسانیمو نا شکر.. یه سوال که خيلي ذهنمو مشغول کرده اینه که چه جوری آدمایی که خيلي دعدغه فکری دارن میتونن تو جایگاههای علمی به بلندترین مرتبها برسم.. یا بازی میکنن که دغدغه دارن یا من نمیتونم درکشون کنم!منبع: http://hespid. /





01:13

درخواست حذف اطلاعات

امشب ازون شب،بیخوداس ک نمیخاد صب شه همه دهنم مزه خون میده قرصامو چن روزی میشه ک نخوردم ینی ندارم دیگه تموم شدن منتظرم ه عزیزم وقت بده بهم حس میکنم الان همه محتویاته معدمو میارم بالا حسه خوبی نی که یکی گلوتو داره فشار میده و بعد تو اروم اروم گریه میکنی نمیدونم چن چندم با خودم اخ که چقد نیاز داشتم نیما میبود ارومم میکرد خيلي طوفانیم خيليیی عصبانی نیستم فقط روحیم داغونه جسمم خوبه فک کنم مامی میگه جذاب شدم!!! مامیه دیگه عشقه منه دلم نمیخاد ناراحتش کنم هیچ نمیذارم از حالم بفهمه قضیه پله برقیم بهش نگفتم ک غصه بخوره مجبور شدم کلی دوروغ بگم بخاطره کبودیا و همیشه سعی میکنم بهش دوروغ بگم از حالم ک فک کنه حالم عالیه ولی خيلي تیزه زود میفهمه و میزنم خودمو ب کوچه معروفه! میترسم امتحانه فردارو خيلي میترسم.. بیهوشه خابم ولی خابم نمیبره الان اگه بود برام قصه میگفت تا خابم ببره یا باهام چت میکرد حرفایه مهر





داغون

درخواست حذف اطلاعات

الان ٣ یا ٤ ماهه که حتی یه دونه شعر هم نگفتم . یعنی نه این که شعر خوب نگفتم ، اصلا شعر نگفتم . و این واقعا افتضاحه . بی اندازه غمگینم و به طرز غریبی این غم تبدیل به شعر نمی شه . من با خودمم غریبه شدم ! بعد از ١٠ سال نوشتن ، این سکوت باور ن ی ترینه واسه خودم . ادمیشن گرفتی ؟ انگار توی غار باشم و بی خبر از دنیا ... یه لنگه پا . همه ام که یا داران می رن یا سفت همین جا می مونن یا باهاشون قطع رابطه . ٩٠ درصد آدما ، مز فن . ٨٠ درصد قابل کشتنن قشنگ. یه لنگه پایی خيلي بده می دونستی اینو ؟ همه ، حتی خود تو ، یا دارن کنکور می دن یا وقت سفارت دارن که برن یا شوهر می کنن :)) و من در بهترین ح پایان نامه می نویسم . و هرکی میگه بعدش چی ، اصلا نمی دونم . یه روزایی فک می کنم ، این سفر لعنتی باعث شد من خيلي چیزا رو از دست بدم . سر در گمی مطلق که باید درسم رو چی کار کنم . فک می کنم ، من تو رو از دست دادم .





زشت ترین جای بدن

درخواست حذف اطلاعات

زشت ترین قسمت بدن تان کدام قسمت آن است؟ لطفا قبل از مطالعه ادامه مطلب به این سوال پاسخ دهید خيلي ها فکر می کنند، زشت ترین بخش بدن شان بینی شان است! بعضیها هم با دهانشان مشکل دارند، فکر می کنند دهانشان خيلي زشت است! و دیگران زیادی هم شکم بزرگشان، مشکلشان است و زشت شان کرده؛ همه اینها شاید زشت و زیبا باشد، اما من می گویم: زشت ترین بخش بدن آدم ها، "ذهن شان" است؛ ذهن آدم ها، مثل یک حفره عمیق، پر می شود از خيلي چیزهای زشت؛ از شک، از بدبینی، از برداشتهای بد، از نگاه پر غرور به دیگران، از توقع زیاد، از خودبینی زیاد؛ ذهن آدم ها گاهی تبدیل می شود به عضو زشت بدن؛ آنقدر بدن را زشت می کند که صدتا جراحی زیبایی هم کاری از پیش نمی برد؛ کاش می شد، جای بینی، جای شکم و پا، آدم "ذهنش" را جراحی می کرد؛ هرچه کلمات بد بود، هرچه افکار ناچسب و بدبینانه بود، هرچه نادوستی و پر توقعی بود، می آور





بدون عنوان ...

درخواست حذف اطلاعات

بعد از کلاس شیمی با کادو رفتیم کافه و ایس پک و ذرت مکزیکی خوردیم. از کادو بابت همه تجربیاتی که در اختیار من میزاره و محبتی که نسبت به من داره متشکرم. امروز کادو بهم گفت تو دوست صمیمی من هستی ! منم بهش گفتم هوو نیاری بالا سرم! گفت عه تو هم مثل من حسودی؟! بعد دوتامون زدیم زیر خنده :)) دبیر ریاضی رو دیدم. بهم گفت خيلي بهتر شدی. دبیر خيلي خوبیه. ماشاالله :) موقع برگشت پدر کادو مرحمت و من رو رسوندن خونه. بین راه کلی با کادو دیوونه بازی کردیم و اهنگ های مورد علاقه مون رو پلی کردیم و باهاشون خوندیم :)منبع: http://my-dear-diary. /