رسانه
رسانه

چشمانم :: جستجو



چشمانم

درخواست حذف اطلاعات

چشم به راه تو سر این جاده ی بی انتها نشسته ام میدانم نمی آیی دلم نمی آید حقیقت را به چشمانم بگویم  میترسم آن را هم از دست بدهم همانند دلم......





مثل دیونه ها

درخواست حذف اطلاعات

این همه رفتی و رفتم این همه گفتی و گفتماین همه دیدی و دیدمتو برام اما همونیاگه باز دردم بشی اگه باز از من رد بشیاگه باز سهمم نشیاما بدون مثل دیونه ها مجنون تو ام چشمانم را میبندم و به سویت می آیمنمیخواهم چشمانم بدی ها را ببیندمثل مرغان مهاجر غریزه ام مرا به سمتت میکشدهرجا رسیدم هرکجا چشمانم را باز کنم و تو را ببینم ، شمال من همانجاست.منبع: http://tahbargcheknevis. /





مثل دیونه ها

درخواست حذف اطلاعات

این همه رفتی و رفتم این همه گفتی و گفتماین همه دیدی و دیدمتو برام اما همونیاگه باز دردم بشی اگه باز از من رد بشیاگه باز سهمم نشیاما بدون مثل دیونه ها مجنون تو ام چشمانم را میبندم و به سویت می آیمنمیخواهم چشمانم بدی ها را ببیندمثل مرغان مهاجر غریزه ام مرا به سمتت میکشدهرجا رسیدم هرکجا چشمانم را باز کنم و تو را ببینم ، شمال من همانجاست.منبع: http://tahbargcheknevis. /





به چشمانم بسپار

درخواست حذف اطلاعات

غصه هایت را به چشمانم بسپار.. مرا به لبخندی مهمان کن. | م.ب





آنچه بر من گذشت

درخواست حذف اطلاعات

و من از عشق هیچ نتوانم گفتن و نوشتن. چرا که عشق در من ماوا نکرد و چنان رهگذری بود غریب. آمد. چند روزی در خانه ی دل بماند و بعد برفت. بی هیچ سخنی که بدانم به کجا می رود. و در دلم چیزی باقی نگذاشت جز تنهای ای که بزرگ تر شده بود بی او. در دلم چیزی باقی نگذاشت جز اندوه. جز غم. جز حزن. تو گویی که اندرونم را برون کشید و تنها دل باقی گذاشت که پوسیده و متعفن بود. و همان دل را مغروق کرد در غم. غمی که موج می زند درون این پوسته ی تو خالی و با مدی گاه بی گاه می رسد به چشمانم. و چشمانم تهی. و چشمانم خیس.پس چه می توان از عشق گفتن که پوسته ی تو خالی از عشق٬ سخن پیرامون آن نبایستی.





باران را بگو بیقرار ببار!

درخواست حذف اطلاعات

بیقرارم. دلم بهانه میگیرد. چشمانم بارانی ست و دلم ... دلم چون دریایی طوفانی می وشد. گویی دنیا به آ رسیده است و این دل دیگر آرامش را نخواهد دید. عقل هی میزند که صبور باش، دست از این بازیهای ک نه بردار ... دل اما .. میجوشد و می وشد و عقل را پس میزند. دستانم به کار نمیروند. پاهایم یک قدم به جلو و ده گام به عقب میروند. به خود میگویم حافظ را بخوان، شاید کمی آرام شدی. صدای کمانچه میآید و که میخواند "چنان از آتش عشقت بمیرُم - که از مو رنگ خا تر نبینی" .. دل به زنجیر عشق گرفتار است. راه رهایی نیست. عقل حیران است و چشمانم ... چشمانم بارانی ست ... باران را بگو بیقرار ببار!





کاش معیار مقایسه ام پاک شود...

درخواست حذف اطلاعات

می توانستم چشمانم را ببندم سفتِ سفت و لبخند بزنم به تمامی وسعت وجودم... می توانستم شادتر باشم، عاشق تر، بهتر، مهربان تر.. اگر تنها و تنها چشمانم را می بستم سفتِ سفت...





پاییزی به رنگ زمستان ...

درخواست حذف اطلاعات

خوشحالم از انتظاری که برای رسیدن زمستان نکشیدم ... اولین صبح پاییزی که چشمانم به روی اولین برف زمستانی باز شد ... از سپیدی بی منتش ؛از بوی سردش ؛از حس خوبش .... بیرون نرفتم به قصد لمس اش ... و برای اولین سال ،خزیدم زیر پتوی گرمم و چشمانم و بستم به همه خواهش کمرن که از میل به راه رفتن و نفس کشیدن یه روز برفی در من ول میزد ... خوبه که هوا سرده ... زمستانه و هر روز میتونم منتظر باران و هزاررنگ پاییزی باشم ....خوبه که چشمانم میبیند و دستانم دراز میشن تا سردی دانه های یخ زده برف و حس کنن ... خوبه ...منبع: http://bemangoshbespar. /





چشمانم را به هنگام خاک سپردنم باز بگذارید

درخواست حذف اطلاعات

وصیت نامه شهید نظیری؛ چشمانم را به هنگام خاک سپردنم باز بگذارید وصیت مى کنم که اگر پیکرم به شیراز آمد به هنگام به خاک سپردنم چشمانم را باز بگذارید تا منافقین و کفار بفهمند که شهیدان کورکورانه به این راه نرفته اند شهید «مهدی نظیری» از جمله ی ۸ سال دفاع مقدس است که وصیت نامه خود را در چهارم تیرماه ۱۳۶۴ نوشت. فراز هایی از وصیت نامه این شهید بزرگوار به شرح زیر است. اگر طلبه ها با علم بیشترى به شهادت برسند در آن دنیا از دیگر شهیدانى که علمشان کمتر است افضل هستند. از برادران طلبه خواسته ام این است که حوزه علمیه این سنگر علمای شهید از جمله شهید آیت الله دستغیب را حفظ کنند و آن را ترک نکنند. وصیت مى کنم که اگر پیکرم به شیراز آمد به هنگام به خاک سپردنم چشمانم را باز بگذارید تا منافقین و کفار بفهمند که شهیدان کورکورانه به این راه نرفته اند و مقلد بوده اند و را مى شناسند.





زن بی وفا سر شوهر ن نا را شیره مالید و با مرد دیگری بود

درخواست حذف اطلاعات

اسان نوشت: اگرچه گاهی به خاطر وضعیت چشمانم تاسف می خوردم اما وقتی متوجه برخی مسائل خاص در زندگی ام شدم خدا را شکر که چشمانم بینایی نداشت چرا که در این دنیای بی وفا خیلی از چیزها ارزش دیدن ندارد به ویژه آن که روزی در زندگی ام با ماجرایی تلخ روبه رو شدم که خون در رگ هایم به جوش آمد ولی...





سرمای درون

درخواست حذف اطلاعات

من هنوز سردمه.. همه سازمان های هواشناسی به اشتباه دما را بالاتر نشان میدهند.. خودشان را زده اند به اون راه... زیاد اعتماد نکن به این اعداد... من شالم را گردن می بندم... همان شالی که گرمی دستان تو را دارد... شال دستبافت تو... بوی تو هنوز بر گردنم می پیچد... هوا هنوز سرد است... شیشه عینکم بخار می بندد ... راه چشمانم بسته میشود.. راه چشمانم بند بیاید تو را سو میکشد.. می ایستم و اینبار با چشمانی باز زل می زنم به هلال ماه نیمه... که قامت بسته به تاریکی آسمان فراخ... در سرمای درونی که، یخ زده ... شالم کافی نیست.. دستانم یخ می زند... چشمانم بیشتر... . . . ندیدنت چشمانم را منجمد کرده... که از شیشه عینکی بخار گرفته در این سرما... ع .. تو ... اینبار از پشت پلک یخ زده درقاب مٓه و مِه گرفته جا خوش کرده... .... نمی دانم میدانی یا نه؟ اما ... . اینجا هنوز سرد است.. اینجا هنوز....منبع: http://siahmash





.. خاطره ها

درخواست حذف اطلاعات

امشب جشن دلتنگی ام را با حضور خی .. ب .. ا میکنم، با قدوم خاطراتی که با لباس های رنگیشان از ورودی ذهنم تا سرسرای چشمانم رژه میروند و اشکهای گرمم را به مهمانیه این بزم فرا میخوانند، آهنگی ملایم و پیکی که به سلامتی ات بالا میگیرم، نگاه کن!!! چقدر .. خاطره ها زیباست!!! سرم گیج میرود از درد ، آه که چقدر عذابت دادم ،چقدر بی تابت .. ، چقدر گلوگیرت شدم تا بالایم بیاوری، ببخش!! دردهایت را به چشمانم ببخش، همان هایی که عاشقشان بودی ،همان هایی که با دیدنش بی اختیار لبخند میزدی . مرا به چشمانم ببخش!!! لطفاا!! من از امشب تنهاتر شدم ... منبع: http://mosaferpaeiz. .. /





ریشتر موی تو لرزانده دو دستانم را

درخواست حذف اطلاعات

عشق تو برده ز دل آن همه ایمانم رااشک من برده دگر سوی دو چشمانم راعلت لرزش این دست تو بودی ای عشقریشتر موی تو  لرزانده دو دستانم راحال من خوب نکردآن همه کپسول و دوامانده چه کند چاره درمانم راجنگ و نا امنی و بحران جهانی به کناربی تو باید چه کنم این همه بحرانم رابس که از دوری تو گریه پنهان اشک من برده دگر سوی دو چشمانم رامحمدصادق رزمی





ریشتر موی تو لرزانده دو دستانم را

درخواست حذف اطلاعات

عشق تو برده ز دل آن همه ایمانم رااشک من برده دگر سوی دو چشمانم رابین گیسوی تو موجی ست شبیه دریاموج موهای تو  لرزانده دو دستانم راقرص و آمپول و دوا چاره دردم نکندمانده چه کند چاره درمانم راجنگ و نا امنی و بحران جهانی به کناربی تو باید چه کنم این همه بحرانم رابس که از دوری تو گریه پنهان اشک من برده دگر سوی دو چشمانم رامحمدصادق رزمی





هنوز شاپرک می پرد ...

درخواست حذف اطلاعات

کجا نشسته ای؟ نمی دانم کجایی... در وجودم نهفته شدی...؟! در بین دستانم...؟! در قلبم...؟! در گوشه چشمانم...؟! در آسمان ایمانم...؟! در کجا نشسته ای؟ کنار ساحل آرامش من...؟! آنجا که تپش قلبم به شماره می افتد؟! شاید آنجا که شاپرکی بر گل آرام می نشیند!! کجا تو هستی که اینگونه به وجودم ملحق می شوی..؟! در بی خو هایم.. در شبهای بی قراریم... در متن تمام تنهاییم چگونه تو آرام گرفتی در این آشوب؟؟ تو کجا آشکار اینگونه پنهان شده ای؟؟ در زیر پوست من چه لطیف می جهی... تو در فراسوی هر زمان در هر جای این مکان با منی... طوری روحم با عشق تو آمیخته شد که انگار تو خود منی... ع تـو را به سقف آسمان سنجاق میکنم حال که این روزها از فرط دلتنــــگی چشمانم مدام رو به آسمان است بگذار تو در قاب چشمانم باشی ...





یک لحظه من...فقط من

درخواست حذف اطلاعات

دهانم را باز میکنمبرای بلعیدن جرعه ای هوا بی هوا میچرخم رنگ ها را قاطی میکنم روی دیوار سفید اتاق چنگ میزنم نفسم میگیرد زانو میزنم دستانم دور گلویم حلقه میشود دهانم را بی هدف باز و بسته میکنم چشمانم سیاهی میرود و بعد نفسم برمیگردد سرفه ای میکنم باز هم سرم از حجم بی امان سرفه ها درد میگیرد چشمانم را باز میکنم سرفه میکنم خون میپاشد روی کف سفید اتاق دستانم را محکم میکشم رویش بلکه پاک شود سیاهی چشمانم با سرخی خون قاطی میشود گوشم سووت میکشد و سرم خالی میشود درواز میکشم می لرزم خودم را بغل میکنم نمیفهمم کی خوابم می برد





از که میپرسم که دور روزگاران را چه شد؟

درخواست حذف اطلاعات

باد سرد آنچنان پوستم را اش داد و گلویم را خشکاند که از سر غیظ گریه ام گرفت. انگار همه اش تقصیر باد بوده. چشمانم را گرداندم به امید دیدن جنبنده ای. هیچ. گله های گرد نارنجی رنگ چراغ ها با فاصله ی بی معنایی پهن شده بودند روی کف تاریک خیابان. سکوت به گوشهایم فشار می آورد و تنها صدای ضعیف قدم هایم خودم را میشنیدم. سرم را بیشتر توی یقه ام و مشتهایم را بیشتر به ته جیب هایم فشردم. چشمانم را فشردم تا اشک مضحکش را خارج کنم  با صدای بلند گفتم: بس است دیگر. بس است!! چشمانم را که باز ، گغوناد آنجا بود. با لباس نازک ، پای و موهای آشفته اش. از سرما کبود. داشت با دو انگشت شستش دور سوراخی که در انار بزرگی کنده بود را فشار میداد و هم زمان لبهایش را میفشرد به پوست سفت انار. بی تفاوت گفت: همیشه همین است. میدانی که؟ و به مکیدن انارش ادامه داد. مچ دستانش کبود و خون آلود بود. ناخنهایش کنده و زخمی. 





سیاهی چشمانم...

درخواست حذف اطلاعات

زن وقتی عاشقه از سیاهی چشماش عشق بازیگوشی میکنه و تو را به عمق چشمانش دعوت میکنه...غم هم همرنگ عشقه...سیاهی چشمانش تبدیل به سیاه چالی میشه که تو را به قهقرا میبرد...امان از وقتی که از چشمش بیفتی...از وجودش سرازیر میشی و نمیتونی برای لحظه ای خودت را در چشمانش ببینی...به چشمانم دقت کن...شاید خودت را پیدا کردی...منبع: http://zirnevisezendegi. .. /





کشور: 24 ساعت چشمانم را ببندم بیش از یک میلیون پناهنده از مرزهای غربی به اروپا م

درخواست حذف اطلاعات

عبدالرضا رحمانی فضلی در مراسم سالروز جهانی مبارزه با با بیان اینکه بیش از ۷۰۰ نوع در دنیا وجود دارد، گفت: در حال حاضر تولید در افغانستان به بیش از ۹۰۰۰ تن می رسد و در صورتی که به تولید مواد صنعتی نیز دقت نشود دنیا با خطری جدی روبرو خواهد بود.





کوچ

درخواست حذف اطلاعات

بی صدا بی خداحافظ از سرزمین چشمانم کوچ کردی دور شدی و دورتر اصلا از اول چمدانت را باز نکرده بودی که حالا ببندی چه خیال ساده لوحی دارم اما رفتنت را مانند آمدنت جدی نمی گیرم اشک چشمانم بدرقه راهت و خی راحت که هیچ خیالی به زیبایی خی در شه ام نمی گنجد زهره_سجادی





نامه ای باشک

درخواست حذف اطلاعات

نامه ای با اشک چشمانم نوشتم خوانده ای ؟من هنوزم یاد تو هستم تو یادم مانده ای ؟ ترس دارم بعد تو زنده بمانم لحظه ای گو به من آیا تو هم اینگونه خود ترسانده ای؟ من به غیر از تو ی را جا ندادم قلب خودمثل من آیا تو هم اغیار از خود رانده ای؟ نیمه شبها تا سحر با گریه خو دم به شبمثل من آیا تو هم اینگونه خود خوابانده ای؟ من خود آزارم به یاد خاطرات خوب و بدبی مروت مثل من آیا خودت رنجانده ای؟ بی وفا سنگ صبور غصه هایم بعد تونامه ای با اشک چشمانم نوشتم خوانده ای ؟ #کانال اشعار جوادالماسی (سنگ صبور)@javadalmasi59منبع: http://javadalmasi59. /





عشق خود را در دلم از برق چشمانم بخوان

درخواست حذف اطلاعات

بی تو حالا از غمت بر زندگی اصرار نیستاینکه عاشق بوده ام حالا دگر انکار نیستیاد دستانت بخیر در خش خش برگ خزانبا بودن در خزان حالا ببین تکرار نیستعشق خود را در دلم از برق چشمانم بخوانلذت این عاشقی در گفتن و اقرار نیستدیر دانستم عزیز هر عاشقی در عشق خودراه او در این مسیر در زندگی هموار نیستبس که از اندوه و غم از زندگی سیرم عزیزبی تو دیگر از غمت بر زندگی اصرار نیستمحمدصادق رزمی





عشق خود را در دلم از برق چشمانم بخوان

درخواست حذف اطلاعات

بی تو حالا از غمت بر زندگی اصرار نیستاینکه عاشق بوده ام حالا دگر انکار نیستیاد دستانت بخیر در خش خش برگ خزانبا تو بودن در خزان حالا ببین تکرار نیستعشق خود را در دلم از برق چشمانم بخوانلذت این عاشقی در گفتن و اقرار نیستدیر دانستم عزیز هر عاشقی در عشق خودراه او در این مسیر در زندگی هموار نیستبس که از اندوه و غم از زندگی سیرم عزیزبی تو دیگر از غمت بر زندگی اصرار نیستمحمدصادق رزمی





سیصد سال بعد؛ در غار شانه هایش

درخواست حذف اطلاعات

توی تاریکی سالن، وقتی سخنران حرف هایش با ریتمی ل کننده رو به کلیشه می رفت، چشمانم را بستم و سرم را تکیه دادم به نرمی صندلی. هیکلش را از سمت چپ انداخت روی دسته ی راست صندلی تا به من نزدیک تر شود. سرش را آورد جلوی صورتم و آهسته گفت: ینی اینقدر خسته شدی؟؟ یکی از چشمانم را باز و آرام گفتم: برای اصرارای تو اومدم. خوشم نمیاد ازین نشست ها! به سمت راست مایل تر شد. سرش را آورد بیخ گوشم و گفت: یه پیرهن و یه کت، یه روسری و یه چادر! سرتو بذاری رو شونه م گناه نمی شه که!!! حداقل راحت بخواب. راحت خو دم. سیصد سال بعد بیدارم د.





گیج و گنگ

درخواست حذف اطلاعات

گیج و خواب آلود با موهای پریشان وسطِ سالن پذیرایی ایستاده بودم چشمانم از خماریِ خواب، باز نمی شد.  پسرم تند تند داشت حاضر می شد و همسرم کیفِ مدرسه اش را آماده می کرد. همسرم وقتی مرا آن طور مُعطّل دید که چشم بسته ایستادم گوشه ای، خنده اش گرفت موهایم را از جلوی چشمانم کنار زدم و خسته گفتم: ــ اصلا انگار گیج و گنگم..! با لبخند جلو آمد چانه ام را بینِ مُشتش گرفت و تکان داد و گفت: ــ ای جونم! ما که داریم دو تایی میریم؛ تو بگیر حس بخواب! بعد خندید و رفت حاضر شود. توی دلم گفتم: ــ انقدر کار دارم که مگه میتونم بدونِ عذاب وجدان، راحت بخوابم!





سلام عزیزم!

درخواست حذف اطلاعات

سلام عزیزم! چقدر طولانی شد نیامدنت. از آن روزی که گفتی: "فلان روز دوباره بر میگردی، شب و روز نمی شناسم، شب ها بی خوابم و روزها بی قرار. نمیدانم چرا برنگشتی؟ شاید دور از من دور و برت خیلی ازدحامه "شلوغه" و برایت خیلی خوش میگذره. شاید تقویم را از دیوار اطاق خود برداشته باشی تا روز برگشتنت را به تو یاد آوری نکند و شاید هم .... هرجایی که هستی الهی خوش باشی. اما اگر روزی برگشتی، با دیدن عینک در چشمانم اصلآ تعجب نکن. من عینک را نه به خاطر مد "استایل" چشم میکنم و نه به خاطر زیبا نشان دادن چهره ام، بلکه درین مدت چشمانم از بس که به در دوخته بوده، نور چشمانم را از دست داده ام. اگر سرم را تراشیده دیدی ناراحت نشو، تعجب هم نکن. میدانم موهای بلندم را خیلی دوست داشتی اما به خاطر در آوردن حرص "ناراحتی" تو سرم را نه تراشیده ام بلکه به خاطر غم و غصه ی دوری تو موهایم را از دست داده ام.منبع: http://raqswazhah





جایی میانِ این جا نبودن

درخواست حذف اطلاعات

نوجوان بودم. روی ج کنار خیابان ایستاده بودم. گفتم این بالا انگار روی ابرهاست. چشمانم را بستم و دستانم را باز . ازدحام پیاده رو و همهمه ی خیابان رنگ باخته بود. من آن بالا بودم، روی ابرها. انگار که خانه اینجاست، و قرار اینجاست، و همه چیز اینجاست. آرام راه می رفتم، شاید هم می خندیدم. یاد خانه افتادم. ابر دهن باز کرد و من سقوط ، چشمانم بسته بود. توی جوی گشاد و بدبوی خیابان بودم و از درد به خود می پیچیدم. کف دست ها و زانوهایم زخمی بود و رهگذران ریز می خندیدند. مردی کمکم کرد. خود را از بوی گند جوب بالا کشیدم. خیابان دور می شد. زنِ صندلی عقب دماغش را گرفته بود. دستم روی زانویم بود و چشمانم را بسته بودم. خیابان رودخانه بود. گفتم من ماهی ام. شنا می و آب می خوردم، شاید هم می خندیدم. گفت کجا پیاده می شوی. گفتم بالاتر. جلوتر زد روی ترمز. چشمانم را باز کرده بودم. پولش را دادم. پیاده شدم. تا ی می رفت و





تو همون حس غریبی

درخواست حذف اطلاعات

یک لیوان آب چند قرص همه را سر میکشم دمر میخوابم هنوز هم چشمانم بسته است توی دلم میشمرم یک ... دو ... سه ... چهار ... آخ..لبم را گاز میگیرم بوی تنهایی تمام فضای ذهنم را پر میکند همه جا تاریک است ص مدام در درونم میگوبد: چشمانت را ببند باز نکن با خودم میگویم : این بار خواب نیست... آه...پس هستی ... میخواهم حرف بزنم آرام لبانم را میگشایم دلم میخواهد راه برویم در دل یک طبیعت بکر جایی پر از برف شاید من بدوم و رد پاهایم از تو دور شوند تو دستانت را باز کنی و من باز هم بدوم و آغوش گرمت پناهم دهد سکوت سکوت سکوت دلم نمیخواهد چشمانم را باز کنم تلاش میکنم بخوابم مرا ببوس نوازش گرم دست خیالی تو و لالایی سکوت یک بعد از ظهر پر از خالی برای خو دن کافیست.... آقای ربات...





روز به روز 23 اسفند

درخواست حذف اطلاعات

23 اسفندخداوندا: از تو ممنونم که چشمانم را باز کردی تا مقداری که در حد پذیرشم باشد، از حقایق را ببینم. امروز با قدرت ابزارهای اصول برنامه ی خودیاری قدمها طبیعت واقعی بیماری وابستگی های مختلف در زندگیم را درمی یابم و با رعایت همین اصول زندگی شاد و لذت بخشی را تجربه می کنم. امروز با قدرت و معجزه ی برنامه و دعا و نیایش، عشق و قدرت خداوند در وجود خودم درک می کنم. امروز اجازه می دهم حقایق در قالب نور و پرتو حقیقت چشمان خسته و ناباوارم را نوازش دهند. آیا هنوز هم چشمانم را به روی واقعیت ها و حقایق می بندم؟ امروز می دانم که این زمین و آسمان و هر آنچه که در آن واقع شده است، تابع نظم است و این نظم یک نظام دارد و فقط اوست که می تواند کشتی به گل نشسته ام را به سمت ساحل و بهبود وضعیت هدایت کند. آیا هنوز هم از ترس پذیرش واقعیت ها، دیوانه وار چشمانم را می بندم تا حرکت هر چیزی به سوی او را نبینم؟ اکنون من





(بدون عنوان)

درخواست حذف اطلاعات

خستگی در چشمانم حل می شود وقتی تو را می بینم





بدون عنوان ...

درخواست حذف اطلاعات

خدایا جز تو امیدی ندارم همین... کمکم کن....چشمهایم خسته اند جا زده اند توان بیش ندارند.... چه باید م؟؟؟؟ چه باید می ؟؟؟؟ از چشم هایم شرمنده ام که این اندازه استوار پابه پای من بوده اند و سوخته اند...خسته شده اند و دم برنیاورده اند....دیده اند و دیده اند ودیده اند ...و نگریسته اند و نگریسته اند و نگریسته اند و گاه گریسته اند و آرامم ساخته اند.... چه کنیم چه باید کرد؟؟؟ چه کنم خدااا؟ چشمانم لبخند میخاهند لبخندی امید دوباره بگیرند برای نگریستن و دیدن... خدایا چشمانم همراه دارند شکرت هزار بار شکر حرف من چیز دیگری است.. پس نتیجه این تلاش ها چه میشود؟در این ۱۸ سال تلاش ؟؟؟؟؟؟ مادرم...منبع: http://garagez. /





اشک های ت

درخواست حذف اطلاعات

راستش جان دلم دارد می ترکد. دلم دارد از غصه می ترکد. دلم دارد از درد می ترکد. دلم دارد از بغض می ترکد که این محرم هم باید بدون دیدن ت بگذرد. نفسم بالا نمی آید از این بغض های متراکم که روی دلم سنگینی می کند. نفس که میکشم خاک می نشیند روی ام. روی چشم هایم. دلم می سوزد که نشد بیایم چشمانم بشود خاک زیر پای ِ زائران ت. دلم میخواهد بیایم بایستم گوشه ای از صحن ِ بین الحرمین ت و همانجا تمام شوم. اشک بریزم و حَرم ت تار شود روبه روی چشمانم و همانجا دنیا را ترک کنم و بمیرم برای ِ اشک های ت. " أَنَا قَتیلُ العَبَرات " می گویندوقتی داشتی دنیای ما را ترک می کردیچشمهایت برای ما اشک می ریخت ...





بر عبث می پایم.

درخواست حذف اطلاعات

چند سالی می شود که با خودم قهرم.حتی دیدن سایه ام در زیر نور چراغهای پیاده رو برایم کراهت دارد.از خودم بیزارم و به خودم مجبور.ساعتِ نُه که می شود دلم میخواهد ببرم خودم را بگذارم دم در و برگردم.کاش در یک بیراهه در ناکجاآبادی خودم را گم کنم جوری که پیدا شدن معجزه باشد.در حوض لجن زده ی وسط پارک بپرم و دعا کنم عمقش به توان بینهایت باشد.در خواب بعدازظهر ذوب شوم و در تارو پود تشکم محو.نهال های باریک وظریف  اعتمادم را آتش سوزانده و دودش درون چشمانم رفته.دوردست ها را نمیبینم،افقها را نمیبینم،آینده یک تل خا تر در برابر چشمانم،آرزوهام را باد به یغما برده،امیدم در زیر فرسنگ ها خاک مدفون شده و جوانی ام در هیبت رشته های نقره ای روی سرم باریده.گذشته بر سرم آوار شده،در دستهایم هیچ و در دوردستها...پوچ.بر عبث می پایم.





(بدون عنوان)

درخواست حذف اطلاعات

رویای بلورین تو  چشمانم را تسخیر میکند





زندگانی

درخواست حذف اطلاعات

به نام خدا آرامم. چقدر به این سکوت نیاز داشتم. چقدر خوب است لحظاتی برای خودم باشم، دراز بکشم، دست هایم را از هم باز کنم، چشمانم را ببندم و پای خیالم را. چه خوب است به هیچ چیز و هیچ فکر نکنم.آرامش مطلق. انگار که سرم را زیر آب کرده ام. نه چیزی می بینم نه می شنوم. در سکوتم غوطه ورم.باریکه ای از آفتاب پلکم را قلقلک می دهد. چشمانم را آرام باز می کنم. نور چشمانم را می زند. سرم را بر می گردانم. بازی باد را بر حریر تن ها تماشا می کنم. صدای آواز گنجشک ها می آید که لابد میان انبوه شاخ و برگ درختان جوان این حوالی، جست و خیز می کنند. زندگی، زنگ تفریح کوتاهی است میان هیاهوی بی پایان دنیا.اگر آن را دری م، تلخی روزگار کم تر آزارمان می دهد و اگر درنی م، هیچ زندگی نکرده ایم. 





بدون عنوان ...

درخواست حذف اطلاعات

دیروز که مرا به جرم عشق تو محاکمه می د باچشم بستن به روی چشمانت شکنجه می د چندضربه کاری به شکنجه ام افزودند مرا به تماشای یار محبوبت مجبور می د شبانگاه که آسمان چشمانم خیالاتی میشد بی وفایی تو را به گوشم آویز می د صبحگاه که چشم به روشنی روز باز می سیاهی چشم تورا به روزگارم تیره می د سالها گذشته است و در این محبس هر روز مرا به شیوه ای مغموم می د امروز دستانم.لرزان و چشمانم کم سوست تو را روزی هزار بار برایم زنده می د افسوس ندانستند که شیرین زندگانی منی صحبت از هم خو شیرین کنار خسرو می د دیر سالیست در پی جان به لب رساندن من اند می توانستند اگر نبودن تورا برایم بازی می دمنبع: http://myloyal. /





window

درخواست حذف اطلاعات

در وسط یک جنگ مغزی ، وقتی پادشاه سمت چپ میگوید "حمله" و پادشاه سمت راست نعره شروع جنگ را سر میدهد ، بر اثر نادانی سربازهای تازه کار چشمانم ، مردمک هایم به سمت پنجره میچرخند . الهه ی خورشید ، بعد از ورود از پنجره ام ، به چشمانم نفوذ کرد ، پاشنه آشیل مغزم را پیدا کرد .... و وهوو !!!! این ع ، ع صلحِ جنگی بسیار سخت است .منبع: http://porcorosso. /





به اشک دیده اگر خو گرفته چشمانم

درخواست حذف اطلاعات

شاعران آیینی کشورمان با سروده های خود انتظار غایب را به تصویر می کشند.





حاج ملک: اشتباهی به چشمانم گاز فلفل زدند

درخواست حذف اطلاعات

داور لیگ برتری فوتبال ایران حقیقت زد و خورد در لیگ گیلان را افشا کرد.





#پست_موقت

درخواست حذف اطلاعات

چشمانم، از فرط خواب آلودگی، تاب باز ماندن ندارند... ولی غلبه بر یاد تو، هنوز ممکن نیست!