رسانه
رسانه

زندگی می بافم :: جستجو



دلتنگی هایت را می بافم...

درخواست حذف اطلاعات

ميل به دست مي شوم و دلتنگی هایت را مي بافم دانه به دانه،گره به گره و رج به رج... شکل مي گیرند، انسجام مي یابند... از آن دست که نبوده اند و نداشته اند... تن پوشی مي شود... و پاپوشی برای دلم ... در خور روزهای اینهمه زمستانی نبودنت و ندیدنت... راستی چرا انقدر سوز دارد این هوایی که حتی از حوالی صفر هم عبور نکرده... خدا ! کمي خورشید ببارد... منبع: http://baraneee. /





خیال تو

درخواست حذف اطلاعات

زمستان است، 2 ميل و یک کاموا و من خیال مي بافم؛ خیال تو را و اندازه مي زنم با دور بی تفاوتی ات. اندازه نمي شود. مي شکافم و دوباره از سر مي گیرم. مي بافم و اندازه مي زنم و باز مي شکافم و دوباره از سر مي گیرم و دوباره... زمستان تمام مي شود و خیال نیمه بافته ام بلاتکلیف مي ماند. (پری سا زابلی پور)





شصت و هشت

درخواست حذف اطلاعات

همه ی واژه ها بریزد بهم وقتی تا هفت صبح بیدارم و نمي توانم تن مرده ام را بلند کنم ک برود سر کوچه دو تا نان ب د ۰۱ یک زمانی بود با خدا زیاد حرف مي زدم بعدش شد انا بعدش اوا بعدش خودم حالا هیچ ی را برای حرف زدن ندارم راه مي روم و اراجیف مي بافم ک بماند این خوب است یا بد ؟؟





سمفونی هجر

درخواست حذف اطلاعات

فریاد بی پروای من؛مرا دریاب.....!-تو کجایی؟!همين جایم؛ در همين کوچه ی بن بست!پی آگاهی آب،پس شی ماه،توی بوستان نگاه،حرف حق با ریسمان درد مي بافم؛قصه را با  قلم غصه، سرمشق بهار مي کنم؛ من تو را در خواب در قلب سپهر،همراه سمفونی هجر مي خوانم.....!





سمفونی هجر

درخواست حذف اطلاعات

فریاد بی پروای من؛مرا دریاب.....!-تو کجایی؟!همين جایم؛ در همين کوچه ی بن بست!پی آگاهی آب،پس شی ماه،توی بوستان نگاه،حرف حق با ریسمان درد مي بافم؛قصه را با  قلم غصه، سرمشق بهار مي کنم؛ من تو را در خواب در قلب سپهر،همراه سمفونی هجر مي خوانم.....!ترمه سلطانی هفشجانی*سروین*





بدون عنوان ...

درخواست حذف اطلاعات

زندگي ذره ی کاهیست،که کوهش کردیم... زندگي نام نکویی ست،که خارش کردیم... زندگي نیست به جز نم نم باران بهار... زندگي نیست به جز دیدن یار... زندگي نیست به جزعشق... به جز حرف محبت به ی... ورنه هرخاروخسی... زندگي کرده بسی... زندگي تجربه ی تلخ فراوان دارد... دوسه تا کوچه و پس کوچه و اندازه ی یک عمر بیابان دارد... ما چه کردیم و چه خواهیم کرد در این فرصت کم؟؟؟ خدا داااند...منبع: http://tanhaeeayeman. /





شخصیتِ بدِ بازی

درخواست حذف اطلاعات

ميگم اگه از این یکی هم ا اج بشم، تحمل نمي کنم ش ت رو. طاقت نميارم این حسِ بی فایده بودن رو. ميگه اصلاً تو به هیچ دردی نمي خوری، خب؟ ولی منُ آروم ميکنی. همين بسّه. باشه؟ حرفشو باور نمي کنم. ميگم باشه. برای خودم « رالف ابکار » تجویز مي کنم. چشمامو مي بندم، موهامو مي بافم و با رالف تکرار مي کنم : من بَدم و این خوب است ...





میگذرند ...

درخواست حذف اطلاعات

روزها ميگذرند ومن هر روز ... دنیار .. شتر ميشناسم عاقل تر ميشوم ومحتاط تر ... نميدانم شاید فقط ترسو تر ميشوم ... دیگر کمتر رویا مي بافم ، دیر تر ادم هارا باور ميکنم، کمتر از زشتی ها تعجب ميکنم ، بیشتر احساساتم را نادیده ميگیرم اما ميگذرند ...منبع: http://helishadi. .. /





بدون عنوان ...

درخواست حذف اطلاعات

هنرمندم اگر با دست خالی زندگي اگر یک لحظه ام را چند سالی،زندگي پریشان مي شوم از اینکه با لبخند مجبورم به آدم ها بگویم - آه - عالی زندگي به چشمم آشنا مي آید این انسان ناخوانده لباسی را که در آن احتمالی،زندگي زمستان آمد و از آسمان گنجشک مي ریزد زمستان رفت و با آشفته بالی زندگي قلم،دفتر،غزل،شاعر،غزل،شاعر،قلم،دفتر تمام لحظه هایم را خیالی زندگي خیالی زندگي که دائم فکر مي - -هنرمندم اگر با دست خالی زندگي ! منبع: http://sanaz88. /





ا هفته

درخواست حذف اطلاعات

دل آدم هميشه برای یک چیزهایی ضعف مي رود که منحصرا مال خودش است مثل قسمتی از زمانگوشه ای از روزخیالی در سر روز و شب ...من اما عاشق شبمعاشق لم دادن بی نظیر مهتاب در آغوش آسمانخصوصا اگر تمام رخ بتابد ...من عاشق شبم ...و یک گوشه که تنها از بیداری من آگاه باشد...باران عشق گوش مي دهم مي خندماشک ميریزمخیال مي بافم و مي شکافم به اتفاق های تمام سال هایی که از خودم یادم هست فکر مي کنم.مي شکافم ...از اول مي بافم ...قطاری از کلمات یا سیلییا لشگری مهاجم یا چیزی شبیه به این ها با وحدتشان در بی ارادگی من برای دفاعبه سرم مي رسد ...گاها این سیل کلمات و جمله ها هیچ مفهوم واحدی ندارداما ذر ذهن من ولوله بر پا مي کند...کلماتی از انها کهنه و.مندرس و زخميو بعضی ها سطحی و نه چندان عميقاما خب مي رسم به و نیمه پنج شنبه هایی که دارمکتاب های پانصد صفحه ای درسیپست های مجموعهاقای





[قطعه]

درخواست حذف اطلاعات

آن جا روی پشتِ بامِ آن خانه دانه ی کوچکی ست که پرنده های لاغر را به خود مي کشد و از آن ها مي خورد تا کوچک تر شود. ~~~ _ ای عزیز چه مي بافی؟ _ چیزی را به چیزی. _ یک سمتِ صورتِ تو حصار است. یک سمتِ دیگر-اش... _ در سمتِ دیگر-اش لباس های تو را مي بافم. _ پس بباف اش. تا من سمتِ دیگرِ صورت ات را بپوشم و در خیابان یک بار هم را اتفاقی ببینیم و به جا نیاوریم. ~~~ در ردِ پایِ من معرفتی هست که دیگر از آنِ من نیست دنبالِ من اگر مي آیی پس چیزی از من برای من بیار. زیباییِ سیاهِ تو- ای مجهول قرقِ روشناییِ من را مي شکند.





صد زاری دارم.

درخواست حذف اطلاعات

من وقتی اعصابم خورد هست به چندتا کار مي تونم رو بیارم. یکی اش بازی هست و دیگری نوشتن تو همين جا. آسمون ریسمون مي بافم تا ی نفهمه چی دارم ميگم و فقط بنویسم تا راحت بشم. خوابگاه برام داره ميشه اتاق شکنجه! ای صبح، طلوع کن..منبع: http://red-queen. /





مهمون عزیز

درخواست حذف اطلاعات

ب بشدت بد خو دم هر دفعه بیدار شدم سرم درد مي کرد ، از جایی که تو نشیمن و تلویزیون بغل ميخوابم ، صبح تاریک با اصوات بچه ها بیدار شدم دختری کله سحر گشنه ش شده بود و تخم مرغ سرخ ميکرد با پسری بخورن منم بالش و پتوم رو برداشتم رفتم تو اتاق دختر درازکش شدم .ساعت حدودای نه صبح پا شدم و چای زنجبیل و نبات نوشیدم و دیگه صبرم تموم شد و دو تا مفتاميک دویست و پنجاه و یه الپرازولام نیم بلعوندم و افاقه کرد و بهتر شدم . قرار بود امروز بچه خواهرم رو بیارم که موکول به عصر بخاطر سردرد .ناهار هم سوپ پزوندم م بود بابای بچه ها هم نميدونم کجا بود اما ناهار خورده اومد چه دیوار چه این بشر .یخورده هم تا سوپ جا بیفته رفتم با ماشین دور دور و چند جا برای گربه ها غذا گذاشتم ، دما هم افت کرده و گویا امشب به صفر مي رسه ،غروبم رفتم خواهرزاده عزیزم رو اوردم و دیگه مهمون کوچولوی ما دو سه ساعتی بود و بعدش من و پسر رفتیم خونه





(بدون عنوان)

درخواست حذف اطلاعات

خیلی وقت بود که برای آینده خیال پردازی نمي و نقشه نمي بافتم ،در زمان حال بودم ،اما در حال زندگي نمي ،فقط در این زمان غوطه ور بودم ،سرگشته و پریشان ! الان مدتی هست که برای آینده رویا مي بافم ،مدتی هست که انتظار آینده رو مي کشم !  و ساعت ...مدت ها بود که ساعت رو فراموش کرده بودم ،دیگه مثل قبل ها عقربه ها رو دنبال نمي !ساعت رو انداخته بودم گوشه ای از اتاق و به ندرت بهش نگاه مي !شاید دلم ميخواست گذشت زمان رو انکار کنم ! اما الان چند وقتی هست که ساعتم برگشته روی ميزم و صدای عقربه ها دلگرمم ميکنه !عجیبه نه؟ و صورتم ...صورتی که روز به روز از ميزان دخترانگی و شیطنتش کم ميشه و در عوض جدی تر و عاقل تر و نه تر به نظر مياد ...گفتنش راحت نیست اما انگار راستی راستی دلم ميخواد برم توی دنیای جدی و بی رحم آدم بزرگ ها ... نمي دونم این تغییرات خوبه یا نه ؟! فقط اميدوارم که خوب باشه .





انتخاب زندگی شاهانه یا مرگ شاهانه!

درخواست حذف اطلاعات

نثر باستانی پاریزی،از جمله نثرهایی سلیس، روان و شیرینی ست که از خواندنش لذت مي برم در کتاب نان جو و ... از قول مرحوم عصار آورده است: یکه زن دارد مثل سگ زندگي ميکند و مثل شاه مي ميرد، و آن ی که زن ندارد، مثل شاه زندگي مي کند و مثل سگ مي ميرد!منبع: http:// jkavi. /





تولد

درخواست حذف اطلاعات

15 مهر زا روز سهراب مبارک زندگي رسم خوشایندی است زندگي بال و پری دارد با وسعت مرگ پرشی دارد اندازه عشق زندگي چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد برود زندگي جذبه دستی است که مي چیند زندگي نوبر انجیر سیاه در دهان گس تابستان است زندگي بعد درخت است به چشم ه زندگي تجربه شب پره در تاریکی است زندگي حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد زندگي سوت قطاری است که درخواب پلی مي پیچد زندگي دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیماست خبر رفتن موشک به فضا لمس تنهایی ماه فکر بوییدن گل در کره ای دیگر زندگي شستن یک بشقاب است زندگي یافتن سکه دهشاهی در جوی خیابان است زندگي مجذور آینه است زندگي گل به توان ابدیت زندگي ضرب زمين در ضربان دل ما زندگي هندسه ساده و ی ان نفسهاست... زندگي تر شدن پی در پی زندگي آب تنی در حوضچه اکنون است رخت ها را آب در یک قدمي است... سهراب سپهریمنبع: http://babaey95. /





اندوه سفید

درخواست حذف اطلاعات

زمين و آسمان سفید پوش شده ،در خانه حبس شدیم ، ملالم را دانه دانه مي بافم تا بالاپوشی شود بر جان تنهایم... به اميد بهاری ابدی... چه مي دانم ،که مي داند؟ شاید روزی ،وقتی دیگر ،دیگر نکوبم هر در بسته را ،که نمي دانم درون اش کیست ، یا باز نکنم در خلوتگاهم را برای ی که مي شناسم و مي دانم که وفا دار نبود. آسمان دیگر نبار، اندوه سفیدت را بر زمين نریز ، بگذر ،برو اینجا همه تنهایند ، حتی آن که مي خندد ،هزاران بوسه و دعای خیر بدرقه راهت مي کنم ای آسمان تلنبار و پر از اندوه سفید وسردمنبع: http://minoosaman. /





اندوه سفید

درخواست حذف اطلاعات

زمين و آسمان سفید پوش شده ،در خانه حبس شدیم ، ملالم را دانه دانه مي بافم تا بالاپوشی شود بر جان تنهایم... به اميد بهاری ابدی... چه مي دانم ،که مي داند؟ شاید روزی ،وقتی دیگر ،دیگر نکوبم هر در بسته را ،که نمي دانم درون اش کیست ، یا باز نکنم در خلوتگاهم را برای ی که مي شناسم و مي دانم که وفا دار نبود. آسمان دیگر نبار، اندوه سفیدت را بر زمين نریز ، بگذر ،برو اینجا همه تنهایند ، حتی آن که مي خندد ،هزاران بوسه و دعای خیر بدرقه راهت مي کنم ای آسمان تلنبار و پر از اندوه سفید وسردمنبع: http://minoosaman. /





پاییز

درخواست حذف اطلاعات

نتونستم طاقت بیارم. زنگ زدم بهش گفتم دارم برات یه شال گردن مي بافم. واسه روزای سردت. صد تا ویدیو نگاه تا بافتن رو یاد گرفتم. گوله ی کاموا  حالا شبیه به شال گردن شده. دو هفته دیگه که برگرده بهش مي دم. بهش گفتم هر وقت پوشی  یاد من بیفت، حتی اگه نباشم. حتی یاد من نیفت. به این فکر کن که به چی فکر مي تمام مدت وقتی هی مي بافتم و مي بافتم. به تمام زندگيم. به تمام رازهایی که تو نمي دونی و نخواهی دونست. هیچ وقت خونه ای که توش بزرگ شدم رو نمي بینی، شهرم ، کشورم. و کارم.  از وجود اینجا باخبری ولی حتی نمي تونی بخونی چی مي نویسم. چه تازه دنیا اومدم با تو. مثل یه برگم توی بادهای سرسخت این کشور. زرد و نارنجی، رو به کنده شدن. هوا سرد شده. یادت نره خودت رو خوب بپوشونی. 





شاید وقتی دیگر ...

درخواست حذف اطلاعات

صبح با سین بلند شدیم و نشستیم پای سفره صبحانه ساعت 6و نیم ، حبه هم از صدای باز شدن در یخچال از خواب بلند شد و با ما نشست به صبحانه خوردن .من حلوا ارده و شیره خوردم ، سین حلوا شکری و کره و حبه هم شیر ، بعد سوار ماشین مان شدیم و حبه را بردیم گذاشتیم خانه یکی از مادر بزرگها و رفتیم سرکار ...بعله ...رفتیم سرکار .به گیرنده های خودتان دست نزنید .اینجا وبلاگ زندگي مي بافم است و من همچنان یک مادر خانه دار هستم .امروز و شش روز دیگر قرار شده بروم دفتر یکی از آشنایان و به جای کارمند نامبرده کارهایش را انجام بدهم .برگردم سرکار ؟تا اطلاع ثانوی ترجیح من خانه دار بودن است و یک مادر تمام وقت بودن برای حبه و البته دلم نمي خواهد آرامشی که دارم را با دغدغه های محیط کار که جسم و روح آدم را مي خورد عوض کنم ...زنده باد خو دن تا هر وقت که دلت مي خواهد !





بدون عنوان ...

درخواست حذف اطلاعات

من نمي دانم آدم آرزوها یعنی چه..... من هميشه فقط یک قلب مهربان ميخواستم که بماند... یک جفت دست دوست داشتنی و لبخندی دیوانه کننده تو اما حتما "آدم آرزوها" داری .... من نمي خواهم شبیه او باشم... مي خواهم شبیه خودم باشم.... خانه ی من مثل لانه ی کبوتر دایره وار است گوشه ندارد همه چیز را دور خودم چیده ام تا دم دست باشد یک وقت لبخندت گم نشود شبب ها روی بالشی از شعرهایت مي خوابم.... دیوارهایم از درد است دردی ک دوستش ميدارم.... صبح ها با یادت از خواب بیدار ميشوم....چایم را با شهد شیرین نگاهت مينوشم... موهایم را ناشیانه مي بافم ....جوراب ها لنگه به لنگه....من آدم آرزوها نیستم اما تمام خودم را صرف دوست داشتنت کرده ام ....منبع: http://taurus95. /





سبک زندگی متأثر از فرهنگ جامعه است

درخواست حذف اطلاعات

گفتگو با حجت ال محمدسعید مهدوی واژه ی (سبک زندگي) به اندازه کافی ساده به نظر مي رسد که هر بتواند مفهوم کلی آنرا دریابد اما باید توجه کرد که این اصطلاح از فرهنگ خارجی وارد زبان و فرهنگ ما شده است و نیاز به بازتعریف دارد. اگرچه تعریف کلی سبک زندگي به عنوان نحوه روش زندگي عام و قابل تعميم...منبع: http://lifeiranian-eslam. /





۱۷۵

درخواست حذف اطلاعات

دیگه پیگیر کارم نیستم و برام مهم نیست آ ش چی ميشه .اونچه باید بشه ميشه ! صبح دو بسته گوشت چرخ کرده همراه با قارچ بیرون گذاشتم .واسه شام امشب و فردای  را ماکارانی درست مي کنم .واسه خودم کلم پلو . را از کلم پلو بدش مياد .منم ومي نمي بینم  از اونچه عاشقشم دست بکشم. خوندن زبان رو مجددا شروع . کنارش لباس های پاییزی و زمستونی مي بافم .شادترین رنگ کامواها رو کنار گذاشتم در وقت اضافه سیسمونی ببافم .لازمم ميشه .شیک ترین مدل ها رو انتخاب واسه نی نی آینده ببافم . قرار نیست اگه ی بهم انرژی منفی تزریق کرد من اون انرژی روجذب کنم . کامنت هایی که بار منفی داشته باشن یا اسم واقعیم در اون قید شده باشه حذف مي کنم ! اون همه نوشتم چرا فقط اینا ثبت شده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟





هرگزنمیردآن که دلش زنده شدبه عشق...

درخواست حذف اطلاعات

شمشیرخودبردیوار،آویختن نمي خواهم باخواب نازجزدرگور،آميختن نمي خواهم شمشیرمن همين شعراست،پرکارترز هرشمشیر بااین سلاح شیرینکار،خون ریختن نمي خواهم جزحق نمي توانم گفت،گرسرب م باید سر،پیش مي نهم وزمرگ،بگریختن نمي خواهم ای مرد!من زنم انسان برتارکم به کین توزی گرتاج خارنگذاری،گل بیختن نمي خواهم هرلحظه آتشی درشهر،افروختن نمي یارم هرروز فتنه ای دردهر،انگیختن نمي خواهم بارشته های رنگینم،ازعشق شال مي بافم این رشته های رنگین را،بگسیختن نمي خواهم ای زن ستیزخون آشام،جنگ وجنون وجهلت بس این جمله گرتومي خواهی،هیهات من نمي خواهم                                            (( )) غزل بانوی سرزمين من، با





topic 208

درخواست حذف اطلاعات

نور ،،، نور چیست ؟ پرتوهایی که به هر سو منتشر و باعث ميشود چشم قادر به درک اجسام گردد. نور حقیقت اشیا را آشکار مي کند. نور زیبایی و زشتی را تميز ميدهد . نور نباشد تاریکی و ظلمت بهانه مي شود برای گمراهی و جهل مي دانی جان من ... تو نور زندگي ام بودی ، پرتوهای وجودت هرجا که بودی دلیل درک زندگي ميشد. تو حقیقت زندگي را معنا مي کنی. معیار زیبایی بودی تا زیبایی معنا پیدا کند. نور من ، نبودی ، نبودی ، نبودی تا من با جهل خویش تنها بمانم. و همان چند ساعت در نبود نور زندگي ام سخن به گمراهی برانم ، فقط سخن آه ،،، نور ،،، نور توییمنبع: http://soonaeid. /





topic 208

درخواست حذف اطلاعات

نور ،،، نور چیست ؟ پرتوهایی که به هر سو منتشر و باعث ميشود چشم قادر به درک اجسام گردد. نور حقیقت اشیا را آشکار مي کند. نور زیبایی و زشتی را تميز ميدهد . نور نباشد تاریکی و ظلمت بهانه مي شود برای گمراهی و جهل مي دانی جان من ... تو نور زندگي ام بودی ، پرتوهای وجودت هرجا که بودی دلیل درک زندگي ميشد. تو حقیقت زندگي را معنا مي کنی. معیار زیبایی بودی تا زیبایی معنا پیدا کند. نور من ، نبودی ، نبودی ، نبودی تا من با جهل خویش تنها بمانم. و همان چند ساعت در نبود نور زندگي ام سخن به گمراهی برانم ، فقط سخن آه ،،، نور ،،، نور توییمنبع: http://soonaeid. /





خودم رو یه جوری گم می کنم..

درخواست حذف اطلاعات

سه شب هست خوابِ درست ندارم و نمي توانم بخوابم  درد نمي گذارد مدام ازین پهلو به آن پهلو مي شوم تا صبح شود دلم مي خواهد برای یکی حرف بزنم اما نمي توانم مخصوصا ب حالِ غریبی داشتم حتی خواستم برای او حرف بزنم ولی منصرف شدم.. ؛ او آنقدر درگیر مشغله ها و گرفتاری های خودش هست که دیگر دوست ندارم برایش حرف بزنم و درد دل کنم فقط در خودم مچاله مي شوم. نیمه شب آنقدر پریشان بودم که دلم مي خواست گریه کنم آرام شوم اما حتی گریه ام هم نمي گرفت همه چیز روی قفسۀ ام سنگینی مي کند. هیچ حس و حال و  انگیزه ای برای نوشتن ندارم فقط درونم با خودم حرف مي زنم برای این که خودم را گم کنم و در سکوت خفه کنم؛ بیشتر اوقاتم را به تماشای و مطالعۀ کتاب مي گذرانم و ت بافتنی مي بافم.  





روز شمار هفته کودک و نوجوان

درخواست حذف اطلاعات

پنج شنبه 15/7/95 خانواده مهربانی وزندگي کودک امروز 16/7/95 باورهای دینی ومسئولیت اجتماعی در زندگي کودک امروز شنبه 17/7/95 ميراث فرهنگی ودوستی با طبیعت در زندگي کودک امروز یکشنبه 18/7/95 امنیت وسلامت در زندگي کودک امروز دوشنبه 19/7/95 دانش ،آگاهی وفضای مجازی در زندگي کودک امروز 20/7/95 گذشت وفداکاری در زندگي کودک امروز چهارشنبه 21/7/95 شجاعت وسخاوت در زندگي کودک امروز منبع: http://sahebazzamanpahnaye. /





بدون عنوان ...

درخواست حذف اطلاعات

روانشناسی و زندگي در دنیای ماشینی، در ا و در ميان انسان ها گاهی افراد خود را در مقابل رویدادها و اتفاقات کوچک و بزرگ ناتوان مي پندارند؛ به همين دلیل احساس بیهودگی مي کنند و توان درست فکر و درست ارتباط برقرار با خود و دیگران را از دست مي دهند، و به عبارتی ارتباط با زندگي - زندگي به مفهوم رشد و سازندگي - را از دست مي دهند. برای این که بتوانیم ارتباط با زندگي را به صورت رشد یافته ادامه دهیم، لازم است برداشت و دیدگاه متفاوتی از زندگي داشته باشیم؛ دیدگاهی کاملاً متفاوت با دیدگاه روزمره زندگي مان. لازم است بدانیم که رفتار ما تصادفی نیست، بلکه از الگویی کاملاً منطقی پیروی مي کند؛ و خوشبختانه این الگوی رفتاری قابل تغییر است. اما اگر ما به عنوان یک انسان این قابلیت (قابلیت تغییر) را در درون خود نپرورانیم، زندگي و رویدادهای آن همچنان برایمان عذاب آور، خسته کننده و بار خواهد بود. نیاز به تغییر امروزه





کاش بیایی

درخواست حذف اطلاعات

کاش مي شد زخم هایم را یک به یک گره مي زدم... یادت هست؟ در بستری از انتظار و بوسه تار و پود موهای تو را با خیال عاشقی هایم مي بافتم... کاش بیایی تمام زخم های پریشانم را با صبر و اشتیاق آغوشت شانه کنی! اصلا تو بیا من تمام خودم را مي بافم به رد پای تو... "علیرضا اسفندیاری"منبع: http://bidgoly1356. /





کاش بیایی

درخواست حذف اطلاعات

کاش مي شد زخم هایم را یک به یک گره مي زدم... یادت هست؟ در بستری از انتظار و بوسه تار و پود موهای تو را با خیال عاشقی هایم مي بافتم... کاش بیایی تمام زخم های پریشانم را با صبر و اشتیاق آغوشت شانه کنی! اصلا تو بیا من تمام خودم را مي بافم به رد پای تو... "علیرضا اسفندیاری"منبع: http://bidgoly1356. /





زندگی و دستهای خدا

درخواست حذف اطلاعات

زندگي، دویدن بر روی ميدان مين است که در پس و پیشِ جاری شدن سیل و بوی تند گوگرد از آتشفشانی نیمه فعال قرار گرفته و آرامش، خیال و تصور ساحلی امن و دامنه ای سر سبز است ، شادی زندگي تنها احساس دستانی است که شانه های ما را هُل مي دهد به سمت رسیدن و لقاء ، پای رفتن و دویدن و فرار را اگر قوّت دستان او نباشد ، انفجار هر حادثه ای ممکن است آنان را به زانو درآورد. شادی؛ حکم دستان اوست بر احساس شانه های ما شانه های خسته، که گاهی بار گناه، ترس و ندانستن ما را به دوش مي کشند شانه هایی که گاهی از شدت گریه های شرمگین و مخفیانه از نگاه غیر تکان مي خورند و گویا همه بار زندگي مي خواهد از روی آن به زمين بیفتد و اگر احساس دستان هدایتگر او نباشد مين ها منطقی جز انفجار و قطع پا از بدن ندارند ، آنها برای رساندن شانه ها به خاک در خاک نشسته اند به کمين خدایا ! دستانت را شکر؛ ما را از ظاهر پدیده ها به معرفت حقیق





دختران نباید موهای بلند داشته باشند

درخواست حذف اطلاعات

مادرم موهای بلندی داشت هر روز پشت پنجره مي نشست موهایش را مي بافت شعر مي خواند و منتظر پدر مي ماند پدر که مي آمد تلویزیون را روشن مي کرد از شیب تورم بالا ميرفت، زمين مي خورد و باز سعی ميکرد جو برای 5+1 بیابد کشتگان عراق و را دفن مي کرد و از مادر سراغ شام را مي گرفت و مادر پرهایش را پشت پنجره جا مي گذاشت گل های دامنش در آشپزخانه مي پژمرد و چشم هایش پیاز د مي کرد پشت پنجره نشسته ام موهایم را مي بافم و به این فکر مي کنم که دختران نباید موهای بلند داشته باشند | سیمين صفادل |





هفته کتاب

درخواست حذف اطلاعات

دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهميده که هیچ زندگي نکرده است، تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود، پریشان شد. آشفته و عصبانی نزد فرشته مرگ رفت تا روزهای بیش تری از خدا بگیرد. داد زد و بد و بیراه گفت!(فرشته سکوت کرد) آسمان و زمين را به هم ریخت!(فرشته سکوت کرد) جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت!(فرشته سکوت کرد) به پرو پای فرشته پیچید!(فرشته سکوت کرد) کفر گفت و سجاده دور انداخت!(باز هم فرشته سکوت کرد) دلش گرفت و گریست به سجاده افتاد! این بار فرشته سکوتش را ش ت و گفت: بدان که یک روز دیگر را هم از دست دادی! تنها یک روز دیگر باقی است. بیا و لااقل این یک روز را زندگي کن! لابلای هق هقش گفت: اما با یک روز... با یک روز چه کاری مي توان کرد...؟ فرشته گفت: آن که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی که هزار سال زیسته است و آن که امروزش را درنیابد، هزار سال هم به کار





زاده ی طوفان (آپدیت)

درخواست حذف اطلاعات

پشت پنجره ی زلال آسمان مي شنوم رنجش ص تاریک؛ عقربه ی ثانیه شمار دل هر لحظه را مي شکافد مُدام. من اما، مي بافم قلبِ نازک هر ثانیه را با یادت؛ تا رها شوم در این مستیِ وهم آلود. آرزوی دور و درازم این است، که بنشینم به خواندن دو چشمِ دل آسایت و با هر پلـک که مي زنی، ورق بزنم روزگار دل تنهایت را. به تبعِ آن دو لبِ خشکیده ای که غم مي چکد از آن پا مي گیرم با نجوای دلْ افسایت: «برای زاده ی طوفان، تلاطم دریا، دردی نیست.» دلِ آسیمه ی شیشه ایم به تکلم افتاد: «موهای پریشانت در دست باد طره طره مرا آویخت به دار.» آری این چنین رساندش به ان ار صدها بار... پی نوشت: اینکه این پست رو به دو موضوع مختلف مرتبط بخاطر اینکه مخاطب مي تونه زمينی باشه و هم الهی. پی نوشت2: بعضی وقتا جمله هایی به ذهن آدم مي رسه و چقدر خوبه که جایی یادداشت شون کنه؛ این شعرم حاصل پیوند زدن یادداشت هامه :) اگه منظور بخشی از شعر مورد سو





تنها هستم

درخواست حذف اطلاعات

تنها هستمدر سایه ات مي نشینمبه تنهاییتنها یک وجبميان نفس نفس زدنهای قلبمو ميان تو وجود دارداما من تنهایملکنت خنده را شخم مي زنميا آهنگ ص راکه از من بیرون مي آیدآهنگی که نمي شناسمشآهنگی که حنجره ی سکوت را مي اشدو در آغوشم فرو مي افتد تنها هستمدر پیراهن بلند زمان بر مسند قدرت تکیه مي زنمو توهم خویش را مي بافمچون شمع در جام خویش چکه چکه آب مي شوموخش خش سایه اتجرأت نمي کندلرزش قلبم را لمس نمایدیا لرزش پلکم راجرأت نداردسرمای ترس را از من دور کندو لکنت گمان راراستی کیست که شیشه ی تیرگی را مي اشدکیست ؟ تنهایمو خش خش سایه ای پراکندهه ن من استبر گرده ی ترس ، پیله مي بنددو بر چهره ی پرندگان دل ، مي افکندخود را از پنجره ابر مي پوشاندچرا ؟ای رگبار باران تلختنها مرا خیس مي کنی ؟از فرق سرتا استخوانم را ؟تنهایمدر سایه ات مي نشینمبه تنهایینابود مي شومدر بی ی و تنهایی قلبمدر لرزش اندوهمبه تنهایی نابود مي ش





بدون عنوان ...

درخواست حذف اطلاعات

بعضی روزا که تا موهام درون سیاهی عميق فرو ميرم صورتمو ميذارم روی بالش و تمام راه های نرفته رو ميرم و بر ميگردم . تمام قفل چند ساله های کهنه ی زنگ زدن ی درب های اميد رو باز ميکنم . حتی گاهی به جای شخصیت های کتاب ها زندگي ميکنم . به جای شخصیت هایی که همه ميگن وجود نداره و من مطمئنم یه جایی توی این کره ی خاکی زندگي ميکنن و به اندازه ی تمام کلماتی که توصیفشون کرده شاد ميشن و رنج ميکشن....گاهی هم جای خودم زندگي ميکنم . جای شخصیت خودم که شاید یک جا یک نویسنده داره وصفش ميکنه...منبع: http://hidik-a. /





سخنان بزرگان درباره اهمیت کتاب و کتابخوانی

درخواست حذف اطلاعات

محیط طباطبایی: به نظر من، کتاب بیش از درس و معلم به انسان مي آموزد. من نُه دهم معلومات خود را از کتاب آموخته ام و یک دهم را از معلم و درس. اینشتین: افکار و شه های انسان به گونه ای است که ممکن است فقط خواندن یک کتاب پایه شه ها و افکار انسان را بر مبنای جدید یا در مسیر خاصی قرار دهد و چه بسا ممکن است کت مسیر سرنوشت ميلیون ها انسان را در راه مخصوصی بیندازد. منبع: http://hejratlamerdlib. /