رسانه
رسانه

چشمانم :: جستجو



مثل دیونه ها

درخواست حذف اطلاعات

این همه رفتی و رفتم این همه گفتی و گفتماین همه دیدی و دیدمتو برام اما همونیاگه باز دردم بشی اگه باز از من رد بشیاگه باز سهمم نشیاما بدون مثل دیونه ها مجنون تو ام چشمانم را میبندم و به سویت می آیمنمیخواهم چشمانم بدی ها را ببیندمثل مرغان مهاجر غریزه ام مرا به سمتت میکشدهرجا رسیدم هرکجا چشمانم را باز کنم و تو را ببینم ، شمال من همانجاست.منبع: http://tahbargcheknevis. /





مثل دیونه ها

درخواست حذف اطلاعات

این همه رفتی و رفتم این همه گفتی و گفتماین همه دیدی و دیدمتو برام اما همونیاگه باز دردم بشی اگه باز از من رد بشیاگه باز سهمم نشیاما بدون مثل دیونه ها مجنون تو ام چشمانم را میبندم و به سویت می آیمنمیخواهم چشمانم بدی ها را ببیندمثل مرغان مهاجر غریزه ام مرا به سمتت میکشدهرجا رسیدم هرکجا چشمانم را باز کنم و تو را ببینم ، شمال من همانجاست.منبع: http://tahbargcheknevis. /





دلم زخم شده...

درخواست حذف اطلاعات

دلم زخم شده...دلم میسوزد...بهانه تو دلم را در اغوش میگیرد...چشمانم یک نقطه در خط جاده و اسمان میبیند...چشمانم از دلم میپرسد ان نقطه چیست؟دلم یک تصویر نشان چشمانم میدهد...چشمانم تصویر را ب مغزم میفرستند...مغزم دلم را دعوا میکند,,,مگر قرار نبود تصویر را کنی؟دستانم تورا در اغوش میکشند ....تو ک نیستی!!!دستانم تهی است...بهانه ات دلم را میگیرد...بهانه ات دلم را میگیرد...لبهایم اسمت را صدا میزند...دلم ب دنبال صدا می گردد... تو میگویی جانم... تو ک نیستی!!!ن توهم بود هیچ نمی گفت جانم...بهانه ات دلم را میگیردبوی عطرت می اید ...تو ک نیستی!!!ن دیگر بوی عطرت نمی اید...بهانه ات دلم را میگیرد...از تمام وجود تو ... فقط بهانه ات نصیب من است...بهانه ات دلم را میگیرد...منبع: http://javad-takotanha. /





پاییزی به رنگ زمستان ...

درخواست حذف اطلاعات

خوشحالم از انتظاری که برای رسیدن زمستان نکشیدم ... اولین صبح پاییزی که چشمانم به روی اولین برف زمستانی باز شد ... از سپیدی بی منتش ؛از بوی سردش ؛از حس خوبش .... بیرون نرفتم به قصد لمس اش ... و برای اولین سال ،خزیدم زیر پتوی گرمم و چشمانم و بستم به همه خواهش کمرن که از میل به راه رفتن و نفس کشیدن یه روز برفی در من ول میزد ... خوبه که هوا سرده ... زمستانه و هر روز میتونم منتظر باران و هزاررنگ پاییزی باشم ....خوبه که چشمانم میبیند و دستانم دراز میشن تا سردی دانه های یخ زده برف و حس کنن ... خوبه ...منبع: http://bemangoshbespar. /





پاییزی به رنگ زمستان ...

درخواست حذف اطلاعات

خوشحالم از انتظاری که برای رسیدن زمستان نکشیدم ... اولین صبح پاییزی که چشمانم به روی اولین برف زمستانی باز شد ... از سپیدی بی منتش ؛از بوی سردش ؛از حس خوبش .... بیرون نرفتم به قصد لمس اش ... و برای اولین سال ،خزیدم زیر پتوی گرمم و چشمانم و بستم به همه خواهش کمرنگی که از میل به راه رفتن و نفس کشیدن یه روز برفی در من ول میزد ... خوبه که هوا سرده ... زمستانه و هر روز میتونم منتظر باران و هزاررنگ پاییزی باشم ....خوبه که چشمانم میبیند و دستانم دراز میشن تا سردی دانه های یخ زده برف و حس کنن ... خوبه ...منبع: http://bemangoshbespar. /





هنوز شاپرک می پرد ...

درخواست حذف اطلاعات

کجا نشسته ای؟ نمی دانم کجایی... در وجودم نهفته شدی...؟! در بین دستانم...؟! در قلبم...؟! در گوشه چشمانم...؟! در آسمان ایمانم...؟! در کجا نشسته ای؟ کنار ساحل آرامش من...؟! آنجا که تپش قلبم به شماره می افتد؟! شاید آنجا که شاپرکی بر گل آرام می نشیند!! کجا تو هستی که اینگونه به وجودم ملحق می شوی..؟! در بی خو هایم.. در شبهای بی قراریم... در متن تمام تنهاییم چگونه تو آرام گرفتی در این آشوب؟؟ تو کجا آشکار اینگونه پنهان شده ای؟؟ در زیر پوست من چه لطیف می جهی... تو در فراسوی هر زمان در هر جای این مکان با منی... طوری روحم با عشق تو آمیخته شد که انگار تو خود منی... ع تـو را به سقف آسمان سنجاق میکنم حال که این روزها از فرط دلتنــــگی چشمانم مدام رو به آسمان است بگذار تو در قاب چشمانم باشی ...





هنوز شاپرک می پرد ...

درخواست حذف اطلاعات

کجا نشسته ای؟ نمی دانم کجایی... در وجودم نهفته شدی...؟! در بین دستانم...؟! در قلبم...؟! در گوشه چشمانم...؟! در آسمان ایمانم...؟! در کجا نشسته ای؟ کنار ساحل آرامش من...؟! آنجا که تپش قلبم به شماره می افتد؟! شاید آنجا که شاپرکی بر گل آرام می نشیند!! کجا تو هستی که اینگونه به وجودم ملحق می شوی..؟! در بی خو هایم.. در شبهای بی قراریم... در متن تمام تنهاییم چگونه تو آرام گرفتی در این آشوب؟؟ تو کجا آشکار اینگونه پنهان شده ای؟؟ در زیر پوست من چه لطیف می جهی... تو در فراسوی هر زمان در هر جای این مکان با منی... طوری روحم با عشق تو آمیخته شد که انگار تو خود منی... ع تـو را به سقف آسمان سنجاق میکنم حال که این روزها از فرط دلتنــــگی چشمانم مدام رو به آسمان است بگذار تو در قاب چشمانم باشی ...منبع: http://sabooy. /





نامه ای باشک

درخواست حذف اطلاعات

نامه ای با اشک چشمانم نوشتم خوانده ای ؟من هنوزم یاد تو هستم تو یادم مانده ای ؟ ترس دارم بعد تو زنده بمانم لحظه ای گو به من آیا تو هم اینگونه خود ترسانده ای؟ من به غیر از تو ی را جا ندادم قلب خودمثل من آیا تو هم اغیار از خود رانده ای؟ نیمه شبها تا سحر با گریه خو دم به شبمثل من آیا تو هم اینگونه خود خوابانده ای؟ من خود آزارم به یاد خاطرات خوب و بدبی مروت مثل من آیا خودت رنجانده ای؟ بی وفا سنگ صبور غصه هایم بعد تونامه ای با اشک چشمانم نوشتم خوانده ای ؟ #کانال اشعار جوادالماسی (سنگ صبور)@javadalmasi59منبع: http://javadalmasi59. /





بدون عنوان ...

درخواست حذف اطلاعات

خدایا جز تو امیدی ندارم همین... کمکم کن....چشمهایم خسته اند جا زده اند توان بیش ندارند.... چه باید م؟؟؟؟ چه باید می ؟؟؟؟ از چشم هایم شرمنده ام که این اندازه استوار پابه پای من بوده اند و سوخته اند...خسته شده اند و دم برنیاورده اند....دیده اند و دیده اند ودیده اند ...و نگریسته اند و نگریسته اند و نگریسته اند و گاه گریسته اند و آرامم ساخته اند.... چه کنیم چه باید کرد؟؟؟ چه کنم خدااا؟ چشمانم لبخند میخاهند لبخندی امید دوباره بگیرند برای نگریستن و دیدن... خدایا چشمانم همراه دارند شکرت هزار بار شکر حرف من چیز دیگری است.. پس نتیجه این تلاش ها چه میشود؟در این ۱۸ سال تلاش ؟؟؟؟؟؟ مادرم...منبع: http://garagez. /





برای او که باید باشد و نیست....

درخواست حذف اطلاعات

تقدیم به بابای آسمانی ...... ......... چشمانم دریای اشک است و دلم ساحل غم و غصه, نمیدانم مرهم دل و چشمم چیست ؟؟ یا که مرهم دل بی قرارم کیست ؟ سکوت یا که فریاد؟!؟! بگذار " سکوت " را زندانی و " فریاد " را آزاد کنم پلاک دلتنگی بر گردنم خودنمایی میکند, دلتنگم... دلتنگم... برای قصه های ناب مهربانی برای آن خاطره های بارانی برای آن سیمای نورانی برای آن یار آسمانی چه فریاد کنم و چه سکوت, دلم آرام نمیگیرد, با تو ام ای آرام دلم تو خود میدانی که ... دلتنگ یک گل بوسه میان دو چشمانم هستم, و گوشهایم بی قرار طنین صدایت است , تو را به قطره های باران قسم, دریغ مکن از من این ناچیز را....منبع: http://saazebaaraan. /





بدون عنوان ...

درخواست حذف اطلاعات

دیروز که مرا به جرم عشق تو محاکمه می د باچشم بستن به روی چشمانت شکنجه می د چندضربه کاری به شکنجه ام افزودند مرا به تماشای یار محبوبت مجبور می د شبانگاه که آسمان چشمانم خیالاتی میشد بی وفایی تو را به گوشم آویز می د صبحگاه که چشم به روشنی روز باز می سیاهی چشم تورا به روزگارم تیره می د سالها گذشته است و در این محبس هر روز مرا به شیوه ای مغموم می د امروز دستانم.لرزان و چشمانم کم سوست تو را روزی هزار بار برایم زنده می د افسوس ندانستند که شیرین زندگانی منی صحبت از هم خو شیرین کنار خسرو می د دیر سالیست در پی جان به لب رساندن من اند می توانستند اگر نبودن تورا برایم بازی می دمنبع: http://myloyal. /





window

درخواست حذف اطلاعات

در وسط یک جنگ مغزی ، وقتی پادشاه سمت چپ میگوید "حمله" و پادشاه سمت راست نعره شروع جنگ را سر میدهد ، بر اثر نادانی سربازهای تازه کار چشمانم ، مردمک هایم به سمت پنجره میچرخند . الهه ی خورشید ، بعد از ورود از پنجره ام ، به چشمانم نفوذ کرد ، پاشنه آشیل مغزم را پیدا کرد .... و وهوو !!!! این ع ، ع صلحِ جنگی بسیار سخت است .منبع: http://porcorosso. /





حسرت

درخواست حذف اطلاعات

کنار پنجره نشسته ام و به در مینگرم برگ های طلایی جلوه ویژه ای به حیاط بخشیده اند . روزی این حیاط سبز بود و حوضش پر از آب و گل های سرخش با طراوت !!! اما حالا همه چیز زرد است مثل زندگی من ! دل من ! احساس من ! مثل روزهای من ! چشمانم خیس است و دلم خون ؛ سرد است ، دلتنگم ، پشیمانم ... ! زندگی من روز های زیبا و سبزی داشت اما حالا بعد ان قضاوت عجولانه تمام برگهای شا ریخت ! تمام برگ های سبزش ! درخت زندگی من خشک است و چشمانم تر ! برای نبودنش ... اشتباه !!! اشک هایم جاری میشود پنجره را باز می کنم نسیمی خنک اشک هایم را روی صورتم پخش میکند ! ب حیاط میروم چشمانم را می بندم هوا سرد است ! خودم را جمع میکنم دوباره گونه هایم خیس میشود از نبودنش ! کاش بود ! کاش کمی برای اثباتش جنگیده بود ! دلم هوایش را کرده ، روی برگ های خشک حیاط راه میروم قطره های باران روی صورتم مینشینند نمی توانم بفهمم کدام ق





قلب فراموش شده12

درخواست حذف اطلاعات

چقدر تو آرامی ،چقدر خوبی، چقدر تی و چقدر مهربان خوبیهایت قابل شمردن نیست! تو خیلی با معرفتی و خیلی منطقی بعضی روزها به تو حسودی می کنم به تو که چه راحت چشمت را به روی تمام توهمات بستی و چه آرام و بی سرو صدا ادامه دادی! دنیای که تمامی ندارد از توهم و خیالات پوچ وهر چه جلوتر می روی بن بست ها را واضحتر می بینی تمام احساساتت تبدیل به کوهای یخی می شود که بر پشتت سوارند و تو می مانی و تخیلات پوچی که چیزی نیست جزء ابهام... پایان راه هر روز نزدیکتر می شود و مسافت بی بازگشتی که پشت سر چون واحه ای کورسو می زند و تمام می شود دقایقی که زند برایت مجالی داشت! ن چشمانم را بسته ام نه پشت سرم را می بینم نه کوره راهای جلویم را کاش ی چشمانم را باز می کرد تا کور سویی از نور بر من می ت د! من از پیش باخته بودم اما تو ... امیلیامنبع: http://kafeemiliya. /





قلب فراموش شده12

درخواست حذف اطلاعات

چقدر تو آرامی ،چقدر خوبی، چقدر تی و چقدر مهربان خوبیهایت قابل شمردن نیست! تو خیلی با معرفتی و خیلی منطقی بعضی روزها به تو حسودی می کنم به تو که چه راحت چشمت را به روی تمام توهمات بستی و چه آرام و بی سرو صدا ادامه دادی! دنیای که تمامی ندارد از توهم و خیالات پوچ وهر چه جلوتر می روی بن بست ها را واضحتر می بینی تمام احساساتت تبدیل به کوهای یخی می شود که بر پشتت سوارند و تو می مانی و تخیلات پوچی که چیزی نیست جزء ابهام...پایان راه هر روز نزدیکتر می شود و مسافت بی بازگشتی که پشت سر چون واحه ای کورسو می زند و تمام می شود دقایقی که زندگی برایت مجالی داشت! ن چشمانم را بسته ام نه پشت سرم را می بینم نه کوره راهای جلویم را کاش ی چشمانم را باز می کرد تا کور سوسه ای از نور بر من می ت د من از پیش باختم اما تو ...منبع: http://kafeemiliya. /





قلب فراموش شده12

درخواست حذف اطلاعات

چقدر تو آرامی ،چقدر خوبی، چقدر تی و چقدر مهربان خوبیهایت قابل شمردن نیست! تو خیلی با معرفتی و خیلی منطقی بعضی روزها به تو حسودی می کنم به تو که چه راحت چشمت را به روی تمام توهمات بستی و چه آرام و بی سرو صدا ادامه دادی! دنیای که تمامی ندارد از توهم و خیالات پوچ وهر چه جلوتر می روی بن بست ها را واضحتر می بینی تمام احساساتت تبدیل به کوهای یخی می شود که بر پشتت سوارند و تو می مانی و تخیلات پوچی که چیزی نیست جزء ابهام... پایان راه هر روز نزدیکتر می شود و مسافت بی بازگشتی که پشت سر چون واحه ای کورسو می زند و تمام می شود دقایقی که زندگی برایت مجالی داشت! ن چشمانم را بسته ام نه پشت سرم را می بینم نه کوره راهای جلویم را کاش ی چشمانم را باز می کرد تا کور سویی از نور بر من می ت د! من از پیش باخته بودم اما تو ... امیلیامنبع: http://kafeemiliya. /





قلب فراموش شده12

درخواست حذف اطلاعات

چقدر تو آرامی ،چقدر خوبی، چقدر تی و چقدر مهربان خوبیهایت قابل شمردن نیست! تو خیلی با معرفتی و خیلی منطقی بعضی روزها به تو حسودی می کنم به تو که چه راحت چشمت را به روی تمام توهمات بستی و چه آرام و بی سرو صدا ادامه دادی! دنیای که تمامی ندارد از توهم و خیالات پوچ وهر چه جلوتر می روی بن بست ها را واضحتر می بینی تمام احساساتت تبدیل به کوهای یخی می شود که بر پشتت سوارند و تو می مانی و تخیلات پوچی که چیزی نیست جزء ابهام... پایان راه هر روز نزدیکتر می شود و مسافت بی بازگشتی که پشت سر چون واحه ای کورسو می زند و تمام می شود دقایقی که زندگی برایت مجالی داشت! ن چشمانم را بسته ام نه پشت سرم را می بینم نه کوره راهای جلویم را کاش ی چشمانم را باز می کرد تا کور سویی از نور بر من می ت د! من از پیش باخته بودم اما تو ... امیلیامنبع: http://kafeemiliya. /





-82- خاطره

درخواست حذف اطلاعات

بعد از ماه ها اتوبوس سوار شده ام..جا هست اما نمینشینم..میله اتوبوس را دو دستی چسبیده ام..برع همیشه اتوبوس برایمان آهنگ گذاشته است..خواجه ی آواز میخواند. چشمانم را میبندم و پرت میشوم به سال پیش..این روزها...که در ر عشقی عجیب و غریب بودم..و حالا ...حتی میترسم بنشینم..کنار صندلی های اتوبوس را جوری تعبیه کرده اند که میتوانی سرت را به آنها تکیه دهی..چیزی شبیه شانه های تو..وقتی سرد زمستان شال گردنم را دور صورتت میپیچیدم و خودم سرم را روی شانه هایت میگذاشتم..بعد از رفتنت انقدر تنها شده ام که حتی نمیخواهم روی صندلی اتوبوس بنشینم..چشمانم را باز میکنم وسط مسیر پیاده میشوم..این روزها حتی خواجه ی هم به من رحم نمیکند..منبع: http://ta-asoo. /





گلها2

درخواست حذف اطلاعات

داشتم اشک میریختم.چشمانم را باز سورنا رفته بود.آرام بلند شدم و روی تختم دراز کشیدم.صدای پا آمد.سریع پتو را روی سرم کشیدم و خودم را به خواب زدم.سورنا بود این را از صدایش فهمیدم.آرام موهایم را نوازش گرد.حس خوبی داشتم.حس داشتن یک تکیه گاه.چشمانم را باز .سورنا با بغض به من خیره شده بود.ابرویش باند پیچی شده بود.احساس ضعف داشتم.دستش را فشردم و با صدای گرفته گفتم=داداشییییی.دیگر نمیتوانستم حرف بزنم چشمانم داشت سیاهی میرفت.تصویر سورنا هر لحظه تارتر از قبل میشد تا اینکه از حال رفتم.بیدار که شدم ساعت2نیمه شب بود.یادم افتاد هیچ چیزی نخورده ام و گرسنه بودم ولی باید میرفتم.لباس پوشیدم و چمدان به دست دویدم.از خانه دور شده بودم و به فرودگاه رسیده بودم.پشیمان بودم ولی با خودم گفتم=یک هفته ای برمیگردم.داخل فرودگاه شدم.برخلاف هوای بیرون هوای فرودگاه گرم بود.بلیتم را تحویل دادم و سوار هواپیما شدم.روی صندلی ن





-82- خاطره

درخواست حذف اطلاعات

بعد از ماه ها اتوبوس سوار شده ام..جا هست اما نمینشینم..میله اتوبوس را دو دستی چسبیده ام..برع همیشه اتوبوس برایمان آهنگ گذاشته است..خواجه ی آواز میخواند. چشمانم را میبندم و پرت میشوم به سال پیش..این روزها...که درگیر عشقی عجیب و غریب بودم..و حالا ...حتی میترسم بنشینم..کنار صندلی های اتوبوس را جوری تعبیه کرده اند که میتوانی سرت را به آنها تکیه دهی..چیزی شبیه شانه های تو..وقتی سرد زمستان شال گردنم را دور صورتت میپیچیدم و خودم سرم را روی شانه هایت میگذاشتم..بعد از رفتنت انقدر تنها شده ام که حتی نمیخواهم روی صندلی اتوبوس بنشینم..چشمانم را باز میکنم وسط مسیر پیاده میشوم..این روزها حتی خواجه ی هم به من رحم نمیکند..منبع: http://ta-asoo. /





خواب گوشی یک رویا

درخواست حذف اطلاعات

آغاز من کجای بودنت را تنگ کرده بود وقتی که طلایی خورشید با رویای تو از دیواراتاقم بالا می آمد هر لحظه بودنت را در تاروپودی از تنهایی ام می بافتم زند همین بود قلاب در دستانم می چرخد یکی رو یک زیر شباهنگام خاطرت تیر ها را می زدود روزها گذشت و رویای شیرین تو کابوس شبانه ام شد تاوان خواب گوشی هر شب از گوشه چشمانم می چکد تو دیگر نیستی نه نیستی اما خورشید هنوز هم طلایی ست و گنجشک ها هر صبح بر پنجره تنهایی اتاقم شیطنت می کند تهوع صبحگاهی عذابم می دهد هر روز کمی از بودنت را بالا می آورم تمام نمی شود لعنتی نیاز به کمی مردن دارم باید تمامت کنم تا تمامم نکردی چشمانم را می بندم تیغ را بر میدارم و نبض خاطراتت را نشانه می رم به ناگاه تو می آیی در پشت خاطرات ورم کرده ام و چشمانت به من می خندد آرام میشوم و به این می شم تهوع روزانه هیچ وقت تمام نخواهد شد مادامی که تو لبخند می زنی دلنوشته ملیحه محمدیمنب





بدون عنوان ...

درخواست حذف اطلاعات

از دور دست که نگاهم کنی ، سهند بودنم را در دفتر اسناد رسمی امضا می کنی ، اما، اما چشمانم از چشمانم انتظار میرود که واقعیت را بگویند، حالا اگر با معصومیت/وقاحت/ترس/ناراحتی، حتی نم زده هم نگاه کنند، اما نمی توانند ریاکار باشند، لعنتی این مرام بودنشان همیشه کار دستم میدهد ...منبع: http://xiyalarghavani. /





بدون عنوان ...

درخواست حذف اطلاعات

از دور دست که نگاهم کنی ، سهند بودنم را در دفتر اسناد رسمی امضا می کنی ، اما، اما چشمانم از چشمانم انتظار میرود که واقعیت را بگویند، حالا اگر با معصومیت/وقاحت/ترس/ناراحتی، حتی نم زده هم نگاه کنند، اما نمی توانند ریاکار باشند، لعنتی این مرام بودنشان همیشه کار دستم میدهد ...منبع: http://xiyalarghavani. /





عنوان ندارد

درخواست حذف اطلاعات

خودم را می زنم به کوچه علی چپ! اما نمی شود یکبار دیگر توهم برم داشته رهگذری عبور می کند ومن باید سکوت کنم چشمانم را ببندم و اورا نادیده ب رم! «من سعی می کنم» این کلمات بیجاست که باعث فتنه و نگاه بی جهت است که باعث فکرو خیال می شود چشمانم را می بندم و با خودم می گویم هرگز قصدم مشق عشق نبوده!هرگز قصدم ویرانه منزل ی نبوده تا آشیان ب ا کنم ویا اینکه دلی را بلرزانم. سیاهه، مشق که تمرین کنم و بنویسم. می دانی دنیا تمامی ندارد از تکرار و حسرت، و پایان می یابد در انتهای جاده ای رو به خورشید و فروغ از چشمان رهگذری می رد تا رهگذری دیگر پا در این جاده بگذارد... پس بگذر از نوشته هایم که سیاه ای بیش نیست که من تاب خانه پرستوهای عاشق را ندارم و می دانم هیچ کبوتری در لانه ی پرستوی مهاجری دنبال عشق گمشده اش نیست ومن همان کبوترم... امیلیامنبع: http://kafeemiliya. /





تنهایی نداشتنت

درخواست حذف اطلاعات

و ی چه میفهمد اندوه پنهان شده در چشمانم را وقتی نمیتوانم برای داشتنش تلاشی کنم وقتی میدانم وقتی سر بر بالین این خاک میگذارم او کنار من نخواهد بود و دستانم را در دستانش نخواهد گرفت من تنهایم ی میتواند فریاد تنهایی ام را لمسر کند ی میتواند نجوای پر از سکوت چشمانم را بخواند نمیدانم بهار.منبع: http://batobodanha. /





تنهایی نداشتنت

درخواست حذف اطلاعات

و ی چه میفهمد اندوه پنهان شده در چشمانم را وقتی نمیتوانم برای داشتنش تلاشی کنم وقتی میدانم وقتی سر بر بالین این خاک میگذارم او کنار من نخواهد بود و دستانم را در دستانش نخواهد گرفت من تنهایم ی میتواند فریاد تنهایی ام را لمسر کند ی میتواند نجوای پر از سکوت چشمانم را بخواند نمیدانم بهار.منبع: http://batobodanha. /





عنوان ندارد

درخواست حذف اطلاعات

خودم را می زنم به کوچه علی چپ! اما نمی شود یکبار دیگر توهم برم داشته رهگذری عبور می کند ومن باید سکوت کنم چشمانم را ببندم و اورا نادیده بگیرم! «من سعی می کنم» این کلمات بیجاست که باعث فتنه و نگاه بی جهت است که باعث فکرو خیال می شود چشمانم را می بندم و با خودم می گویم هرگز قصدم مشق عشق نبوده!هرگز قصدم ویرانه منزل ی نبوده تا آشیان ب ا کنم ویا اینکه دلی را بلرزانم. سیاهه، مشق که تمرین کنم و بنویسم. می دانی دنیا تمامی ندارد از تکرار و حسرت، و پایان می یابد در انتهای جاده ای رو به خورشید و فروغ از چشمان رهگذری می گیرد تا رهگذری دیگر پا در این جاده بگذارد... پس بگذر از نوشته هایم که سیاه ای بیش نیست که من تاب خانه پرستوهای عاشق را ندارم و می دانم هیچ کبوتری در لانه ی پرستوی مهاجری دنبال عشق گمشده اش نیست ومن همان کبوترم... امیلیامنبع: http://kafeemiliya. /





قصه یکی بود که دیگر نیست...

درخواست حذف اطلاعات

نوشتن از توسخت و پیچیده است چون تو سخت و پیچیده ای چون تو مثل منی ومن هنوز خودم را نشناخته ام دلتن از تو برایم عارفانه نیست و حتی عاشقانه و شاعرانه هم نیست دلتن از تو برایم زجر آور است دلتن از تو یعنی مرور قصه یکی بود که دیگر نیسست و قصه ای که نمیدانم بی تو به کجا ها میکشد قصه یکی بود که دیگر نیست تو یعنی دلتن من تنهای مردادی یعنی بی خو ها و اشک های شبانه من نوشتن های گاه و بی گاهم برای تو وغروری که باعث میشود در جواب سوال های دیگران دستی به چشمانم بکشم و بگویم: قرمزی چشمام از کم خو ه نگران نباش قصه یکی بود که دیگر نیست تو برای من یعنی قلب ش ته من غرور زیر پارفته من سوگ ابدی شه من در نبود تو و تقلایی که تا ابد هست تنها برای نگه داشتن خاطرات تو قصه یکی بود که دیگر نیست تو یعنی پنهان چشمانم از انی که راز تیله ها را میفهمند یعنی حسرت بوی عطر تو تن صدای تو لحن حرف زدن تو های آرام تو قهقهه ها





شب

درخواست حذف اطلاعات

عجب چیز عجیبی ست! گاهی آنقدر بی تابم که ساعت ها خواب از چشمانم فراری می شود و گاه چنان خوش خیال که دست شب ، مرا به خو عمیق می برد! شب که بیاید، باران خاطراتت صف می کشند!منبع: http://sheiyda80. /





مرگ عزیز

درخواست حذف اطلاعات

چ تلاش بیهوده ای برای زند و روز و شب دوییدن و سر هم کلاه گذاشتن برای یک لقمه نون که معلوم نیست حلال است یا......که ان شالله حلال است روز و شب از هم پیشی می رند و نگاه میکنی ماه نو میشود و سر میچرخانی آ سال شده ،همانند فاصله کوتاه و شنبه چ سود که زند اونقدر کوتاست که فرصت هیچ لذتی رو بهت نمیده و یا اونقدر اون لذت کوتاست که مزش زیر دندانت هم بزور احساس میشود تلخ است میدانم نوشته امروزم داغ دختر جوانم هست که در جلو چشمانم جان داد و به دیار حق شتافت و تمام فامیل به هم پیچیدن شوک شب جان دادن اون اونقدر زیاد بود که خواب از چشمانم گرفت و لحظه ای تمرکز فکر درست هم ندارم از اینکه عاقبت چطور قرار جون بدم؟؟؟؟؟ و چ حکمت بزر نداستن لحظه مرگ هر انسان که اگر میدانست روزی هزار بار جون میداد ...... این روزها کار زیاد و بدون پول هست کم دیدن خانواده هست بدو بدو همیش هست همه چی هست و هیچ نیست جز اینکه مدتها





بدون عنوان ...

درخواست حذف اطلاعات

، 25 ام ابان 95 یه حس دارم... همونقدر که اشفتم همونقدرم ارومم . . نمیدونم چطور و کجا میدونم صبرم داره تموم میشه.. . . . دلم پر است... پر پر پر انقدر که گاهی اضافه اش از چشمانم چکه میکند... منبع: http://s-a-d-a-f. /





دلنوشته...

درخواست حذف اطلاعات

"خدا" مرد من تو را دوستت دارم فراتر از آسمان وسیع تر از زمین شاید گمان کنی که، دوست داشتم را باید در کرانه های اسمان جستجو کنی یا در عمیق ترین نقطه زمین ولی فقط به چشمانم بنگر قطعا مردمک چشمانم در برابر چشمان همچون خورشیدت کوچک و کوچک میشود به چشمانم بنگر و بفهم که دوستت دارم مرد من ارامشم رویای من تو را دوستت دارم فراتر از آسمان





بدون عنوان ...

درخواست حذف اطلاعات

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند مثل آسمانی که امشب می بارد.... و اینک باران بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند و چشمانم را نوازش می دهد تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم منبع: http://gualityofmytears-k. /





بدون عنوان ...

درخواست حذف اطلاعات

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند مثل آسمانی که امشب می بارد.... و اینک باران بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند و چشمانم را نوازش می دهد تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم منبع: http://gualityofmytears-k. /





بدون عنوان ...

درخواست حذف اطلاعات

چقدر بی عرضه شدم حتی درست نمی توانم راه بروم چشمانم هر روز براق تر می شود بزودی مروارید چشمانم اشک میریزد و شبیه مادربزرگ خواهم شد، وقتی پسر همسایه را دیدم بگویم: آرام جان چقدر دیر آمدی دلتنگت بودم، کجا بودی؟!؟ منبع: http://xiyalarghavani. /





قصه یکی بود که دیگر نیست...

درخواست حذف اطلاعات

نوشتن از توسخت و پیچیده است چون تو سخت و پیچیده ای چون تو مثل منی ومن هنوز خودم را نشناخته ام دلتنگی از تو برایم عارفانه نیست و حتی عاشقانه و شاعرانه هم نیست دلتنگی از تو برایم زجر آور است دلتنگی از تو یعنی مرور قصه یکی بود که دیگر نیسست و قصه ای که نمیدانم بی تو به کجا ها میکشد قصه یکی بود که دیگر نیست تو یعنی دلتنگی من تنهای مردادی یعنی بی خو ها و اشک های شبانه من نوشتن های گاه و بی گاهم برای تو وغروری که باعث میشود در جواب سوال های دیگران دستی به چشمانم بکشم و بگویم: قرمزی چشمام از کم خو ه نگران نباش قصه یکی بود که دیگر نیست تو برای من یعنی قلب ش ته من غرور زیر پارفته من سوگ ابدی شه من در نبود تو و تقلایی که تا ابد هست تنها برای نگه داشتن خاطرات تو قصه یکی بود که دیگر نیست تو یعنی پنهان چشمانم از انی که راز تیله ها را میفهمند یعنی حسرت بوی عطر تو تن صدای تو لحن حرف زدن تو های آرام تو





بدون عنوان ...

درخواست حذف اطلاعات

دلم میخواهد چشمانم راببندم، نفس عمیقی بکشم و برای همیشه قیدتمام آدم هارابزنم! آدم هایی که نمیشود رویشان حساب کرد، نمیشود برایشان گفت و پشیمان نشد، نمیشود انتظار داشتنشان راداشت! بودنشان تلخ است و نبودنشان تلخ تر... آدم هایی که دوستشان دارم اما... فاصله هادارند تامن،تادنیای من! شبانگاهی زود، چشمانم رامیبندم و قید همه ی آدم هارا میزنم، و بعد را دلتنگ نبودنشان خواهم بود...!!! (مینویسم برای اینکه خودم را گم کنم...)منبع: http://fhasani1995. /





بدون عنوان ...

درخواست حذف اطلاعات

دلم میخواهد چشمانم راببندم، نفس عمیقی بکشم و برای همیشه قیدتمام آدم هارابزنم! آدم هایی که نمیشود رویشان حساب کرد، نمیشود برایشان گفت و پشیمان نشد، نمیشود انتظار داشتنشان راداشت! بودنشان تلخ است و نبودنشان تلخ تر... آدم هایی که دوستشان دارم اما... فاصله هادارند تامن،تادنیای من! شبانگاهی زود، چشمانم رامیبندم و قید همه ی آدم هارا میزنم، و بعد را دلتنگ نبودنشان خواهم بود...!!! (مینویسم برای اینکه خودم را گم کنم...)منبع: http://fhasani1995. /





بدون عنوان ...

درخواست حذف اطلاعات

شاید روزی آنــــــقدر دلـــم برایٺ تنگ شود... ڪه چشمانم را ببـــــــندم برآنچه گذشت... بر همه ے آن روزهایے که برایم حڪـــــــم نفس داشٺ... و بگذرم از آن همہ خوبـــے... و از خــــــــدا بخواهم ڪه بر سرت بیاورد تمام شکنجــه هایــے که بر سرم آوردی... وای از آن روز... منبع: http://asemaricity. /





بدون عنوان ...

درخواست حذف اطلاعات

شاید روزی آنــــــقدر دلـــم برایٺ تنگ شود... ڪه چشمانم را ببـــــــندم برآنچه گذشت... بر همه ے آن روزهایے که برایم حڪـــــــم نفس داشٺ... و بگذرم از آن همہ خوبـــے... و از خــــــــدا بخواهم ڪه بر سرت بیاورد تمام شکنجــه هایــے که بر سرم آوردی... وای از آن روز... منبع: http://asemaricity. /